eitaa logo
حُفره
435 دنبال‌کننده
153 عکس
10 ویدیو
1 فایل
به نام تو برای تو . . روی خودم خم شدم حفره‌ای در هستی من دهان گشود. @mob_akbarnia
مشاهده در ایتا
دانلود
حُفره
دلم می‌خواهد حرف‌ها را مثل پرنده از قفس دهانم پَر بدهم. بگویم و بگویم و بگویم. پرواز کنند و بروند به
برنج را خیس می‌دهم. حرف‌های درون مغزم را هم! نمی‌دانم بعد از خیس خوردنشان، چقدر نمک بزنم تا نه شور شود نه بی‌نمک. چقدر آب ببندم‌شان که نه شفته شود نه مثل سنگ سفت و کال. نمی‌خواهم سر دل کسی بماند یا بدمزه به نظر برسد. چیزی درونم می‌گوید هروقت بلد شدی درست برنج بپزی، حرف هم می‌توانی بزنی! سیب‌زمینی‌های رقصان درون روغن صدایم می‌زنند. هروقت که حسابی سرخ می‌شوند، صدایشان با قبل فرق دارد. قیافه‌شان هم! حسابی سرخ نشده‌ام وگرنه هنوز درگیر این فکرهای بچه‌گانه نمی‌بودم! در تابه را برمی‌دارم و بخاری می‌پرد بیرون. سیب‌زمینی‌ها به جلزو ولز افتاده‌اند. دلم هم! از تمام حرف‌هایی که در کاسه‌ی مغزم مدت‌هاست خیس‌خورده‌اند و هنوز پخته نشدند. پخته شدند و آنقدر سراغشان نرفتم که ته گرفتند. آنقدر دست دست می‌کنم تا سیب‌زمینی‌ها سفت می‌شوند و می‌ترسم دلم هم.... فقط در حد یک سیب‌زمینی‌ سرخ کردن وقت دارم.
غرقه‌سازی از وقتی فهمیده‌ام که غرقه‌سازی چیست، یاد آن روز می‌افتم. آن روز گرمِ تابستانی که با مامان رفتیم استخر. هیچ‌وقت تا قبل از آن طنابِ شهامت الکی‌ام اینطور سفت دور گردنم نپیچیده بود. مامان مرا که در یک متری مشغول دید، سفارش‌هایش را کرد و رفت جکوزی. طنابِ لعنتی داشت سفت و سفت‌تر می‌شد و خفه‌ام می‌کرد. آبِ یک متری که به زور تا قفسه‌ی سینه‌ام می‌رسید، برایم کم بود. آرام آرام وسط شلوغی زن‌ها رفتم سمت دو متری. آب داشت بالا می‌آمد. تا گلویم. تا لب‌هایم و بعد تا بینی‌ام. روی نوک پاهایم راه می‌رفتم و از اینکه وسط بزرگترها وول می‌خوردم، کیف می‌کردم. اینجا دیگر بچه‌ای نبود که جیغ بکشد یا شلنگ‌تخته بیندازد. رسیدن به بندِ سه متری به اندازه‌ی یک دست دراز کردن بود. اینقدر حالی‌ام می‌شد که درست است که یک متری برایم کم است اما سه متری هم زیاد است! اما امان از آن طناب که حالا جای نفس کشیدن هم برایم نگذاشته بود. رفتم. پایم لیز خورد یا گرفت یا نمی‌دانم چه شد که خودم را کف استخر دیدم. همه جا محو و مبهم بود. زمان ایستاده بود. دست و پا می‌زدم. هرکار می‌کردم که حباب‌های درون دهانم را پس بزنم و فریاد بزنم نمی‌شد. قلپ قلپ آب بود که از مری‌ام به معده می‌ریخت. دست دراز می‌کردم که جایی را بگیرم اما هیچ‌چیزی نبود. صداها انگار از جایی دور، خیلی دور، به گوشم می‌رسید. افتاده بودم در هیچ. یک هیچ، که هیچ‌چیز و هیچ‌کس دورش نبود. همه جا را مه گرفته بود. آن طنابِ لعنتی داشت واقعا جانم را می‌گرفت. فکری به سرم زد. رفتم کف استخر. تمام جانِ نیمه‌جانم را جمع کردم و مثل موشک خودم را پرتاب کردم بالا. فنر رفت بالا و دوباره افتاد پایین. چند ثانیه نشد که دستی مرا گرفت و از آب بیرون کشاند. پشتم را می‌زد و پشت هم حالم را می‌پرسید. معده‌ام پُر از آب کلردار بود و نفس نفس می‌زدم. زن بنا کرد به نصیحت کردن که اینجا چه می‌کنم؟ در همین حین مامان رسید و ترسید! ترسش مرا گذاشت در کلاس شنا در تابستان آن سال.
