eitaa logo
حُفره
433 دنبال‌کننده
152 عکس
10 ویدیو
1 فایل
به نام تو برای تو . . روی خودم خم شدم حفره‌ای در هستی من دهان گشود. @mob_akbarnia
مشاهده در ایتا
دانلود
ما زن‌ها گاهی می‌چسبیم به آن ملاقه‌ی گوشه‌ی آشپزخانه. همان که دسته‌‌ی پلاستیکی‌اش از حرارت ذوب شده و هربار یادمان می‌رود. توی دیگ ولش می‌کنیم و دستمان طوری می‌سوزد که یخ‌ترین آب دنیا هم نمی‌تواند سوزشش را کم کند. یا می‌چسبیم به آن دیگِ رنگ و رو رفته‌‌ای که همه می‌گویند " بندازش دور دیگه! " . و نمی‌اندازیم. غذا‌ها تویش ته می‌گیرند و جزغاله می‌شوند. آخر شب آنقدر با قاشق و سیم به جانش می‌افتیم تا شاید آن ذره‌های سیاه‌شده‌ی غذا بی‌خیال شوند. تا شاید " چسب شدن" را رها کنند. یا می‌چسبیم به آن چادرنماز نخ‌نما شده‌ای که مادرمان از سفر مکه یا مشهدش خریده بود. همان که حتی رویمان نمی‌شود توی مهمانی‌ها بیرونش بیاوریم. اما خودمان می‌دانیم که به جانمان بسته است. نماز خواندن با آن‌ها بیشتر می‌نشیند به روح‌مان. ظهرهای داغ تابستان می‌کشیمش روی سرمان تا برویم توی کوچه‌های بچگی‌مان. یا می‌چسبیم به آن کتابی که بچه بودیم بابا خریده بود برایمان. همان که حالا گوشه‌هایش ورآمده و لابه لای کاغذهایش بوی نا می‌دهد. هر از گاهی از کتابخانه‌مان درمی‌آوریم و فقط نگاهش می‌کنیم. یا به آن دفترخاطراتمان که رد دست‌های کل مدرسه تویش است. با آن خط‌های خرچنگ قورباغه و رنگارنگ. یا به آن عطر که سرش خراب است و اسپری هم نمی‌کند. رویش لایه لایه خاک نشسته و هر دفعه حجمش کمتر از قبل می‌شود. همین که یک جایی توی کمد باشد حتی جایی دور از چشممان، کافی است! همین که هرازگاهی بگیریمش زیر بینی‌مان کافی است. یا به آن آهنگ. به آن عکس قدیمی. به آن شعر. به آن خانه. به آن درخت. به آن مزه. به آن بو. و به آن آدم‌ها.... ما زن‌ها به خیلی چیزها چسبیده‌ایم. یک‌جور نقطه‌ی امن‌مان است. یادمان می‌رود که " مادر همه‌کاره‌ی تمام‌عیار" باید باشیم. پایمان را می‌زنیم به دریای خاطره‌ها. آن آب زلال و خنک که می‌رسد به نوک پاهایمان، حالمان را جا می‌آورد. درست است که بعدش جیغ و گریه‌ی بچه‌مان، ما را پرت می‌کند به ساحل. به خشکی. دوباره دنیا آن تابلو را می‌گیرد جلوی چشم‌مان! مادرِ همه‌کاره‌ی تمام عیار! ولی همین که جایی هست که بتوانیم لحظاتی، پایمان را خیس کنیم کافی است! لحظاتی که بیفتیم به جانِ آن دیگ و سیاهی‌هایش را خراش دهیم. که توی کوچه‌ها بدویم و سرمایِ نوشمک دستمان را سِر کند. که دوستانمان دورمان باشند و با پای برهنه توی حیاط مدرسه، وسطی بازی کنیم. همین‌ها کافی است.... این چسب‌ها را از کاغذ زندگی ما نکَنید لطفا!
