هدایت شده از هیمآ...♡
امروز، شنبه :)
یا رب العالمین...
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، بِسْمِ اللّٰهِ كَلِمَةِ الْمُعْتَصِمِينَ، وَمَقالَةِ الْمُتَحَرِّزِينَ، وَأَعُوذُ بِاللّٰهِ تَعَالىٰ مِنْ جَوْرِ الْجَائِرِينَ، وَكَيْدِ الْحَاسِدِينَ، وَبَغْىِ الظَّالِمِينَ، وَأَحْمَدُهُ فَوْقَ حَمْدِ الْحَامِدِينَ، اللّٰهُمَّ أَنْتَ الْواحِدُ بِلَا شَرِيكٍ، وَالْمَلِكُ بِلَا تَمْلِيكٍ، لَاتُضَادُّ فِى حُكْمِكَ، وَلَا تُنَازَعُ فِى مُلْكِكَ، أَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّىَ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَرَسُولِكَ، وَأَنْ تُوزِعَنِى مِنْ شُكْرِ نُعْمَاكَ مَا تَبْلُغُ بِى غَايَةَ رِضَاكَ؛ وَأَنْ تُعِينَنِى عَلَىٰ طَاعَتِكَ وَلُزُومِ عِبَادَتِكَ، وَاسْتِحْقَاقِ مَثُوبَتِكَ بِلُطْفِ عِنَايَتِكَ، وَتَرْحَمَنِى بِصَدِّى عَنْ مَعَاصِيكَ مَا أَحْيَيْتَنِى، وَتُوَفِّقَنِى لِمَا يَنْفَعُنِى مَا أَبْقَيْتَنِى، وَأَنْ تَشْرَحَ بِكِتَابِكَ صَدْرِى، وَتَحُطَّ بِتِلاوَتِهِ وِزْرِى، وَتَمْنَحَنِى السَّلَامَةَ فِى دِينِى وَنَفْسِى، وَلَا تُوحِشَ بِى أَهْلَ أُنْسِى، وَتُتِمَّ إِحْسَانَكَ فِيَما بَقِىَ مِنْ عُمْرِى كَمَا أَحْسَنْتَ فِيَما مَضَىٰ مِنْهُ، يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.
به نام خدا که رحمتش بسیار و مهربانیاش همیشگى است؛ به نام خدا که سخن پناهجویان و گفتار پرهیزگاران است و پناه میبرم به خدای بلندمرتبه از ستم ستمگران و نیرنگ حسودان و سرکشی ظالمان و او را میستایم، ستایشی برتر از ستایش ستایشگران، خدایا! تویی یگانه بیانباز و پادشاه علی الاطلاق، در فرمانرواییات مخالفت نشوی و در پادشاهیات هماوردی نداری، از تو میخواهم که بر بنده و فرستادهات محمد درود فرستی و سپاس نعمتهایت را چنان قسمت من کن که مرا به کمال خشنودیات نائل گرداند؛
و مرا به لطف توجهت بر طاعت و پایبندی بر بندگیت و شایستگی پاداشت یاری کنی و تا زندهام به بازداشتن از گناهانت بر من مهر ورزی و تا زمانی که مرا باقی میداری بر انجام آنچه بهرهام رساند توفیقم دهی و به کتاب خود (قرآن) برای پذیرش حق، سینهام را فراخ گردانی و بار گناهانم را با تلاوتش از نامه اعمالم فروریزی و در دین و جانم به من سلامت بخشی و کسانی که به آنها انس گرفتهام از من وحشتزده نکنی و در باقیمانده عمرم احسانت را بر من تمام کنی، چنانکه در گذشته عمرم بر من احسان نمودی، ای مهربانترین مهربانان.
روز ۵۱ام #مادری.
