eitaa logo
Íncomparable
215 دنبال‌کننده
28 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
به همه‌ی شما که روزی در زندگی‌ام قدم گذاشتید، این آخرین کلماتم را می‌نویسم. به آن‌هایی که دوستشان داشتم ، شما تنها دلیل ماندن‌هایم بودید. هر لبخند، هر نگاه مهربان، هر دست یاری، برای من نوری بود در دل تاریکی. شاید هیچ‌وقت به اندازه کافی نگفتم چقدر قدردانم، اما باور کنید هر ذره محبت شما، در وجودم حک شد. من هیچ‌وقت نفهمیدم چرا دوستم نداشتید .هزار بار خودم را مقصر دانستم ، هزار بار در آینه دنبال جواب گشتم اما دریغ از یافتن یک کلمه ، شاید مشکل من بودم ، شاید هم فقط سهم من این بود که بیشتر از آنچه باید ، دوست بدارم. من بخشیدمتان، حتی وقتی هنوز خونریزی می‌کردم. نه برای شما، برای خودم. چون نمی‌خواستم با باری از کینه این دنیا را ترک کنم . چون خودم را بخشیدم. @xttelingc
من همیشه فکر می‌کردم اگر کافی باشم ، اگر اشتباه نکنم ، اگر هر روز خودم را وادار کنم بهتر شوم ، بالاخره روزی کسی دوستم خواهد داشت . اما حالا که آخر خط ایستاده‌ام ، می‌بینم هیچ‌کدام از آن تلاش‌ها چیزی را عوض نکرد . تمام آن وسواس‌ها ، تمام آن شب‌هایی که با فکر کردن به اشتباهات کوچک خودم خوابم نمی‌برد و زخم های چرکینم دردش بیشتر میشد ، همه بیهوده بود. من خودم را کشتم، نه یک‌بار، نه دو بار، بلکه هر روز با قضاوت‌هایم ، با بی‌رحمی‌ام نسبت به خودم ، با این‌که هیچ‌وقت به خودم فرصت نفس کشیدن ندادم ! من همان دشمنی بودم که همیشه دنبالش می‌گشتم. شاید اگر یاد می‌گرفتم خودم را ببخشم ، حالا این‌طور نمی‌نوشتم . شاید اگر به جای جستجوی عیب‌هایم ، نیم‌نگاهی به زخم‌هایم می‌کردم ، می‌توانستم هنوز امیدوار باشم اما من انتخاب کردم خودم را نادیده بگیرم ، انتخاب کردم خودم را بی‌ارزش بدانم . و این آخرین اعتراف من است « من هیچ‌وقت خودم را دوست نداشتم، و همین، تمام زندگی‌ام را سوزاند. » پس اگر روزی کسی این کلمات را بخواند، بداند که من خودم را با دستان خودم شکست دادم ، نه دنیا، نه آدم‌ها، فقط من. @Sky_Hoom
به تویی که سال‌هاست نامت مثل نوری پنهان در قلبم مانده‌ای، این آخرین کلماتم را می‌نویسم یه گمان اینکه روزی توسط کسی خوانده شود. عشق ما شاید عمری کوتاه داشت، اما زخم و زیبایی‌اش در من جاودانه شد . من در میان همه‌ی روزهای خاکستری ، هنوز رد نگاه تو را مثل فانوسی کوچک در تاریکی با خود حمل کردم . من از تو آموختم که نور همیشه فقط خورشید نیست ؛ گاهی یک لبخند ساده‌ست، گاهی صدایی که از یاد نمی‌رود ، گاهی دستی که فقط یک بار لمس شد و حتی گاهی موجودی که فکرش را نمیکنی اگرچه سال‌ها گذشت و تو از زندگی‌ام دور شدی ، اما من هیچ‌وقت نتوانستم خاموشی تو را باور کنم ؛ تو برای من همان نوری بودی که هرگز نمی‌میرد، حتی وقتی هیچ‌کس دیگر نمی‌بیندش. پس اگر این آخرین نامه من باشد، بگذار با همین جمله تمامش کنم:تو هنوز روشن‌ترین سایه‌ی قلب منی، حتی اگر دیگر هرگز نبینمت https://eitaa.com/sc11wie
