بسم رب الشهدا
#رمان
#هادی_دلها
#قسمت_هجدهم
&راوی عطیه
روبروی آینه نشسته بودم ب خودم نگه میکردم
موهای بلوند شده ،لباس عروس
صدای گوشی بلند شد سید بود
سید:سلام عروس نازم
-سلام آقای داماد من کجای؟
عروس خسته شد
سید: نیم ساعت دیگه پشتم نازگلم
کتم پوشیدم
به یک سال و سه ماه پیش فکر میکردم زمانی که تو خواب ابراهیم هادی منو برد کربلای زمان اباعبدالله
اونجا که دیدم بی بی زینب حسین ،عباس ،علی اکبر داد ولی چادرش نداد محجبه شدم
ب حال برگشتم شنلم پوشیدم
-خانم ارایشگر میشه کمکم کنید چادرم سر کنم
آرایشگر:حیف نیست این خوشگلی بذاری زیر چادر
-حیف اینکه ب جز شوهرم کس دیگه از این خوشگلی بهره ببره
سید که اومد منو با چادر دید سرش اورد زیر گوشم گفت : تمام دنیام ب پات میریزم
عاشقتم عطیه که عروس محجبه منی 😍❤️
دستم ب دست مرد غیرتمندم دادم سوار ماشین عروس شدیم
-سیدم
سید:وای عطیه رحم کن پشت فرمانم به جون خودت رحم کن خانم گلم
-خب ☹️باشه
میخاستم بگم بریم پیش شهید میردوستی و شهیدهادی
سید:محمد فدای لپ آویزانت بشه
چشم
خیلی حس خوبی بود با لباس عروس و کت شلوار دامادی رفتیم پیش شهدا
بهترین جای عروسیم اونجا بود که عطیه دوتا بلیط کربلا بهمون داد گفت هدیه از طرف حسین
یه جای من میخاستم سرخودانه زندگی کنم ولی شهدا ب حرمت دعای مادرم و لقمه حلال پدرم دستم گرفتم و هدایتم کردن
سید:خانم گلم به خونه خودت خوش اومدی عروس مادرم
#ادامه_دارد
نام نویسنده: بانوی مینودری
🚫کپی ب شرط هماهنگی با نویسنده حلال است
https://telegram.me/joinchat/BkbbOUFn-297rFX7UmwYQA
@zoje_beheshti
بسم رب الشهدا
دوروز از عروسیمون میگذره و امروز قراره ب سمت میعادگاه عاشقان کربلا پرواز کنیم
تو فرودگاه نشسته بودیم چشمم همش ب تابلو اعلانات پرواز بود
سید:بیا این آب هویج بخور انقدر زل زدی ب اون تابلو میترسم چشمات ضعیف میشه
-سید پس چرا اعلام نمیشه پرواز
سید:خانمم باید ی ۴۵دقیقه صبر کنی
یهو صدای تو سالن انتظار ۱
مسافرین محترم پرواز تهران-نجف لطفا ب سالن انتظار ۲ حرکت کنید
راه افتادم برم
یهو سید گفت :خیلی ممنون ک منو همین جا تو فرودگاه تهران جا گذاشتی
-ببخشید هول شدم 🙈
بالاخره سوار هواپیما شدیم تا هواپیما اوج گرفت سید دستم گرفت گفت : عطیه من از پنج سالگی سالی یکی دوبار به لطف خدا اومدم زیارت جدم ولی این بهترین سفرمه
خدا یه همسر بهم داد که شهدا عطیه اش کرد
-😊😊😊منم افتخار میکنم که عروس حضرت زهرا شدم
بعداز نیم ساعت در فرودگاه نجف ب زمین نشستیم
-سید الان باید چیکار کنم
سید: الان هیچی همراه بقیه میریم هتل
غسل زیارت میکنیم
بعد میریم ان شاالله زیارت حضرت امیر
دست ب دست سید وارد حرم حضرت علی (ع) شد
اشکام باهم مسابقه میدن روبروی صحن طلایی آقا زانوهام بغل کردم گفتم فقط شما میتونستید زندگیم یهو انقدر عوض کنید
سرم گذاشتم روی شونه محمد و به نوای مداحی که برای من و خودش میخوند گوش دادم
اینجا حرم اول مظلوم عالمه
مردی که در خیبر شکست ولی یک روزی برای از هم نپاچیدن اسلام سکوت کرد و انتقام همسر جوانش نگرفت
از روزی ک تغییر کردم میفهمم چقدر سخته برای یه مرد هر روز با قاتل همسرجوانش چشم به چشم بشه
