eitaa logo
حتی بیشتر
516 دنبال‌کننده
241 عکس
169 ویدیو
2 فایل
می گویند در روز حشر،از همه چیز می پرسند از همه ی داشته ها... و شاید از قلمی که می توانست بنویسد و بر زمین انداخته شد هم ! بی جواب ماندن برایم گران است ,می نویسم! #حتی_بیشتر پیام ناشناس👇 https://daigo.ir/secret/81647751882
مشاهده در ایتا
دانلود
شب جمعه نذری خرما دادن بین الحرمین ... خیلی دلم سوخت وقتی روشو خوندم! ان شاءالله امروز که تولد امام حسین هست ، حالش خوب باشه ✨
ماشین نارنجی ها... لینک پیام ناشناس 👇👇 https://harfeto.timefriend.net/16766095082952
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت هفدهم 🏠به حسینیه که رسیدیم ، تازه فهمیدم توی بغل حضرت عباسیم ! همینقدر نزدیک! همسرم گفت از قسمت زنانه بیا بالا... 🪜طبقه ی بالا هم مثل پایین چهاراتاق داشت و تمام اتاق ها مردانه بود.آخرین اتاق ، دوتا در داشت .درِ سمت راستی، به راه پله های پایین باز می‌شد و درِ سمت چپ ، به فضای بالا ! 🪟این اتاق را خانوادگی به ما داده بودند ! کف اتاق یک حصیر پهن بود و چندتا پتو و بالش کنار اتاق بود. 🤭به دلم نمی‌چسبید روی اینها بخوابیم.همه را جمع کردم و غیر از یک پتوی تمیز چیز دیگری در اتاق باقی نماند ! راه ورود و خروج من و بچه ها از قسمت زنانه بود. برای استفاده از سرویس بهداشتی و ...هم باید پایین می‌رفتیم ! یک دستشویی و یک حمام ! 🍳یک گاز سه شعله گوشه ی محوّطه خانمها بود و دوسه تا قابلمه ... یخچال و... هم نبود ! 👵🏻👩🏽‍🦰نزدیک یک ماه بود که این پیرزن ها و خانم های میانسال داشتند همین جا باهم زندگی می‌کردند ! هرکدام از اتاق ها هم قلمرو خودشان را داشتند و ثبت و ربطشان با خودشان بود! پیرزن ها تا چند روز فقط گیجِ رفت و آمدِ من بودند! من هم به کسی آمار نمی‌دادم که چکار می‌کنم و چند نفریم و آن بالا چجوری است !🤔 بقیه کارهایی که داشتم را رها کردم.از شدت خستگی ، سرمان را روی کیف هایمان گذاشتیم و تا بعدازظهر خوابیدیم و تا بیایم آماده شویم ، شب شد. نماز را در حسینیه خواندیم و رفتیم بین الحرمین. ضعف ، بی حوصله ام کرده بود. توان زیارت رفتن نداشتم .😓 یک ساعت همان جا روی فرش ها نشستم و گنبدها را نگاه کردم و آدم ها را بالا و پایین کردم و برگشتیم اتاقمان... جمعه.۱۸ فروردین ۱۴۰۲ @hattabishtar
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یادتون که نرفته کجا بودیم ؟ چند روزه اومدیم کربلا ... 👇👇👇
قسمت هجدهم 😴بعد از نماز صبح که همه می‌خوابیدند، فرصت خوبی برای شست و شو بود.محمد حسین هنوز مشکل گوارشی داشت و من پشت سر هم باید لباس می‌شستم. کنار اتاق ما ، پشت بام بود و لباسها را همان جا پهن می‌کردم !🧺 هوا گرم شده بود و هم لباسها زودتر خشک می‌شد و هم هوای اتاق دم می‌گرفت ! بعداز انجام کارها چندساعتی خوابیدم . اما فاطمه خوابش نمی برد .حوصله اش سر رفته بود و مثل آلارم گوشی، هرچند دقیقه یکبار من را صدا میزد.⏰ گفتم این چه خوابی شد ؟😒 پاشو بریم ! 👧🏻کجا !؟ _: زیارت ! با فاطمه و محمدحسین بیرون زدیم . کوچه پس کوچه ها را با هزار👁 نگاه رد می‌کردم. روزها ،شهر جلوه ی دیگری داشت.