حالا دیگر مثل سگِ کتک‌خورده می‌ترسیدم. از آب.از بوی کُلر. از دومتری و مثل آهویی که ببر دنبالش کرده باشد، از سه متری! جلسه‌ی اول به دوستی با آب گذشت. همان که مثل گرگ به خونم تشنه بود و داشت جانم را می‌گرفت. از جلسه‌ی دوم آموزش شروع شد. مربی تکنیک را یاد می‌داد. در یک متری اجرا می‌کردیم. بعد باید می‌رفتیم دو متری و بعدتر غول سه‌متری. طنابِ شهامت را همان موقع که داشتم غرق می‌شدم از دور گردنم درآورده و انداخته بودم. تا دومتری با بچه‌ها همراه بودم و وقتی به غول آخر می‌رسیدیم یا مثانه‌ام داشت می‌ترکید یا سرم درد می‌کرد یا چشمم می‌سوخت و آنقدر بهانه می‌آوردم که کلاس تمام می‌شد. جلسه‌های کلاس تند و تند می‌رفت و من برای اولین‌بار به مهرماه التماس می‌کردم که زودتر بیاید. جلسات آخر سوزنِ مربی حسابی رویم گیر کرده بود. وقتِ به سه متری رفتن که می‌رسید، ولم نمی‌کرد. صدای تالاپ افتادن بچه‌ها در آب و جیغ و هورای مربی شده بود کابوس هر شبم. یک روز زل زد توی صورتم و گفت "از قدت خجالت بکش! " حالا نفرت هم نشسته بود کنار ترس. پیچ خوردم و پیچ خوردم اما این طناب‌های جدید نگذاشتند که تالاپ بپرم درون آب و کابوس را تمام کنم. یکی دو جلسه‌ی آخر بود که صدایم زد. صدایش پرده‌ی گوشم را از جا کند. _ بچه‌ها! مبارکه رو نگاه کنین! تا بیایم و فکر کنم که چگونه می‌خواهد تحقیر را مثل نمک بپاشد رویم، روی هوا بودم و چند ثانیه بعد در قعرِ سه متری! دوباره افتادم درون هیچ اما این‌بار با طناب یکی دیگر. فنروار آمدم بالا و ثانیه‌ای مربی‌ام را دیدم که دهانش را مثل تمساحی باز کرده و رگ‌های گردنش بیرون زده است. محکم بر دست‌هایش می‌کوبید و خیره شده بود به من. فنرم پایین رفت و قلپ قلپ آب و مه غلیظ و دوباره بالا آمدم. این‌بار مربی میله‌ی درازی را که سرش گرد بود در دست داشت و دهانش همچنان باز بود. سومین‌بار که بالا آمدم، مربی میله را به سمتم گرفته بود و همه دورش جمع بودند و نگاهم می‌کردند. کافی بود دستم را دراز کنم تا میله را بگیرم و تا ابد در کابوس بمانم. حالا صدایش به گوشم می‌رسید " پا بزن! پا بزن! " بین من و حل نشدن ترسم فقط یک دست دراز کردن فاصله بود. مغزم تازه بیدار شده بود و به پاها فرمان داد. برای آخرین بار پایم را به کف استخر زدم و بالا آمدم. پاها و دست‌های خشک‌شده‌ام را مثل قورباغه تکان دادم. روی آب ماندم. وسط سه متری. بی‌هیچ کمکی. مربی میله را پرت کرد کناری و کف دست‌هایش را دو طرف دهانش گرفت" اینه! اینه! ببینید مبارکه رو! " لبخند پرید توی همه‌ی آن چهره‌های ترسیده و کف دست‌هایشان روی هم آمد. شهامت پیچک‌وارِ دور قلبم خزید. سرم را بالا گرفته بودم و چیزی درونم بالا و پایین می‌پرید. صدای تالاپ و تشویقِ من هم بالاخره به گوش همه رسیده بود و آبِ کلردار استخر ترسم را ذره ذره در خود حل کرده بود. این‌روزها دلم یکی مثل او را می‌خواهد که مرا پرت کند وسط سه‌متری! وسط ترس‌هایم. دلم برای دست و پا زدن و صدای تالاپ و هورا خیلی تنگ شده است. کاش می‌شد کسی دوباره غرقه‌سازی را رویم اجرا کند.
