دانشگاه حجاب
✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿ ✿❀بِسْـمِـ الرَّبِ الشُّہَــداءِ وَالصِّدیـقین ✿❀ ✿❀رمان #واقعی ✿❀ #زندگینامہ_شہیدایوب_ب
✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿
✿❀بِسْـمِـ الرَّبِ الشُّہَــداءِ وَالصِّدیـقین ✿❀
✿❀رمان #واقعی
✿❀ #زندگینامہ_شہیدایوب_بلندے
✿❀نیمہ ݐــنہان ماه ۱۵
✿❀قسمت #ششم
صدای کلید انداختن به در آمد.
آقا جون بود.
به مامان سلام کرد و گفت:
_طلا حاضر شو به وقت #ملاقات آقا ایوب برسیم.😊
اقاجون هیچ وقت مامان را به اسم اصلیش که «ربابه» بود صدا نمی کرد.
💞همیشه می گفت طلا💞
خیلی برایم سنگین بود...
من، ایوب را پسندیده بودم و او نه😐
آن هم بعد از ان حرف و حدیث ها...
قبل از اینکه آقاجون وارد اتاق شود چادر را کشیدم روی سرم و قامت بستم.
مامان گفت:
_تیمورخان انگار برای پسره مشکلی پیش آمده و منصرف شده. ایرادی هم گرفته ک نمیدانم چیست
وسط نماز لبم را گزیدم.
آقاجون آمد توی اتاق و دست انداخت دور گردنم بلند گفت:
_من می دانم این پسر برمی گردد. 😊اما من دیگر به او دختر #نمیدهم.☝️ می خواهد عسلم را بگیرد قیافه ام می آید.
یک هفته از ایوب خبری نشد.
تا اینکه باز، #تلفن اکرم خانم زنگ زد و با ما کار داشت.
گوشی را برداشتم:
+ بفرمایید؟
گفت:_سلام
ایوب بود چیزی نگفتم
_ من را به جا نیاوردید؟
محکم گفتم:_نخیر
_ بلندی هستم.
+ متأسفانه به جا نمی آورم.
_ حق دارید ناراحت شده باشید، ولی دلیل داشتم.
+ من نمی دانم درباره ی چی حرف می زنید. ولی ناراحت کردن دیگران با دلیل هم کار درستی نیست.
_ اجازه دهید من یک بار دیگه خدمتتان برسم.
+ شما فعلا #صبر کنید تا ببینم #خدا چه می خواهد. خداحافظ.
گوشی را محکم گذاشتم. 😠از اکرم خانم خداحافظی کردم و برگشتم خانه.
از عصبانیت سرخ شده بودم.😡
چادرم را پیچیدم دورم و چمباتمه زدم کنار دیوار.
اکرم خانم باز آمد جلوی در و صدا زد:
_شهلا خانم تلفن.
تعجب کردم:😳
_با ما کار دارند؟؟
گفت:
_بله همان آقاست
✾࿐༅ https://eitaa.com/hejabuni
ezdevaj-movaghat-2.mp3
15.72M
🔸نظام حقوق زن در اسلام🔹
ازدواج موقت ۲
جلسه ۱۶
دکتر علی غلامی
#شهید_مطهری
✾࿐༅ eitaa.com/hejabuni
💠 آب کاملا یخ زده دما ۵_
قابل توجه وکیل الدوله های مجلس
تحمل سرمای وحشتناک زمستان جلوی مجلس توسط شیرزنان خمینی و خامنه ای به دلیل بی عرضگی شماها .....
شک نکنید که رفقای شهیدمون روز قیامت یقتون رو می گیرند
@AtashBeEkhtiar_Qom
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
. ─═┅═༅𖣔°•🍁•°𖣔༅═┅┅─
زن زندگی آزادی به سبک صهیونیستها
🗯 اعضای پلیس اشغالگر در شهر قلانسوا در اراضی اشغالی فلسطین به یک زن فلسطینی حمله کردند و حجاب او را برداشتند‼️😢
اَلْلَّٰھُمـَّـ ؏َـجِّڸْ لِوَلیِّٖــღــڪَ اَلْفَــــــرجْ⃞🍃
#اسلام_قوی #آزاد_اندیشی
✾࿐༅ https://eitaa.com/hejabuni
🧕آمادگی های اولیه زنان* برای ماه رمضان "من آن را خواندم و دوست دارم همه از آن بهره مند شوند ":-🌙💛
١- اتاقت را مرتب کن کمی چیدمانش را عوض کن و تمیزش کن.💛
٢- چادر نماز و سجاده نمازت رو بشور و عطرى كه دوست دارى بهش بزن 💛
٣-یک گوشه کوچک در اتاق خود برای عبادت ایجاد كن ، حتى اگر اتاقت كوچك باشد 💛
٤- چادر نماز و سجاده ات را پهن کن
و قرآن در همان گوشه بگذار و به درگاه الله دعا کن كه همين مكان نجات دهنده در روز قیامت و برای تو شهادت دهد.💛
