eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.7هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
6.4هزار ویدیو
38 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🌴 🌴 🌴 آيا مى دانى مسلم در خانه چه كسى است؟ خانه مُختار. آيا او را مى شناسى؟ مختار ثَقَفى كه نام او در تاريخ به عنوان قهرمانى بزرگ ثبت شده است. (همان مختار كه چند سال بعد از شهادت امام حسين(ع) قيام كرد و انتقام خون آن حضرت و يارانش را گرفت). آيا شما مى دانيد چرا مسلم خانه مختار را براى اقامت خود انتخاب نموده است؟! اين خبر به گوش همه مى رسد: مسلم به خانه مختار مى رود. اينجاست كه عدّه اى از بزرگان شهر متعجّب مى شوند كه چرا مسلم به خانه آنها نمى آيد؟! مگر شهر در اختيار نيروهاى يزيد نيست؟ مگر نُعمان بن بَشير به عنوان امير كوفه، از طرف يزيد در اين شهر حكومت نمى كند؟ سربازان امير كوفه در ابتدا مى خواستند مانع ورود مسلم به شهر بشوند; امّا وقتى اين استقبال پر شور مردم را ديدند، نتوانستند هيچ كارى بكنند. آيا ممكن است امير كوفه، دستور دستگيرى مسلم را بدهد؟ مسلم به كوفه آمده تا مقدّمات سفر امام حسين(ع) را فراهم كند; براى همين بايد با دقّت براى اين هدف خود برنامه ريزى كند. آيا خبر دارى كه مختار، داماد امير كوفه است؟! به نُعمان (امير كوفه) خبر رسيد كه مسلم به خانه دختر تو رفته است. آيا نُعمان با سربازانش به خانه دختر خود حمله خواهد كرد؟! مسلم با اين كار، دشمن خود را خلع سلاح نمود. اكنون مردم با خيال راحت و آزادانه به ديدار مسلم مى روند. امير كوفه هم نمى تواند مردم را از رفتن به خانه داماد خود منع كند. نگاه كن! مردم، گروه گروه براى ديدن مسلم به خانه مختار مى روند. من و تو، كى به ديدن مسلم خواهيم رفت؟ <========●●●●●========> eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef <==≈=====●●●●●========>
از دیشب مدام تبش بالا و پایین میشه...ولی خب،دوره نقاهتش باید بگذره. مانی با تعجب دستش را بالا میآورد. :_صبر کن،صبر کن... دستش؟؟بخیه؟؟ سر تکان میدهم. :+فنجون تو دستش شکسته بود.. مانی،گیج شده. با تعجب نگاهم میکند :_نمیفهمم..یعنی فنجون رو تو دستش شکونده؟؟ سرم را کمی خم میکنم.. :+اینطور به نظر میاد. مانی کلافه،دستش را از بالا تا پایین صورتش میکشد. :_من... باید مسیح رو ببینم.. سر تکان میدهم. :+باشه،شما برین،منم سوپ پختم،یه کاسه میریزم براش میارم. مانی میگوید :_پرستار شدی خانم وکیل! لبخند میزنم،بیجان.. خسته.. :+از دیروز عصر تا حالا هیچی نخورده. مانی به طرف اتاق مسیح میرود. برمیگردد. :_از دیروز،صبح! :+چی؟ :_از بعد صبحونه ی دیروز هیچی نخورده..تو شرکت،نهار نخورد...گفت بدون نیکی،هیچی از گلوم پایین نمیره.. مانی منتظر واکنشم نمی ماند. ِ سرم را پایین میاندازم.لبخندی،کل صورتم را زیر چتر لطافتش میگیرد. میخندم،پر انرژی،شاداب... خون زیر پوست صورتم میدود و گونه هایم گر میگیرند. با پشت انگشتانم،روی لپهای اناری ام دست میکشم. آرام با خودم میگویم:بدون من،هیچی از گلوش پایین نمیره..هیچی... هیچی... دوباره لبخند میزنم،لبخند روی لبخند! کاسه ی گل گلی را از کابینت درمیآورم و به سمت اجاق میروم. باید جان بگیری...زودتر باید سر پا شوی.. برای فردا،برایت برنامه ها دارم! *مسیح* چند تقه به در ميخورد. به خیال اینکه نیکی است،از جایم بلند نمیشوم. چشمانم را میبندم تا خیال کند خوابیده ام. رویایی که دیدم،همه ی آرزویم بود.