eitaa logo
میان|نرگس قربانی
221 دنبال‌کننده
77 عکس
13 ویدیو
1 فایل
«بسم رب الفاطمة» به نام او، برای او... زیست‌شناسی که نزیست تا آنکه فهمید باید بنویسد تا خود را بشناسد 🔬🧫 میانک: میان نوشت کوچک✍🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
|°🌱°| تغییر تمدن شاید به تکه‌تکه کردن کشور نیاز ندارد، همین که بین پدر و پسر، خواهر با برادر، جدایی بیندازد کافی‌ست. تفکر پایهٔ حرکت به سوی تغییر؛ و اتحاد سرمایهٔ ماندگار بودن در تاریخ است. اتحاد ما ایرانی‌ها چهل روزه نیست! بلکه قدمتش سالهاست. جدا از اسلام که در رگ‌های هر انسانِ حقیقت‌جویی جریان دارد، فطرت ایرانی‌ها با یکتا پرستی عجین شده، و این حقیقتی غیر قابل انکار است؛ و این واقعیت ریشه در تقکرمان دارد، پس افسار را بر جهل ندهیم و بر اسب رسانه نتازیم که آخر به وادی گمراهی خواهیم رسید. || نرگس قربانی || @ir_miyan
|°🕊️°| توحیدمان کم است که آمریکا را ابرقدرت می‌نامیم نه خدا را. _امام خمینی(ره) @ir_miyan
|°🌙°| ای نسیم سحری رایحه از یار بیار که به اصرار ملولم کند از اغیارم @ir_miyan
|°💔°| او شهید شد ما شدیم امت شهید _ مهدی رسولی @ir_miyan
میان|نرگس قربانی
|°🌱°| تغییر تمدن شاید به تکه‌تکه کردن کشور نیاز ندارد، همین که بین پدر و پسر، خواهر با برادر، جدایی
|°🗣°| من قاتلم؟ حرف دهنتو بفهم یعنی چی آخه! مگه من چه کار کردم؟ فقط ۱۵ سال پای حرف‌های مراد ویسی و مسیح علینژاد نشستم‌ همین! اونا گفتن و من گوش کردم،‌ اولش گفتم برای اینکه از اخبار عقب نمونم بعد از اینکه از سر کار اومدم یک ساعتی نگاه می‌کنم. ولی کم‌کم عادتم شد، دیگه اخبار برام مهم نبود، حرفاشون برام مهم بود که می‌گفتن امروز فلان جا تو ایران تجمعه، الان قیمت دلار رفته بالا ، مسئولین دزدن، ما کشور عقب مونده‌ای هستیم و... منم هر جا که میشستم از درد وطنم می‌گفتم، فکر نکن که فقط من اینطور بودم، دخترم، پسرم، خانمم همه دیگه دل خوشی از جمهوری اسلامی نداشتیم. یه روز چهارشنبه دخترم شال سفید پوشید و رفت بیرون. شب خبر رسید که دستگیر شده چرا؟ چون رفته بالای سطل زباله و شالشو درآورده بعدم که فیلمش تو اینترنشنال و BBC صد و یک شبکهٔ خبری پخش شد. دیگه هیچ آبرویی برام باقی نمونده بود. تا چند مدت گوشی رو ازش گرفتم گفتم حق نداری دیگه با دوستات در ارتباط باشی، آخه فکر میکردم بخاطر مدرسهٔ جدیدی که رفته هست ولی اینطور نبود. پنج سال گذشت و سال ۱۴۰۱ رسید، خبرهایی از همکارام شنیدم میگفتن یک دختر مرده. شب که رفتم خونه دیدم کسی نیست، زنگ زدم به خانمم بار اول برنداشت، دوباره زنگ زدم بوق‌های آخر بود که برداشت، نفس نفس میزد، صدای اطرافش زیاد بود، اصلا صدای خودش رو نمی‌شنیدم؛ فقط فهمیدم که گفت خودت رو برسون خیابون... رفتم و با چشمای خودم دیدم که جنگه، جنگی که بر سر عقیده بود. نیروهای انتظامی یک طرف، کوکتل مولوتوف و شعار زن زندگی آزادی یک طرف. حس کردم خون تو رگ‌هام یخ زده پسرمو دیدم که زیر بغل مامانشو گرفته بود، سریع خودمو رسوندم بهشون، پسرم می‌گفت