❃✿❃✿❃✿❃✿❃❃✿❃✿❃✿❃✿
شروع هر روز با قرآن☑️
باهم تا ختم قرآن
صفحه ٥٢١
هر روز حداقل یک صفحه قرآن بخوانیم.
#نور_نوش☀️
❁♡❁♡❁♡❁♡❁♡
@hayateghalam
❁♡❁♡❁♡❁♡❁♡
حیات قلم
#بازمانده☠ #قسمت١۵🎬 هاج و واج نگاهش میکنم. ساندویچ سردی مقابلم گرفته است. چشم از او برمیدارم و به
#بازمانده☠
#قسمت١۶🎬
به جلو نگاه میکند و میگوید:
-نه هنوز. فعلا کالبد شکافیش کردن.
-به باباش گفتن؟
کلافه نفسش را بیرون میدهد:
-خبری ازش ندارن.
خانوادهی دیگهای هم نداره.
یه خاله و دایی داره که اونم ایران نیست.
میخواهم سوال بعدی را بپرسم که یکدفعه ماشین با سرعت، لایی میکشد و صدای بوق ممتد ماشین سنگینی که از روبرو میآمد، بلند میشود. بعد از چند متر زیگزاکی رفتن بالاخره، فرمان زیر دستش محکم میشود.
بهاره جیغی میزند و باعصبانیت ضربهای به شانهی مائده میزند.
-معلومه چه مرگته؟ نزدیک بود مارو به کشتن بدی؟
با فریاد بهاره، دست لرزانش را از روی فرمان بلند میکند و روی شلوارش میکشد.
صدای نفسهایش که آرام میگیرد، میگوید:
-نمیدونم! نفهمیدم کی رفتم تو لاین مخالف. یه...یهلحظه حواسم پرت شد!
-این بدبخت تازه از زیر بار زندان فرار کرده، بزار دو روز نفس راحت بکشه بعد بندازش زیر تریلی!
بعد سرش را به سمتم برمیگرداند.
اما با دیدن چهرهام، لبخندش جمع میشود و ببخشید ریزی میگوید.
نمیدانم کجای این بلا خنده دار بود!
**
چند دقیقهای میشد که وارد شهر شده بودیم.
ماشین آرامآرام سرعت کم میکند و کنار جدول میایستد.
-چرا نگه داشتی؟
-بریم یه چیزی بخوریم بعد میریم.
به بیرون نگاه میکنم. تابلوی بزرگ رستوران، میان تاریکی هوا چراغ میزد و جلب توجه میکرد.
پیاده میشویم.
-تو نمیای؟
با حرف بهاره نگاهم به مائده گره میخورد که هنوز پشت فرمان نشسته بود.
-شما برید من الان میام.
بهاره شانهای بالا میاندازد و دستی به کمرم میکشد.
-بریم.
هوا ابری است و بوی نم تمام شهر را گرفته.
نگاهم روی رستوران ثابت میشود.
درهای شیشهای و قالیچهی قرمز خاک گرفتهای که جلوی در پهن بود، باعث میشود مدرن تر جلوه کند.
داخل میشویم.
فضای نسبتا بزرگی دارد و دیوارهای سنگیاش با ریسههای برگ، رنگ و رو گرفته است.
-اونجا خوبه؟
رد اشارهاش را میگیرم. نگاهم میخورد به میز چهار نفرهای که کنار آکواریوم بود.
پشت میز که مینشینیم تازه یاد دستهای خاکیام میافتم.
-من میرم دستامو بشورم. زود برمیگردم.
آهسته از پشت میز بلند میشوم و به سمت سرویس بهداشتی که داخل راهروی انتهای رستوران بود میروم.
شیر آب را باز میکنم. هجوم قطرات آب که به روشویی میخورد، باعث میشود دوباره تصویر حمام جلوی چشمم بنشیند.
انگار پرت شدهام در آن گذشتهی لعنتی! شیر باز بود و آب توی وان میریخت.
با خون که ترکیب میشد سرریز میکرد و راهش را به سمت کف حمام باز میکرد.
بوی قهوه دوباره در هوا پخش میشود و معدهام را میسوزاند!
چشمانم را محکم میبندم.
چندبار مشتم را پر از آب میکنم و روی صورتم میپاشم.
از آینه به خودم نگاه میکنم؛ زیر چشمانم گود رفته و سیاه شدهاست.
آنقدر شکستهام که دلم به حال زارم میسوزد!
شیر آب را دوباره باز میکنم و مشتم را از آب پر میکنم.
چند جرعه مینوشم تا آتش بغضم را مهار کنم؛ اما شدنی نیست!
نفس عمیقی میکشم و بیرون میروم.
چند قدم جلوتر میروم که نگاهم روی میز شماره پنج ثابت میشود.
بهاره ایستاده است و با نگرانی با دو مرد دیگر، بحث میکند.
میخواهم جلو بروم اما یکلحظه نفسم حبس میشود.