اما فقط در حد یک رویا،برآورده شد! دهانم گس شده و گوشت تلخی،اخلاقم را بد کرده. ظرفیت روبه رو شدن با نیکی را ندارم. میترسم،یک کاری دست خودم بدهم. در به آرامی باز میشود و صدای قدمهای کسی میآید. صدای پای نیکی نیست. نیکی قدمهایش را کوتاه برمیدارد. اما این صدای قدمها،بلند هستند و با فاصله ی طولانی.. کسی کنارم مینشیند،تخت کمی پایین میرود و دستی روی بازویم مینشیند. صدای مانی را میشناسم که مرا به نام میخواند. :_مسیح چشمانم را سریع باز میکنم.انگار در غربت،چشمم به یک آشنا بیفتد! بلند میشوم و مینشینم. :+مانی... :_چی کار کردی با خودت؟ :+خوبم من.. مانی دستش را روی پیشانی ام میگذارد. :_اوف،هنوز که تب داری. دستش را میگیرم و آرام پایین میآورم. :+میگم خوبم مانی!خوب شد اومدی،الان لباسام رو میپوشم بریم.. میخواهم بلند شوم که مانی،دست روی شانه ام میگذارد. :_آخ نه!تو رو جون هرکی دوس داری من رو با نیکی طرف نکن..چنان محکم گفت امروز مسیح هیچجا نمیاد که من ترسیدم! 💖💖💖💖💖💖 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
آن را که تویی درمان درمانده نخواهد شد بیچارۀ عشق تو بیچاره نخواهد شد خـدایا 🙏 امشب نگاهی از تو کافیست، تا حال و روز همه عزیزانم روبراه شود نگاهت را از ما دریغ نکن آمیـــن امشب برای همه اونایی که چشم‌انتظار هستن و التماس دعا دارن، دعا کنیم شب خوش دوستان✨🌸 🌙⭐️✨💐🌷🌴   @hedye110
┄┅─✵💝✵─┅┄ 🍃بہ نام او ڪه... 🌼رحمان و رحیم است 🍃بہ احسان عادت 🌼وخُلقِ ڪریم است سلاااام الهی به امیدتو صبحتون بخیر💖 🌹🌷❤️🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷   @hedye110
سید ما مولای ما ، دعا کن برای ما من زنده ام به عشق تو ، یا صاحب الزمان             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
☀️ به رسم هر روز صبح ☀️ 🌻السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌻 💕💕💕💕💕💕💕💕 🌸السلام علیک یا امام الرئوف 🌸 🌻ﺍﻟﻠَّﻬُﻢَّ ﺻَﻞِّ ﻋَﻠَﻰ ﻋَﻠِﻲِّ ﺑْﻦِ ﻣُﻮﺳَﻰ ﺍﻟﺮِّﺿَﺎ ﺍﻟْﻤُﺮْﺗَﻀَﻰ ﺍﻟْﺈِﻣَﺎﻡِ ﺍﻟﺘَّﻘِﻲِّ ﺍﻟﻨَّﻘِﻲِّ ﻭَ ﺣُﺠَّﺘِﻚَ ﻋَﻠَﻰ ﻣَﻦْ ﻓَﻮْﻕَ ﺍﻟْﺄَﺭْﺽِ ﻭَ ﻣَﻦْ ﺗَﺤْﺖَ ﺍﻟﺜَّﺮَﻯ ﺍﻟﺼِّﺪِّﻳﻖِ ﺍﻟﺸَّﻬِﻴﺪِ ﺻَﻠَﺎﺓً ﻛَﺜِﻴﺮَﺓً ﺗَﺎﻣَّﺔً ﺯَﺍﻛِﻴَﺔً ﻣُﺘَﻮَﺍﺻِﻠَﺔً ﻣُﺘَﻮَﺍﺗِﺮَﺓً ﻣُﺘَﺮَﺍﺩِﻓَﺔً ﻛَﺄَﻓْﻀَﻞِ ﻣَﺎ ﺻَﻠَّﻴْﺖَ ﻋَﻠَﻰ ﺃَﺣَﺪٍ ﻣِﻦْ ﺃَﻭْﻟِﻴَﺎﺋِﻚَ🌻 💕💕💕💕💕💕💕 🌸 ألـلَّـهُـمَــ عَـجِّـلْ لِـوَلـیِـکْ ألْـفَـرَج🌸 @hedye110
💕🍃💕🍃💕🍃💕🍃💕🍃💕🍃 💟دعا برای شروع روز💟 ا🍃💕🍃 💙بسم الله الرحمن الرحیم💙 ا🍃💕🍃 اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا صَـبـَاحَ الْـاَبـْـــــرَار وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا صَـبَـاحَ الْـاَشَـــــرَار ا🍃💕🍃 اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا صَـبَـاحَ الـْمـَقـْبـُولـِیـن وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا صَـبَـاحَ الـْمـَرْدُودِیــــن ا🍃💕🍃 اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا صَـبَـاحَ الـْصّـَالـِحـِیـن وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا صَـبَـاحَ الـْطّـَالـِحـِیـن ا🍃💕🍃 اَلـلّـهُـمَ اجـْعَـلْ صَـبَـاحَـنـَا صَـبَـاحَ الـْخـَیْـرِ وَ السَّعـَادَة وَ لـَـا تَــجْــعـَـلْ صَـبـَاحَـنـَا صَـبَـاحَ الـشَّـرِ وَ الْشِّـقـَاوَة ا🍃💕🍃 💠امين يا رب العالمین💠 التماس دعا 🙏🙏🙏🙏 💕🍃💕🍃💕🍃💕🍃💕🍃 @hedye110
🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🍃🌸🍃 🌹🍃 🍃 🌹 🍃 ❤️ توسل امروز ❤️ امام موسی بن جعفر علیه السلام امام رضا علیه السلام امام جواد علیه السلام امام هادی علیه السلام يَا أَبَا الْحَسَنِ، يَا مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ، أَيُّهَا الْكاظِمُ، يَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰهِ، يَا حُجَّةَ اللّٰهِ عَلىٰ خَلْقِهِ، يَا سَيِّدَنا وَمَوْلانَا إِنَّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ إِلَى اللّٰهِ وَقَدَّمْناكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنا، يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللّٰهِ اشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّٰهِ؛ 🌹🦋 يَا أَبَا الْحَسَنِ يَا عَلِىَّ بْنَ مُوسىٰ، أَيُّهَا الرِّضا، يَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰهِ، يَا حُجَّةَ اللّٰهِ عَلىٰ خَلْقِهِ، يَا سَيِّدَنا وَمَوْلانا إِنَّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ إِلَى اللّٰهِ وَقَدَّمْناكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنا، يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللّٰهِ اشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّٰهِ؛ 🌹🦋 يَا أَبا جَعْفَرٍ يَا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ، أَيُّهَا التَّقِىُّ الْجَوادُ، يَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰهِ، يَا حُجَّةَ اللّٰهِ عَلىٰ خَلْقِهِ، يَا سَيِّدَنا وَمَوْلانَا إِنَّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ إِلَى اللّٰهِ وَقَدَّمْناكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنا، يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللّٰهِ اشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّٰهِ؛ 🌹🦋 يَا أَبَا الْحَسَنِ، يَا عَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ، أَيُّهَا الْهادِى النَّقِىُّ، يَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰهِ، يَا حُجَّةَ اللّٰهِ عَلىٰ خَلْقِهِ، يَا سَيِّدَنا وَمَوْلانا إِنَّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ إِلَى اللّٰهِ وَقَدَّمْناكَ بَيْنَ يَدَيْ حاجاتِنا، يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللّٰهِ اشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّٰهِ؛ 🍃 🌹 🍃 🌹🍃 🍃🌸🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 @hedye110
شانه هایم آویزان میشوند. دوست داشتم از رویارویی با نیکی فرار کنم. اما انگار نمیشود. چند تقه به در میخورد،اینبار نیکی سینی در دست،وارد اتاق میشود. آمرانه،اما با دلسوزی میگوید :چرا بلند شدین آخه؟بهتر نیست بخوابی؟ و سینی را روی پاتختی میگذارد. دو لیوان،آب پرتقال و یک ظرف کیک، محتویات سینی هستند. نیکی میگوید:آب پرتقالو خودم گرفتم..لطفا بخورینش. به این اسانس ها و نگهدارنده های آبمیوه های بسته بندی اعتباری نیست..من برم،شمام بخوابین لطفا.. برگشتم لیوان خالی باشه لطفا. خنده ام میگیرد. هم دیکتاتور شده،هم ادب را رعایت میکند. حتی برای دستورهایش هم "لطفا" و "خواهش میکنم" به کار میبرد. به مسیررفتن نیکی خیره شده ام. مانی با شیطنت میخندد :_واسه چی میخوای بیای آخه؟اون بیرون،جز دردسر و صدای بوق و ترافیک و هوای آلوده و بدوبدوهای دم عید هیچ خبری نیست..اینجا ولی تخت نرم،جای گرم،هوای خوب، )لیوانی آبپرتقال برمیدارد( خوراکیهای خوشمزه و از همه مهمتر..نیکی رو داری... من جات بودم،از چنین بهشتی بیرون نمیرفتم! اخم میکنم. مانی بیتوجه به من،شانه بالا میاندازد و ادامه میدهد:دروغ میگم؟؟ بهترین فرصته برادر من... نیکی این همه نگرانت شده،این همه بهت رسیدگی میکنه،توام تا میتونی ناز کن.. :+چی میگی مانی؟؟ :_جدی میگم..بهترین فرصته،به این مریضی به چشم یه موهبت الهی،امدادغیبی یا حتی معجزه نگاه کن!! :+مانی؟! :_ببین کی گفتم... سرش را پایین میاندازد و به دست راستم خیره میشود. اندوه،مثل یک لکه ی جوهر درون ظرف آب،روی صورتش پخش میشود. لحنش بوی غصه میگیرد. :+آرش چی گفت که اینطوری شدی؟ رگ غیرتم بهوش میآید. از یادآوری حرفهای آرش،خونم به جوش میآید و باز هم ناخودآگاه،دستم مشت میشود. :+نپرس... :_بهش فکر نکن،حرفای آرش،واست مهم نباشه... سر تکان میدهم. مانی بلند میشود و ایستاده،لیوانش را سر میکشد. :_من میرم دیگه..توام آبمیوهات رو بخور تا نیکی نیومده.. آشکارا تعارف میکنم. :+نشسته بودی حالا... 💙💙💙💙💙💙 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