ساعت ۵ صبحه و زینب شب آرومی رو گذرونده الحمدالله. اما من چون ساعت خوابم بهم ریخته بازم نتونستم کامل بخوابم. برای نماز بیدار شدم و بعدش هم همسرمو راهی سفر کردم.
توی آشپزخونهی مامان اینا نشستم و منتظرم نیمرو هام آماده بشن.
حال ندارم نیمرو هارو توی بشقاب بریزم برای همین تابلامه رو از توی کشو در میارم که ماهیتابه رو بذارم روش.
نگاهم میفته به گوشه تابلامه که سطحش سیاه شده. یهو زمان میایسته و من پرت میشم به ۵ سال قبل! وقتی که کلاس دهم بودم و تازه وارد هنرستان شده بودم! ماه اول کلاس ها بود و درس مبانی داشتیم. تکلیف این بود که با یک سطحی که شکل داره روی کاغذ طرح بزنیم و به عنوان بافت درستش کنیم.
توی خونه چرخیده بودم و در نهایت زورم به تابلامهی مامان رسیده بود. رنگ اکرلیک مشکی رو برداشته بودم و همینجوری که میبینید تابلامه رو مورد عنایت قرار داده بودم. هی رنگ میزدم و هی روی کاغذ برمیگردوندم، (آخرش هم اون چیزی که میخواستم از آب در نیومد.)
زمان دوباره شروع به حرکت میکنه و به لحظهی حال برمیگردم. حالای که ۵ سال از اون روزها جلوتره. حالا خبری از منِ ۱۵ سالهی هنرستانیِ خرابکار نیست. حالا من یه مادر، یه همسر، یه دانشجو و یه جوون ۲۰ سالهام.
از تغییراتی که کردم، لبخند میزنم :)
و با خودم فکر میکنم: اکرلیک که راحت پاک میشه، چرا مامان اینو پاک نکرد؟
بعد جواب میدم: البته بهتر که پاک نکرد. بهتر که گذاشت بمونه تا خاطرات رو برام زنده کنه.
و دوباره یادم میاد که چقدر این مسیرِ پنج ساله رو دوست دارم.
چقدر با همهی رنج هاش، برام عزیزه...
و چقدر خوب که هنوز خاطراتی ازش برام زندهان...
هیمآ...♡
وکلای قاتلین شهید آرمان علی وردی بعد از دادرسی پرونده قاتلین و موفقیت در تغییر حکم، عکس یادگاری گرفت
در متن خبر اینطور آمده:
براساس رای دادگاه کیفری، پزشکی قانونی در مراحل مختلف علت تامه فوت را خونریزی مغزی به دنبال اصابت جسم سخت به سر اعلام و سایر صدمات را غیر موثر در فوت اعلام کرده است.
مطابق گزارش نهایی اداره آگاهی امکان اینکه معلوم و مشخص شود که ضربات چه موقع و توسط چه کسی موجب شــهادت شده است، نیز امکانپذیر نبوده است.
هیمآ...♡
وکلای قاتلین شهید آرمان علی وردی بعد از دادرسی پرونده قاتلین و موفقیت در تغییر حکم، عکس یادگاری گرفت
فقط میتونم بگم لعنت الله علی القوم الظالمین🙂
روز ۵۳ام #مادری. (۱)
دیشب زینب تا نماز صبح نخوابید. گریه هم نمیکرد اما خوابش هم نمیبرد، فقط میخواست بیدار و توی بغل باشه. دم دمای اذان صبح بود که دیگه خوابش برد. من انقدر خسته بودم که همونجا کنارش تا ساعت ۲ و نیم ظهر بیهوش شدم. کلاس دانشگاه رو هم خواب موندم. وقتی بیدار شدم فقط یه نهار خوردم و بعدش با مامان و حسین آماده شدیم که بریم خونهی ما. اگر خدا بخواد پس فردا عازم مشهدیم و همینطور که تو عکس میبینید، چون خونه مون مثل دل و جیگر زلیخا بهم ریخته بود، میخواستم قبل از سفر مرتبش کنم. خلاصه زدیم بیرون. همزمان هم یکی از دوستای مامانم که اتفاقا نوهی اون هم یکم قبل از زینب به دنیا اومده بود، اومد دم خونه مون و کادو های زینب رو داد. این دوست مامانم رو خیلی دوست دارم🥲 از وقتی خیلی کوچولو بودم باهم در ارتباط بودیم و کلی خاطرهی خوب داریم :) البته چون جفت مون عجله داشتیم نشد بیان بالا و درست همو ببینیم.