من هپلی‌ترین نویسنده‌ی جهانم! البته اگر نویسنده باشم! و البته‌تر اگر واقعا هپلی‌تر از من نباشد! این جملات اولین جواب‌هایی است که بعد از سوال "چطور می‌نویسی؟"، توی ذهنم ردیف می‌شوند. من چطور می‌نویسم؟ به قول استادم اول شکار می‌کنم. شکار برای من راحت است. من حتی از سوراخِ جوراب مردی در مترو که از صندلش بیرون زده الهام می‌گیرم. از آن شست ترک‌خورده‌اش و آن چرک زیر ناخنش که به بیرون سرک کشیده‌اند. بعد از شکار پرنده‌ام، وقت پرپر کردنش است. باید به پوستش برسم و گوشتش. باید از قلب و دل و روده‌اش سر دربیاورم. اگر در همان چند ثانیه که خیره شده‌ام به سوژه، چیزی درآمد که هیچ! اما اگر درنیامد که اکثرا هم نمی‌آید، پرپر کردن را به عشقم ،خیال، می‌سپارم. خیالم خوب به دل و روده‌ می‌رسد. حسابی توی ذهنم با هم جلسه می‌گیرند و بحث می‌کنند. در این میان اگر باز به سوژه و الهام جدیدی برسم، هُلش می‌دهم داخل اتاق جلسات خیال. هِی تخیل داد می‌زند " دیگه نفرس نفله! بیچاره‌مون کردی! بوی دل و روده‌ی گندیده خفه‌مون کرده باووو". جواب نمی‌دهم. تخیل است دیگر! اگر لگدپرانی نکند که می‌خشکد. گاهی هم البته اکبرآقا، تخیلم، واقعا درِ قصابی‌اش را تخته می‌کند! اگر منت‌کشی جواب ندهد، می‌روم سراغ هایپر مارکت تجربه‌زیسته‌هایم! راحت و آسان یک تکه گوشتی یا حتی بسته‌های مرغ مخصوص کبابی می‌گیرم و شروع می‌کنم به سیخ کشیدنشان و بی‌خیال شکار می‌شوم. امان از سیخ کشیدن! نوت گوشی را باز می‌کنم و بسم‌الله نگفته، هادی دستشویی‌اش می‌گیرد. دم توالت می‌نشینم و جمله‌ی اول را می‌نویسم. _ مااااامااااان دو تا کردم دو تا! وسط انفجارهای ریز و پیاپی می‌گویم: _ به سلامتی پسرم! سومیش هم که داره می‌آد! حالا رسیده‌ام به سیخ دوم یا سوم که کار هادی تمام می‌شود. همزمان باید منقل را هم آماده کنم برای اواسط متن. حالا هانی سر می‌رسد. _ بَه بَه بخولیم! به به!!! یک دستم توی گوشی و سیخ‌هاست و دست دیگرم دارد غذا می‌ریزد توی دهان بچه‌ها. البته دست آزادم گاهی هم مجبور می‌شود نیشگون خیلی ریزی از کسی که دارد چنگال را فرو می‌کند توی چشم و چال برادرش بگیرد! یا آن یکی که دارد غذا را پوف می‌کند توی صورت من یا برادرش. یا لنگ‌های یکی دیگر که به جای قاشق رفته توی دهان هانی. اینجا دیگر گوشی و سیخ و منقل را رها می‌کنم و کلاه‌خود می‌گذارم برای جنگ جهانی سومی که در راه است. اگر جنگ و غذا دادن را خنثی کنم، احتمالا به اواسط متن رسیده‌ام. بعضی‌وقت‌ها یادم می‌آید که کلیدواژه‌هایی را جایی یادداشت کرده بودم‌. بعد از کلی چرخ زدن می‌فهمم که اشتباهی به جای پیام‌های ذخیره‌شده، فرستاده‌ام برای مادرم یا فلان‌دوستم. یا نوشته‌ام روی کاغذ چرب‌شده‌ی روی درِ یخچال. پیدا کردن کلید‌واژه‌ها خیلی خوب است البته اگر بچه‌ها بگذارند اکبرقصاب و هایپرمارکتم باهم کار کنند. آخر وقتی پاهای هادی دارد تیره‌ی پشتم را سوراخ می‌کند، اکبر و اصغری می‌ماند؟ نه والله! حالی به آدم می‌ماند؟ نه بالله! می‌خواهد مثل مرتاض‌ها دقیقا روی طناب نخاعی‌ام راه برود و طبیعی است که برای مدتی پل ارتباطی مغز با جاهای دیگرم قطع شود! بالاخره به آخرهای متن می‌رسم که هانی ویرش می‌گیرد از اسباب‌بازی‌های جدیدش بگوید! آن‌هم نه یک‌بار بلکه صدبار! و هر صدبار هم به تایید من نیاز دارد! آن هم نه با سر و صورت بلکه با زبان و ادای کلمات جدید و جدیدتر. این مرحله را هم رد کرده‌ام و گوشت‌ها دارد حسابی می‌پزد. بویش مستم می‌کند. حالا نوبت همسایه‌ی دیوانه‌مان است. روزی یکی دو مرتبه پنجره‌ی اتاق را باز می‌کند و شلنگِ فحش و فضاحت را می‌گیرد روی خودش و تمام اجدادش! بعد هم که حسابی سیرابمان کرد، پنجره را می‌کوبد و می‌رود تا آبیاری بعدی. حالا کباب‌ها را پیچیده‌ام لای‌ نان. می‌روم پیازی بیاورم و دوغی یا نعنایی که از اتاق بچه‌ها، اعلامیه‌ی جنگ جدیدی صادر می‌شود. ظرف‌های توی سینک خودشان را می‌خارانند و عقربه‌های ساعت پشت‌چشم نازک می‌کنند که " شام گذاشتی حالا خانوم نویسنده؟!" نعنا و دوغ را می‌گذارم آخر شب. همان وقت که همه‌ی خانه خوابیده‌اند و همان‌وقت که به پلک‌هایم التماس می‌کنم کمی دیرتر درِ مغازه‌شان را ببندند! گفتم که! من هپلی‌ترین نویسنده‌ی جهانم! __________________ این متن را برای چالشی به دعوت خانم اختری‌عزیز نوشته‌ام. @Negahe_To باید عکسی هم ضمیمه‌اش می‌کردم که واقعا برای این نویسنده‌ی هپلی چیزی پیدا نکردم😁🤦‍♀️ امیدوارم به علتِ غلط‌های املایی یا نکته‌های ویرایشی‌ام که گاهی در متن‌ها دُر‌افشانی می‌کنند، پی برده باشید🥴😂 آیا کسی مرا هم پذیرا می‌شود؟🥴
دیروز داستانی خواندم که زنی عاشق مردی شده بود. تا اینجا همه چیز خوب است اما این مرد بسیار زشت بود و بوی پِهِن می‌داد. باز هم زیاد بد نیست! اما کمی تندخو هم بود و زنش را با شلاق می‌زد. خب داستان برای خیلی وقت پیش بود و شاید جای تعجبی نداشته باشد اما زن همچنان عاشق مرد بود و البته عاشق شلاق خوردن! کیف می‌کرد که مرد به جانش بیفتد! بوی گندش و آن چهره‌ی کریه‌ش و آن موهای زمختش، حالش را خوب می‌کرد. یک روز مرد به بهانه‌ی کار رفت که رفت! زن جای شلاق‌ها را می‌بوسید و دلتنگش بود. راه افتاد دنبالش و آخر هم پیدایش کرد! البته کنار زن دیگری که او هم همه‌ جای بدنش، رد شلاق بود. مرد انکارش کرد و او را دیگر نخواست. زن حسادت کرد به ردِ شلاق‌ها روی بدن آن زن دیگر و از مرد متنفر شد و گذاشت و رفت. در راه مرد خَرسوار دیگری دید که او هم شلاق به دست بود و بوی پِهِن می‌داد. با او راه افتاد و او هم رفت که رفت! از دیروز ذهنم درگیر است که به قول استادم چه زنان خواری‌خواهی! مگر می‌شود؟ امروز که یکی پیام داده که " تو درس می‌خونی بچه‌هات کجان؟"، فهمیدم این داستان هنوز تمام نشده است. فقط به جای آن شخصیت مرد، بی‌شمار زن داریم که شلاق‌هایشان را برای هم‌جنس‌هایشان بالا آورده‌اند. " چرا دیگه بچه نمی‌آری؟ این کارا واجبه یا فرمان رهبرت؟" " چرا اینقدر چاق شدی؟ بچه‌داری بهت ساخته‌ها! " " میری باشگاه بچه‌ها پس چی؟" " اول بده بچه‌ت بخوره! " " حالا با این بچه‌ها واجبه کار و درس؟" " تو که بچه‌داری نکردی! همش بچه‌ها پیش مامانت بودن!" ما هر روز داریم شلاق می‌خوریم و راستش را بخواهید مثل آن زن دوستش داریم انگار! به آن وابسته شده‌ایم! یک عده عادت کرده‌اند به زدن و ما عادت کرده‌ایم به نوازش زخم‌هایمان! چرا هیچ‌وقت توی تخم چشم‌هایشان نگاه نمی‌کنیم؟ چرا هیچ‌وقت زور نمی‌زنیم که شلاق‌ها را بگیریم از دستشان؟ چرا وقتی که بچه‌هامان بزرگ‌تر می‌شوند خودمان جای آن زن‌های قبلی را می‌گیریم و شلاق به دست می‌شویم؟ یادمان می‌رود؟ یا می‌خواهیم انتقام آن ضربه‌ها که فرود آمد روی روحمان را بگیریم؟ تا کی قرار است بچرخیم و نقش‌های تکراری را توی داستان‌های تکراری بازی کنیم؟ کاش یک نفر پیدا بشود و برای همیشه شلاق‌ها را بسوزاند! 🤦‍♀️ __________________ انگشت اشاره‌‌ام اول به خودم است و بس!
راستش چند شب پیش خودم را دیدم روی بلندترین سرسره‌ی پارک. یک پارک خیلی شلوغ. صدای لرزان مادرم می‌آمد که چرا آنجا رفتم. چرا به همین سرسره‌های کوچک‌تر راضی نشدم؟! بین بچه‌های چندبرابر بزرگتر از خودم گیر کرده بودم اما مامان را صدا نکردم. قلبم را که می‌خواست از سینه‌ام بیرون بپرد، دو دستی چسبیدم. آن بالا همه جای شهر را می‌توانستی ببینی. مامان داد می‌زد که نرده‌ها را محکم بگیرم. بالاخره نوبتم شد و سُر خوردم. پشتم پسر تپلی بود. سرم رفت توی آن شکم نرمش. مثل آدامسی شدم که بچسبد به عروسکی بزرگ. به زمین که رسیدم، دست‌هایی بغلم کرد. نگذاشت روی زمین بیفتم. مامان بود. رنگ صورتش مثل بستنی عروسکی شده بود. من بستنی عروسکی خیلی دوست دارم آقا! دست‌هایم را گرفت. دست‌هایم سرد بود اما دست‌های مامان مثل همیشه گرمش می‌کرد. نگفت که چرا رفتم. فقط گفت مواظب خودم باشم. آخر شب وقتی که توی رخت‌خوابم خودم را به خواب زدم، حرف‌های مامان را شنیدم. داشت با بابا پچ پچ می‌کرد اما گوش‌های من مثل خودش تیز است. می‌گفت " امروز خودمو دیدم اون بالا! چرا باید هادی شبیه من باشه؟ " مامان چرا ناراحت است که شبیه‌ش باشم؟ می‌دانی چرا آقا؟ راستی! مامان می‌گوید امشب تولدتان هست! گفتم تولد من؟ گفت نه! تولد آقایِ امام هادی است! تولدتان‌ مبارک! مامان خیلی شما را دوست دارد! آن شب به بابا می‌گفت " البته اون هادیه! شایدم مثل من نشه! " من هم هادی‌ام! مثل شما؟
