eitaa logo
𝐖𝐨𝐮𝐧𝐝𝐞𝐝 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭
440 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1هزار ویدیو
14 فایل
𝑺𝑻𝑨𝑹𝑻 :1⁴0⁵'0²'1⁶👼🏻🖤• قلب زخمی:𝐖𝐨𝐮𝐧𝐝𝐞𝐝 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭️• • ﺗٰﺍﺑِه_ﻗَﻭﺍﻧﻳنِ_ﺍﻭن_ﺑٰﺍﻟﺍ_ﺳَﺭی • چنل‌بهونست‌مینویسم‌که‌تو‌بخونی💤. •لف خز شده بزن رو بی صدا بمون برامون
مشاهده در ایتا
دانلود
621.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄   ࣪  ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥                          ┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤣🤣 ┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄   ࣪  ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥                          ┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄
خب خب چون امشب شب اول پارت گذاریه (⁴) پارت میزارم🥺🤍
𝐖𝐨𝐮𝐧𝐝𝐞𝐝 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭
« به نام خدا » شروع رمان #تقاص خلاصه رمان=👇 سالها پیش .... وقتی هنوز چشم به دنیا باز نکرده بودم حو
با سر و صدایی که از بیرون میومد به زور چشمامو باز کردم. آفتاب از پنجره های بلند و سلطنتی اتاقم روی فرشای ابریشمی پهن شده بود. از تخت خواب بزرگ یه نفر نیمه ام، پایین اومدم و حریری رو که مثل پرده از بالای تخت آویزون شده بود و دور تا دور تختم رو میگرفت مرتب کردم‌. با دیدن تابلوی قشنگم که به دیوار بالای تخت بود لبخند زدم و سلام نظامی کردم . کار هرروزم بود قبل از خواب به تابلوم شب بهیر میگفتم و صبح به صبح بهش سلام می کردم. دمپایی های راحتیمو که شکل خرس بودن پا کردم و شنل نازکی روی لباس خوابم پوشیدم. چون اصلا حال لباس عوض کردن نداشتم. جلوی آینه وایسادم و به خودم خیره شدم. طبق روال بقیه روزا غر زدم: ┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄   ࣪  ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥                          ┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫
𝐖𝐨𝐮𝐧𝐝𝐞𝐝 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭
#part_۱ با سر و صدایی که از بیرون میومد به زور چشمامو باز کردم. آفتاب از پنجره های بلند و سلطنتی اتا
بازم یه روز دیگه، دوباره باید ول شم توی خونه، حالم از تابستون بهم میخوره. کی میشه تموم شه؟ یه مسافرت هم نمیریم دلمون باز بشه. خدایا یه کاری کن امروز حوصله ام سر نره. یا بزن پس کله سپیده پاشه بیاد اینجا که من از تنهایی در بیام‌، یه کار بهترم میتونی بکنی، عشق واهی منو واقعیش کن که.... خنده ام گرفت و وسط خنده خودمو دعوا کردم: حیا کن... همون بهتر که حوصله ات سر بره دختره چشم سفید! از اینکه خودمم مثل مامانم خودمو دعوا مردم خندام شدت گرفت و پشت پنجره رفتم. حیاط بزرگمون مثل همیشه باعث نشاط شد و خماری خوابو از بین برد. ┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄   ࣪  ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥                          ┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄
𝐖𝐨𝐮𝐧𝐝𝐞𝐝 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭
#part_2 بازم یه روز دیگه، دوباره باید ول شم توی خونه، حالم از تابستون بهم میخوره. کی میشه تموم شه؟ ی
چند تا حوض بزرگ به غیر از برکه پشت ساختمون وجود داشت. که به حیاط روح میداد، تیکه تیکه چمن کاری شده بود و با قسمتای سنگی ز هم جدا میشد. از جلوی پنجره که کنار رفتم یهو یه فکری تو ذهنم بالا پایین پرید که باعث شد خودمم شاد شم و بالا پایین بپرم، با شادی گفتم: آخ جون... امروز مهمونی داریم، ای رضا دورت بگردم که اول صبحی دل منو شادولی کردی...! اون شب مهمونی بزرگی به مناسبت قبولی رضا، داداش بزرگترم تو کنکور برگزار می شد.. رضا بیست و یک سالش بود، و من هجده سال...! البته دلیل اینکه رضا سه سال پشت کنکور بود خنگ بودنش نبود، کلاس کاریش بود. رضا دوست داشت اول خدمت سربازیشو تموم کنه و بعد بره دانشگاه...! همیشه میگفت:دوست ندارم وقتی که سنم رفت بالا، با یه مدرک بالای تحصیلی تازه برم آش خوری. اون وقت برام افت داره....! ┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄   ࣪  ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥                          ┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄
𝐖𝐨𝐮𝐧𝐝𝐞𝐝 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭
#part_3 چند تا حوض بزرگ به غیر از برکه پشت ساختمون وجود داشت. که به حیاط روح میداد، تیکه تیکه چمن کا
همین کارو هم کرد، اول سربازی و بعد از تموم شدن خدمت یه سالی رو به درس خودن یا به قول من به خرخونی گذروند، وبعدش هم کنکور داد و قبول شد، اونهم مدیریت دانشگاه تهران! دست راستش زیر سر من بدبخت تنبل...! بابا و مامانمم به همین مناسبت امشب همه رو دعوت کرده بودن خونه مون....! سر صدایی که از بیرون میومد واسه همین جشن بود...! با شنیدن صدای در به خودم اومدم و به طرف در بزرگ و بلند اتاقم رفتم که روش با طرحای مینیاتور کنده کاری شده بود...! درو که باز کردم مژگان خدمتکار کم سن سالی که تازه استخدام شده بود و بیشتر دور بر من بود و کارای منو انجام می داد رو به روم دیدم..! با لبخند گفت: سلام صبح بخیر ┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄   ࣪  ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥                          ┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄
(⁴) پارت تقدیم نگای قشنگتون✨🤍