#سفر_بهخانهی_پدری قسمت هفدهم
🏠به حسینیه که رسیدیم ، تازه فهمیدم توی بغل حضرت عباسیم ! همینقدر نزدیک!
همسرم گفت از قسمت زنانه بیا بالا...
🪜طبقه ی بالا هم مثل پایین چهاراتاق داشت و تمام اتاق ها مردانه بود.آخرین اتاق ، دوتا در داشت .درِ سمت راستی، به راه پله های پایین باز میشد و درِ سمت چپ ، به فضای بالا !
🪟این اتاق را خانوادگی به ما داده بودند !
کف اتاق یک حصیر پهن بود و چندتا پتو و بالش کنار اتاق بود.
🤭به دلم نمیچسبید روی اینها بخوابیم.همه را جمع کردم و غیر از یک پتوی تمیز چیز دیگری در اتاق باقی نماند !
راه ورود و خروج من و بچه ها از قسمت زنانه بود.
برای استفاده از سرویس بهداشتی و ...هم باید پایین میرفتیم !
یک دستشویی و یک حمام !
🍳یک گاز سه شعله گوشه ی محوّطه خانمها بود و دوسه تا قابلمه ...
یخچال و... هم نبود !
👵🏻👩🏽🦰نزدیک یک ماه بود که این پیرزن ها و خانم های میانسال داشتند همین جا باهم زندگی میکردند !
هرکدام از اتاق ها هم قلمرو خودشان را داشتند و ثبت و ربطشان با خودشان بود!
پیرزن ها تا چند روز فقط گیجِ رفت و آمدِ من بودند!
من هم به کسی آمار نمیدادم که چکار میکنم و چند نفریم و آن بالا چجوری است !🤔
بقیه کارهایی که داشتم را رها کردم.از شدت خستگی ، سرمان را روی کیف هایمان گذاشتیم و تا بعدازظهر خوابیدیم و تا بیایم آماده شویم ، شب شد.
نماز را در حسینیه خواندیم و رفتیم بین الحرمین.
ضعف ، بی حوصله ام کرده بود.
توان زیارت رفتن نداشتم .😓
یک ساعت همان جا روی فرش ها نشستم و گنبدها را نگاه کردم و آدم ها را بالا و پایین کردم و برگشتیم اتاقمان...
جمعه.۱۸ فروردین ۱۴۰۲
@hattabishtar
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت هجدهم
😴بعد از نماز صبح که همه میخوابیدند، فرصت خوبی برای شست و شو بود.محمد حسین هنوز مشکل گوارشی داشت و من پشت سر هم باید لباس میشستم.
کنار اتاق ما ، پشت بام بود و لباسها را همان جا پهن میکردم !🧺
هوا گرم شده بود و هم لباسها زودتر خشک میشد و هم هوای اتاق دم میگرفت !
بعداز انجام کارها چندساعتی خوابیدم .
اما فاطمه خوابش نمی برد .حوصله اش سر رفته بود و مثل آلارم گوشی، هرچند دقیقه یکبار من را صدا میزد.⏰
گفتم این چه خوابی شد ؟😒 پاشو بریم !
👧🏻کجا !؟
_: زیارت !
با فاطمه و محمدحسین بیرون زدیم .
کوچه پس کوچه ها را با هزار👁 نگاه رد میکردم. روزها ،شهر جلوه ی دیگری داشت.انگار در این نقطه ی دنیا ، شب ها را گذاشته بودند برای زیارت و روزها ، دنیا باهمه ی مظاهرش خودش را نشان میداد.⚡️
دنیای کربلا را دوست داشتم ! ساده.بی آلایش.شلوغ...
سر کوچه که میرسیدیم ، انگار بخواهیم بدویم سمت حضرت عباس علیه السلام ...دقیقا همانطور بود!💚
نماز ظهر را آنجا خواندیم !
خلوت بود.
رنگ و طرح فرشها ، پیچ خوردنِ ورودی ها ، همه برایم جدید بود.همیشه کم و کوتاه اینجا آمده بودم.دلم میخواست مثل یک سرزمین کشف نشده ، چندروز بیایم و بروم و اُنس بگیرم ...💕
به فراغتِ همان روزه داری که گوشه ی صحن ، عبایش را روی سرش کشیده بود و شیرین ترین خواب قیلوله ی عمرش را میرفت ! 📿
به سمت حرم ارباب رفتیم ...آسمان در آبی ترین حالتِ خودش بود !
