eitaa logo
هُرم
147 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
461 ویدیو
19 فایل
گاه‌ نوشته‌هایی از حسین فرهانیان @hfarhan اگر دوست دارید ناشناس مطلبی برایم بگذارید🖋 https://harfeto.timefriend.net/17141149934247
مشاهده در ایتا
دانلود
قراره کانال «هرم» توی بله هم راه بیافته. اگر دوست دارید منو دنبال کنید یه سر بیاین اینجا https://ble.ir/horm1
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. من یه کتاب بازم! با هزار جلد کتاب! من تا وقتی کتاب دارم تنها نیستم! کتاب نخونده هم زیاد دارم...
. مدام سوگ رسید...
هدایت شده از مجلهٔ مدام
دعوتید به دورهمی و رونمایی به صرف داستان و موسیقی ☕️ با حضور و تحریریهٔ مجله 📍مکان: تهران، خیابان سی‌تیر، خیابان میرزا محمد، پاتوق فرهنگی حرفی‌نو ⏰ زمان: دوشنبه ۲۶ آبان ماه، ساعت ۱۶ تا ۱۸ مشتاق و منتظر دیدن همهٔ شما هستیم 🌱🩶 مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine
امان از دست این برنج که حتی کوکو سبزی هم با اون می‌چسبه! قدیما که مردم اینقدر برنج نمی‌خوردند چطوری سیر می‌شدند؟! 🤔😁
هدایت شده از رسانه هنری نفحات
| شهدا شما را نزد اباعبدالله یاد میکنند... 🔻|رسانه هنری نفحات|🔻 @nafahatgraphic
720.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. وقتی با سوادترین رئیس جمهور جهان فکر می‌کند کولر گازی، گاز مصرف می‌کند! خدا لعنت کند اونایی رو که به رییس جمهور شهید لقب شش کلاسه میدادند...
. هیزم ها را پشت در آورند. دومی آتش به دست گرفت و به سمت در خانه رفت. یکی صدا زد میخواهی خانه را بسوزانی؟ _ با تمام ساکنینش خانه را می‌سوزانیم. گفتند فاطمه در خانه است. ملعون گفت حتی اگر فاطمه در خانه باشد...
هدایت شده از 《شرف خانه》🇮🇷
🖤 از دهان زن ها، توی ختم می شنیدم. تا خبر دارشویم و راه بیفتیم جنازه را به خاک سپرده بودند. رفاقتی قدیمی، بین صاحب عزا و خانواده‌ی همسرم بود. مسجد لب به لب پر بود از جمعیت. وسط جمع نشسته بودم و گوش می دادم. زن ها اشک می ریختند و شرح ماجرا می گفتند. می گفتند، دل شان ریش شده از اینکه یک پسر نوجوان دور گورِ کَنده شده در تلاطم بوده. پسر تقلا کرده بود تا قبل از اینکه مادر جوانش را دفن کنند توی صورتش نگاه کند. دویده بود تا خودش را به مادر برساند. اقوام گرفته بودندش. قربان صدقه اش رفته بودند. خیلی ها موافق نبودند مدام توصیه می کردند نگهش دارید تا کار دفن تمام شود. نمی خواستند پسر، صورت رنگ و رو رفته ی مادرش را ببیند. سی روز تغذیه با سُرم، صورت گوشتی اش را آب کرده بود. سلامت بود و یک سکته به کما کشیده بودتش. هر روز آب شدنش را روی تخت بیمارستان دیده بود؛ و حالا تن بی روحش دیگر شبیه مادری نبود که می شناخت. می ترسیدند خوف کند و توی خوف بماند. مادربزرگ گفته بود، نگذارند جلو بیاید. شاید پیش خودش فکر کرده بود، ای کاش، تصویر دخترم با آن لباس های شیک و آن آرایش همیشگی توی ذهن پسر می ماند. پسر، تسلیم نشده بود. همه را خسته کرده بود. آنقدر دور شلوغیِ جنازه چرخیده بود که نفس نفس می زد. هرکس آنجا بود دلش برای پسر آب شده بود. خودش را به آغوش پدر رسانده بود و التماس کرده بود. پدر دیده بود پسرش دارد دیوانه می شود. کم آورده بود. پا روی حرف بزرگ تر ها گذاشته بود. بغلش کرده بود. نوازشش کرده بود و نزدیک جنازه برده بود. کفن را آرام پس زده بود. پسر، چشم دوخته بود به صورت پژمرده ی مادرش. شاید می خواست تمام جزییات صورت را مو به مو به خاطر بسپرد. شاید باید می دید تا باور کند. شاید باید لمسش می کرد تا قرار بگیرد. پدر بلندش کرده بود تا مادر را به جایگاه ابدیش بدرقه کنند. پسر، رام شده بود. نفس هایش روی نظم افتاده بود. چسبیده به پدر، بالای سر قبر ایستاده بود. دلم گریز می زد به خانه ای در مدینه. پدر خوب می دانست قلب های کوچکی که می خواستند بایستند، با آغوش مادر آرام می شوند!
هدایت شده از أخٌ‌في‌الله
شهید طباطبایی وصیت کرده که بعد از شهادت روی مزار رفیق شهیدش شهید طلال الصغير، که سال ۱۹۸۷ به شهادت رسید دفن بشه "أخ‌ٌفي‌الله" به این میگن...