💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
#پارت 47 #رمان #_تنهایی_های_من امیر میاد سمتمون هه با بغض به نرگسم میگم: مامانی یه آدم بد برای خو
#پارت 48
#رمان #_تنهایی_های_من
چشمامو میمالونم و به روزایی که داشتم طلاق میگرفتم فکر میکنم:
( "امیر:باران...خانوم.... نمیگم عاشقتم ولی قسم میخورم دوستت دارم منو ببین بیا و از خر شیطون
بیا پایین.
من:گفتم طلاق
امیر:مگه همیشه نمیگفتی طلاق مکروه ترین حلال خدا است
دیگه جوابشو نمیدم مردک پرو خجالتم نمیکشه" )
اون روز آخر طلاقمو گرفتم و البته نامردی کردم تمام مهریه مو هم گرفتم که پولش شد خونه بالا سرمون
که پولش شد یه پراید زیر پامون
پولش همین شد.
و خدا رو شکر بابت داشتن خونه بابت داشتن یه ماشین هر چند ارزون هر چند نا امن هر چند و هر چند های دیگه
من زن 34 ساله هستم و به اندازه زن 80 ساله تجربه دارم از بس از دوست و دشمن نیش خوردم
فهمیدم اعتماد کردن برابر است با مرگ میرم سمت لپتابم تا آهنگ گوش بدم فوق فوقش خیلی بی
پولی بهم فشار آورد میرم این لپتاب کوفتی رو میفروشم
"این زندگیمونه
یه سفره خالی کف خونه
این زندگیمونه
با ما کسی جز ما نمیمونه
هر روزمون اینه
آیینمون حتی ما رو نمیبینه
هر روزمون اینه
تشویش و بغض وحسرت کینه
این زندگیمونه یه سفره ی خالی کف خونه این زندگیمونه با ما کسی جز ما نمیمونه
هر روزمون اینه آیینمون حتی مارو نمیبینه هر روزمون اینه تشویش و بغض و حسرت و کینه
روزا هلاک نون شب نون زدن تو خون بیرون و تو زندون این زندگیمونه
چاقوی تو مشتم جا مونده تو پشتم من بچمو کشتم هرشب تو این خونه
تو حس زخمای مارو نمیفهمی تقدیر اگه اینه دنیا چه بی رحمی دنیا چه بی رحمی
با این همه بغضو تو این همه سختی هر جا بگی گشتم دنبال خوشبختی دنبال خوشبختی
دور گلوی ما از بس پر از نیشه جای نوازش هم خون مردگی میشه
دست غرورم نیست اشکی که میریزه لعنت به اشکی که بی موقع میریزه بی موقع میریزه..
(متن آهنگ بدون تاریخ بدون امضا از روزبه بمانی)
نرگس:
مامان....باران جون....مامانی کجایی؟
ای من قوربون مامان گفتنت دخترکم دلیل بودن من. کدوم شیر پاک خورده ای میگه دلیل برای ادامه کمه؟
تو دنیایی از دلیلایی برای بودن من تو این دنیا عذاب آور
دخترکی مامانی اینجاس منو ببین صدام نمیاد نمیخوام بفهمی مامانت باز برای بابای بیمعرفتت گریه کرده نمیخوام ببینی صورت پوف کردمو نمیخوام بشنوی صدای خش دار مامانتو دختری غصه نخور بخند تو بخند من برای خنده تو به جنگ عالم و آدم رفتم
بخند بلند، آنقدر بلند تا من به آدمیان نشان دهم .این دختر دلیل بودن که نه
دلیل نفس کشیدن من است اگر او نباشد من بهشت را هم به خدا پس میدهم بهشتی که زیر پای من است
با وجود دخترم بهشت است
دخترم که نباشد، بهشت برای من
چون جهنم عذاب آور است. صدای حرکت دستگیره در به گوشم میاد نه نباید بیاد . نباید منو اینجوری ببینه
نباید.
با گریه من دخترکم بغض میکند
و بغض نرگسم عرش خدا را میلرزاند
سریع رو تخت دراز میکشم و چشمامو میبندم و پتو رو میندازم رو سرم
میدونم براش تعجب داره مادری که هیچوقت بدون بغل دخترش نمیخوابید الان چجوری خوابه؟
نرگسم تحمل کن، باران تحمل کن. تموم میشه . خوشبختی صداش نزدیکه صداشو میشنوی
خوشبختی همون موقعی بود که مادرت تو رو از خونه بیرون کرد. همون موقعی بود که داشتی برای نبودن دخترت تو این لحظه کوفتی التماس میکردی. خوشبختی یعنی همین
خوشبختی یعنی بتونی از بدبختی ها رد شی ینی برای هر بدبختی یه راهی پیدا کنی
ولی خدایا یه چیزی اروم بهت بگم به خودت قسم دیگه حوصله هیچی رو ندارم...
ادامه دارد...
ڪآناڷ #همسرداری حــۏاے آدݦ
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
#پارت 48 #رمان #_تنهایی_های_من چشمامو میمالونم و به روزایی که داشتم طلاق میگرفتم فکر میکنم: ( "امی
#پارت 49
#رمان #_تنهایی_های_من
(زمان حال)
تنها شرکت کامپیوتر تهران رو که مونده ، هم میرم ولی میدونم قبولم نمیکنه
بزرگترین شرکت کامپیوتریو چه به من؟
ولی تیریه تو تاریکی خدا رو چه دیدی شاید معجزه بزرگش این باشه .شایدم باز بخواد به منه کوچیک بزرگیشو نشون بده.
میرم داخل وقتی منشی رو میبینم و بهش میگم برای کار اومدم و از این چرتا و پرتا و اون میگه باید منتظر باشی و از این خزعبلات . حدود نیم ساعت یک ساعتی اونجا میشینیم تا جناب مدیر عامل تشریف بیارن خبرش بیاد. تو حال و هوای خودم بودم که سایه کسی رو حس کردم سرمو که بلند کردم چشام شد ده تا
این اینجا چیکار میکنه؟
هه
زمزمشو میشنوم:باران
حوصله این یکیو رو دیگه واقعا ندارم
رو به منشی میگم:ببخشید مدیر عاملتون تشریف نمییارن؟
خدایا این غم چیه تو چشمام ؟ آن که رفت به حرمت رفتنش
دیگر راهی برای بازگشت ندارد.
حالا کی خواست برگرده چرا جو میدم.
چرا باز دلم هواشو کرد
هوای این مرد نالوطی را .چرا در اطراف من پر است از نالوطی ها
طاها و مجد....و اینک این
منشی: خانم ایشون مدیر عامل هستن
اینبار این من هستم که تعجب میکنم. این؟
مگر انسان ها قدرت مدیرت را ندارند؟ این فرد فقط حیوان است با پوشش انسان
اگر الان برم نمیشه. چرا خدایا؟
چی خواستم ازت؟ میدونی چقدر طول کشید تا فراموشش کنم؟
باز هم با چشمانش میخندد
اصلا این مرد هر روز و هر ساعت باید به من بخندد
برای خریتم
برای ساده بودنم
باید به من بخندد
باید.....
مگر بی زبان تر از من هم هست؟
نامرد: بفرمایید داخل خانوم
اگر اینک فرار کنم چه میشود؟
چه کسی ناراحت میشود؟اصلا عالم و آدم ناراحت بشوند به درک.
آخ نگاه بگیر لعنتی از چشمانم چشمانت را بیرون بکش هنوز هم نمیتوانم در برابر تو خوددار باشم
"عشق اول چون جای واکسن بچگی هاست
خوب میشود
اما جایش برای همیشه میماند"
چرا ما زن ها اینگونه عاشق هستیم؟ چرا؟ چرا من الان در اتاق مرد روبرویم هستم؟ مردی که قول بودن را به تمام لحظاتم را داده بود
مردی که از مرد بودن فقط زور و بازو را میدانست
مردی که نامزدم بود
عشقم بود
عشق اولم
قبل از امیر
ادامه دارد...
