eitaa logo
Íncomparable
208 دنبال‌کننده
29 عکس
5 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
نمی‌دانم این نامه را با چه امیدی می‌نویسم، یا با چه اندوهی می‌فرستم. شاید تنها بهانه‌اش این باشد که دلتنگی‌ام را با کاغذ و قلم شریک شوم، پیش از آن‌که سکوت ما را برای همیشه پوشانده باشد. چقدر عمیق بود آن پیوند ما؛ خنده‌ها، رازها، شب‌های طولانی که گویی جهان فقط مال ما بود. اکنون اما، گویی همان جهان بی‌رحم، ما را به دو سوی بی‌پایانی پرت کرده است، و من با دست‌هایی خالی، تنها خاطره‌ها را در آغوش می‌گیرم. شاید این نامه آخرین واژه‌های من باشد،آخرین بازمانده از آن جهانی که با هم ساختیم. و شاید هیچ‌گاه دوباره هم را نبینیم، هیچ صدایی نشنویم، هیچ نگاه گرم و آشنایی را تجربه نکنیم. اما بدان که در سکوت روزها و در تنهایی شب‌ها، یاد تو همچون شمعی روشن در من فروزان خواهد ماند. https://eitaa.com/Dailylogofamind
نمی‌دانم این نامه را با چه امیدی می‌نویسم، یا با چه اندوهی می‌فرستم. شاید تنها بهانه‌اش این باشد که دلتنگی‌ام را با کاغذ و قلم شریک شوم، پیش از آن‌که سکوت ما را برای همیشه پوشانده باشد. چقدر عمیق بود آن پیوند ما؛ خنده‌ها، رازها، شب‌های طولانی که گویی جهان فقط مال ما بود. اکنون اما، گویی همان جهان بی‌رحم، ما را به دو سوی بی‌پایانی پرت کرده است، و من با دست‌هایی خالی، تنها خاطره‌ها را در آغوش می‌گیرم. شاید این نامه آخرین واژه‌های من باشد،آخرین بازمانده از آن جهانی که با هم ساختیم. و شاید هیچ‌گاه دوباره هم را نبینیم، هیچ صدایی نشنویم، هیچ نگاه گرم و آشنایی را تجربه نکنیم. اما بدان که در سکوت روزها و در تنهایی شب‌ها، یاد تو همچون شمعی روشن در من فروزان خواهد ماند. @TinarT
به یگانه‌ی جانم وقتی قلم را در دست گرفتم، دست‌هایم از شوق و اندوه می‌لرزید؛ و واژه‌ها، همچون پرهایی سبک، از ذهنم به کاغذ می‌افتادند، بی‌آنکه بتوانند سنگینی احساسی را که در سینه دارم تحمل کنند. هر لحظه که می‌نویسم، گویی قطعه‌ای از قلبم را بر این ورق‌ها می‌گذارم تا تو، حتی اگر هرگز دوباره من را نبینی، از نزدیک‌ترین فاصله با من آشنا باشی. می‌دانم که روزهای ما کوتاه و گذرا بودند، و با این حال، تمام عمرم را در همان لحظات کوتاه و درخشان سپری کرده‌ام. تو همان نوری هستی که تاریک‌ترین شب‌هایم را روشن کرده‌ای، و همان نسیمی که خستگی‌های مرا به دور می‌برد. اگر بتوانم، آرزو می‌کنم که تمام لحظه‌های غم و شادی‌ات را با من قسمت می‌کردی، اما سرنوشت گاه بی‌رحم است و ما را به مسیرهایی می‌برد که دل نمی‌خواهد. هر بار که به چشمانت نگاه می‌کنم، دریایی از خاطره در ذهنم موج می‌زند، و هر لبخندت، شعله‌ای است که حتی با گذر زمان نیز خاموش نمی‌شود. من نمی‌توانم دلتنگی را که برایت دارم، با هیچ کلامی به اندازهٔ کافی بیان کنم؛ حتی این نامه، که می‌بایست آخرین گفتهٔ من باشد، تنها نوای ضعیفی از فریاد