انگار در این نقطه ی دنیا ، شب ها را گذاشته بودند برای زیارت و روزها ، دنیا باهمه ی مظاهرش خودش را نشان می‌داد.⚡️ دنیای کربلا را دوست داشتم ! ساده.بی آلایش.شلوغ... سر کوچه که می‌رسیدیم ، انگار بخواهیم بدویم سمت حضرت عباس علیه السلام ...دقیقا همانطور بود!💚 نماز ظهر را آنجا خواندیم ! خلوت بود. رنگ و طرح فرشها ، پیچ خوردنِ ورودی ها ، همه برایم جدید بود.همیشه کم و کوتاه اینجا آمده بودم.دلم می‌خواست مثل یک سرزمین کشف نشده ، چندروز بیایم و بروم و اُنس بگیرم ...💕 به فراغتِ همان روزه داری که گوشه ی صحن ، عبایش را روی سرش کشیده بود و شیرین ترین خواب قیلوله ی عمرش را می‌رفت ! 📿 به سمت حرم ارباب رفتیم ...آسمان در آبی ترین حالتِ خودش بود ! باد خوشی می‌وزید ! بین الحرمین خلوت بود.✨ میان آن همه زیبایی ، مادرها مشغول عکاسی از فرزندانشان بودند. عکس گرفتنی هم بود...📷 ♥️بعد از زیارت ، به فاطمه گفتم بیا پاسپورتها را ببریم و از مضیف حضرت عباس علیه السلام ژتون افطاری بگیریم . قبول کرد. به سختی از شُرطه ها آدرس پرسیدم. خیلی راه رفتم. همه صف بسته بودند.از ملیت های مختلف ... پاسپورتهایمان مُهر خورد !📜 یاد حرف همسرم افتادم که گفته بود اگر برای فردا بلیط سامرا ، کاظمین نگیریم ، دیگر نمی‌شود برویم ! با این شرایط اسکان و... ، باید زودتر برگردیم نجف! دوباره یک پروژه ی جدید ...😮‍💨 و فاطمه که واقعا از این همه پیاده روی ، خسته شده بود اما چون شرط کرده بودم که اگر می‌آیی ، بدون غر زدن بیا ، لب باز نمی‌کرد !🤐 عتبه ی امام حسین علیه السلام ، مقابل باب سدره ، هرروز اتوبوس های خاص داشت برای زیارت ! قسم السياحة الدينية في العتبة الحسينية المقدسة ! چهارتا صندلی رزرو کردم برای فردا .۱۸ رمضان.🚎 کشان کشان به سمت حسینیه می‌رفتیم. دروغ چرا... حتی با آن همه خستگی ، دلم برای اجناسِ توی مغازه ها ضعف می‌رفت ! 🎒🌂🧥🥿👛 در این بیست روز ، نتوانسته بودم بازار بروم ...هرچه بود میان راه نگاه کرده بودم و جز یکی دوتکه ، چیزی نخریده بودم. از مغازه ی سر کوچه با کلی خجالت آب و چندتا آبمیوه و کیک خریدم.🧃🥧 ناهارمان همین بود.(قصد ده روز نکرده بودیم.روزه نبودیم ) 👀👀فاطمه میگفت صبح که بیدار بودم ، کله ی سه تا پیرزن آمد توی اتاق ! هرکدام چشمی چرخاندند و رفتند ... به پیرزن ها خندیدیم 😄و از خستگی تاشب خوابیدیم ! شنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۲ @hattabishtar
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت نوزدهم چه مهمانی ای شد... چلو مرغ با سبزی و حلیم !🍛🫕 🥲 حیف که بیرون بر بود...خیلی دلم می‌خواست فضای مضیف حضرت عباس را ببینم ! پنج تا غذا برای ما خیلی زیاد بود. یک پرس را به حاج خانمِ رئیس ، که چیزی برای افطار نداشت دادم.🍽 خیلی خیلی تشکر کرد و خاطرخواهِ من شد!😌 آن شب فهمیدم اهل این خانه ، سیستم خورد و خوراکشان همین است ! گه گاهی چیزی می‌پزند و بقیه سحرها و افطارها مهمان موکب های کربلا هستند...🥘 🔥برای فهم عظمت این پذیرایی ، فقط باید بود و دید ... دقیقا مثل اربعین ! بی منت ، فراوان ، بااعتقاد عمیق ، از مهمانان اربابشان پذیرایی می‌کنند ! 