دقیق تر نگاه میکنم. حالا واضحتر میتوانم بیسیم را در دستشان ببینم.
مغزم یک لحظه قفل میکند!
من که پابند الکترونیکی ندارم!
چطور به این سرعت ردیابی شدم؟!
در این چند دقیقه کلا یادم رفته بود چه کسی هستم!
آنقدر که به خود جرعت دهم پا به چنین مکانهایی بگذارم.
من یک مجرم فراریام که برای آن مامورها حکم شکار دارد!
چندقدم عقب میروم.
دستهای لرزانم را درجیب مانتو قایم میکنم.
انگار بختک افتاده به جانم که تنم به زور حرکت میکند.
سرم را پایین میاندازم و شالم را جلو میکشم.
از کنار سرویس بهداشتی رد میشوم.
در فلزی خروج اضطراری را فشار میدهم.
آرام باز میشود.
میخواهم خارج شوم که یک لحظه دستم کشیده میشود.
بادیدنش نگاهم میلرزد.
زمزمه میکنم:
-مائده.
خیال میکنم میخواهد کمکم کند اما با حرفی که میزند یک لحظه دنیا دور سرم میچرخد:
-منو ببخش رها؛ این کارو فقط بخاطر تو کردم.
اشکهایش راه باز میکند.
-تو با فرارت فقط جرمتو قبول کردی.
بیا و تمومش کن. بزار خود پلیس حقیقتو میفهمه.
نه امکان نداشت. نه!
باور نمیکنم!
یعنی واقعا این فردی که مقابلم ایستاده خود مائده است؟!
انگار کسی چنگ میزند و قلبم را تکه تکه میکند.
نمیخواهم باور کنم.
نگاهم به نگاه بهاره تلاقی میکند که به من اشاره میکند و پشت بندش مردی که کنارش ایستاده است و درحالی که به چهرهام زل زده، بیسیمش را بالا میآورد.
یک لحظه دنیا دور سرم میچرخد.
#پایان_قسمت١۶✅
📆 #١۴٠۴/١١/٠٧
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/hayateghalam
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
❃✿❃✿❃✿❃✿❃❃✿❃✿❃✿❃✿
شروع هر روز با قرآن☑️
باهم تا ختم قرآن
صفحه ٥٢٢
هر روز حداقل یک صفحه قرآن بخوانیم.
#نور_نوش☀️
❁♡❁♡❁♡❁♡❁♡
@hayateghalam
❁♡❁♡❁♡❁♡❁♡
حیات قلم
#بازمانده☠ #قسمت١۶🎬 به جلو نگاه میکند و میگوید: -نه هنوز. فعلا کالبد شکافیش کردن. -به باباش گفتن؟
#بازمانده☠
#قسمت١٧🎬
حتی...حتی یادم میرود نفس بکشم.
چشمانم را میبندم.
مائده را کنار میزنم و فقط میدوم.
طبقات فوقانی راهپله، مسکونی بود و به پشت بام ختم میشد.
با اولین پلهای که پایین میروم لامپ بالای سرم روشن میشود.
دو تا یکی پله هارا به سمت پارکینگ میدوم.
یک لحظه پایم پیچ میخورد و درنگ نمیکنم و دوباره سرپا میشوم.
صدای کوبیده شدن کتونیهایم با پلهها به سرامیک های سرد و تیرهی راهرو میخورد و دوباره پخش میشود.
به در شیشهای پارکینگ که میرسم صدای قدمهای دیگری از راهپله بلند میشود.
قدمهایی محکمتر و تندتر.
با دیدن ماشینی که به سمت بالا میرود پشت سرش میدوم.
کرکره هر لحظه بالاتر میرفت و نور مهتاب، فضای رنگ و رو رفتهی پارکینگ را بیشتر پر میکرد.
-وایسا!
سرم میچرخد.
مامور کنار در راهپله رسیده بود.
"برو بالا لعنتی برو دیگه! اَه"
ناچار خم میشوم و از زیر کرکرهای که فقط چند سانت بالا رفته است، رد میشوم.
باران نم نم شروع به باریدن کرده بود.
یک لحظه سوز سرما تا مغز استخوانم را میلرزاند.
بی توجه به مسیر فقط میدوم.
انگار کوچهی پشتی رستوران بود.
به ابتدای کوچه که میرسم با دیدنش پاهایم میخِ زمین میشود و حرفهایش دوباره در مغزم تکرار میشود:
-پیمان احمدی هستم، بازپرس جدید پروندهی شما.
دستش را بالا میگیرد و آرام آرام جلو میآید:
_بزار کمکت کنم.
مستاصل به اطراف نگاه میکنم و چند قدم عقب میروم.
نمیدانم از کی اشکهایم با باران تلاقی کرده بود.
به عقب نگاه میکنم.
چه در ذهنم گذشت که بی اراده عقب گرد میکنم و به انتهای کوچه میدوم.
یکلحظه با کشیده شدن دستم روی زمین پرت میشوم.
چشمانم از درد جمع میشوند.