درونم است. اگر روزی این نامه را خواندی، بدان که هیچ لحظه‌ای بدون عشق تو سپری نشده است. هیچ روزی که با یاد تو شروع نشده باشد، هیچ شب که با خیال تو به پایان نرسیده باشد. تو نه تنها بخشی از زندگی من، بلکه تمام زندگی من بوده‌ای. و اگر قرار است جهان مرا از تو جدا کند، دست‌کم این کلمات، شاهدی خواهند بود بر عشقی که هیچ زمان و مکانی نتوانست آن را نابود کند. آخرین خواهشم این است که لبخندت را فراموش نکنی، و دلتنگی مرا به دل نگیر؛ زیرا عشق، حتی در جدایی، زنده می‌ماند و در همان لحظه‌ای که این نامه را می‌بندی، من با تمام وجود، تو را در قلبم در آغوش گرفته‌ام. با تمام جان و عشق بی‌پایانم @borndeadinside
این نامه را با دست‌هایی پر از تردید و دلی پر از بغض می‌نویسم؛ نامه‌ای که می‌دانم آخرین صدای من خواهد بود، آخرین پل میان قلب تو و قلب من. هر واژه که می‌نویسم، گویی قطره‌ای از جانم بر کاغذ می‌چکد، و هر جمله، نجوای خاموشی است که تا ابد در سکوت خواهد ماند. من همیشه به تو فکر کرده‌ام، حتی زمانی که فاصله‌ها بین ما دیوار کشیدند. و اکنون، در این لحظهٔ وداع، بیش از هر زمان دیگری حس می‌کنم که عشق ما چیزی فراتر از حضور جسمانی است؛ چیزی که نه زمان می‌تواند از بین ببرد و نه غیاب تو می‌تواند آن را خاموش کند. اگر این نامه را می‌خوانی، بدان که در تمام لحظه‌هایی که کنار تو نبودم، چشم‌هایم دنبال تو گشته‌اند، قلبم برای تو تپیده و روحم با تو هم‌نفس بوده است. شاید هیچ کس نتواند ارزش عشق را با کلمات بسنجَد، اما من امیدوارم که حتی همین چند خط نیز بخشی از عمق احساسم را به تو برساند. می‌خواهم بدانی که با هر خداحافظی، با هر فاصله، تو را بیشتر در خود جای داده‌ام. و حتی اگر مسیرها ما را از هم جدا کند، عشقم به تو همچنان در هر نفس، در هر نگاه و در هر سکوت جاری خواهد بود. این آخرین نامه، نه وداعی سرد و بی‌روح، بلکه سندی از عشقی است که تا ابد زنده می‌ماند؛ عشقی که حتی مرگ یا جدایی نمی‌تواند آن را پژمرده کند. در پایان، تنها یک خواهش از تو دارم: زندگی را با همان شادابی و مهربانی که به من دادی ادامه بده، و هر بار که به یاد من افتادی، لبخند بزن، نه با غم، بلکه با خاطره‌ای شیرین از عشقی که ما با هم ساختیم. با عشق بی‌پایان و بغضی که هیچ‌گاه فرو نمی‌نشیند https://eitaa.com/joinchat/34866236C6d3f80ee2d
به کسی که در تمام جهان من خانه دارد. اگر این نامه را می‌خوانی، بدان که شاید نه امروز و نه حتی در این دنیا به دستت رسیده، اما به هر حال، مسیر خودش را پیدا کرده است؛ درست مثل عشق ما که هیچ محدودیتی نمی‌شناسد. من آن را ننوشتم فقط با قلم، بلکه با هر خاطره، هر لبخند و هر نفس که از تو به یاد دارم. این نامه نه تنها کلمات است، بلکه ذراتی از زمان و مکان است که در آن‌ها تو و من با هم بودیم. می‌خواهم برایت بگویم که هر لحظه که با تو گذراندم، یک جهان کوچک ساختیم؛ جهانی که هیچ کسی جز ما