اونم نه یه مرد عادی یک مرد مثل علی
دلم میخاد معتکف این بارگاه بشم ولی نمیشه
دوروز از اومدنمون بودمون در جوار علی بن ابیطالب میگذرد و من فقط دلم میخواد ساکن این سرزمین الهی باشم به قصد خوردن شام از حرم خارج میشیم که محمد میگه : عطیه جان فردا باید حداقل به نیت تبرکی هم شده یه چیزای برای مادرپدرمون خواهرحسین ،خانم رضایی بخریم
-محمد عاشق این اخلاقتم که هیچوقت اسم نامحرم ب زبونت نمیاری
سید:اینو پدرم یادم داد،
آخرین روز سفرمون فرستاد ما امروز چندساعتی بازار بودیم بعداز زیارت آخر ب سمت کوفه حرکت کردیم
و قراره از اونجا ب کربلا بریم
کوفه باید دید نمیتوان را توصیف کرد ،سوار اتوبوس برای کربلا دل و قلبم بی تاب دیدن کربلاست
بالاخره وارد کربلا میشویم
انگار خوابم منگ
نام نویسنده:بانوی مینودری
🚫کپی ب شرط هماهنگی با نویسنده حلال است
https://telegram.me/joinchat/BkbbOUFn-297rFX7UmwYQA
@zoje_beheshti
بسم رب الشهدا
راهی حرم میشویم بین الحرمین تو بین الحرمین جیغ زدم گریه کردم
من یک بار با ابراهیم هادی اینجا آمدم
من میدانم در کربلا چه گذشت
من چادری شدم چون دیدم حتی تو اسارت میان گله گرگان حجاب زینب کبری تکانی نخورد
محمد:عطیه جان عزیزم حواست باشه تو عزاداریت صدات ب گوش نامحرم نخوره
دفعه دوم که رفتیم حرم خیلی آرومتر بود
محمد:خانمم ی خبر خوب بهت بدم
-چی شده ؟
محمد:محسن و خواهر حسین نامزد شدن
الانم رفتن مزار شهید دهقان
-وااااای خدا عزیزدلم
محمد:الان عزیزدلت کی بود ؟
خواهرحسین یا محسن
-عه سید اذیت نکن
کربلا در کربلا میماند
گر زینب نبود
و اهالی این سرزمین غافل میماندن اگر شهدا نبودن
ادامه دارد .....فردا ظهر❤️💙
نام نویسنده:بانوی مینودری
🚫کپی ب شرط هماهنگی با نویسنده حلال است
https://telegram.me/joinchat/BkbbOUFn-297rFX7UmwYQA
@zoje_beheshti
#رمان
#هادی_دلها
#قسمت_اول
https://eitaa.com/havase/7194
#قسمت_دوم
https://eitaa.com/havase/7203
#قسمت_سوم
https://eitaa.com/havase/7215
#قسمت_چهارم
https://eitaa.com/havase/7222
#قسمت_پنجم
https://eitaa.com/havase/7233
#قسمت_ششم
https://eitaa.com/havase/7241
#قسمت_هفتم
https://eitaa.com/havase/7253
#قسمت_هشتم
https://eitaa.com/havase/7261
#قسمت_نهم
https://eitaa.com/havase/7273
#قسمت_دهم
https://eitaa.com/havase/7279
#قسمت_یازدهم
https://eitaa.com/havase/7292
#قسمت_دوازدهم
https://eitaa.com/havase/7300
#قسمت_سیزدهم
https://eitaa.com/havase/7311
#قسمت_چهاردهم
https://eitaa.com/havase/7318
#قسمت_پانزدهم
https://eitaa.com/havase/7330
#قسمت_شانزدهم
https://eitaa.com/havase/7339
#قسمت_هفدهم
https://eitaa.com/havase/7352
#قسمت_هجدهم
https://eitaa.com/havase/7358
#قسمت_نوزدهم
https://eitaa.com/havase/7373
❤️کانال زوجهای بهشتی❤️
╔ ✾ ✾ ✾ ════╗
@zoje_beheshti
╚════ ✾ ✾ ✾ ╝
فاطمه:
سلام شب همگی بخیر قبول باشه از همتوت
دوستای عزیز منم مثل خواهرتون مثل دوستتون برااین خواهرحقیرتون دعا کنید به خداوندی خدا به همه ایمه متوسل شدم به شهدا متوسل شدم به قران متوسل شدم به هردعایی و ذکری متوسل شدم اینقد بار گناهم زیاده که خدا هنوز منو نبخشیده که حاجاتمو بده