ڪآناڷ #همسرداری حــۏاے آدݦ
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
#پارت 49 #رمان #_تنهایی_های_من (زمان حال) تنها شرکت کامپیوتر تهران رو که مونده ، هم میرم ولی میدون
#پارت 50
#رمان #_تنهایی_های_من
عشقم موند، فراموش کردم یعنی فکر میکردم که فراموش کردم
امیر اومد
جای محمد رو برام پر کرد
محمد رفت،حرفش،کلامش،فکرش
امیر که رفت
مردها همه رفتند
اصلا مگر در این دنیا مرد وجود دارد
همه نامردند
وقتی عاشق این نامرد شدم مادر برای پولش جواب مثبت داد، وقتی نامزد شدیم و درماه اول نامزدی.....
اه......
هنوز عاشق است؟
بیخیال عشق برای او ساعتی است
در چشمانش عشق هست
و در چشمانم جز غم چیزی نیست
چند سال دارد؟
شش سال از من بزرگ تر بود
الان 40 سالشه. ازدواج کرده؟ چرا با فکر ازدواجش دلم گرفت؟ نگام به دستش میره
هیچ حلقه ای دستش نیست
مرد نامرد مجرد است
محمد: به باران خانوم.....برای کار اومدی؟
نه اومدم تو رو ببینم تجدید خاطره کنم
من:بله
محمد:خوب شناسنامه و مدرک و آها راستی پلیس+ 10 رفتی؟
همه مدارک رو بهش میدم حتی پلیس+ 10 رو
شناسناممو که باز میکنه ماتش میبره
سمت پلیس 10 که میره رو صندلی وا میره
مدرکم رو که میبینه افتخار میکنه
آخ محمد امروز خدای حس های مختلف شده است
نمیدانم چه شد و چه گفتیم چه شنفتیم .
الان دارم برمیگردم از نرگسم دور افتادم دخترکم شده مادر مادرش مثل مادر برای من مادری کرد مثل پدر پشتم بود مثل فرزند برام کودکی کرد هر کسی رفته باشه هر کسی نباشه
نرگسم هست، همه کسه من این دختره، رگ حیات منه، نباشه نیستم
خدایا صدامو داری؟
بعد ازتو این دختر ایمان منه
با پولی که تو کیفم مونده میرم برای نرگس کوچولوم وسایل بگیرم امروز میخوام براش قرمه درست
کنم
دخترکم این چند وقته به جای غذا بغض قورت میداد ، با گریه مادرش جون میداد
دخترکم درد داشت اما میخندید
آخ گلوی دخترکم ورم کرد از بس بغض دید بدون گریه
میشنوم صدای هق هق گریه هاشو
اما هیچ وقت اشکی نمیبینم
آخ دخترکم بزرگ نشده پیر شد
دخترکم مرد شد
برای مادرش مردونگی کرد
ادامه دارد...
ڪآناڷ #همسرداری حــۏاے آدݦ
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
#پارت 50 #رمان #_تنهایی_های_من عشقم موند، فراموش کردم یعنی فکر میکردم که فراموش کردم امیر اومد جای
#پارت 51
#رمان #_تنهایی_های_من
غذا رو درست میکنم نرگس همین که میاد خونه بعد از سلام بدو میره دستشویی
عینهو امیره اونم برای دستشویی اینجوری میدوید. مگه دستشویی چقدر طول میکشه؟ یه دیقه. دو دیقه
نه فوقش ده دیقه.
نرگسم چرا نمیآد؟ میرم سمت دستشویی
همینکه در رو باز میکنم نفسم میره، خونم یخ میزنه از خون رفته نرگسم. دستشویی پر شده از خون دخترکم
آخ مادرت بمیره. صورت نرگسم زرد شده نه سفید شده. نمیدونم هیچی نمیدونم فقط اینو میدونم تحمل داغ نرگس رو ندارم
-نرگس این چیه؟
-واا مامان خونه دیگه
-خوب شد گفتی...نرگس از کی خون دماغ میشی؟
-بابا این چن وقته آفتاب سوزنده است و منم خون دماغ میشم چیزی نشد که
-بیا غذاتو بخور میریم دکتر
-باشه مادر من. آروم باش تو
خدایا دیگه بس کن میخوای چی رو ثابت کنی؟خسته شدم ولم کن دست از سر من بردار بهارم رفت
امیر رفت نرگسمو نگیر بیا خدایی کن بیا معجزه کن و اونی که تو فکرمه رو اجرا نکن بیا بهم بگو سرگیجه های چند وقتش طبیعیه بیا بگو خون دماغش طبیعیه بیا بگو لاغر شدنش طبیعیه
مگه من کیم؟ من چیم؟ من یه مادرم منو داری با مادریم امتحان میکنی؟
اینه اون مهربونیت؟
آی دنیا چی بهت میرسه منو از دخترم جدا کنی؟
خدایا بیا جون منو بگیر و به این بچه بده
آخ دخترم .
ادامه دارد...
ڪآناڷ #همسرداری حــۏاے آدݦ
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
#پارت 51 #رمان #_تنهایی_های_من غذا رو درست میکنم نرگس همین که میاد خونه بعد از سلام بدو میره دستشو
#پارت 52
#رمان #_تنهایی_های_من
غذامونو خوردیم البته خوردن که نه با غذام بازی کردم ولی قوربون نرگس برم که کااامل غذاشو خورد
چرا این ساعت لعنتی نمیگذره ، چرا دنیا نامردی کرد. آخ خدا هستی دیگه
بالاخره ساعت سه بلند شدیم و رفتیم دکتر آزمایش دادیم.
زجر کشیدم با حرف دکتر که گفت متاسفم
زجر کشیدم از خنده دخترم که گفت مهم نیست مامان نمیذارم این روزا همینجوری بمونه
دخترم چی میگی برای خودت چیکار میکنی؟
آخ دلم آخ خدا چرا داری همه رو ازم میگیری؟
آخ قلبم
نرگس:مامان بیا من گشنمه
-دخترم
چنان با سوز میگم که دل خودم آتیش میگیره
نرگس:چیه مامانم
-بهم قول بده.....قول بده پیشم بمونی
نرگس:قول میدم مامانی ... همیشه پیشت میمونم
--نرگسی منو ببین با رفتن تو کمرم میشکنه
دیگه نمیذارم از کنارم تکون بخوره باید پیشه خودم بخوابه حقا امروز بدترین روز عالم بود اون از صبحش که محمد رو دیدم
اینم از الان که فهمیدم دخترم سرطان خون گرفته اونم از بدترین نوعش
برای شام براش کباب درست میکنم
باید غذا بخوره باید سرحال باشه
باید بهش امید بدم
آخ بنده خدا من....
آی خدا دلم ، گفتم الان که از همه تهی شدم یه دخترم برام دنیا شده اونم داری ازم میگیری؟
شب شد . بغلش کردم. خوابیدیم
بیدار شدم ولی چشم باز نکردم
دکتر گفت دخترم تا شش ماه زندست
فوقش این شش ماه باهم خوش میگذرونیم و بعد از اون از این دنیا خداحافظی میکنم
ادامه دارد...