باد خوشی میوزید !
بین الحرمین خلوت بود.✨
میان آن همه زیبایی ، مادرها مشغول عکاسی از فرزندانشان بودند.
عکس گرفتنی هم بود...📷
♥️بعد از زیارت ، به فاطمه گفتم بیا پاسپورتها را ببریم و از مضیف حضرت عباس علیه السلام ژتون افطاری بگیریم .
قبول کرد.
به سختی از شُرطه ها آدرس پرسیدم.
خیلی راه رفتم.
همه صف بسته بودند.از ملیت های مختلف ...
پاسپورتهایمان مُهر خورد !📜
یاد حرف همسرم افتادم که گفته بود اگر برای فردا بلیط سامرا ، کاظمین نگیریم ، دیگر نمیشود برویم ! با این شرایط اسکان و... ، باید زودتر برگردیم نجف!
دوباره یک پروژه ی جدید ...😮💨 و فاطمه که واقعا از این همه پیاده روی ، خسته شده بود اما چون شرط کرده بودم که اگر میآیی ، بدون غر زدن بیا ، لب باز نمیکرد !🤐
عتبه ی امام حسین علیه السلام ، مقابل باب سدره ، هرروز اتوبوس های خاص داشت برای زیارت !
قسم السياحة الدينية في العتبة الحسينية المقدسة !
چهارتا صندلی رزرو کردم برای فردا .۱۸ رمضان.🚎
کشان کشان به سمت حسینیه میرفتیم.
دروغ چرا... حتی با آن همه خستگی ، دلم برای اجناسِ توی مغازه ها ضعف میرفت ! 🎒🌂🧥🥿👛
در این بیست روز ، نتوانسته بودم بازار بروم ...هرچه بود میان راه نگاه کرده بودم و جز یکی دوتکه ، چیزی نخریده بودم.
از مغازه ی سر کوچه با کلی خجالت آب و چندتا آبمیوه و کیک خریدم.🧃🥧
ناهارمان همین بود.(قصد ده روز نکرده بودیم.روزه نبودیم )
👀👀فاطمه میگفت صبح که بیدار بودم ، کله ی سه تا پیرزن آمد توی اتاق ! هرکدام چشمی چرخاندند و رفتند ...
به پیرزن ها خندیدیم 😄و از خستگی تاشب خوابیدیم !
شنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۲
@hattabishtar
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت نوزدهم
چه مهمانی ای شد...
چلو مرغ با سبزی و حلیم !🍛🫕
🥲 حیف که بیرون بر بود...خیلی دلم میخواست فضای مضیف حضرت عباس را ببینم !
پنج تا غذا برای ما خیلی زیاد بود.
یک پرس را به حاج خانمِ رئیس ، که چیزی برای افطار نداشت دادم.🍽
خیلی خیلی تشکر کرد و خاطرخواهِ من شد!😌
آن شب فهمیدم اهل این خانه ، سیستم خورد و خوراکشان همین است ! گه گاهی چیزی میپزند و بقیه سحرها و افطارها مهمان موکب های کربلا هستند...🥘
🔥برای فهم عظمت این پذیرایی ، فقط باید بود و دید ...
دقیقا مثل اربعین ! بی منت ، فراوان ، بااعتقاد عمیق ، از مهمانان اربابشان پذیرایی میکنند ! 🍲🍲🍲
و اگر اینها نباشند ، قطعا اقامت این خیل عظیم زائران ، در کربلا ممکن نیست !
🥾👞آماده شدیم حرم برویم. همسرم برای انجام کاری رفته بود و من و بچه ها سرِ کوچه ، ایستاده بودیم. خانمِ زیادی مهربانِ ☺️عجیب و غریب 😶 پیدایش شد!
با نگرانی گفت :" من نمیدونستم شما این چند شب پتو ندارید ! خب به من میگفتی ...!"🤭
_: نه مشکلی نیست !🙂
_: آخه با سه تا بچه چطور این چند شب بدون پتو خوابیدید ؟! 😟بیا برات از حسینیه عبدالزهرا پتو بگیرم !