هر هفته، دستم قلم را می‌گیرد برای شوالیه‌ی شجاعم درحالی که بند بند قلبم تو را صدا می‌زند، حتی اگر بدانم که دیگر صدایم به گوش تو نمی‌رسد باز هم می‌نويسم که شاید مرگت یک شوخی باشد و هنوز نفس بکشی. تو رفته‌ای و این را می‌دانم اما باورش برایم سخت است ، اما نوشتن برایت، تنها راهی است که می‌توانم زنده بمانم، که می‌توانم عشقم را نفس بکشم و نگذارم محو شود.هر نامه مثل پلی است میان خاطراتمان و سکوتی که تو را گرفته است. گاهی فکر می‌کنم اگر بازگردی، حتی برای یک لحظه، همه‌ی این کلمات ارزش خواهند داشت. اما حتی اگر هرگز برنگردی، این نامه‌ها را می‌نویسم. مینویسم همچون شوالیه وفاداری که جانش را فدا کند وفاداری‌اش از بین نمی‌رود برای خودم ، برای روح تو ، برای عشقی که فراتر از زمان و مرگ است مینویسم. من هر هفته خواهم نوشت، هر هفته به تو خواهم گفت که هنوز عاشقت هستم، هنوز چشم به راهت دارم، و هنوز تو را مثل همان روز اول، با تمام وجودم دوست دارم. حتی اگر این آخرین نامه من باشد، بدان که عشق ما هیچ‌گاه نمی‌میرد. این تنها روش من برای نگه داشتن توست، برای حفظ نور تو در دل تاریک من. @JOnOn_R
همیشه فکر می‌کردم اگر سکوت کنم، شاید همه چیز بهتر باشد، شاید کسی من را درک کند . اما حالا که آخرین کلماتم را می‌نویسم می‌بینم سکوت من فقط بار غم را سنگین‌تر کرد آنقدر که حال نیز تحملش سخت است چیزهایی در دل داشتم که هیچ‌وقت نگفتم اما حال به قلم مینگارم که چقدر می‌ترسیدم، چقدر دوست داشتم ، و چقدر از خودم خجالت کشیدم . هر کلمه‌ای که نگفتم ، مثل سنگی بود که روی قلبم گذاشته بودند و هیچ‌کس جز من آن را حس نکرد. بارها خواستم حرف بزنم ، بارها خواستم اعتراف کنم ، اما ترس و غرور ، زبانم را بست . و حالا می‌بینم که هر سکوت ، فاصله‌ای بی‌انتها ساخت ، فاصله‌ای که هیچ جایی برای برگشت باقی نگذاشت . شاید اگر جرئت می‌کردم و می‌گفتم ، دنیا کمی روشن‌تر بود . شاید اگر باور می‌کردم که صدایم ارزش شنیدن دارد ، حالا این‌قدر غمگین نبودم . شاید می‌توانستم بگویم که تو برای من مهم بودی ، که هر لبخندت، هر نگاهت ، هر کلمه‌ی ساده‌ات برایم گوهری بود در دل روزهای تاریک. اما من همه‌ی این‌ها را در سکوت نگه داشتم. هر احساس ، هر ترس، هر عشق و هر درد، تنها با من ماند. و اکنون، در آخرین لحظه‌هاذ، تنها می‌توانم آن‌ها را روی کاغذ بیاورم، حتی اگر هیچ‌کس نخواندشان . این نامه ، آخرین جایی است که حرف‌هایم به آرامش می‌رسند. اگر کسی این کلمات را بخواند، بداند که گاهی سکوت، سنگین‌ترین چیز در جهان است و نگفته‌ها، زخم‌های خاموش دل‌اند که هیچ‌گاه دیده نمی‌شوند و حتی این سکوت می‌تواند تیز تر از هرخنجری باشد . اما می‌خواهم باور داشته باشم که شاید در همین سکوت، عشق و حقیقت من، به نحوی، هنوز زندگی دارد. https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74