ڪآناڷ #همسرداری حــۏاے آدݦ
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
#پارت 52 #رمان #_تنهایی_های_من غذامونو خوردیم البته خوردن که نه با غذام بازی کردم ولی قوربون نرگس
#پارت 53
#رمان #_تنهایی_های_من
چشم باز میکنم، عاخییی مادرت بمیره برای صورت سفید شدت. دخترم خون لبهاتو چجوری پاک کنم
همه سرطانیا از شکمشون خون میاد و لباسشون خونی میشه؟وای این چاقو اینجا چیکار میکنه؟ آخ چرا دخترم دماش پایینه. چرا دخترم بیدار نمیشه؟
دکتر گفت شش ماه نگفت شش ساعت
--دخترم نرگس
پاشو مامان پاشو خدایا چیکار کنم؟
چشاش بسته شد. دخترم رفت
به بدترین نوع دخترم خودکشی کرد
نه مگه میشه مرده باشه
این دختره خنگ نمیدونه به امید خودش نفس میکشم
خدا که میدونه مگه میشه خدا این بچه رو هم ازم بگیره؟
اطرافو نگاه میندازم تا شاید گوشی چیزی پیدا کنم چشمم می افته به یه برگه خدایا منو بکش
"سلام مامانم خوبی؟
میدونم که نیستی حداقا الان که داری این نامه رو میخونی خوب نیستی میدونم رگ روحت به من وصله
همه رو میدونم .میدونم الان دلت ازم پره ولی یه نگاه به جسم خسته روی تخت بنداز مامانم به من حق بده
تحمل دیدن دردتو نداشتم بابام یه جور پیرت کرد نمیتونستم منم یه کاری کنم که درد من همیشه یادت باشه
به هر حال من میرفتم چه امروز و چه شش ماهه دیگه رفتم تا درد نکشی
مامان همیشه بهم میگفتی خودکشی هیچ وقت بخشش نداره اما من نمیتونستم درد تو رو تاب بیارم
من رفتم من جهنمو با تموم عذابش به جون خریدم تا تو درد دردای منو نبینی
من رفتم مامان ولی میخوام یه چیز بهت بگم زندگی کن من جونمو کشتم اما تو روحتو کشتی مامانم
زندگی کن راستی مامان مبادا خدا رو به بی عدالتی صدا کنی خدا هیچ تقصیری تو مرگ من نداشت من خودم خودمو کشتم من رفتم تاتو باشی مامان جای منم زندگی کن . راستی دیروز بهت قول دادم همیشه پیشت باشم . غصه نخوریا من کنارتو با تو نفس میکشم.دوستت دارم مامانم. نرگس"
ادامه دارد...
ڪآناڷ #همسرداری حــۏاے آدݦ
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
#پارت 53 #رمان #_تنهایی_های_من چشم باز میکنم، عاخییی مادرت بمیره برای صورت سفید شدت. دخترم خون لبها
#پارت 54
#رمان #_تنهایی_های_من
خدااااااااااااا
میگه از تو گلایه نکنم ، چرا دختر ده ساله من باید سرطان بگیره؟
مامان نرگس مامان گفتی رفتی تا درد نکشم مگه نمیدونی الان با رفتنت درد داره منو میکشه. به کی گلایه کنم؟
پیش کی آه بکشم ...
نه نرگس زنده است باید زنده باشه باید
"چون گذرد دردی نیست
اما
تا میگذرد درد کمی نیست"
گذشت.. نرگسم خاک شد
خونه مادرش شد کنار قبر دخترش صبح تا شب، شب تا صبح
پیش نرگسم هستم. دخترم تنها بود الانم تنها است. منم تنها بودم الانم تنهام
آی خدا تو ررو به تنهایی من قسمت میدم به جلال و جبروتت قسم میدم دخترمو ننداز تو جهنم تنها گناه دخترم همین بود .همین خودکشی بدترین گناه رو انجام داد میدونم
اما منم مادرم تو رو زهرات قسم
به حسین غریبت قسم دخترکم تنهاست کمکش کن
خدایا شده تمام اهل بیتتو برای وساطت پیشت میاریم تا بچمو نجات بدی
حق الناس گردنش نیست. حقش حق توئه و حق خودش. ببخش بچمو بچگی کرد نادونی کرد
فکر کرد با کشتن خودش درد من کمتر میشه
دردم کمتر نشد بیشتر شد ولی خدا تو دردمو بیشتر نکن
با درد دخترم درد من بیشتر میشه
تو خدایی کن تو خدا باش برای دخترم
بیا و مهربونی کن
بیا و رضایتتو تو نارضایتی منه تنها نذار
یا زینب تو رو به حسینت دخنرمو نجات بده.
ادامه دارد...
💞 به ڪآناڷ همسرداری حــۏاے آدݦ بپیوندید😍
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
#پارت 54 #رمان #_تنهایی_های_من خدااااااااااااا میگه از تو گلایه نکنم ، چرا دختر ده ساله من باید سرط
#پارت 55
#رمان #_تنهایی_های_من
شش سال گذشت من زن چهل ساله تنها تو این دنیا قدم میزنم از این عالم و آدم هیچ جایی برای من
جا نیست
داغ نرگس از بین نرفت ولی کم شد
غصه هام فراموش نشدن اما عادت شد
زندگی سخت بود و سخت تر شد
تو شرکت محمد کار میکنم
چند بار دیگه ازم خاستگاری کرد اما
"آنکه رفت
به حرمت قلبی را که شکست
دیگر حق بر گشت را ندارد"
شاید تنها چیزی که بتونه منو الان آروم کنه یه خواب بیدغدغه است دیگه خسته شدم تا حالا خدا همه
خواستههامو برآورده کرده الان که منطقی فکر مکنم میگم شاید اگه نرگس خودکشی نمیکرد خدا
نرگسو بهم برمیگردوند اصلا مقصر همه این اشتباهات خود ما هستیم اگه من انقدر غم نمیخوردم
نرگسم غمای منو تو دلش قائم نمیکرد شاید و شایدای دیگه که حتی فرصت جبران رو هم ازم گرفت
داغی شد رو دلم موند
الان میخوام ازخدا یه خواهش کنم خواهشی که با برآوزده شدنش هیچی نمیشه
خدایا خدای من، صدامو داری
میخوام نجاتم بدی میخوام منو از این زمین بلند کنی دلم بغل میخواد
میشه منه تنها رو بغل کنی خدایا دلم یه آرامش میخواد
من ابنجا تنهام تنها که نه فقط تو رو دارم
خستم از خونه سوت و کور
بیا منو ببر پیش خودت
بیا بلندم کن
تموم شد
من رفتم
آمدم پیشت
اینک آغوشت را به من قرض میدهی
درد ها رفتند
آرامش آمد
تنهایی بی معنا شد
تمام شد
حقا بعد از هر سختی آسانی است
ادامه دارد...
💞 به ڪآناڷ همسرداری حــۏاے آدݦ بپیوندید😍
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
#پارت 55 #رمان #_تنهایی_های_من شش سال گذشت من زن چهل ساله تنها تو این دنیا قدم میزنم از این عالم و
قسمت پایانی #رمان #_تنهایی_های_من
#پارت 56
.................محمد..............................