٥-یک قلک بياور و روی آن قلک ماه رمضان را بنويس و هر روز مقدار کمی در آن بگذار و یک پروژه خوب در آن انجام بده، مثلا طرح لباس عید یا سفره افطاری برای کودکان بی سرپرست.💛
٦- یک ایده خوب اگر هر روز افطار خود را با یک خانواده فقیر تقسیم كنى ... مقدار غذا را کمی بیشتر كن و به آنها بگو که افطار آنها با شماست.💛
٧- سوره ای را انتخاب كن که دوست دارى و احساس می كنى به دلتان می آید و به خدا قول حفظ آن را بده و در ماه مبارک ثواب بزرگی خواهى داشت.💛
٨- زياد استغفار كن و نیت خود را برای استغفار بگو ، مثلاً خداوند فرزندانی نیکو به شما عنایت کند یا نگرانیهایتان برطرف شود.💛
٩- سه نفر از افراد خانواده تان (یا دوستان) خود را در نماز برايشان دعا كن ، یعنی هر روز برای فلان و فلان و فلان دعا كن.💛
١٠- ازشان بخواه براي شما هم دعا کنن تا آخر ماه نتیجه اش رو ميبينيد ان شاءالله ....کافیه که فرشتگان از اعمالت بگويند و همینطور برای تو💛
١١- هر هفته در ماه رمضان به حج و عمره برويد
بله... یک روز در هفته (یا بیشتر از یک روز) را انتخاب کنید ، چطور : - نماز صبح را بخوان، روی سجاده ات بنشین، تسبیح بگو، استغفار کن و تا طلوع آفتاب قرآن بخوان، سپس دو رکعت نماز بخوان، ثواب حج و عمره کامل را خواهی داشت.💛
١٣ - قرآن را زیاد بخوان نيت كن كه ٣ بار قرآن را ختم كنى اگر نتوانستى ثواب آن نیت را با ده حسنه می گيرى ، ماه رمضان فرصتی است آن را غنیمت بشماريم 💛 .
نصيحتهاى شيرينى است امیدوارم همه در گروه هاشون پخش کنند تا در ميزان حسنات ما باشند*💛
دانشگاه حجابی هارادر دعای خالصانه خود فراموش نکنید.😍
جزاكم الله خير 🩵݁₊ ⊹ . ݁˖ . ݁⋆.˚✮✨✮˚.⋆. ݁₊ ⊹ . ݁
التماس دعا💬🤲🤲
✾࿐༅ https://eitaa.com/hejabuni🌺
دانشگاه حجاب
✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿ ✿❀بِسْـمِـ الرَّبِ الشُّہَــداءِ وَالصِّدیـقین ✿❀ ✿❀رمان #واقعی ✿❀ #زندگینامہ_شہیدایوب_ب
✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿
✿❀بِسْـمِـ الرَّبِ الشُّہَــداءِ وَالصِّدیـقین ✿❀
✿❀رمان #واقعی
✿❀ #زندگینامہ_شہیدایوب_بلندے
✿❀نیمہ ݐــنہان ماه ۱۵
✿❀قسمت #هفتم
همان حرف ها را پشت تلفن 📞😕تکرار کردم و برگشتم.
مامان پرسید:
_چی شده هی میروی و هی می آیی؟؟
تکیه دادم به دیوار.
آقای بلندی زنگ زده می خواهد #دوباره بیاید.
مامان با لبخند گفت:
_خب بگذار بیاید.😊
+ برای چی؟؟ اگر می خواست بیاید، پس چرا رفت؟؟😕
_ لابد مشکلی داشته و حالا که برگشته یعنی مشکل حل شده. من دلم روشن است. خواب دیدم شهلا. 😊💤دیدم خانه تاریک بود، تو این طرف دراز کشیدی و ایوب آن طرف، #نور سفیدی مثل نور #ماه از قلب ایوب بلند شد و آمد تا قلب تو.💤
من می دانم تو و ایوب قسمت هم هستید بگذار بیاید. آن وقت محبتش هم به دلت می نشیند💖
اکرم خانم صدا زد:
_شهلا خانم باز هم تلفن.😄
بعد خندید و گفت:
_می خواهید تا خانه تان یک سیم بکشیم تا راحت باشید؟؟
مامان لبخند زد☺️ و رفت دم در....
من هم مثل مامان به خواب اعتقاد داشتم.
#محبت_ایوب به دلم نشسته بود اما خیلی #دلخور بودم.
مامان که برگشت هنوز می خندید.
_ گفتم بیاید شاید به نتیجه رسیدید.
گفتم:
_ولی آقا جون نمی گذارد، گفت من به این دختر بِده نیستم.
ایوب قرارش را با مامان گذاشته بود.
وقتی آمد من و مامان خانه بودیم، آقاجون سر کارش بود.
«رضا» مثل همیشه #منطقه بود و «زهرا و شهیده» مدرسه بودند.
دست ایوب به گردنش آویزان بود و از چهره اش مشخص بود که درد دارد😣
مامان برایش پشتی گذاشت و لحاف آورد.
