eitaa logo
هیمآ...♡
141 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
18 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
همچنان به راه ادامه میدم. اینبار جلومون یه پیرزن تنهاست که با یه دستش صندلیِ متحرک‌ش رو دست گرفته و با اون یکی دستش عصا گرفته. این پیرزن هم با اینکه عصا داره اما باز هم از ما تندتر راه میره. با خودم فکر میکنم انگار واقعا نسل انقلاب ۵۷، دوباره جون گرفتن و دارن روزهای ۴۷ سال پیش رو بازم زنده میکنن. چندتا خانوم هم کنار ما راه میان. پیرزن رو که می‌بینن یکی شون بهش میگه: "ماشالا به شما حاج خانوم. خدا بهتون قوت بده. خدا بهتون سلامتی بده. ماشالا که با این وضع توی میدون هستین." پیرزن حتی سرعتش رو کم نمیکنه! همونطور که راه میره سرش رو برمیگردونه و با یه لحنی که انگار میخواد بگه: "وا! این چه حرفیه؟!" میگه: وظیفه‌ست! لبخند میزنم. این نسل همه‌ی زندگی‌ش رو پای انقلاب گذاشته. همه‌ی جوونی‌ش رو، آرزوهاش رو، امیدش رو، عمرش رو... اما اونقدر متواضع و بی توقع عه که حتی وقتی ازش تشکر می‌کنی ناراحت میشه و حتی ذره ای توقع از هیچ‌کس نداره... یعنی ما هم سالها بعد اینجوری میشیم؟
مراسم تموم میشه و مردم دارن متفرق میشن. ما هم راه میفتیم سمت ماشین. همسرم جلوتر از ما میره که یهو یه آقای جوون جلوش رو می‌گیره. تیپ و ظاهر امروزی داره و یه کاپشن سبز پوشیده. با خوش‌رویی به همسرم دست میده و میگه: آقا میخواستم حلالیت بگیرم ازت! همسرم گُنگ نگاهش میکنه. مرد جوون با لبخند به کوله‌ی من که روی دوش همسرم بود اشاره میکنه و میگه: از اول مراسم خیلی به کیف تون مشکوک بودم. الان فهمیدم چیزی نیست. شرمنده‌م... بهت‌زده میشم از شرافت و متانت این مرد... به کوله‌م نگاه میکنم که تقریبا از اواسط مراسم روی دوش همسرم بود. کوله‌ی کاملا مشکی روی دوش همسرم که اونم کاملا مشکی پوشیده بود. واقعا شاید هرکسی بود بهش شک می‌کرد. به مرد حق میدم. اما همچنان به شرافتش غبطه میخورم. ما حتی تو کل مسیر مرد رو ندیدیم. اصلا لزومی نداشت بیاد جلو و ازمون عذرخواهی کنه! اما اومد...
این مردم خیلی شریف‌ان. شما خیلی شریف‌اید. و من هم کسی نیستم اما عمیقا از هم‌وطن بودن با شما احساس غرور می‌کنم🤍
تند تند نوشتم ببخشید اگه غلط املایی داره. الان نمیتونم ولی آخرشب میام دوباره یه دور چک می‌کنم اگر ویرایش لازم بود میزنم.
