eitaa logo
هنر و زیبایی و پندانه
399 دنبال‌کننده
341 عکس
355 ویدیو
47 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
. 📚 "!" 🖇 معنی و کاربرد: 🔸 یعنی در بحثی که به او مربوط نمی‌شد، شرکت کرد و دچار ضرر و زیان شد. 🔹 این ضرب المثل را هنگامی استفاده می کنند که فردی در دعوایی که به او مربوط نبوده ضرر دیده یا در یک دعوای ساختگی مالی را از دست داده است. 🖇 : ✍در حکایتی آمده که ملا نصرالدین خوابیده و لحافی را دور خودش پیچیده بود. در همان حین، سر و صدای بلندی از خانه همسایه به گوش می رسد. 🔸همسر ملا به او می گوید: بلند شو برو کوچه ببین چه خبر شده! آدم که از درد همسایه اش نباید بی خبر باشد. ملا لحاف را روی دوشش انداخت و به کوچه رفت. 🔹متوجه شد دزدی به خانه همسایه شان آمده ولی نتوانسته چیزی بدزدد و فرار کرده است. هوا بسیار سرد بود و ملا هم گوشه ای تکیه داده بود. 🔸دزد که همان نزدیکی ها پشت دیوار پنهان شده بود، تا لحاف ملا را می بیند، سریع آن را می دزدد و پا به فرار می گذارد!! ملا وقتی به خانه برمی گردد، همسرش می پرسد: 🔹چه شد؟ علت آن همه هیاهو در خانه همسایه چه بود؟ ملا می گوید: هیچ! دعوا بر سر لحاف ملا بود! 🔸یعنی دقیقا از جایی ضربه خوردم که هیچ ربطی به من نداشت!  
۱۳ بهمن ۱۴۰۲
ستارخان در خاطراتش می گوید: من هیچوقت گریه نکردم، چون اگر گریه می کردم آذربایجان شکست می خورد 🔸و اگر آذربایجان شکست می خورد ایران شکست می خورد. اما در زمان مشروطه یک بار گریستم. و آن زمانی بود که 9 ماه در محاصره بودیم بدون آب و بدون غذا. 🔹از قرارگاه آمدم بیرون، مادری را دیدم با کودکی در بغل، کودک از فرط گرسنگی به سمت بوته علفی رفت و بدلیل ضعف شدید بوته را با خاک ریشه می خورد، با خودم گفتم الان مادر کودک مرا فحش می دهد و می گوید لعنت به ستارخان. 🔸اما مادر، فرزند را در آغوش گرفت و گفت: "اشکالی ندارد فرزندم، خاک می خوریم، اما خاک نمی دهیم." آنجا بود که اشک از چشمانم سرازیر شد ... 🔹زنده و جاویدان باد نام کسانی که بخاطر عزت این مملکت و آب و خاک، جانانه ایستادند ...❤️❤️
۱۳ بهمن ۱۴۰۲
۱۳ بهمن ۱۴۰۲
✨﷽✨ ✅وقتی امام رضا(ع) جهیزیه یه دختر فقیر رو جور میکند. ✍در یک شب سرد زمستانی، تاجر ثروتمندی به زیارت امام رضا (ع) مشرف شد. هر روز به حرم می آمد؛ اما دریغ از یک قطره اشک؛ دل سنگین بود و هیچ حالی نداشت. 🔸با خودش فکر کرد که دیگر فایده ای ندارد؛ برای همین، برای برگشت بلیط هواپیما گرفت. هنوز تا پرواز، چند ساعتی وقت داشت. در کوچه ای راه می رفت که دید پیرمردی بار سنگینی روی چرخ دستی اش گذاشته و آن را به سختی می برد. 🔹تاجر کمکش کرد و همزمان به او گفت: «مگر مجبوری این بار سنگین را حرکت بدهی؟» پیرمرد گفت: «ای آقا! دست روی دلم نگذار دختر دم بختی دارم که برای جهیزیه اش مانده ام. 🔸همسرم گفته است تا پول جهیزیه را تهیه نکرده ام به خانه برنگردم. من مجبورم بارهای سنگین را جابه جا کنم تا پول بیشتری در بیارم.» 🔹تاجر ثروتمند، همراه پیرمرد رفت و بارش را در مقصد خالی کرد و بعد هم به خانه او رفت. وقتی در خانه پیرمرد رسید، فهمید که زندگی سختی دارند. یک چک به اندازه تمام پول جهیزیه و مقداری هم برای سرمایه به پیرمرد داد. وقتی از آن خانه بیرون می آمد خانواده پیرمرد با گریه او را بدرقه می کردند. 