eitaa logo
هیمآ...♡
137 دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
1.2هزار ویدیو
19 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/himayejan/22613 وای فاطمه مادر تویی؟😂 هعییی😔😂
https://eitaa.com/giahZende/3187 ندادم دست شون که کشیدمش بیرون که بتونه به خوابش ادامه بده🌝 همون اولش رو مخ بود، الان چون نذاشتم بیدارش کنن بیخیال شدن رفتن یه طرف دیگه
https://eitaa.com/himayejan/22620 عه آخه این دیالوگ رو دوستم فاطمه هم خیلی میگه🥲😂 اره دخترم مگه میشه نداشته باشم، از همون اول اول داشتمت❤️
هدایت شده از مجهولات
پارادوکسه ولی.. باید عاقلانه دنبال عشق بگردی عزیزم!
گفتند سودای رهبری داری. گفتند چشم به صندلی آقا داری. در مناظرات تلوزیونی، وقیحانه و بی‌شرمانه به چشم‌های معصومت خیره شدند و گفتند سندروم پست بی‌قرار داری. از قوه قضاییه به ریاست جمهوری آمده‌ای و از کجا معلوم طمع به مقامی بالاتر نداشته باشی. بی‌سوادی. ساده‌زیستی. تپق‌های کلامی داری. گفتند مردم‌فریبی. برای فریب مردم است که اینقدر بااخلاقی. تو هربار لبخند زدی. گفتی من فقط یک طلبه خدمتگزارم. گفتی اگر توهین به من مشکل مردم را حل خواهد کرد پس بسیار به من توهین کنید. گفتی من کسی نیستم، آقا را ولی آزار ندهید. عبای آقا را بوسیدی. وقتی همه‌شان سرگرم بازی‌های سیاسی و پولپاشی‌های رسانه‌ای بودند، عبایت را روی دست انداختی و روستا به روستا با کفش‌های گلی به مردمانی سر زدی که حتی بخشدار را از نزدیک ندیده بودند. هرروز. هرهفته. بی‌وقفه. خوشحالی که دوید توی چشم‌هایشان، گفتی من کسی نیستم. مرا آقا فرستاده. فقط از او متشکر باشید. ناگهان در یک عصرگاه اردیبهشتی همه خستگی‌هایت را روی کولت گذاشتی و میان جنگل‌های مه‌آلود ارتفاعات ورزقان، آرام محو شدی. که بدانند تو فدایی آقایی. خادم مردم. بعد از تو آقا کوه‌وار و ایستاده‌قامت ماند. دور خودش جمع‌مان کرد. در نمازت بغض نکرد. حواسش بود غصه نخوریم. سیاه نپوشید و بر تابوتت کمر خم نکرد، حتی برای بوسه‌ای. و ما داغ تو را به کوهی بزرگ تکیه دادیم. حالا آقا نیست ابراهیم. کوه بزرگ رفته. کوه بزرگ تنهایمان گذاشت. و کاش که ما هم با تو قبل از آقا در مه‌های ورزقان محو شده بودیم... «مهدی مولایی» @m_molaie110
هدایت شده از مجهولات
یک مرزی وجود دارد بین نترسیدن از جنگ و سانتیمانتال‌دیدن جنگ، بین جریان‌داشتن زندگی در دل جنگ و زندگی‌کردن با انکار ماهیت جنگ، بین به‌رسمیت‌شناختن زنان در جنگ و جنسیت‌زده‌کردن قاب‌های جنگ و … برخی نهادهای‌ فرهنگی‌ برای پاسداری از زندگی‌ در میانهٔ جنگ و نمایش این که ایرانی از جنگ نمی‌ترسد، به جای بازنمایی شجاعت و سلحشوری ایرانی‌ها، نمادهای جنگ را سانتی‌مانتال می‌کنند و روح مقاومت را تخفیف می‌دهند. بله به خیابان‌آمدن خودجوش عروسی‌ها یک کنش سیاسی و مبارزه در ساحت زندگی‌ است؛ اما صورتی‌کردن جیپ جنگی و اسلحه‌، روبان و پاپیون بستن دور کلاش، اکلیل‌پاشی روی نمادهای جنگی و‌… نه‌تنها بازنمایی‌کنندهٔ سلحشوری و شجاعت عاقلانه نیست بلکه فانتزی‌سازی دور از منطق و نشان‌نگر عدم درک حقیقت جنگ است. نه برای دشمن پیام قدرت می‌فرستد و نه کمکی به افزایش روح مقاومت در مخاطب می‌کند. حواسمان باشد برای خروج از عقل‌گرایی مادی محاسبه‌گر، دچار احساس‌گرایی افراطی و رفتارهای تقلیل‌گرایانه نشویم. @edraakaat
امروز با اینکه دیشب هم تا صبح نخوابیده بودیم، ساعت ۸ و نیم بیدار شدم و با مامانم اینا راهی خونه‌ی خالم شدیم. مامانم کیک درست کرده بود و رفتیم که صبحانه رو اونجا باشیم. همسرم داشت میرفت اون سمتی و گفتیم ما رو هم برسونه. صبحانه رو خوردیم و فهمیدیم به به😀 همه‌ی وسایل زینب رو توی ماشین جا گذاشتیم. زنگ زدم همسرم از جلسه برگشت و وسایل رو داد و دوباره رفت. وسایل رو تحویل گرفتم و با زینب تحویل مامان و خالم دادم و رفتم سر کلاس آنلاین دانشگاه. اون وسط مسطا هم با خالم یکم در مورد کار جدیدی که شروع کرده صحبت کردم و قرار شد تا جایی که میتونم کمکش کنم. چون خونه‌ی خالم دو تا کوچه با مدرسه فاصله داره، تو ذهنم بود که به مدرسه هم یه سری بزنم و زینب رو نشون کادر بدم‌. خلاصه بعد از نهار با مامانم راهی مدرسه شدیم و من رفتم مدرسه و اتفاقا جلسه‌ی خیمه هم بود. کلییییی با کادر خوش گذروندیم و گفتیم و خندیدیم🥲 (دلم براشون یه نخود🤏 شده بود) یه دو ساعتی موندم و بعدشم مامانم اومد دنبالم و برگشتیم خونه‌ی خاله، نیم ساعت بعدش هم همسرم اومد دنبال مون و الان برگشتیم خونه.
هیمآ...♡
امروز با اینکه دیشب هم تا صبح نخوابیده بودیم، ساعت ۸ و نیم بیدار شدم و با مامانم اینا راهی خونه‌ی خا
وای چه بد و منقطع منقطع نوشتم :/ اینا چه جمله بندی‌ای عه؟ :| قشنگ معلومه هول‌هولکی‌ و تو شرایط سخت نوشتم🤣
امشبم که زینب خوابه، من نمیخوابم و نشستم پای گوشی😃 خود درگیری دارم قشنگ. خب بگیر بخواب زننن
پولِ زیادِ مفتِ باد آورده میخوام.
هدایت شده از مجهولات
910.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید مهدی زین‌الدین: هر گاه در شب جمعه شهدا را یاد کنید، آنها شما را نزد اباعبدالله یاد می‌کنند.