با رفتنش انگار سقوط کردم و با جون دادنش جون دادم
این باران دیگر باران قدیم نمیشد
این باران فقط درد داشت
چشماش درد داشت
قلبش
آخ قلبش از غم پر بود
رنگش کبوده
چشاش بسته
باران پر کشید و به آسمان رفت به یاد گذشته ها اشک هایم از چشمانم جاری میشود :
"باران:محمد بیا به هم یه قول بدیم
محمد:بگو بچه جون
باران :هر وقت از این دنیا خسته شدیم و دردمون به اوج رسید به زینب حسین فکر کنیم و بگیم
دردمون در مقابلش هیچه
محمد:چی میگی باران
باران:هیچی...ولی همیشه حس میکنم میخوام داغ همه چیز رو ببینم
محمد:باران
باران:بیامثل زینب کبری در مقابل درد صبر داشته باشیم"
آخ بارانم درد کشید خانوم من درد را سلول به سلولش حس کرد
خانوم حست درست بود
چون زینب از درد زیاد به آسمان رفتی
آسمانی شدنت مبارک
💎💎💎💎💎💎💎
پایان رمان تنهایی های من
حتما بخونید 👇
💎💎💎💎💎💎💎
صحبت نویسنده:
سلام هیچ دلم نمیخواست قصه اینجوری با درد تموم بشه اصلا دلم نمیخواست نرگس
بمیره یا باران از این زندگی خداحافظی کنه و دق کنه
راستش دلم میخواست باران با محمد ازدواج کنه مثل تمام این رمانا داستان با خوشی مضائف تموم شه
اما
دلم میخواست همه ی ما یادمون باشه درد هیچ کس مثل خاندان علی درد رو حس نکرد
خواستم اینجوری نشون بدم که زینب کبری علاوه بر تمام دردای باران داغ برادری مثل حسین رو هم
حس کرد برادری مثل عباس و حسن
داغ مادری مثل فاطمه
داغ پدری چون علی
و علاوه بر تمام اینها زینب کبری داغ شرمندگی رو هم حس کرد
پس به یاد تمام دردامون بگیم یا زینب
امان از دل زینب
💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎
🔴مدیر کانال:
بنده بزرگترین درسی که از این رمان میشه گرفت رو این میدونم:
هر اتفاقی که می افته، هر راهی که انتخاب میکنیم ، اثر و نتیجه افکار و خواسته ها و اراده های خودمون هست و بهتره که همه جای زندگی مون رو با رنگ خدا زیبا کنیم و دنیا رو پله ی رسیدن به خدا کنیم ...
و نگاه زینب وار اگر داشته باشیم سختی ها بر ما آسان خواهد شد..
😍😍منتظر رمان زیبای بعدی باشید 😍😍
💞 به ڪآناڷ همسرداری حــۏاے آدݦ بپیوندید😍
❤️ @havayeadam 💚
💠برنامه کانال حوای آدم در ماه مبارک رمضان
🌸 با ما همراه باشید با کلی مطالب جذااااب 😍
🔸 #ورد_سحری (نکات اخلاقی، انگیزشی)
🔸 #خدایی_که_نزدیک_است #انی_قریب (درس های قرآنی)
🔸 #سبک_زندگی_علوی (سیره امام علی-ع-)
🔸 #رمان زیبا، مذهبی و عاشقانه (جان من!)
🔸 #سیره_شهدا (زندگی نامه شهید ابراهیم هادی)
🔸 #زلال_معرفت (سخنرانی کوتاه معرفتی)
🔸 #زلال_احکام (احکام رمضان و خانواده)
🔸 #خانواده_و_تربیت_مهدوی (تربیت منتظر واقعی)
🔸 #همسرداری (مهارت های همسرداری و زناشویی)
🔸 #زندگی_بندگی (معنویت)
🔸 #مشاوره مذهبی رایگان
🔸 #شعر
💞 به ڪآناڷ همسرداری حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
#رمان #جان_من
#عاشقانه #مذهبی
از ابتدای ماه مبارک رمضان در
کانال #حوای_آدم
امشب #پارت اول از رمان جان من در کانال قرار میگیره و به یاری خدا هر شب یک قسمت از رمان رو خواهیم داشت 😍
#همراه_بمونید
💞 به ڪآناڷ همسرداری حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
بسم الله الرحمن الرحیم قسمت اول و #پارت_اول از #رمان_جان_من صدای قرائت آیتالکرسی مادر، بوی اسف
به مناسبت #هفته_وحدت #رمان #جان_من #عاشقانه #مذهبی
پارت اول رو از اینجا بخونید 😍
#من_محمد_را_دوست_دارم
💞 به ڪآناڷ همسرداری حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
🍁
🔴 رمان ســارا
پارت اول
صدای آلارم گوشیم مثله مته مغزمو سوراخ کرد!
دیشب تا ساعت ۲ بیدار بودم. من نمیدونم واقعا شبا پسرا خواب ندارن؟! چجوری تا ساعت ۲ بیدارن و تایپ میکنن؟! من ک خسته شده بودم از تایپ کردن! اما خب يه جورایی بهم آرامش میده! وجود یه پسری که باهات صحبت کنه، وقتش رو باهات بگذرونه، حتی اگه علاقه ای نباشه که قطعا نیست، بازم راضی ام به چت کردن، عادت کردم. این نشد، بعدی، بعدی نشد، بعدی... دوست دارم چت کردن رو، یه جورایی انگار معتاد شده بودم! شبا تا دیروقت اگر چت نمیکردم، خوابم نمیبرد!
حوصله دانشگاه رو نداشتم!
با کلافگی آلارم رو خاموش کردم. سرم داشت منفجر میشد. چقدر روزام تکراری شده بود؛ مگه با همین چت کردن یکم سر خودم رو گرم کنم، نفهمم دوروبرم چه خبره!
خدا خیر بده هر کی که فضای مجازی رو اختراع کرد:)
از بچگی عادت نداشتم صبحانه بخورم چون مادرم هیچ وقت نبود که بیدارم کنه؛ صبحانه آماده میذاشت روی میز اما دلم نمی کشید بخورم.
ای کاش یه همدم داشتم؛ یه خواهر یه برادر...
امروز آخرین روز دانشگاه است آخه خودمون گفتیم دیگه از بیست و سوم نریم دانشگاه همه امون بچه های پایه ای بودیم، حرفی میزدیم پشت هم میموندیم.
مسیر خونه تا دانشگاه رو معمولاً پیاده میرفتم. هندزفری رو تو گوشم گذاشتم و آهنگ دلخواهم رو پلی کردم. صداشو زیاد کردم، دوست نداشتم صدای اطرافم را بشنوم که ناگهان...
ادامه دارد...
رمان اختصاصی کانال حوای آدم
کپی فقط با لینک (فوروارد)
#ماه_رمضان
#رمان
#داستان
💞 دورهمی حــواے آدمی ها 🌱💕
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
🍁 🔴 رمان ســارا پارت اول صدای آلارم گوشیم مثله مته مغزمو سوراخ کرد! دیشب تا ساعت ۲ بیدار بودم. م
🍁
🔴 رمان ســارا
پارت دوم
که ناگهان با برخورده سپر ماشین و افتادن هندزفری از گوشم به خودم اومدم و تا میخواستم بفهمم چی شده، محکم با زانو خوردم زمین.
یهو راننده با عجله و عصبانیت پیاده شد، داد زد:
مگه کری!صدبار بوق زدم. مادرم سکته کرده باید برسونمش بیمارستان.
سریع یه کارت بهم داد و گفت:
اگه رفتی دکتر و هزینه ای داشت بهم زنگ بزن تا پرداخت کنم. ببخشید باید برم.
هنوز هنگ بودم. کارت رو ازش گرفتم. حالم خوب بود، مشکلی نداشتم، یکم زانوم درد می کرد که فکر کنم خراش برداشته بود.
بلند شدم به راهم ادامه دادم، اما عجیب پسر خوشتیپی بود، چه ماشینی داشت! وای یعنی میشه!
هندزفری رو گذاشتم تو کیفم. تو فکر بودم که تورش کنم، اسیرش کنم. تو ذهنم داستان می ساختم؛ مثلاً زنگ میزنم بهش میگم رفتم دکتر، دکتر گفت پاهات شکسته باید گچ بگیری! یا نه اصلاً راستشو میگم، میگم خدا مارو سر راه هم قرار داد.. نه! نه! اصلا ولش کن. نباید خودمو کوچیک کنم.
ای کاش من شمارمو میدادم. آهان فهمیدم؛ زنگ میزنم میگم خواستم بگم حالم خوبه نگران نباشید. آره همین خوبه؛ هم شمارم میوفته هم با خودش میگه طرف آدم حسابیه نخواسته اخاذی کنه. آره همین خوبه!