من 15روز دیگه مبشم 33ساله بخدا ناراحت نیستم شاید قسمت و حکمت این که بااین سن هنوز مجردم اما پدر مادر پیرم خیلی دارن غصه میخورن دیگهدازبس اونا غصه میخورن خودممم داغونم شمارو به هرچی که قبولش دارین و حاجت میگیرین برا بخت بسته منم دعا کنید شما پاک تر ازمنید یه نذری چیزی برام کنیدتا خدا دستمو تودست یک پسر ولایی وحسینی بزاره تا این مادر پدر پیرمم خیالشون از بابت من راحت بشه بخدا خواستگار دارم فقط هیچکدوم به سرانجام نمیرسه شمارو به همدن خدایی ک میپرستید برام دعا کنید ادم تادرمونده نشه نمیاد اجر و ضجرشو بگه فقط چون قلباتون پاکه و من گنهکار پیش خداروسیاهم ازشما طلب دعا دارم بخدا سخته یه دختر براازدواجش هی درخواست ختم کنه چکار کنم دیگه همش فک میکنم به بقیه بگم برام دعاکنن میخواد معجزه بشه بخدا بلاتکلیفی سخته غصه پدر مادر سخت تر خدا خودش گره از مشکل همه واکنه از من حقیرم به دعای خیر شما ک انشالله به فضل خدا عاقبت بخیر بشم الهی امین😔😔
فقط ارته دل دعام کنید هرکدوم از اعضا یه نذر کوتاه درحقم کنند شاید خدا نظری کنه به منه عذب شده
بسم رب الشهدا
#رمان
#هادی_دلها
#قسمت_نوزدهم
&راوی زینب
دو روزی از عروسی عطیه میگذره و امروز دارن میرن کربلا ،دلم بی نهایت هوای حسینم کرده لباسام عوض میکنم وارد پذیرایی میشم رو ب مرتضی که داشت با پلی استشن بازی میکرد گفتم :
داداش جلوی من میاد با آجیش بره بهشت زهرا
سریع از جا میپره میگه آخجون الان حاضر میشم
دستای کوچلوش تو دستم میگرم مرتضی ک حالا کمی از دل تنگی های ما برای حسین گمناممون پر کرده
روزی که حضرت آقا فرمودن : اسرائیل تا ۲۵ سال دیگه محو میشه با اون ک حساب کتاب بلد نبود با کمک بابا فاصله سنی خودش تا بیست سال بعد حساب کرد و رو به هممون گفت : منم میخام مثل داداش حسین شهید بشم ولی شهید آزادسازی قدس
مرتضی:آجی گل نمیخای بخری ؟
-یادم نبود بریم بخریم
وقتی دستم تو کیفم کردم تا پول حساب کنم مرتضی با یه غرور مردانه گفت : یه خانم وقتی مرد پیشش دست تو جیبش نمیکنه
-الهی من فدای این مرد بشم
سر مزار رفتیم هیچ نشانی از حسین توش نبود
حتی پلاکش
ما نمیدونیم پیکر عزیزمون چی شد پیکر عزیزمن تو خاک سوریه موند مثل مجید قربانخانی،مرتضی کریمی، زکریاشیری،الیاس چگینی ،محمدبلباسی ،علی بریری
و ده شهید مدافع حرم
ولی جواب تمام انتظار ها چیه #سهمیه
کجای عالم حالا مثلا یه سهمیه حج ،یا یه سهمیه کنکور برای کسی مثل من برادر جوانش میشه
کجای عالم سهمیه برای زینب بلباسی که هیچ ذهنیت واقعی از پدرش نداره سهمیه میشه
با یادآوری حرفهای تلخی که شنیدم میفتم روی مزار خالی حسینم و از ته دل زار میزنم
حسین دلم برای عطر تنت یه ذره شده
گمنامی چه میدونن اون جاهلانی که خانواده شهدای مدافع حرم و وطن به گرفتن پولهای میلیونی متهم میکنن
چه میدونن از دل زن جوانی که تو اوج جوانی بیوه میشه
چه میدونن از دل خواهری که شب عروسیش ب جای اینکه از آغوش برادرش بیاد بیرون میاد سر مزار برادرش