نمی‌توانست واردش شود. و حالا که شاید مجبوریم از آن جهان جدا شویم، این نامه را فرستادم تا خاطراتمان، حتی در نبود ما، ادامه پیدا کنند. هر جمله‌اش، پلی است میان آنچه بودیم و آنچه خواهیم بود، هر نقطه، قطره‌ای از عشقی است که حتی اگر دنیا فراموش کند، هنوز در گوشه‌ای از کائنات جاری خواهد بود. اگر گاهی حس کردی که من دورم، بدان که هیچ فاصله‌ای نمی‌تواند جلوی من را بگیرد. من در هر نسیمی که بر تو می‌وزد، در هر غروب که به یاد تو رنگ می‌بازد و حتی در هر ستاره‌ای که شب‌ها نگاهت را دنبال می‌کند، با تو هستم. این نامه، شاید آخرین نامهٔ من باشد، اما نه پایان عشقمان؛ شاید آغاز شکل تازه‌ای از آن باشد، عشقی که در خاطره‌ها، در رویاها و در جهان‌های نامرئی ادامه پیدا می‌کند. پس بخند، حتی اگر اشک در چشمانت حلقه زده باشد. زندگی کن، حتی اگر دلتنگی من را حس می‌کنی. و وقتی یک روز، وقتی این نامه را به دست آوردی، لبخند بزن و بدان که در این جهانِ نامحدود، ما هنوز هم با همیم، حتی اگر فقط در لحظه‌ای کوتاه، در دل کلمات و در ذراتی که این نامه با خود حمل کرده است.بدان که دوستت دارم https://eitaa.com/fuckingmind
نوشتن این نامه سخت‌ترین کاری است که تا امروز کرده‌ام. نه به خاطر اینکه نمی‌دانم چه بگویم، بلکه به این خاطر که هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند تمام ارزش دوستی ما را بیان کند یادم هست چگونه در روزهای تاریک، با حرف‌ها و خنده‌هایت نور می‌آوردی و چگونه در شادی‌ها، شریک واقعی من بودی. هر خاطره‌ای که با تو دارم، گنجینه‌ای است که هیچ وقت از یادم نخواهد رفت: قدم زدن‌های بی‌هدف، صحبت‌های نیمه‌شب، حتی دعواهای کوچک که آخرش به خنده ختم می‌شد. همه این‌ها، بخشی از زندگی من هستند که بدون تو خالی و کم‌روح می‌ماند. اگر این آخرین نامه من است، می‌خواهم بدانی که تو همیشه در قلب من جایی ویژه داری. حتی اگر مسیرهایمان از هم جدا شود، هر بار که لبخند می‌زنی، هر موفقیتی که به دست می‌آوری و حتی در لحظات تنهایی، من در کنارت هستم، حتی اگر دور باشیم. خواهش می‌کنم به یاد داشته باش که هیچ‌گاه دوستی ما پایان نیافته است. حتی اگر این آخرین نامه باشد،توی زندگی بعدی پیدات میکنم ممنونم برای همه چیز: برای صبر، برای خنده، برای لحظه‌هایی که فقط با تو کامل بودند. https://eitaa.com/enkesarr
نمی‌دانم باید تو را خطاب قرار بدهم یا متهمت کنم. سال‌هاست که از کنارم می‌گذری؛ بی‌صدا، بی‌رحم، بی‌توقف. نه برای گریه‌ای مکث می‌کنی، نه برای خنده‌ای آهسته‌تر می‌شوی. فقط می‌روی، انگار مأمور رفتنی بی‌پایان باشی. زمان،تو بزرگ‌ترین معلم من بودی، اما دیر درس دادی. به من نشان دادی که هیچ چیز دائمی نیست؛ نه آدم‌ها، نه حال خوب، نه حتی درد. اما هر بار که خواستم چیزی را نگه دارم، تو از لای انگشتانم لغزیدی و با خودت بردی‌اش؛ آدم‌ها را، صداها را، چهره‌هایی که روزی جهان من بودند. من به تو بدهکارم. به شب‌هایی که طولانی‌شان کردی تا درد بفهمد،به روزهایی که کوتاه گرفتی تا شادی زود تمام شود.