دل تو دلم نبود زودتر دانشگاه تموم بشه بتونم بهش زنگ بزنم
هیچی از کلاس هام نفهمیدم فقط و فقط حواسم پی اون پسر بود. دوست پسر زیاد داشتم اما همه مجازی بودند در حد فرستادن عکس، همه هم زشت! اما چه کنم از بی کسی از تنهایی. مجبور بودم باهاشون باشم که تنهاییامو باهاشون پر کنم.
اما این پسر عجیب بود همه چیز تمام
بالاخره دانشگاه تمام شد تلفن را برداشتم که....
ادامه دارد...
رمان اختصاصی کانال حوای آدم
کپی فقط با لینک (فوروارد)
#ماه_رمضان
#رمان
#داستان
💞 دورهمی حــواے آدمی ها 🌱💕
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
🍁 🔴 رمان ســارا پارت دوم که ناگهان با برخورده سپر ماشین و افتادن هندزفری از گوشم به خودم اومدم و
🍁
🔴 رمان ســارا
پارت سوم
تلفن را برداشتم که بهش زنگ بزنم. قلبم داشت میومد تو دهنم. زنگ زدم. یه خانم جواب داد. هرچی تمرین کرده بودم پرید! اسم و فامیلش روی کارت بود، گفتم با آقای رضایی کار داشتم.
دختر گفت: این شماره محل کارشون هست، من منشی ایشون هستم. الان شرکت نیستن. اگر کار شخصی دارید با آقای مهندس به تلفن همراهشون زنگ بزنید.
وای که از استرس داشتم میمردم اصلا نفهمیدم ۰۲۱ رو دارم میگیرم نه موبایل!
معذرت خواهی کردم، قطع کردم. شماره موبایلش رو گرفتم. بعد از دوتا بوق جواب داد.
قشنگ لرزش رو تو صدام، تو کل وجودم حس میکردم، باید آرامشم رو حفظ میکردم ناسلامتی طرف مهندس عمرانه!
لب زدم:
_ سلام ببخشید من خانمی هستم که صبح باهاش تصادف کردید خواستم بگم مشکلی ندارم حالم خوبه نگران نباشید.
انقدر تند تند گفتم که بعید میدونم فهمیده باشه چی گفتم!
اما جواب داد؛
_ خداروشکر بازم بابت اون اتفاق معذرت می خوام.
میخواستم بیشتر باهاش حرف بزنم،گفتم:
_ راستی حال مادرتون چطوره؟!
_ خوبه خداروشکر تو بخش مراقبت های ویژه است دکترا گفتن به موقع رسوندمش
_ خداروشکر؛ اگه میخواین آدرس بیمارستان رو بدید که بیام!
بعد از این حرفی که زدم یه تشر به خودم زدم که تورو سننه! تو چه کاره ای که میخوای بری!
با جوابی که داد وا رفتم، آب شدم!
_ نه ممنون، دکتر باید بالا سرش باشه از شما کاری ساخته نیست اگه لازم باشه خانممو میارم بالای سرش
قفل کردم، لعنت به من! واقعا چی فکر کرده بودم با خودم؟! خشک جوابشو دادم:
_ باشه خدانگهدار
پسره ی بی ادب جواب خداحافظی مو نداد قطع کرد.
ای بابا مگر تو خواب ببینم همچین پسر همه چی تمومی بیاد خواستگاریم مگه بیکاره داشتم به خودم تشر میزنم که گوشیم زنگ خورد و شماره همون پسر افتاد....
ادامه دارد...
رمان اختصاصی کانال حوای آدم
کپی فقط با لینک (فوروارد)
#ماه_رمضان
#رمان
#داستان
💞 دورهمی حــواے آدمی ها 🌱💕
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
🍁 🔴 رمان ســارا پارت سوم تلفن را برداشتم که بهش زنگ بزنم. قلبم داشت میومد تو دهنم. زنگ زدم. یه خا
🍁
🔴 رمان ســارا
پارت چهارم
عینه خودش سرد جواب دادم!
_ بله بفرمایید
- ببخشید داشتم سوار آسانسور میشدم که آنتن رفت، نامفهوم یه چیزایی شنیدم اما متوجه نشدم!
_ چیز مهمی نبود فقط خداحافظی کردم، همین.
_بازم معذرت می خوام.
قطع کرد، قطع کردم.
چه راحت! چقدر رویابافی کرده بودم، همش پرید!
رسیدم خونه. خونه ی سوت و کور!
نمیدونم کی قراره مامان بازنشسته بشه، سه ساله داره میگه موافقت نمیکنن با بازخریدش!
شام دیشب را از یخچال درآوردم، گرم کردم و با همون لباس نشستم خوردم. بعدش رفتم رو تختم خوابیدم.
هم خسته بودم هم حالم گرفته بود. تلگراممو چک کردم. تنها دلخوشی و ذوقم این بود که بیام ببینم چندتا پیام نخونده دارم! باخنده گله گشادی جواب تک تک پسرا رو دادم.
پسرا هرکاری کنی باز از اون حرفا میزنن، دروغه بگم بدم میومد! نه! اتفاقاً خوشم میومد، خودم هیچ وقت از اون حرفا نزدم. یه جورایی خجالت می کشیدم. اما خب اونا میگفتن و منم ذوق میکردم.
زندگی تکراری من همین بود. تلگرام و چت و ذوق کردن های بیخود! بعد از کلی چت یه جورای بیهوش شدم.
با صدای مامان که انگار داشت با تلفن صحبت میکرد بیدار شدم. اوه! اوه! چقدر خوابیده بودم! هوا تاریک شده بود. البته دیگه استرسی نداشتم بابت درس و دانشگاه.
پانزده روز تعطیلی رو باید با بهترین اتفاقات رقم بزنم.
تلفن مامان که تموم شد، اومد تو اتاق. با حرفی که زد از تعجب یا بهتر بگم از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم!
مامان اومد نشست کنارم روی تخت و گفت...
ادامه دارد...
رمان اختصاصی کانال حوای آدم
کپی فقط با لینک (فوروارد)
#ماه_رمضان
#رمان
#داستان
💞 دورهمی حــواے آدمی ها 🌱💕
❤️ @havayeadam
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
🍁 🔴 رمان ســارا پارت چهارم عینه خودش سرد جواب دادم! _ بله بفرمایید - ببخشید داشتم سوار آسانسور م
🍁
🔴 رمان ســارا
پارت پنجم
_ عمه جمیله بود! میگه جاریش واسه پسرش میخواد زن بگیره، دنبال دختر خوب و سالم میگرده، اونم تو رو معرفی کرده.
پسره تو شرکت برق کار میکنه، خونه داره، ماشین داره. دیگه گفتن حالا که همه چیز داره، زن بگیریم براش سروسامون بگیره!منم گفتم باید با سارا صحبت کنم، شاید قصد ازدواج نداشته باشه. الانم که معلوم نیست بیان، اگرم بیان بعید میدونم یه اعجوبه مثل تو رو پسند کنن.
بهر حال قند تو دلت آب نشه! خواستگار اوله! هول نشی! وقت برای فکر کردن هست!
مامان حرف میزد و من عینه این شوهر ندیده ها ذوق مرگ بودم، سریع خودمو تو لباس عروس تصور کردم! اصلا حرفهای مامان رو نشنیدم!
_سارا کجایی؟! شنیدی چی گفتم؟
_آره، باش، فک میکنم
_درست فک کن، عجله هم نکن
اینو گفت و رفت بیرون.
وای از حال اون لحظه ام نگم! رفتم جلوی آینه، اولین چیزی که بهش فکر کردم، برداشتن ابروهام بود، وای چقد تغییر میکردم.
پوستم سفید بود، چشمای میشی، لبای باریک، بینی قلمی، موهام خرمایی بود! خودمو با آرایش عروس تصور کردم.