یِه‌ْبَنْدِه‌ْخُدَاْ: ✏️«بسم‌الله» ______ سلام مسیح جون، خوبی؟ امروز یه کاری کردم کارستون، دلم نیومد برات نفرستم! من در این خفقان حکومت آخوندی، یک قدم بزرگ برای کمپین برداشتم. تو استوری از اعضای کمپین دیدم امروز در پارک ناله تجمع دارن برای کشف حجاب، با خودم گفتم چرا فقط زن‌ها در این جنبش ضد رژیم فعال باشن؟ منم مسئولیت دارم، منم باید قدمی بردارم. واقعیتش رو بخوای هوا هم گرم شده و پوشیدن شلوار خیلی اذیتم می‌کنه. دیدم همین کار می‌تونه اولین قدم برای آزادی باشه، برای رهایی از این قفس! سوار ماشین شدم و رفتم محل قرار، رسیدم به پارک و دیدم بله، دمشون گرم، چند نفری اومدن. اولش که پیاده شدم همه تعجب کردن، من هم سلام گرمی کردم و خوشحال از حضور در جمع آزادی خواهان؛ یهو چندتا از شوهرای خانوما اومدن جلو یقمو گرفتن به بهونه اینکه مگه نمیبینی ناموس مردم اینجا وایستاده! منم کم نیاوردم مسیح جون، من ازت یاد گرفتم باید برای آزادی هر کاری کرد. شروع به داد و هوار کردم که شما به زناتون بگید چشاشون رو کنترل کنن، قرار نیست چون نگاهشون به من میفته، جلوی آزادی من گرفته بشه... آسمون خدا به این بزرگی، سرشون رو بالا بگیرن! یکیشون گفت من خودم با اینکه شلوار می‌پوشم، مخالف شلوار هستم، امّا این وضعت خیلی افتضاح هست، زن و بچه مردم اذیت میشن، خجالت نمیکشی با این هیکل .... منم نذاشتم حرفش تموم شه، گفتم هر کسی رو تو قبر خودش می‌خوابونن، بعدشم خجالت کشیدن یا نکشیدن من به تو ربطی نداره! مسیح جون واقعا این جوابایی که از پیجت یادگرفتم برام راه گشا بود! یکیشون گفت الان به زنگ می‌زنم بیاد کارت رو یه سره کنه، مملکت قانون داره. تو چشاش زل زدم گفتم الان مشکل مملکت این چند سانت شلوار و موی پای منه؟! عرضه دارید برید جلوی اختلاسا رو بگیرید... از اونجایی که نتونستن آزادی این ققنوس از قفس پریده را تحمل کنن، به پلیس زنگ زدن و به زناشون گفتن روسری سر کنن، منم دیدم اوضاع خرابه، یادم افتاد گفته بودی اینطور وقتا سریع صحنه رو ترک کنیم. واقعا من نمیدونم اینا چرا توجیه نیستن، همین آدمای خشکِ تندرو هستن که باعث میشن به آزادی نرسیم! از یه طرف زنش رو آورده جلو این همه آدم برای کمپین حجاب بی حجاب، از اون طرف هنوز دوره رو پاس نکرده! شتر سواری دولّا دولّا نمیشه که... ببخشید سرت رو درد آوردم، می‌دونم خیلی خوشحال شدی.😇 فقط ببخشید چون گفته بودی تو فیلما، باید پشتمون به دوربین باشه یه خورده ناجور افتادم. راستی مسیح جون، حرکت امروز من، مورد حمایت مالی قرار می‌گیره تا بتونم ادامه بدم؟ بخاطر گرمای هوا چندتا کرم ضد آفتاب نیاز دارم. م.آزاداندیش ✍️             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
و چنین فرمود مهربان پروردگار ای فرزند آدم مرا درحال خشم و غضب یاد کن در این صورت تو را درحال خشم و غضب خود یاد می‌کنم و بر تو سخت نخواهم گرفت در وقتی که سخت خواهم گرفت. از یاری رساندن من راضی باش زیرا یاری دادن من به تو بهتر از یاری دادن خود برای خودت می‌باشد.             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