_: حسینیه عبدالزهرا ؟؟؟🤔
_: آره...همینایی که سر کوچه هرشب موکب دارن ! حسینیه شون همین روبروه! خیلیم تمیزه ! میخوای ببینی؟😃 شاید خوب بود و خواستی بیای اینجا بخوابی ...
_: نه .دیگه لازم نیست !😊
_:خب پس چند دقیقه همین جا صبر کن ، الان میان دیگها رو بذارن ...من برات پتو میگیرم!☺️
نشست روی جدول های کنار کوچه.صورت گندمگونِ جنوبی اش را در تاریک و روشن نور خوب یادم هست!با لهجه عربی قشنگی شروع به صحبت کرد.
_: کجایی هستین شما ؟
_: ما ساکن قم هستیم !
_: همسرت روحانیه ؟
_: بله
_: آره ...روحانیا بچه دوست هستن😇 .من خودم دزفولی هستم. یه دختر دارم .یه پسر. توی مدرسه معلمم. وقتی نُه سالَم بود، مسجد محله مون را بمبارون کردند .مادر و تنها برادرم را توی مسجد از دست دادم...پدرم هم شهید شد !"
انگار بی مقدمه ، یک ظرف غم بریزند توی جانم !😔
من منتظر حرفهای معمولی که بین دوتا آدمِ تازه آشنا، رد و بدل میشود بودم...اما چه شنیدم !!
بچه ها را نگاه کردم ! تصور اینکه یکی شان در یک لحظه در این دنیا، تنهای تنها شود ، در دلم آشوب به پا میکرد! 🥺
منتظر بودم که بگوید ازدواج کردم و خوشبخت شدم...تا از این کوه غم ، کم بشود !🥲
_: "همسرم هم مدافع حرم بود ! نتونست بمونه ...اون هم رفت و من موندم !"
توضیح بیشتر نخواستم.چون نمیتوانستم !
_:" دعاکنید ماهم بتونیم مثل شما عزیزامون رو فدای اسلام کنیم !"🥺
_: "نه ...این یکی ان شاءالله بعد ۱۲۰ سال! هیچکی همسر آدم نمیشه ! ان شاءالله به خوشی زندگیتونو بکنید... اگرم قراره شهادتی باشه ، تو پیری ..."
غمی که از رفتن همسرش در کلام داشت ، از رفتن مادر و پدر و برادرش نداشت ...😓
گاری ِ دیگ ها پر سر و صدا از ته کوچه به سمت ما می آمد ، از جا بلند شد و گفت " خودشه ! الان برات پتو میگیرم !"
رفت برایم پادرمیانی کند، پتو بگیرد و من از هرچه بودم ، هرچه هستم ، از ماجرای پاسپورتهای شب اول ... همه و همه ، غرق خجالت شدم !😓
فداکاری معنای دیگری گرفت ... با زنِ زیادی مهربانِ غرق نور!
او از نُه سالگی فدای من شده بود!
#حتی_بیشتر
شنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۲
@hattabishtar
حتی بیشتر
#سفر_بهخانهی_پدری قسمت نوزدهم چه مهمانی ای شد... چلو مرغ با سبزی و حلیم !🍛🫕 🥲 حیف که بیرون بر بو
هیچ چیز توی این دنیا تصادفی نیست ...
این نوشته ها باید افتان و خیزان نوشته بشن تا امروز ...
امروز که از شهدای مدافع حرم گفتیم
و مادران و همسران شهدا ...
امروز روز عروج یک همسر شهید بود !
روزی که بعد از شش سال درد و رنج و بیماری ، به همسر شهیدش پیوست ...
20.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این گفتگوی تلویزیونی با همسر شهید طاهرنیاست. حتما ببینید؛ اما اگه از اول هم نمیبینید، از دقیقه حدود 17:04 به بعد رو ببینید و فکر کنید.
@abbasivaladi
.
پیامهای حــاج آقا #محسن_عباسی_ولدی
رو راجع به همسر شهید #طاهرنیا از اینجا
بخوانید. 🌷🔻
#بعدازخوندناینمتنهایهجوردیگهبهدنیاتوننگاهمیکنید!
#حتی_بیشتر ♥️
👇👇👇
https://eitaa.com/abbasivaladi/14367
.