eitaa logo
حتی بیشتر
514 دنبال‌کننده
240 عکس
169 ویدیو
2 فایل
می گویند در روز حشر،از همه چیز می پرسند از همه ی داشته ها... و شاید از قلمی که می توانست بنویسد و بر زمین انداخته شد هم ! بی جواب ماندن برایم گران است ,می نویسم! #حتی_بیشتر پیام ناشناس👇 https://daigo.ir/secret/81647751882
مشاهده در ایتا
دانلود
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب جمعه. شام ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام 🌱 پرچم سبزِ تبریک رو می‌بینید 💚 کریم العتره الطاهره @hattabishtar
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت شانزدهم 🏵یک ساعت اول فقط بوی حرم را استشمام می‌کردم.چطور می‌شد این عطر را درجانم نگه دارم ؟ 🌼✨دوست داشتم یک شیشه از هوای حرم پرکنم و هروقت از خودم ، از این دنیا و مافیها ...خسته شدم ، فقط تنفس کنم. صَباحاً اَتَنَفَسُ بِحُبِ الحُسَین مَسائاً اَتَنَفَسُ بِحُبِ الحُسَین ...♥️ ❄️خانمِ کنار دستی ام ، گفت بچه سرما می‌خورَد! اینجا خیلی خنک است ! راست می‌گفت ! وسایل را جمع کردیم و رفتیم کنار ماشین نارنجی ها! 😌آن جا را خیلی دوست دارم.مثل بچگی هایم که گوشه ی اتاق با بالشت ها خانه می‌ساختم ، یک گوشه دنجی می‌شد برای خودم ! 🤲چیزی به اذان نمانده بود.داشتند صف های نماز را مرتب می‌کردند‌. می‌خواستیم نوبتی برویم زیر قبه! 🌱اول من رفتم... برای دقایقی زیر قبه سیدالشهدا قرار گرفتم♥️و تا می‌توانستم ، اسم ها را پشت هم تکرار کردم.احیاءً و امواتا... شناخته و نشناخته ! وقتی برگشتم ، فقط چند دقیقه تا اذان مانده بود. از تمام بلندگوها با لحن خیلی قشنگی یک کلمه را اعلام می‌کردند: امساااااک! 🚩فاطمه را با خاله اش(دوستم) زیارت فرستادم و خودم مشغول نگاه به گنبد و بازی پرچم با باد شدم! که ماهم اگر به شما♥️ وصل بودیم ، " لا یُحَرِّکُهُ العَواصِف" شده بودیم! جمعه ۱۸ فروردین ۱۴۰۲ @hattabishtar
یکی روی عرش خدا می نشیند و دیگری زیر دست و پای معشوق خیالی لِه می‌شود ! •°•°•°•°•°•🌹•°•°•°•°•°• گلها هم عاقبت بخیر می‌شوند ... ♥️ @hattabishtar
شب جمعه نذری خرما دادن بین الحرمین ... خیلی دلم سوخت وقتی روشو خوندم! ان شاءالله امروز که تولد امام حسین هست ، حالش خوب باشه ✨
ماشین نارنجی ها... لینک پیام ناشناس 👇👇 https://harfeto.timefriend.net/16766095082952
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت هفدهم 🏠به حسینیه که رسیدیم ، تازه فهمیدم توی بغل حضرت عباسیم ! همینقدر نزدیک! همسرم گفت از قسمت زنانه بیا بالا... 🪜طبقه ی بالا هم مثل پایین چهاراتاق داشت و تمام اتاق ها مردانه بود.آخرین اتاق ، دوتا در داشت .درِ سمت راستی، به راه پله های پایین باز می‌شد و درِ سمت چپ ، به فضای بالا ! 🪟این اتاق را خانوادگی به ما داده بودند ! کف اتاق یک حصیر پهن بود و چندتا پتو و بالش کنار اتاق بود. 🤭به دلم نمی‌چسبید روی اینها بخوابیم.همه را جمع کردم و غیر از یک پتوی تمیز چیز دیگری در اتاق باقی نماند ! راه ورود و خروج من و بچه ها از قسمت زنانه بود. برای استفاده از سرویس بهداشتی و ...هم باید پایین می‌رفتیم ! یک دستشویی و یک حمام ! 🍳یک گاز سه شعله گوشه ی محوّطه خانمها بود و دوسه تا قابلمه ... یخچال و... هم نبود ! 👵🏻👩🏽‍🦰نزدیک یک ماه بود که این پیرزن ها و خانم های میانسال داشتند همین جا باهم زندگی می‌کردند ! هرکدام از اتاق ها هم قلمرو خودشان را داشتند و ثبت و ربطشان با خودشان بود! پیرزن ها تا چند روز فقط گیجِ رفت و آمدِ من بودند! من هم به کسی آمار نمی‌دادم که چکار می‌کنم و چند نفریم و آن بالا چجوری است !🤔 بقیه کارهایی که داشتم را رها کردم.از شدت خستگی ، سرمان را روی کیف هایمان گذاشتیم و تا بعدازظهر خوابیدیم و تا بیایم آماده شویم ، شب شد. نماز را در حسینیه خواندیم و رفتیم بین الحرمین. ضعف ، بی حوصله ام کرده بود. توان زیارت رفتن نداشتم .😓 یک ساعت همان جا روی فرش ها نشستم و گنبدها را نگاه کردم و آدم ها را بالا و پایین کردم و برگشتیم اتاقمان... جمعه.۱۸ فروردین ۱۴۰۲ @hattabishtar