تو مرا پیر کردی، اما عاقل نه؛ زخمی کردی، اما همیشه درمان نکردی. ای زمان،چرا وقتی کودک بودم، این‌قدر آرام بودیو حالا که فهمیده‌ام زندگی یعنی چه، این‌چنین می‌دوی؟چرا فرصت‌ها را وقتی آماده نیستیم می‌آوریو وقتی آماده‌ایم، بی‌خبر می‌بری؟ با این حال، نمی‌توانم انکارت کنم. تو بودی که مرا ساختی.تو بودی که یاد دادی بعضی آدم‌ها فقط برای فصلی می‌آیند و بعضی دردها باید کهنه شوند تا قابل تحمل گردند. اگر خواهشی از تو داشته باشم، نه این است که بایستی اما می‌دانم محال است . فقط گاهی مهربان‌تر عبور کن. بگذار بعضی لحظه‌ها بیشتر بمانند، بگذار بعضی خداحافظی‌ها دیرتر اتفاق بیفتند. و اگر روزی مرا هم با خودت بردی،بدان که من از تو دلخور بودم،اما بی‌تو هیچ‌چیز معنا نداشت. https://eitaa.com/loveyouwithoutreason
به کتاب‌های عزیزم ، سلام، همراهان بی‌کلام و همیشه حاضر شما که در سکوت قفسه‌هایتان منتظر بودید، همیشه نجات‌دهنده‌ی لحظه‌های من بوده‌اید. هر صفحه‌ی شما، هر کلمه و هر داستان، وقتی جهان بیرون تاریک و سنگین می‌شد، دستم را گرفت و هم‌گام گریه‌هایم شد. شما که حتی وقتی نمی‌توانستم حرف بزنم، شنونده‌ی دردهایم بودید و وقتی نمی‌توانستم بخندم، لبخند را به من یادآوری کردید. شما تنها اشیاء بی‌جان نیستید؛ شما روح‌هایی هستید که در لحظه‌های تاریک، نور می‌دهید. با هر ورق، با هر جمله، مرا نجات داده‌اید، مرا به دنیایی برده‌اید که در آن تنها نبودم. شما همان دوست‌های وفاداری هستید که هیچ وقت قضاوت نمی‌کنید، همیشه صبور هستید و هر بار که دستم را در صفحاتتان می‌گذارم، قلبم سبک می‌شود. کتاب‌های نجات‌دهنده‌ی من که هم‌گام گریه‌هایم بودید . با عشق و احترام،کسی که با شما زندگی کرده است @xxTrustWhoxx
معلم عزیزم سلام، نوشتن این نامه برایم آسان نیست، چون هیچ‌کلمه‌ای به تنهایی نمی‌تواند آن‌چه در دل دارم را منتقل کند و شاید هیچ جمله‌ای هم قادر نباشد حس احترام، تحسین و دوست داشتن آموخته‌هایت را به نمایش بگذارد، اما باز هم می‌نویسم، شاید برای ثبت یک حقیقت ساده که تو برای من بیشتر از یک معلمی . تو راهنما بوده‌ای، چراغی بوده‌ای که در مسیرهای تار روشن شده است و من در سایه آن چراغ توانسته‌ام ببینم و لمس کنم. یادم می‌آید روزهایی که سر کلاس نشسته‌ام و صدایت را شنید‌م . چطور کلماتت وزن داشتند و معنا داشتند ، چطور حتی سکوت‌هایت درس بودند و حتی وقتی چیزی را دوباره توضیح می‌دادی، نه از روی اجبار، بلکه از صبر و دقت و حوصله، حس می‌کردم که تو فقط نمی‌خواهی یاد بدهی ، می‌خواهی بفهمم ، می‌خواهی بفهمم که چطور فکر کنم ، چطور سوال بپرسم ، چطور در جهانی که گاهی پیچیده و بی‌رحم است ، راه خودم را پیدا کنم. تو نه تنها درس‌های روی کاغذ را یادم دادی، بلکه درس‌هایی را هم یادم دادی که هیچ کتابی نمی‌تواند منتقل کند؛ درس‌هایی درباره صبر، پشتکار ، دقت و احترام به خود و دیگران . درس‌هایی که گاهی با نگاهت ، با لبخندت ، با همان صبر ساده و آرامت منتقل شدند. هر بار که چیزی را یاد گرفتم و درک کردم، لحظه‌ای هست که به یاد می‌آورم نگاهت را، لحظه‌ای که می‌خواستی مطمئن شوی واقعا فهمیدم و نه فقط حفظ کرده‌ام. تو نشان دادی که یادگیری چیزی فراتر از نوشتن و خواندن است؛ یادگیری یعنی زندگی کردن با چیزی که فهمیده‌ای، یعنی پذیرفتن مسئولیت فکر خودت و تلاش برای بهتر بودن، و این شاید بزرگ‌ترین چیزی بود که از تو یاد گرفتم. من نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی چه حسی پیدا می‌کنی، اما امیدوارم بدانی که حضور تو در زندگی من فراتر از کلاس بوده است، فراتر از درس و کتاب و تمرین؛ حضور تو یعنی الهام، یعنی انگیزه، یعنی حس این‌که می‌توانم چیزی بیشتر باشم، فراتر از آن‌چه فکر می‌کنم. و اگر روزی به خودت شک کردی یا فکر کردی تأثیرت کم بوده، می‌خواهم بدانی که برای من تأثیرت بسیار بوده، و برای همیشه در یاد من خواهد ماند و در طول زندگی ام همیشه به کارم آمده https://eitaa.com/joinchat/1512113331Cfa98bb63ea
به خانوم بیست و سه سلام، مهربان‌ترین حضورِ زندگی‌ام، اگر این نامه بتواند حتی ذره‌ای از آنچه در سینه دارم را بازگو کند، شاید کمی از سنگینیِ دلِ من سبک شود. تو، خانوم بیست و سه، نه تنها نامی بودی که بر زبانم جاری می‌شد، بلکه نغمه‌ای بودی که در سکوت قلبم طنین‌انداز می‌ماند. تو آن روشنایی آرامی بودی که حتی در تاریک‌ترین لحظات، مسیرم را روشن می‌کرد و هر نگاهت، هر لبخندت، گویی نسیمی بود که غم‌های من را می‌شست. حال که این نامه وداع است، می‌خواهم بدانی که عشقی که نسبت به تو داشتم، نه در کلمات جای می‌گیرد و نه در زمان محدود می‌شود. عشق من به تو، همچون شعله‌ای است که نه باد می‌تواند خاموشش کند و نه فاصله‌ها می‌توانند سردش کنند. هر لحظه‌ای که با تو گذراندم، همچون سنگریزه‌ای کوچک در بستر رودخانه‌ی خاطره‌هاست؛ شاید به نظر کوچک و ساده بیاید، اما همه‌ی آن‌ها با هم، جریان بی‌پایان وجودم را شکل داده‌اند. می‌خواهم بدانی که در هر دم که باد می‌وزد و در هر لحظه‌ای که سکوت همه جا را پر می‌کند، نام تو با من است. در قلب من، تو همیشه جاری خواهی بود، حتی اگر دیگر دست‌هایمان یکدیگر را لمس نکنند، حتی اگر نگاه‌هایمان دیگر در هم گره نخورد. تو همیشه آن نوری هستی که مسیر من را روشن کرد و همیشه خواهد کرد. خداحافظی شاید به زبان ساده «رفتن» باشد، اما برای من، هر کلمه‌ی خداحافظی با تو، همانند وداعی با بخشی از روح من است. تو برایم نه یک خاطره، بلکه تمام زندگی بودی، و حتی اگر مسیرها جدا شوند، تو همیشه در من خواهی بود، در سکوت شب، در آهنگ باد، در هر شعله‌ی کوچکی که روشنایی می‌بخشد. با عشقی که هیچ مرزی نمی‌شناسد و احساسی که هیچ زمان کهنه نمی‌شود،با قلبی که همیشه برایت می‌تپد،با چشمانی که همیشه به یادت خواهد بود همیشه و برای همیشه https://eitaa.com/m23lover