زلیخا از درد زایمان نمی‌ترسید. از اجنه و اشباح نمی‌ترسید. از جن و آل که با جگر زن زائو تغذیه می‌کرد نمی‌ترسید. از پنجه‌ی خونین مرگ و چنگال بی‌رحم اجل نمی‌ترسید. ترس بزرگ‌تری داشت. ترس سهمگین‌تر و کشنده‌تر از همه ترس‌ها! می‌ترسید که باز به‌جای پسر، دختر بیاورد و بار دیگر نزد سر و همسر ننگین و شرمنده شود. پس‌از چهارده سال ازدواج و هفت دختر پی‌درپی، اکنون نوبت به فرزند هشتم رسیده بود. بارها مهمانان و رهگذران از صفدر شمار فرزندانش را پرسیده بودند و او، شرمنده و سر به زیر، پاسخ داده بود: "بچه ندارم. چند کنیز دارم." زلیخا بی‌آن‌که گناهی کرده باشد گناهکار بود. بی‌آن‌که محاکمه ای صورت گیرد محکوم بود. صفدر شریک جرمش بود، ولی او پدر بود. مرد بود. گناهش بخشودنی بود. دوش ناتوان زلیخا برای بار گناه مناسب‌تر و سزاوارتر بود. او زن بود. مادر بود. گناهش غیر قابل بخشایش بود. طعنه‌ها و طنزها، ملامت‌ها و شماتت‌ها همه رو به سوی او داشتند.
هدایت شده از نهج‌البلاغه‌خوانی
بسم‌الله... این کانال را زده‌ام فقط برای اینکه خودم را مجبور کنم روزی یک صفحه نهج‌البلاغه بخوانم. اگر شما هم توفیقی اجباری می‌خواهید، بفرمایید🌱 این کانال صرفا جهت یادآوری و گذاشتن عکس صفحه‌ها است. 👇👇👇👇👇 https://eitaa.com/nahjnor
درد از تیره‌ی پشتم آمد تو. شاید هم توی تک‌تک سلول‌هایم بود اما جرئت شاخ و شانه کشیدن نداشت. یک‌جا خواندم که درد از روشنایی می‌گریزد و مثل خفاش‌ها عاشق تاریکی است. درونم غار شده حتما. غاری برای خفاش‌های درد. یک غار سنگی که حتی نمی‌توانم تکانش بدهم. تاریکی، رو داده است به درد. حالا درد شده است شعبان بی‌مخ و دارد شهرم را به آتش می‌کشد. چه شد که دوباره رفتم توی تاریکی؟ و نشستم زیر سایه؟ نور کم‌رنگی می‌زند توی صورتم. از جای خالی نهج‌البلاغه‌ام لا‌به‌لای کتاب‌ها. هر کار می‌کنم دستم به نور نمی‌رسد. یک چیزی گفتم درگوشی با صاحبش. یا خوشش نیامده یا خیلی خوشش آمده. دیروز دوباره در گوشش گفتم آقا می‌خواهی ببینی چند مرده حلاجم؟ آخر من اصلا مَرد نیستم! زنم. نه از آن زن‌های بی‌وفا و ضعیف. یعنی سعی می‌کنم و جان می‌کنم که از آن‌ها نباشم. اینکه می‌گویم زنم یعنی زنم! معنی دیگری ندارد. و البته مادرم. مادری که با رعشه‌ی دیروز بچه‌اش، قلبش افتاد توی کوره. زنم و زن‌ها احوال ثابتی ندارند. چون جان‌شان به جان کلی آدم بستگی دارد. هروقت همه‌ی دنیا خوب بودند ما هم خوبیم! حتی بچه‌های آن‌ها که تفنگ را بگذارند روی شقیقه‌مان باید خوب باشند. القصه که درد از تیره‌ی پشتم انگار رفته توی بدن پسرکم. و من باز هم درد دارم. چون زنم. چون مادرم. و البته این‌ها معنی دیگری ندارد.