🍲🍲🍲 و اگر اینها نباشند ، قطعا اقامت این خیل عظیم زائران ، در کربلا ممکن نیست ! 🥾👞آماده شدیم حرم برویم. همسرم برای انجام کاری رفته بود و من و بچه ها سرِ کوچه ، ایستاده بودیم. خانمِ زیادی مهربانِ ☺️عجیب و غریب 😶 پیدایش شد! با نگرانی گفت :" من نمیدونستم شما این چند شب پتو ندارید ! خب به من میگفتی ...!"🤭 _: نه مشکلی نیست !🙂 _: آخه با سه تا بچه چطور این چند شب بدون پتو خوابیدید ؟! 😟بیا برات از حسینیه عبدالزهرا پتو بگیرم ! _: حسینیه عبدالزهرا ؟؟؟🤔 _: آره...همینایی که سر کوچه هرشب موکب دارن ! حسینیه شون همین روبروه! خیلیم تمیزه ! میخوای ببینی؟😃 شاید خوب بود و خواستی بیای اینجا بخوابی ... _: نه .دیگه لازم نیست !😊 _:خب پس چند دقیقه همین جا صبر کن ، الان میان دیگها رو بذارن ...من برات پتو میگیرم!☺️ نشست روی جدول های کنار کوچه.صورت گندمگونِ جنوبی اش را در تاریک و روشن نور خوب یادم هست!با لهجه عربی قشنگی شروع به صحبت کرد. _: کجایی هستین شما ؟ _: ما ساکن قم هستیم ! _: همسرت روحانیه ؟ _: بله _: آره ...روحانیا بچه دوست هستن😇 .من خودم دزفولی هستم. یه دختر دارم .یه پسر. توی مدرسه معلمم. وقتی نُه سالَم بود، مسجد محله مون را بمبارون کردند .مادر و تنها برادرم را توی مسجد از دست دادم...پدرم هم شهید شد !" انگار بی مقدمه ، یک ظرف غم بریزند توی جانم !😔 من منتظر حرفهای معمولی که بین دوتا آدمِ تازه آشنا، رد و بدل می‌شود بودم...اما چه شنیدم !! بچه ها را نگاه کردم ! تصور اینکه یکی شان در یک لحظه در این دنیا، تنهای تنها شود ، در دلم آشوب به پا می‌کرد! 🥺 منتظر بودم که بگوید ازدواج کردم و خوشبخت شدم...تا از این کوه غم ، کم بشود !🥲 _: "همسرم هم مدافع حرم بود ! نتونست بمونه ...اون هم رفت و من موندم !" توضیح بیشتر نخواستم.چون نمی‌توانستم ! _:" دعاکنید ماهم بتونیم مثل شما عزیزامون رو فدای اسلام کنیم !"🥺 _: "نه ...این یکی ان شاءالله بعد ۱۲۰ سال! هیچکی همسر آدم نمی‌شه ! ان شاءالله به خوشی زندگیتونو بکنید... اگرم قراره شهادتی باشه ، تو پیری ..." غمی که از رفتن همسرش در کلام داشت ، از رفتن مادر و پدر و برادرش نداشت ...😓 گاری ِ دیگ ها پر سر و صدا از ته کوچه به سمت ما می آمد ، از جا بلند شد و گفت " خودشه ! الان برات پتو میگیرم !" رفت برایم پادرمیانی کند، پتو بگیرد و من از هرچه بودم ، هرچه هستم ، از ماجرای پاسپورتهای شب اول ... همه و همه ، غرق خجالت شدم !😓 فداکاری معنای دیگری گرفت ... با زنِ زیادی مهربانِ غرق نور! او از نُه سالگی فدای من شده بود! شنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۲ @hattabishtar
حتی بیشتر
#سفر_به‌خانه‌ی_پدری قسمت نوزدهم چه مهمانی ای شد... چلو مرغ با سبزی و حلیم !🍛🫕 🥲 حیف که بیرون بر بو
هیچ چیز توی این دنیا تصادفی نیست ... این نوشته ها باید افتان و خیزان نوشته بشن تا امروز ... امروز که از شهدای مدافع حرم گفتیم و مادران و همسران شهدا ... امروز روز عروج یک همسر شهید بود ! روزی که بعد از شش سال درد و رنج و بیماری ، به همسر شهیدش پیوست ...