روی زمین زانو میزند و دستبندش را از جیب کتش بیرون میکشد.
زمزمه میکند:
-تو صورتم خاک بپاش یالا!
نمیفهمم؛ چه میگوید؟!
به چشمانش خیره میشوم.
-یالا بجنب از کنارت یه مشت خاک وردار پرت کن تو صورتم.
بدو الان میرسن!
با فریادی که میزند، روی زمین مرطوب چنگ میزنم و مشتی از خاک را با حرکتی در صورتش پرت میکنم.
اهی میکشد و آستین دستم را ول میکند. دستبند از دستش رها میشود.
_بدو به سمت چپ.
از روی زمین بلند میشوم. چند بار سکندری میخورم.
فقط میدوم. بی آنکه حتی به عقب نگاهی کنم.
میان سیاهی شب بی هدف میدوم؛ آنقدر که حتی نفسهایم، نای بیرون آمدن ندارند.
مکان و زمان!
همه چیز برایم بعد از آن مهمانسرا متوقف شده بود.
فقط من بودم و پاهایی که به دنبال تن رنجورم روی زمین کشیده میشدند!
قلبم مثل حیوانی وحشی به سینه میکوبد. انگار که میخواهد قفسه سینهام را بشکافد و بیرون بپرد!
آنقدر دور شدهام که کسی نتواند مرا پیدا کند.
بالاخره میایستم.
کمرم را به دیوار کوچهای قدیمی و باریک تکیه میدهم.
پاهایم میلرزند.
آرام آرام کمرم لیز میخورد، تا جایی که روی زمین میافتم.
زمین از باران خیس شده بود و کمرم را خیس میکرد.
حلقه دستهایم دور تنم میپیچند.
از سرما میلرزم؛مثل کبوتری که زیر باران افتاده باشد.
باید باور میکردم؟!
واقعا باید باور میکردم که بهاره و مائده به همین سادگی با پلیس تماس گرفته بودند؟
به چه قیمتی؟!
همه چیز آن قدر سریع اتفاق افتاده بود که حتی فرصت نکردم به سرنوشت بعد از فرارم فکر کنم!
به اینکه قرار است چه کنم؟ کجا بروم؟ اصلا کجا را داشتم که بروم؟
وقتی بهترین دوستم، با من چنین کاری کرده بود، به چه کسی میتوانستم اعتماد کنم؟
از ضعف و گرسنگی به خود میپیچم.
با صدای جارویی که روی آسفالت کشیده میشود، متوجه پاکبانی که چندمتر آن طرف تر مشغول جارو کردن است میشوم.
انگار او هم تازه متوجه من شده است که دست از جارو کردن میکشد و نگاهم میکند.
چند ثانیه خیرهام میشود و بعد، دوباره به جارو کردن ادامه میدهد.
نگاههای زیر چشمیاش از زیر پلاستیکی که روی سرش کشیده بود عذابم میدهد.
دستم را تکیهگاه تنم میکنم و بلند میشوم.
سنگریرههای آسفالتی که به دستم چسبیده است را میتکانم.
از کوچه خارج میشوم و وارد خیابان اصلی میشوم.
به مرور باران شدت میگرفت.
پیادهرو ها تقریبا خالی بود و تنها، صدای باران بود که با بوق ماشین ها تلاقی میکرد.
نفس عمیقی میکشم. سرما به استخوانم زده بود و کمرم خشک شده بود.
#پایان_قسمت١٧✅
📆 #١۴٠۴/١١/٠٨
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/hayateghalam
16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹آیت الله العظمی جوادی آملی:
🔸خيلی از موارد است که ميگوييم خوش شانس بوديم، خوش شانسی چيست؟!
يک عده ای هستند فرشته اند فرمود:"وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً" فرشتگان زيادی هستند که حافظان آدم هستند که مشکلی پيش نيايد... فرمود اينطور نيست که حالا شما يک وقتی افتاديد همينطور سالمِ سالم مانديد! کسي شما را نگه داشت؛ فلان جا تصادف کرديد خدا نگه داشت، فلان جا افتاديد خدا نگه داشت، فلان جا لغزيديد خدا نگه داشت.
اينها يک باور قرآنی ميخواهد، در حالی که عده ای ميگويند شانس آورديم! وقتی انسان آن مبدأ غيبی را نبيند به #خرافات پناه ميبرد.
🔸خدمه ای از فرشته ها در اختيار انسان هستند که هر وقت بخواهد بلغزد دست او را ميگيرند؛ يک وقتی انسان ميخواهد يک حرفی را بزند اينجا جايش نيست، فوراً ميبيند که يادش رفته است ميگويد چيزی ميخواستم بگويم يادم رفت او نميداند که چه کسی از ياد او برده است! چيزي ميخواستم بگويم يادم رفته است، بله يادت رفته است اما چه کسی از يادت برده است؟...
۱۳۹۹/۰۸/۲۸
آیت الله العظمی #جوادی_آملی
⸾‣@anar_newss
⸾‣@ANARSTORY🎙