گلی رفت که نیاید به صد بهار دگر.. @ir_tavabin
هیمآ...♡
گلی رفت که نیاید به صد بهار دگر.. @ir_tavabin
امروز روز جمهوری اسلامیه، و شما آقای جمهوری اسلامی بودی و هستی.. دلمون برات تنگ شده مَردِ بزرگ! دلمون برای صدای جذابت، برای سیمای پر صلابتت‌، برای تفکراتِ آزادی‌خواهانه‌ت تنگ شده! دلمون برای اینکه بیای و چشم به ما مردم بدوزی و چشمای زیبای هشتاد و چندساله‌ت برق بزنه، تنگ شده! برای اینکه بیای امید بدی، مثل‌ پدرها بگی از پس همه‌چیز برمیایم‌، بگی می‌تونیم! یادمون بیاری رو پای خودمون وایسادیم‌... بیای اخلاق بگی، احکام بگی، سیاست بگی، زندگی بگی... دلمون تنگ شده! ما اگه از این دل‌تنگی نمُردیم‌ واسه اینه که میراث شما رو نگه‌داریم! میراثی که خون پاک شما و هزاران هزار شهید ایرانی پاش ریخته شده.. @ir_tavabin
سلام دخترم✨️ خیلی سوال قشنگی پرسیدی. نمیدونم میتونم درست و کامل جوابت رو بدم اما نظر خودم رو میگم: به نظرم رسالتِ واحدی برای آدم ها در دنیا وجود نداره. در هر برهه‌ای از زمان، رسالت آدم ها با توجه به شرایط‌شون تغییر میکنه. مهم اینه که هر کدوم مون هر کجا و تو هر نقشی که هستیم سعی کنیم بهترین باشیم. برای رسالت مون هم لزوما نباید دنبال یه عنوان خیلی بزرگ و حجیم و عظیم بگردیم! گاهی وقتا رسالت من توی یه بازه زمانی فقط اینه که فرزند خوبی برای پدر و مادرم باشم، یا همسر همراه‌ای باشم، یا مادرِ صبور و آگاه‌ای باشم. معتقدم آدم ها اگر همون موقعیتی رو که دارن بپذیرند و توش سعی کنن بهترین باشن ( توی مدرسه، محل کار، دانشگاه، خانواده و...) خدا خودش رسالت های بزرگتر و مهم‌تر رو روونه‌ی زندگی شون میکنه. پس به نظرم به جای گشتن دنبال اینکه "باید چه چیزی رو برای رسالت مون پیدا کنیم‌؟" باید بگردیم دنبال اینکه "چجوری همین‌جایی که هستیم مفیدتر و موثر تر باشیم؟" اینا نظر خودم بود. اما از کسی شنیدم که گرفتن چله‌ی سوره‌ی شمس هم به پیدا کردن هدف و رسالت زندگی آدم ها کمک میکنه. اینم میتونی امتحان کنی🤍
ببخشید دیر جواب دادم ناشناس مرده بود🦦
چراغ‌ها خاموشه و همه رفتن که بخوابن. خونه ساکته. دلِ من اما نه... یه غم عجیبی نشسته روی دلم. جوری که نفس کشیدن برام سخت شده. انگار یکی نفسمو گرفته و نمیذاره درست بالا بیاد. امروز، سی و یکمین روزی بود که خونه نیستیم. نمیشه که همیشه روایتِ حماسی بنویسم. امشب میخوام صادق تر از همیشه باشم و از دلتنگی‌هام فرار نکنم. دلم میخواد بشینم وسط غم‌ها و نگرانی‌هام و گریه کنم. دونه دونه شونو بغل کنم و باهم زار بزنیم... دلم برای وجب به وجب خونه مون تنگ شده. برای آشپزخونه‌ی کوچیکم که هر روز صدای حدیث‌کسا توش می‌پیچید. برای صدای ماشین لباسشویی و ظرفشویی که روشن می‌کردم. برای جاروبرقی کشیدن با همه‌ی سختی‌هاش. برای اینکه منتظر صدای چرخیدن کلیدِ همسرم توی در باشم. برای صبح ها به زور بیدار شدن و دانشگاه رفتن. برای چشم چرخوندن توی دانشگاه که ملیکا یا عسل رو ببینم. برای مترو سواری و مقاومت کردن برای خرید نکردن از دست فروشا. برای روزی یه بار زنگ زدن به مامان و گزارشِ روزانه دادن. برای زنگ زدن به بابا و دعوت کردنش واسه شام. برای زبان درس دادن به حسین. برای خوراکی سفارش دادن از اسنپ و یه سره فیلم دیدن‌. برای شام دعوت شدن خونه مامان‌جونا. برای گوش کردن صوت‌های استاد شجاعی موقع جمع‌آوری کردن خونه. برای خسته شدن از تا کردن لباس های تموم نشدنی. برای فکر کردن به اینکه غذا چی بذارم. برای دور دورِ شبونه‌ و با آرامش. برای پاساژ گردی. برای جامعه‌‌ی کبیره گذاشتن و ظرف شستن. برای حموم خونه‌ی خودمون. برای رفتن و دو سه روز خونه‌ی مامان اینا موندن و پرنسس بودن. برای سر زدن به مدرسه. برای کلاس زبان و تدریس. برای کلاس ترکی و شنیدن صدای استادم. برای گوش کردن به سخنرانی های آقا... :) برای همه اینا و هزاران چیز دیگه...