واااای همه حسرت میخورن، قطعا خیلی خوشگل میشم، خیلی تغییر میکنم، همش تو فکره ابروهام بودم، پهن بود و بالا، اگر برمیداشتم خیییلی صورتم باز میشد!
اون لحظه به تنها چیزی ک فکر نکردم، اون خواستگار بود.
همش رویای عروسی داشتم!
دوست داشتم زودتر به مامانم بگم، بگین بیان! اما میگفتم الان دوباره میگه خوب فکراتوبکن!
بعد از دوروز دندون سره جیگر گذاشتن و انتظار وقتی دیدم خبری نشد، بالاخره صبرم تموم شد، گوشیمو برداشتمو...
ادامه دارد...
رمان اختصاصی کانال حوای آدم
کپی فقط با لینک (فوروارد)
#ماه_رمضان
#رمان
#داستان
💞 دورهمی حــواے آدمی ها 🌱💕
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
🍁 🔴 رمان ســارا پارت پنجم _ عمه جمیله بود! میگه جاریش واسه پسرش میخواد زن بگیره، دنبال دختر خوب و
🍁
🔴 رمان ســارا
پارت ششم
چاره ای نداشتم، مثله این عقب مونده ها پیام دادم به عمه ام!
_سلام عمه جان، خوب هستین؟ حقیقت مامان قضیه خواستگاری رو بهم گفت، من فکرامو کردم! اما خجالت میکشم به مامانم بگم. من نظرم مثبته!
الان ک فکر میکنم با خودم میگم چرا واقعا؟ چرا یه همچین کاری خودسر انجام دادم! چقدر خودمو کوچیک کردم!
اون لحظه فکر میکردم بهترین کاره! مگه نمیگن در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست از این خیر تر؟!
عمه فوری جواب داد :
_ قربونت بره عمه که اینقدر با حیایی، مطمئن بودم اشتباه نکردم راجع بهت! باشه من خودم با جاریم صحبت می کنم.
از خوشحالی می خواستم جیغ بزنم نشستم روی تختم پتو رو کردم تو دهنم جیغ زدم.. [واقعاً چقدر خل بودم...]
فوری به اون ۵ پسری که همیشه جزء چت ثابت هام بودن پیام دادم:
_ چند شب دیگه داره برام خواستگار میاد، انقدر سمج بودن که گفتیم باشه بابا بیاین! اصلاً دوست ندارم اینقدر زود ازدواج کنم! اما پاشنه درو کندن!
هرکی یه جواب داد همشون تبریک گفتن.
یکشون گفت:
_ اگه ازدواج کنی دیگه کات می کنی؟!
واقعا نمیدونستم چی بهش بگم گفتم:
_ فعلا که معلوم نیست ازدواج کنم حالا تا اون موقع..
خیلی چت ها طول نکشید سریع تمومش کردن!
گوشیمو گذاشتم رو میزم، خودمو پرت کردم رو تخت. با انگشتام موهامو به بازی گرفتم، به سقف اتاقم که ماه و ستاره داشت نگاه کردم. خودمو تو لباس عروس، تو تالار تصور کردم که دست داماد رو گرفتمو دارم به مهمونا خوشامد میگیم.
نه، اینجوری نمیشه باید خودمو سرگرم کنم بلکن زمان زودتر بگذره!
یه رمان از تو قفسه کتابام برداشتم، تازه خرید بودمش.
اما وقت نکرده بودم بخونم، شروع کردم به خوندن.
چند صفحه خونده بودم که صدای تلفن خونه اومد، گوشامو تیز کردم.
مامان تلفن را برداشت و شروع کرد به رسمی صحبت کردن...
ادامه دارد...
رمان اختصاصی کانال حوای آدم
کپی فقط با لینک (فوروارد)
#ماه_رمضان
#رمان
#داستان
💞 دورهمی حــواے آدمی ها 🌱💕
❤️ @havayeadam
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
🍁 🔴 رمان ســارا پارت ششم چاره ای نداشتم، مثله این عقب مونده ها پیام دادم به عمه ام! _سلام عمه جان
🍁
🔴 رمان ســارا
پارت هفتم
شک نداشتم قطعاً جاری عمه است.
مامان گفت :
_ والا من هنوز نظر سارا نپرسیدم!
با خودم گفتم : ای بابا چیکار داری؟ من نظرم مثبته!
مامان ادامه داد:
_ میخواستم.... چشم تشریف بیارید، قدمتون رو چشم.
تا اینو گفت سریع نشستم سره جام و مشغول خوندن شدم. مطمئن بودم فوری میاد تو اتاقم، در بی تفاوت ترین حالت ممکن خودمو مشغول خوندن کردم که مامان اومد تو اتاقم.
_ جاری جمیل بود میگه جمعه شب بیان واسه خواستگاری
بی تفاوت شونه ای بالا انداختم.
_ خب بیان، چیکار کنم؟
_ فکراتو کردی؟
_وای مامان چقد سخت میگیری؟! نهایت نشد به تفاهم نرسیدیم، میگیم، نه!، آخرت نمیشه ک!
_ باش! من که حریف زبونت نمیشم، نمیخواستم الکی پای خواستگار تو خونم باز بشه! هرچی باشه غریبه ان دیگه..
چیزی نگفتم که از اتاقم رفت بیرون.
خیلی خوشحال بودم، بلند شدم تو کمد لباسام دنبال چیزه مناسب برای جمعه شب بگردم!
اصلا نمیدونستم چی بپوشم؟! تنها چیزی که میدونستم این بود که عمه همیشه میگفت جاریم خیلی مذهبیه!
چادر بپوشم، چون تا حالا سر نکرده بودم میترسیدم از سرم بیفته ضایع بشم، اگرم نبپوشم! شاید خوششون نیاد!
رفتم بیرون، البته قیافمو بی تفاوت کردم و گفتم:
_ مامان برای جمعه شب چی بپوشم؟ فقط تونیک دارم، همه شونم تا بالای زانو، زشته واسه جلسه اول
_ کار زیاد داریم بیا کمک. کارامونو بکنیم فردا صبح میریم خرید! از جارو کشیدن و گردگیری و شستن پرده ها بگیر تا تمیز کردن در و پنجره.
_ یه خواستگاره دیگه چرا اینقدر باید خودمونو اذیت کنیم؟!
داشتم با خودم حرف میزدم!
که مامان گفت:
_ جاری عمه زن تمیزیه! وسواسی نیست اما تمیزه دوست ندارم جلوش کم بیارم.
که به خودم اومدم دیدم بلند فکر کرده بودم:)
مشغول تمیز کاری بودیم که صدای زنگ خونه بلند شد....
ادامه دارد...
رمان اختصاصی کانال حوای آدم
کپی فقط با لینک (فوروارد)
#ماه_رمضان
#رمان
#داستان
💞 دورهمی حــواے آدمی ها 🌱💕
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
🍁 🔴 رمان ســارا پارت هفتم شک نداشتم قطعاً جاری عمه است. مامان گفت : _ والا من هنوز نظر سارا نپر
🍁
🔴 رمان ســارا
پارت هشتم
بابا امروز زودتر اومده بود خونه تا لیست خرید مامان رو تهیه کنه و البته یکم تو کاره خونه کمکمون کنه..
دو روز مونده تا جمعه. تقسیم کار کردیم، هرکی مشغول کاری شد.
بعد از سه چهار ساعت کار، خسته و گرسنه، شام خوردیم. و منم رفتم تو اتاقم که بخوابم.
دراز کشیدم رو تختم، باخودم فکر میکردم...
_یعنی چه شکلیه؟ یعنی اگه منو ببینه خوشش میاد؟ وای اگه نشه چی؟! نمیدونم چرا اینقد امید دارم که میشه...
اگه نپسندید، قرص میخورم، مسموم شم، تا ببینم اگه به گوشش برسه چیکار میکنه! اگه نگرانم بشه خب یعنی دوسم داره دیگ...
