هدایت شده از انباری و اتاق کناری
آقای شبیه مالک اشتر
حالا که دستوبالت باز است و
متنعم سفرۀ الله شدهای،
از امیرالمؤمنین بخواه
مثل همیشه
پشت و پناهِ سیدعلی ما باشد.
و دعا کن
ما هم یاد بگیریم سرباز جانبرکف و گوشبهفرمانِ ولایت بودن را.
نه از اینهایی که درصفّین با علی هستند و
در کربلا پشت به او؛
ثابت قدم و محکم و مخلص؛
مثل خودت.
اگر الان عضو کانال هرم در بله بشید میتونید از پاکت هدیه ای که اونجاست بهره ببرید، از ما گفتن!
https://ble.ir/horm1
از خوشیهای جهان دیدن تو ما را بس!
سید علی خامنهای رهبر من نیست جان من است.
#مقتدرمظلوم
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷 رهبر انقلاب: انشاءالله به زودیِ زود، خداوند احساس پیروزی را در دلهای همهی مردم ایران رواج بدهد. ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
📥 نسخه قابل چاپ | استوری
💻 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از بافتار
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خونبهای شرافت یک ملّت
بریدهای خواندنی از نادر ابراهیمی از کتاب «با سرودخوان جنگ در خطهٔ ناموننگ»
«لانه باز ساخته خواهد شد
درخت باز کاشته خواهد شد
شرف اما اگر برود
در تاریخها مینویسند
و وقتی نوشتند
با مرکبی مینویسند که خیلی سخت پاک میشود:
با مرکب تجزیه [...]
با مرکبی از خون سرداران و سربهداران»
🔻رسانه بافتار
🆔 @baftar_resane
هدایت شده از بافتار
«یا رب! این شاخهگل از ششجهتش دار نگاه
این دعا کردم و از ششجهت آمین آمد»
(محمد حسین «شهریار»)
🔻رسانه بافتار
🆔 @baftar_resane
هدایت شده از زینب نظری، تصویرساز کودک و نوجوان، تهران
یا لطیف
پرنده ها به شهرمون برمیگردند انشالله
نقاشی فاطمه عزیزم در مجله کیهان بچه ها
هدایت شده از علویهسادات
بسم الله الرحمن الرحیم
روز آتشبس نمیدانستم باید شاد باشم یا غمگین. سایه سیاه جنگ داشت از روی سرمان کم میشد ولی با داغ هزاروشصتودو شهید چه میکردم؟ با خانههای ویران، با غصه بازماندهها که کاسه چشمشان دمی خالی نمیشد.
صبح روز ۲۲دی هم افتاده بودم توی بلاتکلیفی احساسات؛ بخندم یا گریه کنم؟
دیگر قرار نبود بروم روی تراس بایستم و ببینم صدای گلوله و بوی باروت هست یا نه؟
دیگر نمیخواست منتظر بنشینم تا نیمهشب، همسرم تن خسته و خاکیاش را از وسط شلوغیها بکشاند تا خانه و روی پله حیاط آوار شود و با اشک چشم بگوید: "نمیدونی چه قیامتی بود."
شما جنگ خیابانی دیدهاید؟!
من یکشب دیدم که چطور پراید خستهای را وسط خیابان به آتش کشیدند، تابلوهای سر کوچهها را با دستهاشان کندند و بهثانیهای بانک را به خاکستر تبدیل کردند.
صبح روز ۲۲دی باید خوشحال میبودم که دیگر کسی با کاتر و چوب و سنگ و کلت نمیافتد به جان مردم، به جان بسیجیها، مامورها ولی از زخم پهلوی فرجالله شوشتری و حسین بابری هنوز خون تازه میجوشید، رد گلولهی روی سینه بهار، ملینا و دوهزاروچهارصدوبیستوهفتنفر شکوفه زده بود، این غم را کجا ببرم؟
میرزاجوادآقای ملکی نویسنده کتاب المراقبات ذیل اعمال ماه شعبان، در خصوص سوم شعبان فرموده: "شادی اهل بیت در این روز همراه با اندوه و عزا میباشد و سالک نیز باید چنین باشد."