کجان اون جاهلان که نیمه شب که با گریه وقتی خواب میبنی پیکر عزیزت برگشته بیدار میشی و میبنی همش خواب بوده
کجا بودن اون لحظه ای که پیکر تفحص شده علی اصغر شیردل برگشت
با صدای مرتضی که با ترس میگه : آجی خوبی ؟
مجبور به دل کندن از مزار خالی برادرم میشم
و به سمت مزار شهید میردوستی میرم تنها تسلی دل بی قرارم تو این۱۴ماه گمنامی حسین
بعداز حدود سه ساعت برمیگردیم خونه که با قیافه خندون مامان بابا روبرو میشم
-چیزی شده
مامان:خانم چگینی زنگ زده بود برای خواستگاری طبق حرفی که تو حرم خانم حضرت زینب بهم گفتی
گفتم فرداشب بیان
پیش بابا از خجالت آب میشم
فردا خیلی زود میرسه طبق سفارش برادشهیدم همون چادر سفیدی که خودش برام خریده و بدون خودش برگشت سر میکنم
خانواده چگینی راس ساعت ۹تو خونه ما حاضر بودن
بعد صحبتهای دونفره که تابلو بود همو دوست داریم
تا ۲۵مرداد به محرمیت موقتی هم درمیایم تا اون روز عقد عروسیمون یک جا بگیریم
و محسن ۱۶شهریور اعزام بشه سوریه
با مهریه یک جلد کلام الله مجید ،یک جفت آینه و شمدان ،۱۴سکه بهار آزادی و ۲۵۰شاخه گل رز هدیه به ۲۵۰شهیدگمنام به مدت ۵ماه به عقد موقت محسن دراومدم
با وارد شدن انگشتر نامزدی تو دستم اطمینان میکنم همچیز واقعیه
نام نویسنده :بانوی مینودری
🚫کپی ب شرط هماهنگی با نویسنده حلال است
https://telegram.me/joinchat/BkbbOUFn-297rFX7UmwYQA
@zoje_beheshti
بسم رب الشهدا
&راوی محسن چگینی
با شرم متوسطی رو ب پدر زینب میگم:حاج آقا اگه اجازه میدید من زینب خانم ببرم جایی چند ساعته برمیگردیم
حاج آقا: پسرم زینب الان زن توه
رو به زینب ادامه میدن :زینب جان حاضر شو با آقامحسن برو
رو به زینب میگم :اگه ایرادی نداره با همین چادر سفید بیاید بریم ☺️
-باشه چشم 😊
سوار ماشین میشیم مقصدم چیذر مزار شهید دهقان هست
یاد چهارده ماه پیش میفتم زمانی که جرات کردم و موضوع خواستگاری از زینب به حسین گفتم وسط معقر نظامی
برای رسیدن به زینب چهارده ماه صبر کردم تا بهش رسیدم
چند وقت پیش تو معراج با مهدی بودیم دوست همکار من و دوست صمیمی حسین خدا بیامرز
مهدی: دیشب با خواهر و خانمم رفته بودیم خونه حسین اینا
خواهر حسین خواب محمدرضا دیده بود
خواهرم میگفت خواهر حسین چندبار خواب محمدرضا دیده
امروز صبح به مهدی زنگ زدم
-سلام داداش خوبی ؟
مهدی:سلام ممنون تو خوبی ؟
-مهدی جان قرض از مزاحمت زنگ زدم بپرسم خواهرت با خواهر حسین رفتن چیذر مزار محمدرضا ؟
مهدی:نه داداش نشد
خواهرم کربلا بود بعدشم که خواهر حسین با درسهاش درگیر بود،
قرار بود بیاد بامنو خانمم بریم بازم نشد
-اهان ممنون
راستی امروز شماهم میاید خونه حسین اینا
مهدی:نه داداش مبارکتون باشه
من بیام مادر و خواهر حسین اذیت میشن
-باشه
به خانواده سلام برسون
مهدی بی نهایت از لحاظ قد ،قیافه شبیه حسین بود
برای همین برای خانواده حسین خیلی عزیز بود
بعداز یک ساعت میرسیم چیذر
پیاده میشم و در ماشین برای زینب باز میکنم
با دیدن تابلوه امامزاده خشکش میزنه
دستاش که حالا لرزش آشکارا مشخصه تو دستم میگرم و به سمت مزار شهید دهقان میریم
بخاطر چادر سفیدش مطمئنم خیلی ها متوجه شدن تازه عروسه
