هیمآ...♡
وکلای قاتلین شهید آرمان علی وردی بعد از دادرسی پرونده قاتلین و موفقیت در تغییر حکم، عکس یادگاری گرفت
فقط میتونم بگم لعنت الله علی القوم الظالمین🙂
روز ۵۳ام #مادری. (۱)
دیشب زینب تا نماز صبح نخوابید. گریه هم نمیکرد اما خوابش هم نمیبرد، فقط میخواست بیدار و توی بغل باشه. دم دمای اذان صبح بود که دیگه خوابش برد. من انقدر خسته بودم که همونجا کنارش تا ساعت ۲ و نیم ظهر بیهوش شدم. کلاس دانشگاه رو هم خواب موندم. وقتی بیدار شدم فقط یه نهار خوردم و بعدش با مامان و حسین آماده شدیم که بریم خونهی ما. اگر خدا بخواد پس فردا عازم مشهدیم و همینطور که تو عکس میبینید، چون خونه مون مثل دل و جیگر زلیخا بهم ریخته بود، میخواستم قبل از سفر مرتبش کنم. خلاصه زدیم بیرون. همزمان هم یکی از دوستای مامانم که اتفاقا نوهی اون هم یکم قبل از زینب به دنیا اومده بود، اومد دم خونه مون و کادو های زینب رو داد. این دوست مامانم رو خیلی دوست دارم🥲 از وقتی خیلی کوچولو بودم باهم در ارتباط بودیم و کلی خاطرهی خوب داریم :) البته چون جفت مون عجله داشتیم نشد بیان بالا و درست همو ببینیم.
خلاصه رسیدیم خونهی ما و من به زور مامانم و حسین رو فرستادم توی اتاق که مراقب زینب باشن تا من خونه رو جمع کنم. (برای این به زور فرستادم که مامانم اصرار داره کمکم کنه و من نمیخواستم کار کنه و خسته بشه)
دیگه آشپزخونه رو سابیدم و برق انداختم، اتاق زینب و لباس های خودمون رو جمع کردم و دو سری هم لباسشویی روشن کردم. چمدون سفر رو بستم و این وسط چند سری هم به زینب شیر دادم. شیر خوردنش که تموم شد دادم حسین بادگلوش رو بگیره و خودم برگشتم توی آشپزخونه. مشغول کار کردن بودم و اومدم یه سر بهشون بزنم که دیدم اینجوری روی حسین پخش شده و خوابش برده🫠
جدیدا عاشق اینه که اینجوری روی حسین ولو شه :)
هیمآ...♡
روز ۵۳ام #مادری. (۱) دیشب زینب تا نماز صبح نخوابید. گریه هم نمیکرد اما خوابش هم نمیبرد، فقط میخواس
روز ۵۳ام #مادری. (۲)
برگشتم توی آشپزخونه که یهو چشمم افتاد به لکهی روی سرامیک! نمیدونم لکه چی بود و چجوری به وجود اومده بود؟ اما خیییلی ناز و بامزه بود جوری که دلم نمیاومد تمیزش کنم🥲😂
شمام میبینید که داره بهتون میخنده؟🥹 انگار داشت وسط کار کردن بهم خسته نباشید میگفت :)
جمع آوری اتاق زینب که تموم شد شب شده بود اما هنوز جمع آوری هال و اتاق خودمون و جاروبرقی و تی مونده بود. قرار شد برگردم خونهی مامان اینا و بقیه کارها رو پسفردا، وقتی همسرم برگشت باهم انجام بدیم. (بله، هنوز مسافرته)
به بابا گفتیم بیاد خونهی ما دنبال مون. اومد و یه نیم ساعت هم زینب رو نگه داشت تا ما آخرین کارهارو هم تموم کنیم و بریم. ( آخرش هم موفق نشدم که مانع کار کردن مامانم بشم. وقتی بابام اومد به بهونهی دیدنش اومد بیرون و شروع کرد به کار کردن :/ )
جمع و جور کردیم و برای شام هم اومدیم خونهی مامان جونم. جالب اینجاست که صبح داشتم با خودم میگفتم چقدر دلم جوجهکباب های مامان جون رو میخواد، اومدم دیدم دقیقا جوجه گذاشته برام🥲
شام رو خوردیم و یکی دو ساعتی هم نشستیم و اومدیم خونهی مامان اینا.
الان هم دارو های زینب رو دادم و دارم سعی میکنم بخوابونمش.
همین :)
امروز هم اینطوری گذشت✨️
ایشالا فردا مفیدتر و پر برکت تر باشه🤍
باند فرودگاه بندرعباس رو زدن؟😐
خدایا دقیقا الان که بالاخره امام رضا مارو طلبید باید دوباره شروع شه قربونت برم؟💔
https://eitaa.com/daienaser/3581
قشنگمعلومه برنامه هامون یک جُک و لطیفه هستن برای زندگی عزیز🙏
پهپاد تو اصفهان دیدن
همسر منم اصفهانه
جوابم نمیده.
واقعا همه چیز عالیه. فوقالعادهست. محشره.
هدایت شده از داییناسِر🇮🇷
درست یا غلط، من همیشه اونی بودم که این مدت دعا میکرد جنگ نشه.
پراکندگی خانواده و اینکه هرکی یه جاییه، تو خونه خودمون نبودنه، شهید و کشته شدن مردم و...
هیچ کدوم از اینا رو نمیخوام باز...
هیمآ...♡
♦️اعمال شب و روز عرفه 🇮🇷✊ @AkhbareFori | khabarfoori.com
همدیگه رو دعا کنیم🫂
هدایت شده از هیئت قرار
✨اعمال شب و روز عرفه را در این پست ببینید
▫️با نشر این پست در ثواب اعمال آن شریک شوید.
#روز_عرفه #شب_عرفه
محتوای مذهبی را در این کانال دنبال کنید 👇🏻👇🏻
@Heyate_gharar