حال همه روزهای بعد از سیزدهم و چهاردهم جنگ، برای من شبیه حال سوم شعبان بود، بین غم و شادی در نوسان؛
فتنه قرار بود ما را غربال کند، ما را ببرد سمت ظهور، دستمان را دامن حضرتش نزدیکتر کند ولی غم آن جانهای عزیز، آن گلهای پرپر خیلی سنگین بود. تصویر پیکر علیاکبر زارعی روی فرش مسجد را چطور از پشت پلکهام پاک کنم؟
حال روزهای سیزده و چهارده جنگ چطور گذشت؟ چیزی شبیه ظهر عاشورا؛
آنجا که توی مقاتل نوشتهاند هرکس با هرچه که دم دستش بود میزد، نیزهدار با نیزه، شمشیرزن با شمشیر، برخی با سنگ و پیرمردها با عصا. من داغ همه ۲۴۲۷نفر را گره میزدم به روضه ظهر عاشورا.
تولدتان همیشه برای ما پرخیر و برکت بوده و هست آقای امامحسین
ولی خب لایوم کیومک یااباعبدالله...
علویهسادات
من امروز شرایط جامعه را خوب نمیبینم. اقتصاد را، فرهنگ را و ...
اما رهبری میفرمایند نزدیک قله ایم.
من قله نمیبینم و عقلم میگوید نمیبینی و نخواهی دید، اما واقعا عقل من با رهبری یکی است؟! آیا قد کوچک من همان منظرهای را میبیند که ایشان میبیند؟!
جواب قطعا خیر است.
با خودم میگویم: «با اینکه عقل کوچکت این صحبت های رهبری را نمیپذیرد. اینکه نزدیک قله هستیم، اما بپذیر که باید بپذیری، آنهم نه با عقل سرد بلکه با قلب گرم.
نه با عدد و رقم و مغز و قلم
با تاریخ و عبرت و نور و فواد
حواله تاریخی تو این است که در این زمانه سرد و سیاه و تاریک، وعده گرم مسلم را بپذیری، حتی اگر بدانی تمام تکنولوژی دنیا و قدرت دنیا پشت ابن زیاد و یزید است و شانسی برای زنده ماندن تو وجود ندارد.
اما زنده ماندن بدون ولی به چه دردی میخورد، تمتع دنیا بدون رضایت دوست به چه کار می آید.
اصلا مگر سرنوشت تمام صالحان و مصلحان با خون گره نخورده است؟
مگر شتر سواری دولا دولا هم میشود؟
اگر به این درک برسیم که باید مسلم (ع) را یاری کنیم حتی در جایی که یقین داریم کشته می شویم آنوقت است که میشویم هانی بن عروه
و مزار ما در گوشه خانه خدا جا میگیرد.
در مسجدی که همطراز خانه کعبه و مسجدالنبی است. در مکانی که از آدم (ع) تا خاتم (ص) در آنجا نماز خوانده اند و محل حکومت آخرین بازمانده خداست.
آری از آنها که واقعیت را در طول این هزاران سال درست تشخیص دادهاند و هیچ نام و نشانی هم از آنها نیست.
انبیا و اولیا و اوصیا و علما حقیقت را میگویند. این ما هستیم که باید ببینیم که به واقعیت موجود آن بدهیم و اسیر این محتومیت خشک و به صلیب کشیده شویم یا تن به آغوش حقیقت دهیم؟ حقیقتی که معنای دقیق آن را نمیدانیم ولی میدانیم سعادت و عاقبت بخیری را در پی دارد.
انشالله اسیر اتوریته واقعیت موجود نشویم و امر قدسی حقیقت وار را ترجیح دهیم.
از کانال نوشتیجات با اندکی تخلیص
https://eitaa.com/neveshtanijat