قطره‌ی عرق می‌ریزد تو چشمم. داغ است. زبان می‌کشم روی لب‌هایم که مثل لاستیک هیجده‌چرخ شده است. صداها مثل مگس می‌چرخد و می‌چرخد. خوابم یا بیدار؟ درد دوباره بزرگ شده است توی تنم. باد می‌شود و هوهو می‌کند. همه‌ی چیزهای خوب را دارد با خودش می‌برد. مرا می‌گذارد توی سیاهی. توی تاریکی. دست‌هایم را تکان می‌دهم. باید شنا کنم. نباید غرق شوم. مرد درون مستند می‌گفت نباید روی جریان شکافنده باشیم وگرنه هر کار بکنی آب، تو را می‌برد. باید از جریان شکافنده بگذرم. باید موازی با ساحل بروم. نمی‌توانم. آب دارد مبارزه را می‌‌برد. فرو می‌روم تویش. پایین و پایین‌تر. رسیده‌ایم به تاریکی محض. کاش آن مستند را نمی‌دیدم. کاش نمی‌دانستم. کی بود که می‌گفت " دانستن درد دارد؟". دوباره درد هوهو می‌کند. حالا توی شکمم. توی روده‌ی بزرگ است. پاهایم را می‌دهم توی شکمم و دست‌هایم را می‌پیچم دورشان. مثل آن بچه توی بیمارستان. چرا چهره‌ی پدرش یادم نمی‌رود؟ آن دهان نیمه‌باز و چشم‌های قفل شده‌اش روی کاشی سفید اورژانس. آن آثارِ نارنجی‌رنگِ استفراغ روی پیراهن زنش. پیراهنی که داشت روی شکم بزرگش جر می‌خورد. توی پارک بیمارستان هم ریخته بود. هادی می‌گفت " اینا چیه؟" . چی گفتم؟ یادم نیست. دستش را کشیدم و رفتیم. نگران بودم. کلمه‌ی " بستری" میخ شده بود و کوبیده می‌شد توی مغزم. بعد از تاریکی محض چیست؟ مامان می‌گوید من چشم‌هایم را پای خیاطی و گلدوزی دادم و تو پای کتاب! نکن! نمی‌ارزد. واقعا نمی‌ارزد؟ نکند سن مامان که برسم همین را بگویم؟ استادم می‌گفت صادق هدایت خوب رها کرد دنیا را اما مرحله‌ی بعد را لنگید. مرحله‌ی بعد چه بود؟ آها! اینکه خودمان را چسب بزنیم به او. وقتی از تعلقات کَنده شدیم، وقت چسبیدن به یک چیز بهتر است. تعلق چیست اصلا؟ خاک بر سرم! همین چند ماه پیش کتابش را خوانده بودم. چرا کتاب‌ها یادم نمی‌مانند؟ اما چسب را یادم هست! هدایت ۵ بار خودکشی کرد تا آخرین بار بالاخره شد! همینگوی چرا یک گلوله چپاند توی مغزش؟ توی مغزش بود؟ دانستن درد دارد. باید بچسبم. باید از این تاریکی که دارد مرا می‌بلعد، فرار کنم. کی بود که می‌گفت " به خدا سوءظن نداشته باش"‌؟ نباید مرحله‌ی دومم بلنگد. همینگوی و هدایت را دوست دارم. آخرشان را نه! بعد از تاریکی محض چیست؟
هدایت شده از نهج‌البلاغه‌خوانی
حکمت را هر کجا که باشد فراگیر، گاهی حکمت در سینه‌ی منافق است و بی‌تابی کند تا بیرون آمده و با همدمانش در سینه‌ی مومن قرار گیرد.
