یه دوستی داشتم که پنج سال پیش، بعد از چند سال دوستی، وقتی در اوج رفاقت مون بودیم به دلایلی از زندگیم رفت بیرون.
منم با اینکه خیلی سخت بود ولی نبودنش رو پذیرفتم.
حالا الان بعد از اینهمه وقت، بدون اینکه بهش فکر کنم، گاهی اوقات خوابشو میبینم. و انقدر هم خوابش واقعیه که انگار نه انگار پنج ساله نه صورت این ادم رو دیدم نه صداشو شنیدم.
حتی بهش فکر هم نمیکنم ولی چند وقته که میاد به خوابم.
واقعا سوالم ازش اینه که تو چی بودی دختر؟ تو کی بودی؟ چجوری توی من نفوذ کرده بودی که بعد از پنج سال فراموشی، هنوز ته ذهنم وجود داری و مغزم هنوز خوابتو میبینه؟
دهن من سرِ این امتحانِ "صدا" سرویس شد و داره میشه.
دقیقا همون موقع که فکر میکنم دیگه تموم شده، خدا یه نشونه برام میفرسته و بهم یادآوری میکنه که نتونستم کامل از پسش بر بیام و هنوز باید بزنم توی گوش نفسام و باهاش مبارزه کنم.
هدایت شده از آمین؛
اینم از دیشب حدودا ساعت یکونیم که از محل مراسم راه افتادیم به سمت اصفهان.
امروز اولین باری بود که اصفهان نمازمو کامل خوندم. 🥲😍
(بین خونه پدرم و خونه خودمون دوساعت فاصل هست)
هیمآ...♡
اینم از دیشب حدودا ساعت یکونیم که از محل مراسم راه افتادیم به سمت اصفهان. امروز اولین باری بود که ا
حتی با دیدن همین دو تا عکس هم کلی کِلِ نکشیده روی گلوم سنگینی کرد.
از راه دور کیلیلیلیلیلیلی بهت🥲✨
هدایت شده از مجهولات
『برای هیمآ...♡』
سلام هیمای عزیزِ ۲۰ ساله من؛ سلام مامانِ زینب کوچولو؛
این نامه را از ده سال آینده برایت مینویسم. از ۳۰ سالگیات. روزهایی که زینب دیگر آن نوزاد یازدهروزه نیست که برای بادگلو گرفتن و بیداریهای شبانهاش با چشمهای کاسهخون بیدار بمانی. بزرگ شده، راه میرود، حرف میزند و همانطور که آرزو داشتی، دختری شده که به وجودش افتخار میکنیم. خیالت راحت باشد، آن «روزهای خاکستریِ مهگرفته» گذشتند و خورشید از پشت ابر بیرون آمد. برنامهی خدا، همانطور که همیشه با تمامِ وجودت باور داشتی، خیلی قشنگتر از برنامهی ما بود.
میدانم الان چقدر خستهای. میدانم غصه خوردی که کلاست را از دست دادی، میدانم از صدای انفجارها ترسیدی و تنت لرزید، و میدانم شبها وقتی همه خوابند، احساس تنهاییِ عجیبی به سراغت میآید و از «نرسیدن و پلاسیده شدن» میترسی.
دلیل اصلی نوشتن این نامه، دقیقاً همین ترس توست. من آمدهام تا یک هشدار حیاتی به تو بدهم که اگر امروز آن را نشنوی، آن هیمایِ پر از استعداد و کمالگرا را برای همیشه در روزمرگیها از دست میدهی:
هشدار من به تو این است: مراقبِ «فدا کردنِ کاملِ خودت» در لباسِ مقدسِ مادری و همسری باش.
تو دختر فهمیدهای هستی؛ همانطور که خودت متوجه شدی «دیسیپلینِ رباتگونه» برای ما زنها یک دروغ بزرگ است، این حرف که «زن باید تمام خواستهها و آرزوهایش را به خاطر فرزند و شوهرش مسکوت بگذارد» هم یک دروغ بزرگتر است.
خطر اینجاست که تو در دلِ این بدوبدوها، عشقِ بینهایتت به زینب و همسرت، و تلاش برای اینکه بهترین باشی، «هیمایِ نویسنده»، «هیمایِ دانشجو» و دختری که میخواست با قلمش اسلحه بسازد را فراموش کنی. خطر این است که آنقدر درگیرِ روتینهای بیپایانِ شستن و خواباندن و پختن شوی که روزمرگی تو را ببلعد و یک روز چشم باز کنی و ببینی فقط یک «سایهی خسته» از تو باقی مانده است.
عزیزم، زینب برای خوشبخت شدن به مادری نیاز ندارد که تمامِ آرزوهای خودش را چال کرده باشد تا فقط به او برسد؛ زینب به مادری نیاز دارد که شاد باشد، رشد کند، درس بخواند، کتاب بنویسد (مثل مامانِ خودت که الگویت بود) و یک «درختِ زنده و سبز» باشد تا دخترش در سایهی او قد بکشد.
پس قلمت را زمین نگذار. برای خودت وقت بگذار، حتی اگر شده روزی پانزده دقیقه. اگر کلاسی را از دست دادی فدای سرت، دوباره برش میداری، اما اجازه نده این حسِ «عقب ماندن از زندگی» در تو ریشه بدواند. تو عقب نیستی، تو در حالِ تجربه یک فصلِ سخت و جدیدی.
خدا تو را با تمام این استعدادها آفریده و رسالت تو فقط در یک نقش خلاصه نمیشود. به خودت حقِ اشتباه بده، از پشیمان شدن بعد از حرف زدن نترس و یادت نرود: هدفِ زندگیِ ما شاد بودن است.
محکم باش دخترِ قشنگم؛ تو خیلی قویتر از ترسهایت هستی.
دوستدار تو،
خودت در ۳۰ سالگی 🌱✨
@mjholat
هیمآ...♡
『برای هیمآ...♡』 سلام هیمای عزیزِ ۲۰ ساله من؛ سلام مامانِ زینب کوچولو؛ این نامه را از ده سال آینده
بچه هاااا
یه عالمه گریهههه😭😭😭😭😭😭
هر بندش زیبا و قشنگ و پرمعنا بود.
ایستاده برای خلاقیتت دست میزنم حمیده خانوم جعفری🤌✨✨