🔸پیرمرد گفت: من چیزی ندارم که برای تشکر به تو بدهم؛ فقط دعا می کنم که عاقبت به خیر شوید و از امام رضا (ع) هدیه ای دریافت کنی. تاجر برای زیارت وداع به حرم مطهر برگشت تا بعد از آخرین سلام، به فرودگاه برود. وقتی به حرم وارد شد، چشم هایش مثل چشمه جوشید و طعم زیارت با حال خوش و با معرفت را چشید. ‌
۱۳ بهمن ۱۴۰۲
🔸 ✍یكی از بازرگانان بصره، هر سال كالاهایی را با كشتی به هندوستان می‌برد. در یكی از سال‌ها، پیرمردی از اهالی بصره به او گفت: این یك خروار مس را با خود به كشتی ببر و هنگامی كه دریا طوفانی می شود، آن را به دریا بینداز. تاجر نیز پذیرفت. 🔹از قضا، تاجر این موضوع را فراموش كرد. وقتی به كشور هند رسید، جوانی آمد و از او پرسید: آیا مس همراه داری؟ 🔸تاجر ناگهان به یاد سفارش پیرمرد افتاد. با خود گفت: اكنون كه وصیّت پیرمرد را فراموش كرده‌ام، خوب است آن را بفروشم و برایش كالایی پرسود خریداری كنم. از این رو، مس‌ها را به آن جوان فروخت و با پولش، جنسی برای پیرمرد خرید. 🔹چون به بصره بازگشت، احوال پیرمرد را پرسید. گفتند: از دنیا رفته و وارثی ندارد، مگر برادرزاده‌ای كه چون در زمان حیاتش با او ناسازگار بوده، وی را از خود رانده؛ جوان نیز به دیار غربت سفر كــرده است. 🔸بازرگان، كالای پیرمرد را در كیسه‌ای گذاشت و مٌهر كرد و نام وی را بر آن نوشت تا به وارثش برساند. 🔹روزی بر در ِدكّان نشسته بود، جوانی از راه رسید و از او پرسید: آیا مرا می‌شناسی؟ - نه. 🔸من همان جوانی هستم كه در كشور هند، از تو یك خروار مس خریدم. در میان آن مس‌ها، طلای بسیاری پنهان كرده بودند. با خود گفتم: من مس خریده‌ام و تصرّف در این طلاها بر من حرام است. اكنون آمده‌ام تا آن‌ها را به تو باز گردانم. 🔹 بازرگان گفت: آن مس از من نبود؛ از پیرمردی از اهالی بصره بود به نام فلان، كه در فلان محلّه زندگی می كرد. 🔸جوان لبخندی زد و خدای را سپاس‌گزاری كرد و گفت: آن پیرمرد، عموی من بود و مقصودش از ریختن اموال به دریا، محروم كردن من از ارث بود، ولی خداوند خواست كه آن اموال به من برسد. 🔹جوان پس از اثبات ادّعای خود، اموال دیگرِ عمویش را نیز به عنوان میراث، از بازرگان باز پس گرفت.
۱۳ بهمن ۱۴۰۲
🌸🍃🌸🍃 گویند جبرئیل امین نزد یوسف پیامبر بود، جوانی از آنجا می گذشت...؛ جبرئیل گفت این جوان را می شناسی؟ این همان کسی است که در نوزادی به پاکی تو شهادت داد و ماجرای زلیخا به نفع تو تمام شد. 🌾یوسف دستور داد تا آن جوان را پیش او بیاورند و در حق او احسان فراوان کرد و به او هدایــای بی شماری داد و دستــور داد هر خواستــه ای دارد برآورده شــود. 🌾در آن حال یوسف متوجه گریه جبرئیل شد و دلیل آن را پرسید؛ جبرئیل گفت: ای یوسف، تو عبد خدا هستی و در قبال کسی که در زمان نوزادی به پاکی تو شهادت داده چنین نیکی می کنی، 🌾حال به من بگو حال بنده ای که در شبانه روز ذکر خدا میگوید و در آن به پاکی خدا شهادت می دهد چگونه است و خدا با چنین بنده ای چگونه رفتار می کند.