کلا قبل از این قضیه همیشه دوست داشتم یه بار خودکشی کنم، ببینم اطرافیانم چقد نگرانم میشن...
خیلی خسته بودم، زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم خوابم برد.
با تابش مستقیم نور به اتاقم و احساس سوزش صورتم بلند شدم.
یه جوری آفتاب تند و تیز میتابید که انگار از آدم طلب داره!!
ساعت ۸ صبح بود. از اتاق رفتم بیرون دیدم مامان داره املت درست می کنه.
رفتم تو آشپزخونه، نشستم پشت میز.
سلام دادم، بابا هم بعد از من اومد.
سر میز نشسته بودیم مشغول خوردن صبحانه که مامان گفت:
_ زودتر صبحانه ات رو بخور بریم بیرون یه لباس مناسب بخریم
بعد از خوردن صبحانه با مامان رفتیم بیرون.
یه پاساژ بزرگ نزدیک خونمون بود. با وسواس چند دست لباس پرو کردم.
بالاخره یه لباس بلند تا نوک پا پیدا کردم، خیلی خوشگل بود تو تنم. بیشتر از رنگش خوشم اومد؛ گلبهی با نگین کار شده روی آستینش. خیلی شیک بود.
وقتی از اتاق پرو مامان رو صدا زدم که بیاد نظر بده گفت:
_ مگه بله برونته؟! این خیلی مجلسیه، یه ساده تر بردار
اما من خیلی چشمم گرفته بودش، گفتم :
_هرچی میخوای خودت بردار، اما من اینو حتما برمیدارم
_ باشه صبر کن ببینم چی پیدا می کنم
پاساژ بزرگی بود مطمئن بودم قطعا یه چیزه مناسب پیدا میکنه...
ادامه دارد...
رمان اختصاصی کانال حوای آدم
کپی فقط با لینک (فوروارد)
#ماه_رمضان
#رمان
#داستان
💞 دورهمی حــواے آدمی ها 🌱💕
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
🍁 🔴 رمان ســارا پارت هشتم بابا امروز زودتر اومده بود خونه تا لیست خرید مامان رو تهیه کنه و البته
🍁
🔴 رمان ســارا
پارت نهم
آدم ولخرجی نبودم که بخوام هر ماه لباسهای آنچنانی بخرم، همون سالی یکبار خرید عید رو داریم! تا چی پیش بیاد مثله الان که غیر از عید بخوایم چند دست لباس دیگه هم بخریم.
کلا از ولخرجی خوشمون نمیاد.
تو آینه اتاق پرو داشتم قربون صدقه خودم میرفتم که مامان با دو تا لباس رو دستش اومد سمتم.
هردو خیلی ناز بودن در عین سادگی .
هر دو تا نوک پا یکی بادمجونی یکی آبی کمرنگ.
تزیین خاصی نداشتن، آبی کمرنگه پشت کمرش یه پاپیون داشت، بادمجونی، ساده تر بود فقط یک کمربند پارچه ای داشت.
مامان که دید از هردوشون خوشم اومده، گفت:
_خیلی خب نمیخواد زیاد فکر کنی، هرسه تاشونو بردار، اما دیگه امسال از مانتو عید خبری نیست.
انقدر خوشگل بودن که فوری معامله را قبول کردم.
از مغازه بیرون اومدیم، تو راه بودیم که گوشی مامان زنگ خورد. بابا بود. گفت:
_ جمیل زنگ زده گفته ما جمعه برای شام میمونیم خونتون
_ جاری شون هم میمونه؟!
_ نه! گفت اونا ساعت چهار و نیم، پنج میان ما باهاشون می آیم اونا میرن و ما میمونیم!
_ما هم داریم میاییم...
یه لحظه فکر کردم خواستگارا می خوان شام بمونن! تو دلم گفتم چقد پرروان!
بالاخره روزه موعود رسید، بعد از یه دوش مختصر، موهامو خشک کردم و یه آرایش ملایم کردم. ساعت 4 بود. همینجوری روی تخت نشسته بودم و منتظر بودم ک...
ادامه دارد...
رمان اختصاصی کانال حوای آدم
کپی فقط با لینک (فوروارد)
#ماه_رمضان
#رمان
#داستان
💞 دورهمی حــواے آدمی ها 🌱💕
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
🍁 🔴 رمان ســارا پارت نهم آدم ولخرجی نبودم که بخوام هر ماه لباسهای آنچنانی بخرم، همون سالی یکبار خ
🍁
🔴 رمان ســارا
پارت دهم
یه کم توی گروه وکانالام چرخیدم ولی انگار فقط الکی نگاه میکردم تا وقتم بگذره، اصلا نفهمیدم چی دیدم..
دیگه حوصله اونجارو نداشتم از تلگرام اومدم بیرون و گوشی رو گذاشتم رو میزم.
رو تختم دراز کشیدم، یه نگاه به لباسم که آویزون کرده بودم، انداختم، لبخند نشست رو لبهام.
یه نگاه به ساعت انداختم ؛ چهار و نیم بود!
وای چرا زمان نمیگذره؟! چشامو بستم که یهو زنگ خونه به صدا درومد!
مثل برق گرفته ها از جام بلند شدم سریع لباسامو پوشیدم.
یه نگاه تو آینه به خودم کردم، لباسم آبی کم رنگ، شال سفید، آرایشی ملایم و البته محجبه!
مامان درِ اتاق رو باز کرد و گفت:
_ برو تو آشپزخونه، صدات زدم چایی بریز بیار...
نمیدونم این حجم از استرس برای چی بود؟! دست و پاهام یخ کرده بود. رفتم آشپزخانه پشت میز نشستم. صداشون رو میشنیدم که اومدن داخل.
عمه اومد تو آشپزخانه، با دیدنش بلند شدم. همدیگه رو بغل کردیم، گفتم:
_ دارم میمیرم از استرس
_ قربونت برم. استرس نداره، انشالله خیره! اومدم ببینم تو چه وضعیتی هستی، نگران هیچی نباش...
لبخندی زد و رفت.
صداشونو میشنیدم. یه آقایی که انگار میخواست سر صحبت رو باز کنه گفت:
_ اوضاع مالی و اقتصادی این روزا خیلی بد شده هر کسی جرات نمیکنه پا پیش بذاره واسه ازدواج
بابا حرفش رو تایید کرد، اون آقا ادامه داد:
_ ما هم دیدیم حسین ما خداروشکر خونه داره، ماشین داره، دیگه جایز نبود صبر کنیم. گفتیم زودتر سروسامون بگیره
بابا که مشخص بود معذبه، فقط با کلمات کوتاه، تأیید میکرد!
که جاری عمه گفت:
ادامه دارد...
رمان اختصاصی کانال حوای آدم
کپی فقط با لینک (فوروارد)
#ماه_رمضان
#رمان
#داستان
💞 دورهمی حــواے آدمی ها 🌱💕
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
🍁 🔴 رمان ســارا پارت دهم یه کم توی گروه وکانالام چرخیدم ولی انگار فقط الکی نگاه میکردم تا وقتم ب
🍁
🔴 رمان ســارا
پارت یازدهم
_عروس خانم نمیخوان چایی بیارن دهنمون خشک شده؟!
اینو ک گفت حس کردم، مردم از استرس!
مامان صدام زد:
_سارا جان، مامان، چایی بریز دخترم
داشتم چایی میرختم تو استکانها که عمه اومد تو...
وای چقد خوشحال شدم اون لحظه...
عمه گفت:
_بشین دختر تا خودتو نسوزوندی، لپات گل انداخته! خودم میریزم
عمه چایی ریخت. با هم از آشپزخونه اومدیم بیرون.