کوکتل که انداختیم مامان فرار نکرد و زخمی شد. پاهامو گذاشتم رو گاز تا به نزدیکترین بیمارستان رسیدیم. خانمم رو سپردم دست دکتر و با رادین تنها شدم‌. همش به این فکر میکردم مگه من چه کار کردم که اوضاع خانوادم الان این باید باشه. پرسیدم که خواهرت کجاست، گفت رفته خونهٔ بابا جون؛ نفسمو آروم دادم بیرون، خیالم راحت شد که اون باهاشون نبوده، از همون اتفاق سال ۹۶ مسیرش کلا عوض شد. دیگه کمتر بینمون می‌اومد با بابابزرگ و مامان بزرگِ مادریش بیشتر وقت می‌گذروند. می‌گفت شما باعث شدید که من اون چهارشنبه برم بیرون اگه هی تحقیرم نمی‌کردین، هی ازم ایراد نمی‌گرفتین اونطوری نمی‌شد، می‌گفت من فقط می‌خواستم دل شما رو به دست بیارم، آخه همیشه بدتون می‌اومد از این کشور... راستم می‌گفت من بدم می‌اومد اما نه از ایران بلکه از اون چیزی که رسانه و شبکه‌های خبری تو ذهنم ساخته بودن. وقتی دکتر، خانمم رو مرخص کرد هیچی بهش نگفتم بجز یک جمله. چرا آخه؟ گذشت گذشت تا ۱۴۰۴ رسید. پسرم ۱۸ دی رفت بیرون، بهش گفتم نرو؛ مگه ندیدی خواهرت رفت هیچ اتفاقی نیفتاد مادرت رفت و این نظام موند، حالا رفتن تو هم فایده‌ای نداره؛ اما گوش نکرد آخرین حرفش این بود که من پای عقیدم وایسادم. نمی‌دونم چطوری کشته شد، با کوکتل، با تفنگ، با قمه... فقط می‌دونم اون عقیده رو من باعثش شدم. اگه به فکرش جهت نمی‌دادم اون الان زنده بود. اگه من آدم بهتری بودم بین خودم و دخترم اختلاف پیش نمی‌اومد که اون بره با بابابزرگش زندگی کنه. ولی هیچ‌ وقت کسایی رو که سبب شدن بچه‌هام تشویق بشن برن تو خیابون رو نمی‌بخشم از اون اینترنشنالی که بیانیه میداد تا منی که میزدم این شبکه، همه‌مون قاتلیم‌! || نرگس قربانی || @ir_miyan
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
|°👩🏻‍🍼°| مگر نگفت جدل با سـپاه داشت فقط گناه طفل چه بوده؟ دو ماه داشت فقط _ امیرحسین ثابتی @ir_miyan
|°🗡°| طفل، طفل است. ایرانی و لبنانی چه فرقی می‌کند؟ دو ماهه و شش ماهه و هفت ساله چه فرقی می‌کند؟ دبستان میناب باشد یا صحرای کربلا، این خون است که خاک تشنه را سرخ می‌کند؛ آنگاه که هلهله‌ٔ حرامیان به پا می‌خیزد سرخ‌تر هم می‌شود، و مرد از نامرد مشخص می‌‌گردد. تا زمانی که بانگ‌ خون‌خواهی فرا می‌رسد و این ذوالفقار است که کودک خواران ورطه نیست را از هستی ساقط می‌کند. || نرگس قربانی || @ir_miyan
|°🌿°| آقا امیرالمؤمنین(علیه‌السلام): دنیا برای رسیدن به آخرت آفریده شده، نه برای رسیدن به دنیا. _ نَهجُ‌البَلاغه،حکمت۴۶۳ @ir_miyan
|°🎭°| «خودِ ابلیس» فتنه، شاید روزی سر بر سجاده می‌گذاشته و ذکر «یا رحمان یا رحیم» بر لب می‌آورده. اما دیری نگذشته که بعد از پارو کردن باورهای سپید همسایه‌ها، پایش لیز خورده و بر کوچه‌ای افتاده که ابلیس از آن عبور می‌کرده. و از آنجا، ابلیس عاشق و شیفتهٔ او می‌شود. او، دست‌های چون پنبه‌اش را بر گیسوان آن بانوی خفته به نوازش درمی‌آورد. اما آن زیباروی مو طلایی، چشمانش را زیر خرمن مژه‌ها پنهان کرده، شاید از نوازش ابلیس خوشش آمده، اما بعید نیست که این یکی دیگر از نیرنگ‌هایش باشد. و اما ابلیسِ بیچاره! یعنی چه شده بود که ابلیسِ دلفریب از بارگاه خویش پا به بیرون گذاشته؟ او همیشه شعله‌ای بی‌بوی‌ و‌ بخار، در جدالی میان سرخی و کبودی خویش، میان مقرّبان بود. با این حال، هیچ‌گاه پیش نیامده بود که ملک‌های دیگر، نور نیلوفری‌ رنگ او را ببینند. تا آن روز که ابلیس از سرِ نخوت، سجده بر تربتی که همیشه با او سکون می‌یافت نگذاشت و جرقهٔ شعله‌اش، شروع به دمیدن گرفت. هم‌زمان که در این اندیشه بود، دست‌هایش را به آهستگی زیر سرِ بانو فتنه برد و ناگاه، خونی دید به زردی خورشید؛ خونی که سرشار از بخاراتی بود که شعلهٔ سرخ ابلیس را به سوی کبودی می‌برد. اما همین که لب‌های خشکیده‌اش را بر پیشانی فتنه گذاشت، آتشی که درونش بود، شعله‌ورتر شد. و خون، به ناچار در این اشتعال، زیر ذرات سنگ‌های آگاه از ماجرا، بی‌مقدمه فرو رفت. بی‌درنگ، نفسِ بانو فتنه بازگشت و نخستین چیزی که دید، چشمان خاکستری‌ رنگ ابلیس بود که حالا بوی زندگی گرفته است. بانو، همین که خواست بلند شود، دستش لیز خورد و در آغوش به‌ آتش‌ کشیده‌ شدهٔ‌ مجنون‌اش افتاد. این تلاقی نگاه‌ها، دوباره او را شرمگین ساخت و لب گشود تا عذرخواهی کند. اما ابلیس نگذاشت تا لیلی‌اش به سختی بیفتد. انگشتانش را گرفت و دستش را حلقه‌ بر کمر نحیف فتنه کرد. با طمأنینه، او را به خانه‌اش رساند. اما بعد از آن روز، او آوارهٔ خانه و کاشانهٔ فتنه شد. پس، تصمیم گرفت شعله‌اش را نذر کند. اما نه، آن کم بود. باید تمام وجودش را نذر می‌کرد. بر تمنا افتاد؛ نه یک سال، نه ده سال، بلکه چند هزار سال، تا به دلبرکش برسد. تا رسید زمانی که سحرها با بانو فتنه از چشمهٔ عشق وضو می‌ساخت و شامگاه تا سپیده‌دم برای لیلی‌اش دست به دعا برمی‌داشت. تا آن‌ که از بخت سوختهٔ بانو فتنه، او نیز عاشق شد. اکنون، شب و روز را کنار هم می‌گذرانند. نه مسجد می‌شناسند، نه میخانه. و هیچ چیز را نمی‌بینند، مگر دیگری را. درست است که جانشان به لب رسید، اما این شیدایی، آن‌ها را به منزلگاهی رسانده که نه ابلیس، ابلیس است و نه فتنه، آن فردِ قبلی. حالا هر دو کافر شده‌اند و برای به دست آوردن دل یکدیگر، از هیچ ستمی روا نمی‌کنند. آری، شیطان شعله‌ای بود که در یکتاپرستی رقیبی نداشت. اما امان از آن روز! در واقع، هیچ‌گاه یادش نمی‌رود هنگامی که آدم به درِ گه منزلش کوبید و امرِ باری تعالی را در دست داشت. ولیکن او خود را فریفت. با خود گفت: «مگر خاک را چه حاصل که آتش برای آن سر به تعظیم آورد؟» حالا چه؟ به کجا خواهد رسید؟ آیا ریشهٔ طمعش خشکیده می‌شود؟ یا خود را در نخوت خویش غرق می‌کند؟ اما معلوم است که راه گریزی ندارد. چرا که او فریب خورده است؛ فریبِ فتنه‌ای به نامِ ابلیس. || نرگس قربانی|| @ir_miyan
|°🌻°| گفتم شراب ِ وصل، به اُوباش می‌دهند؟ با خنده گفت: بنده‌ی « او » باش، می‌دهند _ محمدعلی بهمنی @ir_miyan
|°🤍°| روز خلقت در گِل ما شوق دیدار تو بود از همان آغاز ما را کم تحمل ساختند _ فاضل نظری @ir_miyan