۱۳ بهمن ۱۴۰۲
۱۳ بهمن ۱۴۰۲
6.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸 برای ساخت این کلیپ یک دقیقه ای ۱۸ سال زمان صرف شده است.بقدری زیبا و لطیف است که برای شروع روزی دیگر🌞 بسیار ارزش دیدن دارد. ایام بکامتان
۱۳ بهمن ۱۴۰۲
Salar Aghili - 11 Setareh (UpMusic).mp3
9.49M
🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸 👉👉 @solimani6 👈👈 🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸
۱۴ بهمن ۱۴۰۲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۴ بهمن ۱۴۰۲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۴ بهمن ۱۴۰۲
🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸 داستان حکایت تا پول داری رفیقتم در قدیم مردی ثروتمند بود که فرزند عیاشی داشت. هر چه پدر به پسر توصیه کرد که با دوستان بد معاشرت نکند و از زیاده روی هایش دست بردارد که دوست بد به درد نمی خورد و اینها فقط پول می خواهند، جوان نادان قبول نکرد تا اینکه زمان مرگ پدر فرا رسید. در این هنگام پدر به فرزندش گفت که من دارم از این دنیا می روم ولی در آشپزخانه کوچک را قفل کرده‌ام و کلیدش را به تو می دهم، هر وقت که دستت از همه جا کوتاه شد و هیچ راهی نداشتی به آنجا برو خودت را از بندی که از سقف آنجا آویز شده است آویزان و خفه کن. پدر می میرد و پسر با دوستان و همکارانش افراط می کند و آنقدر پول خرج می کند که تمام ثروتش خرج می شود و چیزی باقی نمی ماند. سپس دوستان و آشنایانش که این وضعیت را می بینند او را ترک می کنند. پسر از این رفتار اطرافیانش خیلی تعجب می کند و از این کارهایش پشیمان می شود. پسر برای اینکه کمی از دلتنگی بیرون آید یک روز دو عدد تخم مرغ و یک نان درست می کند و راهی صحرا می شود که به یاد قدیم در لب جوبی با سبزه ای روز را شب کند. دستمالش را پایین می آورد و کفش هایش را در می آورد تا به صورتش آبی بزند و پاهایش را بشوید، در این هنگام کلاغی از آسمان پایین می آید و دستمال را می گیرد و می برد. پسر غمگین و افسرده با شکم گرسنه می رود تا به جایی می رسد که می بیند دوستان سابقش در لب جوبی نشسته اند و در حال لذت بردن هستند. به سمت آنها می رود و سلامی کند و آنها هم با تعارفی خشک می گویند بیا پیش ما بشین. سپس سر صحبت را باز می کند و قضیه کلاغ را برای آن ها تعریف می کند. رفقایش پس از شنیدن این داستان قاه قاه به او خندیدند و مسخره اش کردن و بهش گفتن چرا دروغ می گی اگه گرسنه ای قشنگ بگو گرسنه ام ما هم یک لقمه نان بهت می دیم. پسر ناراحت می شود و پیش دوستانش نمی ماند. چیزی نمی خورد و می رود خانه، وقتی به خانه می رسد یاد حرف پدرش می افتد، می گوید: «خدا رحمت کند.» پدرم می دانست من درمانده می شوم که همچین وصیتی کرد، الان وقت آن است که به مطبخ بروم و خودم را از آن طناب آویزان کنم. پسر به مطبخ رفت و طناب را دور گردنش انداخت و تکان داد و ناگهان کیسه پر از جواهر از سقف پایین افتاد. پسر که خوشحال شده بود گفت پدر خدا بیامرزد تو را که مرا نجات دادی. بعد از این ماجرا او یک مهمانی بزرگ گرفت و ده نفر گردن کلفت با چماغ را دعوت کرد و هفت رنگ غذا نیز درست کرد و دوستانش را نیز دعوت کرد. دوستان او که آمدند و فهمیدند اوضاع او باز هم خوب شده است از او معذرت خواهی و چابلوسی کردند و خلاصه در اتاق دور هم جمع شدند و بگو بخند کردند. در این موقع پسر می گوید حکایتی دارم. من امروز دیدم یک بزغاله وسط دو پای کلاغی بود و کلاغ پرواز کرد و بزغاله را برد. رفقا می گویند عجیب نیست قطعا تو درست می گویی. در همین حین پسر می گوید احمق ها اون موقع من گفتم که دستمال من را کلاغ برداشته و برده و شما من را مسخره کردید حالا چطور قبول می کنید که یک کلاغ می تواند بزغاله را با خود ببرد. سپس چماغ دارها را صدا می کند و کتک مفصلی به آن ها می زند و بیرونشان می کند و می گوید شما دوست نیستید شما عاشق پول هستید. 🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸
۱۴ بهمن ۱۴۰۲