خلاصه رسیدیم خونهی ما و من به زور مامانم و حسین رو فرستادم توی اتاق که مراقب زینب باشن تا من خونه رو جمع کنم. (برای این به زور فرستادم که مامانم اصرار داره کمکم کنه و من نمیخواستم کار کنه و خسته بشه)
دیگه آشپزخونه رو سابیدم و برق انداختم، اتاق زینب و لباس های خودمون رو جمع کردم و دو سری هم لباسشویی روشن کردم. چمدون سفر رو بستم و این وسط چند سری هم به زینب شیر دادم. شیر خوردنش که تموم شد دادم حسین بادگلوش رو بگیره و خودم برگشتم توی آشپزخونه. مشغول کار کردن بودم و اومدم یه سر بهشون بزنم که دیدم اینجوری روی حسین پخش شده و خوابش برده🫠
جدیدا عاشق اینه که اینجوری روی حسین ولو شه :)
هیمآ...♡
روز ۵۳ام #مادری. (۱) دیشب زینب تا نماز صبح نخوابید. گریه هم نمیکرد اما خوابش هم نمیبرد، فقط میخواس
روز ۵۳ام #مادری. (۲)
برگشتم توی آشپزخونه که یهو چشمم افتاد به لکهی روی سرامیک! نمیدونم لکه چی بود و چجوری به وجود اومده بود؟ اما خیییلی ناز و بامزه بود جوری که دلم نمیاومد تمیزش کنم🥲😂
شمام میبینید که داره بهتون میخنده؟🥹 انگار داشت وسط کار کردن بهم خسته نباشید میگفت :)
جمع آوری اتاق زینب که تموم شد شب شده بود اما هنوز جمع آوری هال و اتاق خودمون و جاروبرقی و تی مونده بود. قرار شد برگردم خونهی مامان اینا و بقیه کارها رو پسفردا، وقتی همسرم برگشت باهم انجام بدیم. (بله، هنوز مسافرته)
به بابا گفتیم بیاد خونهی ما دنبال مون. اومد و یه نیم ساعت هم زینب رو نگه داشت تا ما آخرین کارهارو هم تموم کنیم و بریم. ( آخرش هم موفق نشدم که مانع کار کردن مامانم بشم. وقتی بابام اومد به بهونهی دیدنش اومد بیرون و شروع کرد به کار کردن :/ )
جمع و جور کردیم و برای شام هم اومدیم خونهی مامان جونم. جالب اینجاست که صبح داشتم با خودم میگفتم چقدر دلم جوجهکباب های مامان جون رو میخواد، اومدم دیدم دقیقا جوجه گذاشته برام🥲
شام رو خوردیم و یکی دو ساعتی هم نشستیم و اومدیم خونهی مامان اینا.
الان هم دارو های زینب رو دادم و دارم سعی میکنم بخوابونمش.
همین :)
امروز هم اینطوری گذشت✨️
ایشالا فردا مفیدتر و پر برکت تر باشه🤍
باند فرودگاه بندرعباس رو زدن؟😐
خدایا دقیقا الان که بالاخره امام رضا مارو طلبید باید دوباره شروع شه قربونت برم؟💔
https://eitaa.com/daienaser/3581
قشنگمعلومه برنامه هامون یک جُک و لطیفه هستن برای زندگی عزیز🙏