ای عشق نخستین و پاکم ، ای که برای اولین بار قلبم را به تپش واداشتی ، این آخرین کلماتم را با تمام وجودم برایت می‌نویسم به امید آنکه به دستت برسد . هر نگاهت، هر لبخندت، حتی سکوتت، برای من نوری بود که در تاریکی روزهای سردم می‌درخشید و قلب یخی‌ام را ذوب میکرد.اما من هیچ‌گاه نتوانستم این نور و گرما را به زبان بیاورم. همه‌ی حرف‌هایم، همه‌ی ترس‌ها و عاشقی‌هایم، در دل مانده‌اند و اکنون سنگینی‌شان را روی شانه‌هایم حس می‌کنم. چقدر دلم می‌خواست تو را ببینم ، چقدر می‌خواستم دستت را بگیرم و بگویم که تو برایم یعنی همه‌ی جهان، اما هر بار تعلل، فاصله‌ای بیشتر بین ما ساخت. اکنون می‌دانم که هر کلمه‌ای که نگفتم، زخمی بود بر دل خودم، زخمی که چرکین شد و دردناک تو رفتی، یا شاید مسیرهای سرنوشت ما را جدا کرد، اما هر لحظه‌ی زندگی‌ام هنوز پر از توست. عشقم به تو مثل اولین برف زمستان، پاک و سرد و تازه است، و ردپای آن تا ابد بر قلبم باقی خواهد ماند. گاهی دلم می‌خواهد فریاد بزنم، حتی اگر کسی نشنود، حتی اگر هیچ‌کس باور نکند که چقدر دوستت داشتم. این نامه، تنها راه من برای رهایی از بار غم و عشق است، تنها وسیله‌ای که می‌توانم تو را دوباره در آغوش بگیرم، حتی اگر فقط در خیال و خاطره باشد. اگر این آخرین کلمات من باشند، بدان که عشقی که تو بر قلب من گذاشتی، هیچ‌گاه نمی‌میرد. تو همیشه با من خواهی بود، در هر لبخند، هر نگاه و هر سکوتی که از زندگی‌ام عبور می‌کند. حتی اگر هیچ‌گاه نشنوی، حتی اگر هیچ‌گاه ندانی، من عاشقت هستم، تا آخرین نفس، تا آخرین لحظه‌ی زندگی‌ام. @OhMyGodness
تمام عمرم را در انتظار گذراندم؛ انتظاری که نه با آمدن تو پایان یافت و نه با رفتنت انتظار برای شنیدن صدایی که هرگز بازنگشت. انتظار برای دیدن نگاهی که سال‌هاست در خاطره‌ها یخ بسته است.هر روز ، لحظه‌ها را شمردم . هر شب ، بی‌صدا با ستاره‌ها سخن گفتم و از آن‌ها پرسیدم : آیا روزی او برمی‌گردد؟ اما پاسخی نیامد. فقط سکوت، فقط همان انتظار بی‌انتها ، همان که شبیه دو خط موازی است که هیچ گاه بهم نمی‌رسند همانقدر طولانی و نامتناهی . من می‌دانستم شاید هرگز نرسی ، اما امید، ریشه‌ای است که از جانم جدا نمی‌شود. من حتی در آخرین لحظه، هنوز منتظر تو هستم؛ منتظر معجزه‌ای که هرگز رخ نداد ، انتظار من یک زندان نبود، یک پرستش بود . پرستش خاطره‌ی تو ، پرستش نوری که در تاریکی‌ها مرا زنده نگه داشت. شاید هیچ‌کس نفهمد ، اما من با همین انتظار نفس کشیدم ، و حالا با همین انتظار از دنیا می‌روم. پس اگر روزی کسی این نامه را بخواند، بداند که من نرفتم؛ من فقط در انتظاری جاودانه ماندم . جاودانه برای تو. https://eitaa.com/desultory1
