۳ خرداد ۱۴۰۲
مامان دستم را محکم میگیرد. آرام زیر گوشم میگوید:
_ جون تو و جون مهدی و بچهها
ما زنها همه جا میگوییم که داستان روی دوش مردهاست اما دستهای همدیگر را میگیریم و میدانیم که بین تک تک واژهها زنها نشستهاند.
#مهمانخانهیخدا
#بهشکوفههابهبارانبرسانسلاممارا
۴ خرداد ۱۴۰۲
۵ خرداد ۱۴۰۲
37.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این چند ثانیه را دوست داشتم.
همین.
پ.ن: لرزش دست فیلمبردار به علت بیقراری همیشگیاش است🙄
۵ خرداد ۱۴۰۲
حُفره
این چند ثانیه را دوست داشتم. همین. پ.ن: لرزش دست فیلمبردار به علت بیقراری همیشگیاش است🙄
نگاه میکردم به بال بال زدن کتاب در چنگ باد. نورِ آفتاب هم سرک کشیده بود توی اتاق و خروسی از دور، بیذرهای نفس تازه کردن میخواند.
پرندههای دیگر هم آمده بودند تا آخرین روزم را باهم جشن بگیریم.
و من داشتم فکر میکردم که چقدر مکان مهم است....
۵ خرداد ۱۴۰۲
من برای اواسط دههی هفتادم اما همهی علایق و خاطراتم بویِ دههی شصت میدهد. مدتهاست که دارم فکر میکنم چرا؟ من جنگ را ندیدهام اما انگار وسط آن بودهام. این حس چیزی بیشتر از همزادپنداری است. چیزی بیشتر از سر تکان دادن و گفتن " میفهمم!"
مامان که تعریف میکند، خودم را میبینم در چشمهایش،گوشهایش، دستهایش، پاهایش و قلبش! همانجا که قلبش با شنیدن خبر مفقودی دایی، تندتر کوبید و روی دیوار خانه سُر خورد و نشست. همانجا که دلتنگیهایش را زیرپتو خفه کرد. همانجا که نخواست باور کند و هر شب از خواب پرید و دنبالش گشت. من با مامان شنیدم که گفتند "دیدیم تیر خورده و افتاده است"! با مامان فکر کردیم به اینکه یعنی کجایش تیر خورده است؟ باز دوباره فکر کردیم به تیر خوردن و تنهایی و گرسنگی و تشنگی و کوه و برفِ اسفندماه. درون حیاط نشستیم تا با سوزِ هوای اسفند حرف بزنیم. فکر کردیم به اینکه اگر تیر کاری نباشد، چقدر طول میکشد تا.... بعد صدای گرگ و شغالِ گرسنه را شنیدیم از دور... خیلی دور! به اینجا که رسیدیم دیگر نخواستیم فکر کنیم. خودمان را سرگرم کردیم با اعلامیههایی که باید به دیوارهای شلوغِ شهر میچسباندیم. من حتی با مامان دویدم. کوبهی در خانه تکانی خورد و ما دویدیم و پای برهنهمان روی چیز تیزی رفت و سوختیم. در را باز کردیم و کسی نبود. درون کوچه دویدیم و کسی نبود. رد خونِ پایمان روی زمین خط میانداخت و کسی نبود. صدایمان کردند که بیا دختر! باد بود! باد!
من با مامان هشت سال دنبال باد دویدم! هشت سال چشم چرخاندیم میان مردها تا شاید پیدایش کنیم. آرام آرام زیر چادر اشک ریختیم و اشکها رنگِ مشکی چادرها را بُردند. قاب عکسی بغل گرفتیم و هرکجا که بگویی سر زدیم. تیزی اطرافِ قاب، کف دستهایمان را بُرید و چاکچاک کرد اما ولش نکردیم!
تا اینکه او آمد! با دستهایِ زمختمان که سرد بود و میلرزید، پرچم روی تابوت را کنار زدیم. مامان گفت خودش است! این دندانهای خودش است! ساعت را میبینی؟ خودم برایش خریده بودم! ساعت را دیدم و دندانها را. تک تک استخوانها را بوسیدیم و در گوششان گفتیم " دلم برات تنگ شده بود! "
بعد مامان همانجا ماند. کنار تابوتِ دایی که فقط چند تکه استخوان را در خودش جا داده بود. دیگر جلوتر نیامد. من هم ماندم...
شایدبرای همین هرچه بوی آنسالها را بدهد، آرامم میکند.
شاید برای همین همه چیزم بویِ آنسالها را میدهد.
پسرها قرار است با من در کجا بمانند و آرام بشوند؟
#دایی
#خواهربرادری
ردِ خون هنوز آسفالت کوچهها را خط میاندازد! میدانی؟ دستها هنوز هم چاک چاک میشود....
۶ خرداد ۱۴۰۲
دوقلوهایم همیشه عجول بودهاند. چه حالا که خیره شدهاند به شیشهی فر و کیک درون آن و مدام میگویند " مامان داره میآد بالا! بخوریم؟ بخوریم؟" و من برای هزارمین بار میگویم " هنوز نه!" . چه سه سال پیش که میخواستند شش ماهه به دنیا بیایند و آنجا دیگر نمیتوانستم بگویم " نه هنوز نه! ". البته من که همیشه میگفتم نه و برایشان از صبر میخواندم اما کسی نبود به حرفهایم گوش بدهد! سونوگرافی و پریناتولوژیست و پرستار و ماما همه و همه یک تابلو دستشان گرفته بودند و پشت هم از رویش میخواندند:
" زایمان زودرس! ".