نزدیک مزار محمدرضا خانمی میبنم که مطمئنم حاج خانم دهقانه
آروم دست زینب رها میکنم و زیر گوشش میگم :مادر محمدرضا سر مزارشه برای همین دستت رها کردم
صورت مهتابیش سرخ میشه
به مزار که میرسیم با مادر محمدرضا سلام علیک میکنیم
نامـ نویسنده: بانوے مینودرے
🚫ڪپے بہ شرط هماهنگے با نویسنده حلالـ استـ
https://telegram.me/joinchat/BkbbOUFn-297rFX7UmwYQA
@zoje_beheshti
&راوی زینب
با محسن سوار ماشین شدیم سخت و خجالت آور بود تنها بودن با مردی ک تا ۵دقیقه پیش نامحرمم بود حالا از تمام دنیا محرمتره بهم ،بعداز حدود یه ساعت شایدم بیشتر جلوی مکانی نگه داشت که همه آرزوم بود برای دیدار وقتی کنار مزار محمدرضا رسیدیم خم شدم فارغ از تمام دنیا نشستم کنار مزارش شروع کردم به گریه کردن
اینجا مزار پسری ۲۲ساله است که بعداز شهادت برادرم همیشه تو بدترین شرایط روحی اومده به دادم رسیده
ساعتها میگذشت من فقط تمام فشار روحی این چهارده ماه انتظار با گریه میگفتم
از دست دادن جوان خیلی سخته تو کربلا سیدالشهدا خیلی داغ دید اما دوجا نفس کم آورد #شهادت_علی_اکبرش و شهادت برادرش #حضرت_عباس شاید خیلی ها بگن برادرت با خدا معامله کردی
همین معامله یه کم دلت آروم میکنه
اینکه تو اوج ناراحتی میگی عزیزمن فدا شد تا یه آجر از حرم بی بی زینب کم نشه
با بلند شدن الله اکبر اذان دست محسن زیر بغلم میگره :بهتره اول یه آب میوه بخوری فشارت تنظیم بشه بعد بریم برای نماز
چون تو کم خونی داری با این همه گریه الان دوباره در مرز غش کردنی
با تعجب میپرسم :تو از کجا میدونی من کم خونی دارم
سرش زیر میندازه میگه :حسین بهم گفته بود
-😳😳😳حسین
محسن:به وقتش همه چیز میفهمی
نماز مون دوتایی تو حیاط چیذر خوندیم
بعدشم محسن منو برد شام بیرون
آخرشب وقتی رسیدیم دم خونه ماشین خاموش کرد چرخید سمت من و گفت :
زینب جان ازت خواهش میکنم رفتی بالا دوباره گریه نکن
اگه حسین برادرت بود دوست،همرزم،همکارم بود داغ من بیشتر از تو نباشه کمترم نیست
-چشم گریه نمیکنم
محسن:آفرین خانم گلم
برو شب بخیر
وارد خونه که شدم یکم کنار مامان بابا نشستم بعدش رفتم بخونم
هنوز خوابم سنگین نشده بود که دیدم
تو حسینه معراجم تو بغل بهار دارم التماس میکنم
بهار تروخدا فقط ی دقیقه صورتش ببینم فقط یه دقیقه 😭😭
شهید مدافع وطن محسن چگینی
با جیغ بلند از خواب بیدار شدم
مامان بابا کنارم بود بابا پاشد با اضطراب وصف ناپذیریی گفت بهتره زنگ بزنم محسن بیاد
تا اومدن محسن فقط گریه میکردم با صدای زنگ مامان پاشد
تو آستانه در گفت :فکر کنم خواب شهادت تورو دیده پسرم
بهتره خودت آرومش کنی
محسن:خانمم چی شده ؟
چرا گریه میکنی عزیزدلم ؟
-محسن تو منو تنها نمیذاری مگه نه؟😭😭😭
تروخدا بگو بگو که تو دیگه شهید نمیشی 😭😭😭
من بودم محسنی که میخاست آرومم کنه
بالاخره آروم شدم و روی پای محسن خوابم برد
از فردای اونروز همش میترسیدم اگه واقعا یه روزی محسنم به آرزوش برسه واکنشم چیه
#ادامه_دارد....عصر❤️
نام نویسنده:بانوی مینودری
🚫کپی ب شرط هماهنگی با نویسنده حلال است
https://telegram.me/joinchat/BkbbOUFn-297rFX7UmwYQA
@zoje_beheshti