ایوب پایش را دراز کرد و کاغذی📃 از جیبش بیرون آورد.
_ مامان می شود این نسخه را برایم بگیرید؟؟😔😣 من چند جا رفتم نبود.
مامان کاغذ را گرفت.
_ پس تا شما حرف هایتان را بزنید.. برگشته ام.
مامان که رفت به ایوب گفتم:
+ کار درستی نکردید.
_ می دانم ولی نمی خواستم بی گدار به آب بزنم.
با عصبانیت گفتم:
+ این بی گدار به آب زدن است؟؟ ما که حرف هایمان را صادقانه زده بودیم، شما از چی می ترسیدید؟؟😠
چیزی نگفت
گفتم:
_ به هر حال من فکر نمی کنم این قضیه درست بشود.
آرام گفت:
_ " می شود"
من_نه امکان ندارد، آقاجونم به خاطر کاری که کردید حتما مخالفت می کنند.
_ من می گویم می شود، می شود. مگر اینکه...
_مگر چی؟؟
_ مگه اینکه....خانم جان، یا من بمیرم یا شما...
✾࿐༅ https://eitaa.com/hejabuni
دانشگاه حجاب
✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿ ✿❀بِسْـمِـ الرَّبِ الشُّہَــداءِ وَالصِّدیـقین ✿❀ ✿❀رمان #واقعی ✿❀ #زندگینامہ_شہیدایوب_ب
✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿
✿❀بِسْـمِـ الرَّبِ الشُّہَــداءِ وَالصِّدیـقین ✿❀
✿❀رمان #واقعی
✿❀ #زندگینامہ_شہیدایوب_بلندے
✿❀نیمہ ݐــنہان ماه ۱۵
✿❀قسمت #هشتم
از این همه اطمینان حرصم گرفته بود.
من_ به همین سادگی؟ یا من بمیرم یا شما؟؟
_ به همین سادگی، آنقدر میروم و می آیم تا آقا جون را راضی کنم، حالا بلند شو یک عکس از خودت برایم بیاور.. 😊❤️
من_ عکس؟ عکس برای چی؟ من عکس ندارم.😕
_ می خواهم به پدر و مادرم نشان بدهم.
_من می گویم پدرم نمی گذارد، شما می گویید برو عکس بیاور؟؟ اصلا خودم هم مخالفم.
میخواستم تلافی کنم... 😠😕
گفت:
_ من آنقدر می روم و می آیم تا تو را هم راضی کنم. بلند شو یک عکس بیاور....
عکس نداشتم.
عکس یکی از کارت هایم را کندم و گذاشتم کف دستش✋
💞🌷💞🌷💞
توی #بله_برون مخالف زیاد بود.
مخالف های دلسوزی که دیگر زورشان نمی رسید جلوی این #وصلت را بگیرند.
دایی منوچهر، که همان اول مهمانی با مامان حرفش شده بود و زده بود بیرون...
از چهره ی مادر ایوب هم می شد فهمید چندان راضی نیست.
توی تبریز، طبق رسمشان برای ایوب دختر نشان کرده بودند.
کار ایوب یک جور #سنت_شکنی بود.
داشت دختر غریبه می گرفت، آن هم از تهران.
ایوب کنار مادرش نشسته بود و به ترکی می گفت:
_ ناسلامتی بله برون من است آ...اخم هایت را باز کن.
دایی حسین از جایش بلند شد. همه ساکت شدند.رفت #قرآن را از روی تاقچه برداشت و بلند گفت:
دایی حسین_ الان همه هستیم؛ هم شما خانواده داماد، هم ما خانواده عروس، من قبلا هم گفتم #راضی به این وصلت نیستم چون #شرایط پسر شما را می دانم. اصلا زندگی با #جانباز سخت است، ما هم شما را نمی شناسیم، از طرفی می ترسیم دخترمان توی زندگی #عذاب بکشد، #مهریه ای هم ندارد که بگوییم #پشتوانه درست و حسابی مالی دارد.
دایی ✨قرآن✨ را گرفت جلوی خودش و گفت:
_برای آرامش خودمان #یک_راه می ماند، این که #قرآن را #شاهد بگیریم.
بعد رو کرد به من و ایوب
- بلند شوید بچه ها، بیایید #دستتان را روی #قرآن بگذارید.
من و ایوب بلند شدیم و دست هایمان را کنار هم روی قرآن گذاشتیم.
دایی گفت:
- #قسم بخورید ک هیچ شیله پیله ای توی زندگیتان نباشد، به #مال و #ناموس هم #خیانت نکنید، هوای هم را داشته باشید...
قسم خوردیم.
✨قرآن دوباره بین ما حکم شد✨
#حکم_شدن_قران_اون_هم_برا_بار_دوم
✾࿐༅ https://eitaa.com/hejabuni
ezdevaj-movaghat-3.mp3
13.9M
🔸🔸نظام حقوق زن در اسلام🔹
ازدواج موقت ۳
جلسه ۱۷
دکتر علی غلامی
#شهید_مطهری
✾࿐༅ https://eitaa.com/hejabuni