چه دنیای عجیبی بود ، پر از صدا ، پر از رنگ پر از آدم‌ها ، و در نهایت ، همه‌چیز خالی. من آمدم ، زندگی کردم ، خندیدم ، گریه کردم ، دوست داشتم ، جنگیدم. اما حالا که می‌خواهم بروم ، می‌بینم هیچ‌چیز جز سایه‌ای گذرا باقی نمانده است. هر آنچه برایش جنگیدم، فرو ریخت. هر چیزی که به آن دل بستم، غبار شد. حتی خاطراتم، همان لحظه که خواستم نگه‌شان دارم، مثل دود در هوا محو شدند. زندگی شبیه خوابی کوتاه بود، خوابی پر از تلاطم و بی‌معنا. گاهی فکر می‌کنم شاید همه‌چیز یک شوخی تلخ بود؛ تولد، امید، عشق، حتی رنج‌هایم و حالا، آخر کار، فقط سکوتی بی‌انتها مانده می‌دانم که کسی این کلمات را خواهد خواند، اما چه فرقی می‌کند؟ من رفتم، و تو هم روزی خواهی رفت. همه می‌رویم. هیچ چیز باقی نمی‌ماند جز همین حس پوچی که چون سایه، همه‌ی ما را دنبال می‌کند. پس بگذار این نامه، نه وصیت باشد، نه فریاد. تنها اعترافی باشد از انسانی کوچک که فهمید، در پایان، همه‌ی این جهان، جز سراب و تکرار و هیچ، چیزی نبود https://eitaa.com/Hawthorne
باران با سماجتی خسته‌نشدنی به شیشه‌های بلند دفتر می‌کوبید؛ انگار می‌خواست چیزی را یادآوری کند که من تمام روز از آن فرار کرده بودم. چراغ‌های خیابان، در انعکاس زمین خیس، کش می‌آمدند و می‌شکستند؛ درست مثل فکرهای من که دیگر شکل واحدی نداشتند. در ذهنم، همه‌چیز با نظمی بی‌رحم کنار هم چیده شده بود؛مثل یک صفحه‌ی شطرنج که مهره‌هایش از پیش سرنوشت خودشان را می‌دانند.حرکت‌ها، واکنش‌ها، احتمال‌ها من همه‌چیز را دیده بودم، جز آن چیزی که دلم می‌خواست. دلم نمی‌خواست این‌طور شود. دلم نمی‌خواست پایانِ من، به رفتن گره بخورد. دلم نمی‌خواست روزی برسد که نبودنم، منطقی‌ترین تصمیم باشد.اما بعضی وقت‌ها زندگی، از ما شجاعت ماندن نمی‌خواهد؛ شجاعت کنار رفتن را می‌طلبد. من برای نقشه‌ای بزرگ‌تر فدا می‌شوم.نه از روی ضعف، نه از سر خستگی . از روی دوست‌داشتن.من خودم را کنار می‌کشم، تا تو عزیزترین آدم زندگی‌ام حالت خوب باشد. تا سنگینی بودن من، مانعی در راه آینده‌ات نشود. این نامه را می‌نویسم نه برای اینکه بمانی، نه برای اینکه برگردی،فقط برای اینکه یک روز شاید خیلی دور بدانی من نرفتم چون دوستت نداشتم.رفتم چون دوستت داشتم،آن‌قدر که حاضر شدم سهم خودم را از تو حذف کنم. تنها چیزی که من را از تو جدا کرد، آینده‌ات بود.دانستن این حقیقت تلخ که اگر من بروم، راه تو هموارتر می‌شود،نفست آزادتر می‌شود، و رؤیاهایت بی‌ملاحظه‌تر رشد می‌کنند. اگر روزی این نامه را خواندی،امیدوارم آن‌قدر جلو رفته باشی که نبودن من، فقط یک خط محو در گذشته‌ات باشد.امیدوارم به جایی رسیده باشی که از دور،بی‌آنکه صدایم را بشنوی،بی‌آنکه نامم را به زبان بیاوری،بتوانم به تو افتخار کنم. و اگر لحظه‌ای فقط یک لحظه به من فکر کردی،بدان که من،در سکوت همین شب‌های بارانی با تموم وجود دوست داشتم https://eitaa.com/sok2oot