پدربزرگ عزیزم سلام می‌دانم که الان جایی بهتر هستی، جایی که آرامش همیشه همراهت است. من این نامه را می‌نویسم تا بگویم که دارم می‌آیم پیشت، با تمام قلبم و با تمام خاطراتی که از تو دارم. یاد تو همیشه با من بوده ، در هر خنده ، هر داستان و هر لحظه‌ی کوچک زندگی . و حالا، وقتی فکر می‌کنم که به دیدنت می‌روم، آرامشی عجیب قلبم را پر می‌کند؛ آرامشی که تنها از بودن کنار تو می‌آید، حتی اگر در این دنیا نباشی. می‌خواهم بدانی که دلتنگت هستم، ولی همین دلتنگی هم حس زیبایی دارد، چون نشان می‌دهد چقدر برایم مهم بودی و هستی. تو همیشه راهنمای من بودی، همیشه مهربان و صبور، و همیشه در قلبم خواهی بود. به زودی می‌آیم تا در سکوت لحظه‌هایم با تو حرف بزنم، برایت لبخند بفرستم و شاید حتی اشک بریزم ولی همه با عشقی بی‌پایان برای تو با تمام عشقی که در قلبم جمع شده،نوه‌ات https://eitaa.com/joinchat/2492401078Cebf729b75b
این را به‌عنوان آخرین نامه برایت می‌نویسم، نه از سر قهر، نه از سر خستگی محض، بلکه از جایی میان قدردانی و وداع. جایی که آدم دیگر چیزی برای طلب‌کردن ندارد و فقط می‌خواهد آنچه بوده را یک‌بار، آرام و صادقانه، مرور کن تو ساده شروع شدی؛ با نفس، با نور، با چیزهایی که آن‌قدر بدیهی بودند که قدرشان را نمی‌دانستم. بعد پیچیده شدی. لایه‌لایه، سنگین، پر از انتخاب‌هایی که هر کدام چیزی را از من گرفتند و چیزی دیگر جایش گذاشتند. تو بزرگم کردی، نه همیشه مهربان، نه همیشه منصف. دوستت داشتم حتی وقتی درد داشتی. حتی وقتی چیزی از من گرفتی و هرگز برنگرداندی. حتی وقتی آدم‌هایی را که تمام جهانم بودند، از من جدا کردی و گفتی «این هم بخشی از مسیر است». من با تو یاد گرفتم که هیچ چیز تضمین‌شده نیست، جز گذشتن. زندگی،تو به من آموختی که شادی اتفاق نیست، لحظه است. که عشق ماندن نیست، انتخابِ دوباره است. که بعضی رؤیاها برای رسیدن نیستند، فقط برای زنده نگه‌داشتن ما هستند. من در تو شکست خوردم، دوباره بلند شدم، و فهمیدم ادامه‌دادن خودش یک جور شجاعت است، اگر گاهی خواستم زودتر تمام شوی، از من دلخور نباش. آدم وقتی خسته می‌شود، حتی از دوست‌داشتنی‌ترین چیزها هم فرار می‌کند. اما حقیقت این است که تو را دوست داشتم؛ با تمام نقص‌هایت، با تمام بی‌رحمی‌ها و زیبایی‌هایت. این آخرین نامه است چون دیگر نمی‌خواهم چیزی از تو بخواهم. نه زمان بیشتر، نه فرصت دوباره، نه جبران. هر چه بود، شد. هر چه نشد، قرار نبود. من سهمم را از تو گرفته‌ام: تجربه، خاطره، زخم، و چند لحظه‌ی ناب که برای یک عمر کافی‌اند. اگر قرار است جایی تمام شوی، امیدوارم بدانی که بی‌اثر نبودی. ردت مانده، در آدم‌ها، در فکرها، در جمله‌هایی که گفته نشدند اما احساس شدند. و اگر قرار است ادامه داشته باشی، بدون من، باز هم همان باش: صادق، ناپایدار، زنده. https://eitaa.com/Starswilldie