فقط حواسم به سینی بود که چایی ها نریزه! اصلا به هیچکدوم نگاه نکردم، فقط سلام دادم.
بعد از تعارف کردن چایی ها، نفس راحتی کشیدم و نشستم روی یه مبل تکی. حالا فرصت مناسب بود تک تکشونو ببینم!
جاری عمه، صورت سفید و بانمکی داشت، روسری سفید با گلهای ریز بنفش سرش بود، چادرش ساده بود، حتی کش هم نداشت. یکم تپل بود اما چاق نه!
کناره شوهرش نشسته بود، یه مرد بلند قد، کت شلوار مشکی، پیراهن سفید یقه آخوندی،ریش سبیل جوگندمی، موهای کم پشت و جوگندمی.
آقای خواستگار اما رو مبل تکی نشسته بود..
هیکل معمولی قد معمولی...
داشتم نگاش میکردم که یهو متوجه شدم اونم داره ریز ریز به من نگاه میکنه، یخ کردم!
ناخودآگاه لبخند نشست رو لبهام
سرمو انداختم پایین و با انگشتای دستم بازی کردم!
ولی هنوز داشتم سنگینی نگاهشو رو خودم حس میکردم.
حتما اونم داشت برای خودش سبک سنگین میکرد.
پدرش گفت:
_ زمان ما پدر و مادرامون فقط دستمونو میگرفتن، میبردن خواستگاری! بدونه کوچکترین پشتوانه!
خودِ من سرباز بودم، هیچی نداشتم!
اما پدرو مادرم اصرار کردن که باید زن بگیری، پسر نباید عذب بمونه! بزور نشوندنمون پای سفره عقد، ندیده، نشناخته، الکی الکی بهمون زن دادن!
جمله آخرش رو با خنده گفت!
جاری عمه هم خندید و گفت:
_ نکنه الان پشیمونی؟
همه خندیدیم!
ادامه دارد...
رمان اختصاصی کانال حوای آدم
کپی فقط با لینک (فوروارد)
#ماه_رمضان
#رمان
#داستان
💞 دورهمی حــواے آدمی ها 🌱💕
❤️ @havayeadam 💚
❤️ سلام مهربون🌹
میدونی مطلب این کانال چی هاست؟ هشتک های زیر رو ببین😃 کلی وقت میخواد تا همه رو بخونی😍
🌼 مهارت های زوجین:
🧩 #مهارت_گفتگوی_موثر : هفت مهارت
🧩 #زندگی_بهتر : مهارت بهتر شدن ارتباط با همسر
🧩 #همسرداری_موفق تکنیک های #ارتباط_صحیح #ارتباط_با_خانواده_های_اصلی #تقسیم_وظایف
🧩 #مهارت_بهبود_رابطه
🧩 #مهارت_حل_مسئله
🧩 مهارت و راه حل های #شاد_زیستن
🧩 #مشاوره
#مشاوره_اسلامی #مشاوره_مذهبی #مشاوره_خانواده #مشاوره_ازدواج
🧩 #مهارت_ارتباط
🧩#طلاق :
مهارت و راهکارهای جلوگیری از #طلاق
چگونه طلاق را پیش بینی کنیم؟ #روانشناسی_زوجین
🌼 مطالب هفتگی:
🦋 #شنبه_های_خانومانه
🦋 #یکشنبه_های_اخلاقی
🦋 #دوشنبه_های_عشقولانه
🦋 #سه_شنبه_های_تربیتی
🦋 #چهارشنبه_های_معرفتی
🦋 #پنج_شنبه_های_خوشمزه #چالش_آشپزی
🦋 #جمعه_های_مهدوی
🌼 سایر هشتک های موضوعی پرکاربرد:
#همسرانه🌱#همسرداری 🌱#سبک_زندگی 🌱#انگیزشی🌱#دلبرانه🌱#سیاست_مردانه🌱#سیاست_های_زنانه🌱#خانواده_داری🌱#تربیت_دینی🌱#مردان_بخوانند 🌱#خانمها_بخوانند🌱#آقایان_بخوانند🌱#عاشقانه
#ازدواج ☘️ #ازدواج_موفق☘️ #فرزند_آوری☘️#فرزندآوری☘️ #فرزندپروری ☘️ #جمعیت☘️#ختم
#رمان 🍃#حجاب_اختیاری 🍃#سبک_زندگی_اسلامی🍃#خانه_داری 🍃#هنر_خانه_داری🍃#سلامت🍃#فمینیسم
🌼 و کلی درس زندگی و مهارتی 🌙
کلیک کن و به ما ملحق شو:
http://eitaa.com/joinchat/1057161216Ca96abb365a
هدایت شده از 💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
❤️ سلام خوش اومدی مهربون🌹
میدونی مطلب این کانال چی هاست؟ هشتک های زیر رو ببین😃 کلی وقت میخواد تا همه رو بخونی😍
🌼 مهارت های زوجین:
🧩 #مهارت_گفتگوی_موثر : هفت مهارت
🧩 #زندگی_بهتر : مهارت بهتر شدن ارتباط با همسر
🧩 #همسرداری_موفق تکنیک های #ارتباط_صحیح #ارتباط_با_خانواده_های_اصلی #تقسیم_وظایف
🧩 #مهارت_بهبود_رابطه
🧩 #مهارت_حل_مسئله
🧩 مهارت و راه حل های #شاد_زیستن
🧩 #مشاوره
#مشاوره_اسلامی #مشاوره_مذهبی #مشاوره_خانواده #مشاوره_ازدواج
🧩 #مهارت_ارتباط
🧩#طلاق :
مهارت و راهکارهای جلوگیری از #طلاق
چگونه طلاق را پیش بینی کنیم؟ #روانشناسی_زوجین
🌼 مطالب هفتگی:
🦋 #شنبه_های_خانومانه
🦋 #یکشنبه_های_اخلاقی
🦋 #دوشنبه_های_عشقولانه
🦋 #سه_شنبه_های_تربیتی
🦋 #چهارشنبه_های_معرفتی
🦋 #پنج_شنبه_های_خوشمزه #چالش_آشپزی
🦋 #جمعه_های_مهدوی
🌼 سایر هشتک های موضوعی پرکاربرد:
#همسرانه🌱#همسرداری 🌱#سبک_زندگی 🌱#انگیزشی🌱#دلبرانه🌱#سیاست_مردانه🌱#سیاست_های_زنانه🌱#خانواده_داری🌱#تربیت_دینی🌱#مردان_بخوانند 🌱#خانمها_بخوانند🌱#آقایان_بخوانند🌱#عاشقانه
🪴
#ازدواج ☘ #ازدواج_موفق☘ #فرزند_آوری☘#فرزندآوری☘ #فرزندپروری ☘ #جمعیت☘#ختم
🪴
#رمان 🍃#حجاب_اختیاری 🍃#سبک_زندگی_اسلامی🍃#خانه_داری 🍃#هنر_خانه_داری🍃#سلامت🍃#فمینیسم
🌼 کلی درس زندگی و مهارتی 🌙
#ورد_سحری (نکات اخلاقی، انگیزشی)
#خدایی_که_نزدیک_است
#انی_قریب (درس های قرآنی)
#سبک_زندگی_علوی (سیره امام علی-ع-)
#رمان زیبا، مذهبی و عاشقانه
#سیره_شهدا (زندگی نامه شهدا)
#زلال_معرفت (سخنرانی کوتاه معرفتی)
#زلال_احکام (احکام رمضان و خانواده)
#خانواده_و_تربیت_مهدوی (تربیت منتظر واقعی)
#همسرداری (مهارت های همسرداری و زناشویی)
#زندگی_بندگی (معنویت)
و یه عالمه مطلب جذاب و قشنگ و خوندنی و کاربردی دیگه 😍
💞 دورهمی حــواے آدمی ها 🌱💕
❤️ @havayeadam 💚