این تابلویشان ۲۰ روز روانهی بیمارستانم کرد و قطره قطره ناامیدی را همراه سِرُمها ریخت توی رگهایم. دیوارهای بیمارستان بلند بود و قد من و بچهها کوتاه. تکیه دادیم به دیوارهای بلندی که داشت فرو میریخت روی سرمان.
_ مامان بخوریم؟ بخوریم؟
کیک را در میآورم و یک برش کوچک برایشان میگذارم. شبیه همان که تقدیر برایمان گذاشت.
_ صبر کنید خنک بشه! خیلی داغِ!
صبر نکردیم. نه من و نه بچهها. چنگال را فرو بردیم در لایههای اسفنجی کیک و دهانمان سوخت. تاولهای دهانمان چندین روز غذا خوردن را برایمان زهر کرد تا آن روز!
آن روز که تلویزیونِ اتاق بیمارستان درست مثل امروز، داشت میگفت که میلاد است. میلاد نوری که از ما دور بود.خیلی دور. دستهایِ کبودم را دراز کردم و پسرها را که مثل ماهی درونم میچرخیدند سپردم به آن نور و قَدَم انگار بلندتر شد. مثل کیکی که درون فر است و دارد بالا میآید، بالا و بالاتر آمدیم. پخته شدیم. یک برش کوچک از آن کیک خوشمزه را گذاشتند درون بشقابمان و این دفعه یاد گرفتیم صبر کردن را. داغ داغ نخوردن را. دوباره اشک میریختم از تمام دردهایی که جانم را میچلاند اما قلبم گرم بود. به آن نور!
بچهها را که دستم دادند، گفتم اینها نذرکردههای نورند. باید اولین جایی که میرویم آنجا باشد و رفتیم! کمی دیر اما رفتیم! بچهها درون رواقهای خالی میدویدند و خندههاشان لای آن عطرِ عجیب میپیچید.
بچهها دارند کیک را دولپی میخورند و دارم برایشان از نور میگویم. همان نور که سه سال پیش بر خانهی تاریک ما تابید و میتابد.
میتابد توی چشمهایِ نذرکردههایش که دارند کیک توتفرنگی میخورند و خندههاشان میپیچد لای آن عطر عجیب!
#نور
#آقای_نور
#آقای_امام_رضا
#دهه_کرامت
#عیدتون_مبارک🌱
#امام_رضا
۱۰ خرداد ۱۴۰۲
هدایت شده از [ هُرنو ]
ای نشانی خدا
ما بدون نام تو
از همیشه
گُمتریم...
#رضا_احسانپور
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
۱۴ خرداد ۱۴۰۲
۱۶ خرداد ۱۴۰۲
۱۶ خرداد ۱۴۰۲
لیوان آب را روی میز میگذارد. قطرههای آب از جدار بیرونیاش سُر میخورند. من از آب خوردن در لیوان خیس بیزارم. دستم را جلو میبرم و لیوان را میگیرم. حتی میتوانم بوی دهانِ آدم قبلی را که لبهایش را به لبهی لیوان چسبانده بود، حس کنم. لیوان را درون دستم میچرخانم. باید قورتش بدهم. حتی اگر لازم باشد یکنفس آبِ درون این لیوان را سر بکشم. من آدمی نیستم که کسی در گلویم گیر کند. یا قورتش میدهم یا بالایش میآورم. من خفه نمیشوم. نباید بشوم. لیوان را نزدیک لبهایم میبرم. بوی سیگار میدهد و زهم. زهم ماهی شاید.
_ آب حالتو بهتر میکنه! بخور!
لبهی لیوان را میچسبانم به لب پایینیام. لبم شبیه پوست بدن ماهیای است که پولکهایش را گرفته باشند. آب مثل ماری که تازه از رودخانه بیرون آمده، روی زبان و گلویم میخزد. خنکیاش مینشیند روی خشکی و حرارتِ درون حفرهی دهانم. قطرههای آخر ته لیوان با عجز و التماس سُر میخورند تا جا نمانند. بوی زهم و سیگار دیگر گیرندههای بویاییام را تحریک نمیکنند. برای مغز تکراری شدهاند. او اما تکراری نمیشود. هنوز چند خط از حرف گندهای که زدهام نگذشته است. شاید همین حرفهای گندهتر از دهانم چسبیده به او و گیر کرده بیخ گلویم. نتوانستم قورتش دهم. حتی با خوردن آبِ یک لیوان خیس. بویش هم تکراری نمیشود. مدام پرزهای بینی را جان به سر میکند و تن و بدنشان را میلرزاند. مغز هم همیشه هول میشود. هرچقدر هم که بگویی این همان قبلی است، نمیفهمد. او، مغز را هم گول میزند چه برسد به قلب.
قلب شبیه پخمههای پیزوری نشسته است درون سینهام و بالا و پایین میپرد. مغز چه؟ کت و شلوار پوشیده و نشسته آن بالا که گول بخورد؟ خاک بر سرش! با این همه خدم و حشم که همه جایم پخش کرده، باز هم خر است و کور البته!
باید شمارهی عینکش را بالاتر ببرم.
لیوان را روی میز میگذارم. دستهایم هنوز خیس است. مثل چشمهایم.
#قورباغهامرانمیتوانمقورتبدهم
۱۷ خرداد ۱۴۰۲