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یک لحظه‌ی ساده بتواند این‌قدر عمیق باشد. به پیام‌هایش نگاه می‌کردم؛ همیشه کوتاه، منطقی و حساب‌شده بودند، بی‌حاشیه، درست شبیه خودمان. اما حالا روی صفحه‌ی گوشی جمله‌ای نشسته بود که سال‌ها در ذهنم، لابه‌لای محاسبات و برنامه‌های دقیق، جایی کوچک داشت و با این‌حال پررنگ‌تر از هر تصمیمی می‌درخشید: «می‌خوام ببینمت، چون دلم پیش تو آرومه.» همین یک جمله کافی بود. نه اغراق داشت، نه وعده، فقط اعترافی ساده که وزنش از هزار حرف بیشتر بود. این نامه را می‌نویسم چون می‌دانم وقتی از پیشت برگردم، دیگر قرار نیست همدیگر را ببینیم. دیگر قرار نیست پیام‌هایت ناگهانی برسند و لبخند نرمی روی لب‌هایم بنشانند. دیگر قرار نیست اسم تو میان شلوغی روزهایم دلیلی برای مکث باشد. نه چون نخواستیم، بلکه چون من دیگر نیستم. و راستش را بخواهی، امیدوارم نبودنم فرقی در زندگی‌ات ایجاد نکند. امیدوارم زندگی آن‌قدر بی‌وقفه جلو برود که تا خورشید دو سه بار غروب کند و دیگر یادت نیاید کسی به اسم من، جایی در روزهایت وجود داشته. می‌دانم این طبیعی‌ست؛ آدم‌ها می‌آیند، عبور می‌کنند و حافظه برای دوام آوردن، ناچار است ساده کند. اما هرچه که شد، می‌خواهم بدانی من خیلی دوستت داشتم. دوست‌داشتنی آرام، بی‌ادعا و بی‌اصرار. دوست‌داشتنی که فریاد نمی‌زد، اما عمیق بود. امیدوارم من را به‌خاطر کاری که کردم ببخشی؛ نه لزوماً تأییدم کنی، فقط درکم کنی. بعضی رفتن‌ها از ماندن صادقانه‌ترند. و حالا، در این شب تار، باز منم و ستاره و قصه‌ای که انگار قرار نبود به پایان برسد. باز من و ستاره و این شب تار،باز دوباره قصه‌ی یار،قصه‌ی عشق دوتا ماهی تو آب،قصه‌ی دزدای دریایی تو خواب. https://eitaa.com/joinchat/1554842677C694e55de86
من تمام عمرم را شنا کردم ، در دریایی که نامش زندگی بود. هر بار که نفس گرفتم موجی سهمگین‌تر از پیش بر سرم فرود آمد. دست و پا زدم، جنگیدم، امیدوار شدم، اما هر چه بیشتر شنا کردم، بیشتر در عمق تاریکی فرو رفتم.در آغاز، نور بود ، رویاهایم چون فانوس‌هایی در افق می‌درخشیدند. اما هرچه جلوتر رفتم، فانوس‌ها خاموش شدند، صداها محو شدند، و من ماندم با ظلمتی بی‌انتها. گاهی خیال می‌کردم دستی از دل تاریکی بیرون می‌آید و مرا نجات می‌دهد، اما آن دست، تنها خیال من بود. که آن هم نجات دهنده نبود بلکه بیشتر مرا خفه میکرد زندگی مرا بلعید؛ با زرق و برقش، با وعده‌های دروغینش، با شادی‌های زودگذری که مثل حباب روی آب ترکیدند. و من آرام‌آرام در این اقیانوس فرو رفتم، تا جایی که حتی خودم را هم گم کردم. اگر این نامه آخرین کلام من باشد،بگذارید بگویم: زندگی همیشه آن‌طور که وانمود می‌کند، روشن و زیبا نیست . در دلش تاریکی‌هایی هست که می‌تواند انسان را در خود غرق کند ، بی‌آنکه فریادش شنیده شود. من در این تاریکی گم شدم ، شاید روزی کسی فانوسی به دست بگیرد و راهی بیابد، اما من دیگر توان شنا کردن ندارم. این آخرین نگاه من است از اعماق. @Uto_pia