خونه... بابا... مامان...
ب مثل بابل بهار بهار نارنج
مامان دستم را محکم می‌گیرد. آرام زیر گوشم می‌گوید: _ جون تو و جون مهدی و بچه‌ها ما زن‌ها همه جا می‌گوییم که داستان روی دوش مردهاست اما دست‌های همدیگر را می‌گیریم و می‌دانیم که بین تک تک واژه‌ها زن‌ها نشسته‌اند.
Abdolreza Helali - Dokhtare Iran (320).mp3
2.82M
من دختر ایرانم😊🤗🥳✊️💪😌✌️🇮🇷🇮🇷🇮🇷❤️❤️
37.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این چند ثانیه‌ را دوست داشتم. همین. پ.ن: لرزش دست فیلمبردار به علت بی‌قراری همیشگی‌اش است🙄
حُفره
این چند ثانیه‌ را دوست داشتم. همین. پ.ن: لرزش دست فیلمبردار به علت بی‌قراری همیشگی‌اش است🙄
نگاه می‌کردم به بال بال زدن کتاب در چنگ باد. نورِ آفتاب هم سرک کشیده بود توی اتاق و خروسی از دور، بی‌ذره‌ای نفس تازه کردن می‌خواند. پرنده‌های دیگر هم آمده بودند تا آخرین روزم را باهم جشن بگیریم. و من داشتم فکر می‌کردم که چقدر مکان مهم است....
من برای اواسط دهه‌ی هفتادم اما همه‌ی علایق و خاطراتم بویِ دهه‌ی شصت می‌دهد. مدت‌هاست که دارم فکر می‌کنم چرا؟ من جنگ را ندیده‌ام اما انگار وسط آن بوده‌ام. این حس چیزی بیشتر از همزادپنداری است. چیزی بیشتر از سر تکان دادن و گفتن " می‌فهمم!" مامان که تعریف می‌کند، خودم را می‌بینم در چشم‌هایش،گوش‌هایش، دست‌هایش، پاهایش و قلبش! همان‌جا که قلبش با شنیدن خبر مفقودی دایی، تندتر کوبید و روی دیوار خانه سُر خورد و نشست. همان‌جا که دلتنگی‌هایش را زیرپتو خفه کرد. همان‌جا که نخواست باور کند و هر شب از خواب پرید و دنبالش گشت. من با مامان شنیدم که گفتند "دیدیم تیر خورده و افتاده است"! با مامان فکر کردیم به اینکه یعنی کجایش تیر خورده است؟ باز دوباره فکر کردیم به تیر خوردن و تنهایی و گرسنگی و تشنگی و کوه و برفِ اسفندماه. درون حیاط نشستیم تا با سوزِ هوای اسفند حرف بزنیم. فکر کردیم به اینکه اگر تیر کاری نباشد، چقدر طول می‌کشد تا.... بعد صدای گرگ و شغالِ گرسنه را شنیدیم از دور... خیلی دور! به اینجا که رسیدیم دیگر نخواستیم فکر کنیم. خودمان را سرگرم کردیم با اعلامیه‌هایی که باید به دیوارهای شلوغِ شهر می‌چسباندیم. من حتی با مامان دویدم. کوبه‌ی در خانه تکانی خورد و ما دویدیم و پای برهنه‌مان روی چیز تیزی رفت و سوختیم. در را باز کردیم و کسی نبود. درون کوچه دویدیم و کسی نبود. رد خونِ پایمان روی زمین خط می‌انداخت و کسی نبود. صدایمان کردند که بیا دختر! باد بود! باد! من با مامان هشت سال دنبال باد دویدم! هشت سال چشم چرخاندیم میان مردها تا شاید پیدایش کنیم. آرام آرام زیر چادر اشک ریختیم و اشک‌ها رنگِ مشکی چادرها را بُردند. قاب عکسی بغل گرفتیم و هرکجا که بگویی سر زدیم. تیزی اطرافِ قاب، کف دست‌هایمان را بُرید و چاک‌چاک کرد اما ولش نکردیم! تا اینکه او آمد! با دست‌هایِ زمختمان که سرد بود و می‌لرزید، پرچم روی تابوت را کنار زدیم. مامان گفت خودش است! این دندان‌های خودش است! ساعت را می‌بینی؟ خودم برایش خریده بودم! ساعت را دیدم و دندان‌ها را. تک تک استخوان‌ها را بوسیدیم و در گوششان گفتیم " دلم برات تنگ شده بود! " بعد مامان همان‌جا ماند. کنار تابوتِ دایی که فقط چند تکه استخوان را در خودش جا داده بود. دیگر جلوتر نیامد. من هم ماندم... شایدبرای همین هرچه بوی آن‌سال‌ها را بدهد، آرامم می‌کند. شاید برای همین همه چیزم بویِ آن‌سال‌ها را می‌دهد. پسرها قرار است با من در کجا بمانند و آرام بشوند؟ ردِ خون هنوز آسفالت کوچه‌ها را خط می‌اندازد! می‌دانی؟ دست‌ها هنوز هم چاک چاک می‌شود....