گوشی رو میگیرم دستم و میرم توی گالری. میرم سراغ عکس هایی که قبل از جنگ ۱۲ روزه گرفتم. میخوام حال و هوای روزهایی ر‌و زنده کنم که اصلا نمیدونستم جنگ چیه و چجوریه؟ میرم سراغ عکسی که دقیقا شب قبل از جنگ ۱۲ روزه گرفتم. عکس مال خونه‌ی عمم ایناست. دقیقا ۲۲ خرداد، ساعت ۱۰ شب. شام دعوت بودیم خونه‌ی عمه. فردا صبح هم عروسی خواهرشوهرم بود. مامان حج بود برای همین سر سفره عکس گرفتم که براش بفرستم و همون شد آخرین عکسی که گرفتم وقتی نمیدونستم/نمیدونستیم جنگ چیه؟ دونه دونه عکس و فیلم هارو ورق میزنم و داستان شونو دوباره با خودم مرور میکنم. عکس روزی که رفته بودم لباس عروسی خواهرشوهرم رو پرو کنم. عکس اون روز که از هیات اومدیم خونه و دیدیم هود آشپزخونه ترکیده و همه جارو شیشه برداشته. عکس روزی که رفتم دانشگاه برای جلسه با مدیر دانشگاه. عکس سفر کربلا که با خاله اینا رفتیم. عکس نمایشگاه کتاب که کلی خوش گذشت. عکس اون روزی که عسل بدون اینکه بهش بگم برام لَبِلو خریده بود. عکس اولین سالگرد عروسی مون... غصه‌ی دلم بیشتر میشه. به این فکر میکنم که امسال سحرِ دومین سالگرد عروسی‌مون بود که خبر شهادت آقا رو گرفتیم. دقیقا ۱۰ اسفند. و هرچی برنامه برای جشن گرفتن و سوپرایز کردن داشتم دودِ هوا شد. ما بودیم و سیلِ اشک هایی که واسه یه لحظه هم بند نمی‌اومدن. همینطور سومین سالگرد محرمیت مون که شد یه شبِ قدرِ جنگی. دقیقا ۱۸ اسفند. آه میکشم و به ورق زدن ادامه میدم...
میام عقب‌تر و میرسم به عکس های قدیمی تر. به عکس کیک تولد بابا تو شب ۲۲ بهمن. بعدش به عکس بادکنکِ سفید و نارنجی‌ای که تو راهپیمایی واسه خودم خریدم. به عکس دکور مراسم نامزدی خواهرشوهرم که خودمون درستش کردیم. به عکس روزی که رفته بودم پارچه بخرم که خاله برام لباس بدوزه. میام و میام تا میرسم به عکس روزهای تولد خودم و همسرم. عکس میزِ تولدمون. کادو هامون. عکس روزی که کف آشپزخونه نشسته بودم و داشتم سبزی پاک میکردم چون به خاطر تولدمون مهمونی گرفته بودم. غمِ دلم خیلی بیشتر میشه... دیگه میخواد بترکه، که یهو میرسم به یه عکس... عکس یکی از نوشته‌هایی که زهرا واسه تولدم بهم کادو داده بود.