چند روز پیش که مقتل می‌خواندی یادت هست؟ به آنجا رسیدی که بعضی یاران امام در شک و تردید بودند که بمانند یا بروند؟ کتاب را بستی. زل زدی به دیوار رو به رویت. بچه‌ها خواب بودند. زیر لب گفتی " اگه من بودم چیکار می‌کردم؟". چند روز بود که این سوال مثل چسب زخمی که روی صورت هادی است، چسبید به تو. رهایت نمی‌کرد. دیشب هم در اوج روضه، خیره شده بودی به ردِ چسب روی صورت هادی و ذهن خودت. امروز اما ردش کمرنگ‌تر شده نه؟ تو به جوابت رسیدی! تو می‌رفتی و خودت را توی لانه‌ی موش پنهان می‌کردی. اگر خدا خیلی به تو لطف می‌کرد، لحظه‌ای جوگیر می‌شدی و سوار مرکبت می‌شدی و می‌رفتی سمت کربلا. اما دیر می‌رسیدی! به پیکرهای بی‌سر می‌رسیدی! بعد آنجا بیچاره می‌شدی نه؟ آنقدر خودت را می‌زدی که بمیری؟ نه گمان نکنم! اگر خدا نگاهی به تو نمی‌انداخت چی؟خبر شهادت امام و اسارت خانواده‌اش که به گوشت می‌رسید، ناراحت شاید می‌شدی اما می‌گفتی " خب چه کاری از من بر می‌‌آد؟ " جمله‌ای که کل این یک سال و در میان همه‌ی آن ظلم‌ها و اهانت‌ها بارها به خودت گفتی! فکر می‌کنی عاشورا فقط ده محرم سال ۶۱ بود؟ تو در این مدت هر روز عاشورا دیدی و سکوت کردی! بله! خودِ تو! گفتند چادرت را دربیاور! این چادر نماد ظلم است! یک وقت سرت را به باد می‌دهد. نترسیدی! اما به آن فکر کردی و البته باز هم سکوت! می‌خواهی همه را یکی یکی برایت بگویم تا یادت بیاید؟ یا کافی است؟ این چسب‌ها خوب است اما تلاش نکن که رد‌هایشان را پاک کنی! آن چیزها را پاک کن که تو را به روز عاشورای سال ۶۱ نمی‌رساند! سال بعد به روز عاشورا برس! سال بعد از یاران امام باش لطفا! البته اگر زنده باشی...
زن‌های قصه دورم را گرفته‌اند. جوری که انگار نه انگار که آن‌ها صاحب عزایند نه من! نگاه می‌کنم به تک تک‌ آن پرچم‌های مشکی با خط سبز. " یا رقیه" " یا ام‌البنین" " یا رباب" " یا ام‌وهب" " یا ام کلثوم" " یا سکینه" یک زن هم آن وسط است. پرچمش از همه‌شان قد بلندتر است. از سقف تا روی زمین. سبز است با خط‌های مشکی. " یا زینب" درست رو به رویم ایستاده است. نمی‌توانم سرم را بالا بگیرم. مداح می‌خواند " سرت روی نیزه‌ها.....". خمیده‌تر می‌شوم. پرچم سبز هم. هادی می‌گوید " پرچم بزرگا کِی می‌آن؟" منم منتظرشان هستم. مداح می‌خواند " شدی پاره پاره دوباره دوباره دوباره..." پرچم سبز انگار دارد می‌افتد. خطِ سبزِ مابقی پرچم‌ها هم دارد محو می‌شود. هادی چادرم را می‌کشد " مامان! اومدن!". دهانش را تا آنجا که جا دارد باز می‌کند " پرچم بزرگااااا" . یک پرچم قرمز که با خط مشکی نوشته است " یا حسین" و یک پرچم مشکی با خط‌های زرد. می‌دانم رویش چه نوشته است. " یا عباس" خادم‌ها دو پرچم را می‌رقصانند. دلم قرص می‌شود. دل هادی هم. پرچم سبزرنگ دوباره قدش بلند و خطِ روی مابقی پرچم‌ها هم پررنگ‌تر می‌شود. سرم را بالا می‌گیرم. نگاه می‌کنم به تصویر رو به رویم. ذوالجناح است. سفید و درخشان. هنوز جایی‌اش خونی نیست. گوش‌هایم را می‌گیرم. مداح اشتباه می‌گوید. هنوز پنجم محرم است. خیالم راحت می‌شود. هنوز آن اتفاق نیفتاده است. زن‌های قصه دورم را گرفته‌اند. زنی بلندتر آن وسط ایستاده است. درست رو به رویم. خیره شده به رقص دو پرچم سرخ و مشکی و لبخند می‌زند. هنوز پنجم محرم است!