دوقلوهایم همیشه عجول بوده‌اند. چه حالا که خیره شده‌اند به شیشه‌ی فر و کیک درون آن و مدام می‌گویند " مامان داره می‌آد بالا! بخوریم؟ بخوریم؟" و من برای هزارمین بار می‌گویم " هنوز نه!" . چه سه سال پیش که می‌خواستند شش ماهه به دنیا بیایند و آنجا دیگر نمی‌توانستم بگویم " نه هنوز نه! ". البته من که همیشه می‌گفتم نه و برایشان از صبر می‌خواندم اما کسی نبود به حرف‌هایم گوش بدهد! سونوگرافی و پریناتولوژیست و پرستار و ماما همه و همه یک تابلو دستشان گرفته بودند و پشت هم از رویش می‌خواندند: " زایمان زودرس! ". این تابلویشان ۲۰ روز روانه‌ی بیمارستانم کرد و قطره قطره ناامیدی را همراه سِرُم‌ها ریخت توی رگ‌هایم. دیوارهای بیمارستان بلند بود و قد من و بچه‌ها کوتاه. تکیه دادیم به دیوارهای بلندی که داشت فرو می‌ریخت روی سرمان. _ مامان بخوریم؟ بخوریم؟ کیک را در می‌آورم و یک برش کوچک برایشان می‌گذارم. شبیه همان که تقدیر برایمان گذاشت. _ صبر کنید خنک بشه! خیلی داغِ! صبر نکردیم. نه من و نه بچه‌ها. چنگال را فرو بردیم در لایه‌های اسفنجی کیک و دهانمان سوخت. تاول‌های دهانمان چندین روز غذا خوردن را برایمان زهر کرد تا آن روز! آن روز که تلویزیونِ اتاق بیمارستان درست مثل امروز، داشت می‌گفت که میلاد است. میلاد نوری که از ما دور بود.خیلی دور. دست‌هایِ کبودم را دراز کردم و پسرها را که مثل ماهی درونم می‌چرخیدند سپردم به آن نور و قَدَم انگار بلندتر شد. مثل کیکی که درون فر است و دارد بالا می‌آید، بالا و بالاتر آمدیم. پخته شدیم. یک برش کوچک از آن کیک خوشمزه را گذاشتند درون بشقابمان و این دفعه یاد گرفتیم صبر کردن را. داغ داغ نخوردن را. دوباره اشک می‌ریختم از تمام دردهایی که جانم را می‌چلاند اما قلبم گرم بود. به آن نور! بچه‌ها را که دستم دادند، گفتم این‌ها نذرکرده‌های نورند. باید اولین جایی که می‌رویم آنجا باشد و رفتیم! کمی دیر اما رفتیم! بچه‌ها درون رواق‌های خالی می‌دویدند و خنده‌هاشان لای آن عطرِ عجیب می‌پیچید. بچه‌ها دارند کیک را دولپی می‌خورند و دارم برایشان از نور می‌گویم. همان نور که سه سال پیش بر خانه‌ی تاریک ما تابید و می‌تابد. می‌تابد توی چشم‌هایِ نذر‌کرده‌هایش که دارند کیک توت‌فرنگی می‌خورند و خنده‌هاشان می‌پیچد لای آن عطر عجیب! 🌱
هدایت شده از [ هُرنو ]
ای نشانی خدا ما بدون نام تو از همیشه گُم‌تریم... @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف