8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب جمعه. شام ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام 🌱
پرچم سبزِ تبریک رو میبینید 💚
کریم العتره الطاهره
@hattabishtar
@Maddahionlinمداحی آنلاین - کربلا لازمم - حسینی.mp3
زمان:
حجم:
3.1M
همان مداحیِ توی راه ...♥️
خیلی قشنگ#حتی_بیشتر
@hattabishtar
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت شانزدهم
🏵یک ساعت اول فقط بوی حرم را استشمام میکردم.چطور میشد این عطر را درجانم نگه دارم ؟
🌼✨دوست داشتم یک شیشه از هوای حرم پرکنم و هروقت از خودم ، از این دنیا و مافیها ...خسته شدم ، فقط تنفس کنم.
صَباحاً اَتَنَفَسُ بِحُبِ الحُسَین مَسائاً اَتَنَفَسُ بِحُبِ الحُسَین ...♥️
❄️خانمِ کنار دستی ام ، گفت بچه سرما میخورَد! اینجا خیلی خنک است !
راست میگفت !
وسایل را جمع کردیم و رفتیم کنار ماشین نارنجی ها!
😌آن جا را خیلی دوست دارم.مثل بچگی هایم که گوشه ی اتاق با بالشت ها خانه میساختم ، یک گوشه دنجی میشد برای خودم !
🤲چیزی به اذان نمانده بود.داشتند صف های نماز را مرتب میکردند.
میخواستیم نوبتی برویم زیر قبه!
🌱اول من رفتم... برای دقایقی زیر قبه سیدالشهدا قرار گرفتم♥️و تا میتوانستم ، اسم ها را پشت هم تکرار کردم.احیاءً و امواتا... شناخته و نشناخته !
وقتی برگشتم ، فقط چند دقیقه تا اذان مانده بود. از تمام بلندگوها با لحن خیلی قشنگی یک کلمه را اعلام میکردند: امساااااک!
🚩فاطمه را با خاله اش(دوستم) زیارت فرستادم و خودم مشغول نگاه به گنبد و بازی پرچم با باد شدم!
که ماهم اگر به شما♥️ وصل بودیم ،
" لا یُحَرِّکُهُ العَواصِف" شده بودیم!
#حتی_بیشتر
جمعه ۱۸ فروردین ۱۴۰۲
@hattabishtar
یکی روی عرش خدا می نشیند
و دیگری
زیر دست و پای معشوق خیالی لِه میشود !
•°•°•°•°•°•🌹•°•°•°•°•°•
گلها هم عاقبت بخیر میشوند ...
#حتی_بیشتر
#محبوب_الی_الابد_میلادت_مبارک
#حسینجااااان♥️
@hattabishtar
ماشین نارنجی ها...
لینک پیام ناشناس 👇👇
https://harfeto.timefriend.net/16766095082952
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت هفدهم
🏠به حسینیه که رسیدیم ، تازه فهمیدم توی بغل حضرت عباسیم ! همینقدر نزدیک!
همسرم گفت از قسمت زنانه بیا بالا...
🪜طبقه ی بالا هم مثل پایین چهاراتاق داشت و تمام اتاق ها مردانه بود.آخرین اتاق ، دوتا در داشت .درِ سمت راستی، به راه پله های پایین باز میشد و درِ سمت چپ ، به فضای بالا !
🪟این اتاق را خانوادگی به ما داده بودند !
کف اتاق یک حصیر پهن بود و چندتا پتو و بالش کنار اتاق بود.
🤭به دلم نمیچسبید روی اینها بخوابیم.همه را جمع کردم و غیر از یک پتوی تمیز چیز دیگری در اتاق باقی نماند !
راه ورود و خروج من و بچه ها از قسمت زنانه بود.
برای استفاده از سرویس بهداشتی و ...هم باید پایین میرفتیم !
یک دستشویی و یک حمام !
🍳یک گاز سه شعله گوشه ی محوّطه خانمها بود و دوسه تا قابلمه ...
یخچال و... هم نبود !
👵🏻👩🏽🦰نزدیک یک ماه بود که این پیرزن ها و خانم های میانسال داشتند همین جا باهم زندگی میکردند !
هرکدام از اتاق ها هم قلمرو خودشان را داشتند و ثبت و ربطشان با خودشان بود!
پیرزن ها تا چند روز فقط گیجِ رفت و آمدِ من بودند!
من هم به کسی آمار نمیدادم که چکار میکنم و چند نفریم و آن بالا چجوری است !🤔
بقیه کارهایی که داشتم را رها کردم.از شدت خستگی ، سرمان را روی کیف هایمان گذاشتیم و تا بعدازظهر خوابیدیم و تا بیایم آماده شویم ، شب شد.
نماز را در حسینیه خواندیم و رفتیم بین الحرمین.
ضعف ، بی حوصله ام کرده بود.
توان زیارت رفتن نداشتم .😓
یک ساعت همان جا روی فرش ها نشستم و گنبدها را نگاه کردم و آدم ها را بالا و پایین کردم و برگشتیم اتاقمان...
جمعه.۱۸ فروردین ۱۴۰۲
@hattabishtar