درخت رو دوست دارم چون ریشه داره. درخت اصیله. درختِ عریض برام بابابزرگ رو تداعی میکنه. امنه و میشه به طبیعت تکیه زد. درخت سرو دوست دارم. اونم نمادینه.
ایستا
ایستا
ایستا.
نور رو دوست دارم چون نبودنش فرقی با انفرادی نداره. دنیای بینور مثل سلولیه که تنها توش منتظری تا یکی بیاد صدات کنه برای اعدام. تاریکی، بیخردیه و نور برام یعنی حرکت. یعنی جسارت. یعنی باید قدم برداشت. نور به زندگی تابوندن یعنی باک بنزینت رو پر کردن.
نبض یعنی حیات. یعنی احساس کردن. یعنی زندگی کردن. با ضربان فرق داره.
نبض یعنی "واقعا زندگی رو زندگی کردن".
|هیرمان|
•تجربه• واژهای است که بارِ سنگینی دارد و از زمین افتادن و بلند شدنهای متعددِ انسان و مواجه شدن با
•راز•
یعنی قفلِ قلب. رازمو بهت گفتم یعنی کلید قفل قلبم رو بهت دادم و توی این گنجینه چیزی هست که من تو رو محرم دونستم و بهت نشونش دادم. ازش محافظت کن!
"هاردی: فردا دم آفتاب اعداممون میکنن.
لورل: کاش فردا هوا ابری باشه."
کاش زورمون میرسید تا کل ابرها رو جمع میکردیم براتون. کاش زورمون میرسید..