eitaa logo
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.4هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
669 ویدیو
83 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام قرار شده زود تکلیفش رو روشن کنه امیدوارم مجبور نشه بهم جریمه بده🙄
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت اول یک پراید نقره‌ای بود؛ قدیمی و با چند فرو رفتگی و جای رنگ. پلاکش مال اصفهان نبود. حتی اگر به نوارهای زردی که با فاصله زیاد دورش کشیده بودند نگاه نمی‌کردی، باز هم بوی دردسر می‌داد. انقدر بوی دردسر می‌داد که چندشم می‌شد نزدیکش شوم. یک حسی، یک الهامی که می‌شد اسمش را گذاشت حس ششم، داشت به من هشدار می‌داد بجای پارک کردن کنار خیابان، همانجا دور بزنم و فرار کنم. خیابان پاسداران یک خیابان شلوغ است؛ ولی آن روز قرق شده بود. هیچ ماشینی جز خودروهای ناجا در خیابان نبود. دور پراید تا یک شعاع بیست متری نوار زرد کشیده بودند. مردمی که در آن بعد از ظهر گرم تابستانی توی خیابان بودند هم با همان نوار زرد و جلوگیری مامورها عقب نگه داشته شده بودند. مامورهای ناجا داشتند مردم را از دور نوار زرد دور می‌کردند. بیشتر مامورها از واحد چک و خنثی بودند، با لباس‌های تیره. موتور را پشت نوار زرد نگه داشتم و پیاده شدم. کمیل زودتر از من پیاده شده بود و به سمت ماموری که پشت نوار زرد ایستاده بود دوید. قدم تند کردم که به کمیل برسم. چشمم خورد به پرچم سردر حسینیه شهدای بسیج: چشم امید ندارم به کسی غیر حسین. پرچم بالای ورودی بود و دو طرفش هم روی کتیبه سیاه، چیزی نوشته بود که نتوانستم بخوانم. هم خطش درهم بود هم پارچه بهم پیچیده بود. ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود؛ چهار ساعت مانده بود تا شروع مراسم؛ تا وقتی که اینجا پر بشود از آدم. پوستم مورمور شد. تمام محدوده‌ی نوار زرد خالی بود. فقط دو مامور چک و خنثی با یک سگ آموزش‌دیده دور پراید می‌چرخیدند. سگ پشت در صندوق عقب ایستاده بود و با صدای بلند پارس می‌کرد. -پلاک رو بررسی کردین؟ این را کمیل از فرمانده واحد چک و خنثی پرسید. لباسش مشکی بود با نماد فراجا و واحد چک و خنثی. اسم و درجه نداشت. نمی‌شناختمش؛ ولی کمیل با او حرف زد؛ پس حتما فرمانده‌شان بود. فرمانده گفت: بررسی کردیم. مسروقه ست. -کی مسروقه اعلام شده؟ -یه هفته پیش. کمیل نگاهش را از صورت مرد گرفت و به پراید خیره شد. معلوم بود دارد جلوی خودش را می‌گیرد که نرود سراغش. معلوم بود که به هیچ‌کس – حتی ما – اجازه نمی‌دادند برود آن نزدیک. دو مامور چک و خنثی برگشتند سمت ماشینشان. یک نفرشان شروع کرد به پوشیدن لباس بمب. یک لباس بزرگ سبزرنگ زرهی؛ توی این گرمای سی و چند درجه‌ایِ بعدازظهر. بقیه هم داشتند کمکش می‌کردند لباسش را بپوشد. به ساعت مچی‌ام نگاه کردم. زمان داشت می‌گذشت. تا کی می‌خواستیم خیابان را قرق نگه داریم؟ ادامه دارد... ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
اومدیم مسافرت و وضعیت آنتن‌دهی افتضاحه😑😕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چقد پیام اومده تو ناشناس😶 جایی که هستیم اینترنت حسابی نداره...
دهکده تفریحی زاینده‌رود ✨🌱 فکر می‌کردیم اینجا خنک‌تر باشه ولی مثل چیییی گرمه😓
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب ما از مسافرت اومدیم، ببخشید بابت تاخیری که در انتشار دایره افتاد، حقیقتا آنتن نبود و اینترنت هم نبود. ان‌شاءالله امشب ادامه می‌دم.
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت دوم مرد با آن لباس بمب مثل فضانوردها شده بود. سنگین و آرام می‌رفت طرف پراید. ثانیه‌ها کش آمده بودند. هر لحظه نزدیک بود یک انگشت مامور اشتباه تکان بخورد و پراید بترکد. آن وقت هم فقط پراید نبود که می‌ترکید؛ معلوم نبود چقدر مواد منفجره دارد. ممکن بود حتی همه مایی که پشت نوار زرد ایستاده بودیم هم پودر شویم. چیز زیادی از تخریب و خنثی‌سازی بمب بلد نبودم؛ ولی در این حد می‌فهمیدم که ممکن است توی پراید تله انفجاری گذاشته باشند؛ واقعا ممکن بود بمیریم. ذهنم این احتمال را گرفت و شروع کرد به تصویرسازی: مرد اشتباه می‌کند، گیر یک تله انفجاری توی پراید می‌افتد و قبل از این که حتی بفهمم چه اتفاقی افتاده، پراید منفجر می‌شود. شیشه‌ی همه ساختمان‌ها می‌ریزد پایین. تکه‌های پراید، داغ و سریع به سمتمان می‌پاشند و تکه‌پاره‌مان می‌کنند. ذهنم سریع تصویر خانواده‌ام را بالای تابوتم نشانم داد: گریه می‌کنند و می‌زنند توی سرشان. سرم را تکان دادم که ذهنم بس کند. لب‌های کمیل تکان می‌خورد. شاید به عادت همیشه‌اش داشت می‌گفت «یا قمر بنی‌هاشم». مامور در صندوق عقب پراید را باز کرده بود و چیزی از داخلش درآورده بود. یک کیف دستی سیاه. مرد کیف دستی را روی دو دستش، با فاصله از بدنش گرفته بود و آرام قدم برمی‌داشت به سمت ماشین خنثی‌سازی بمب. در دیگ حمل بمب را باز کرده بودند برایش؛ ولی مرد خیلی آرام راه می‌رفت. انگار در یک مراسم آیینی بود. مواظب بود کیف تکان نخورد. در این حد از تخریب می‌دانستم که بعضی از مواد منفجره، حتی با یک تکان خیلی کوچک هم منفجر می‌شوند. یک ضربه خیلی کوچک، یک انفجار بزرگ. دنیای مواد منفجره همین‌قدر خطرناک و پیش‌بینی‌ناپذیر است؛ مثل راه رفتن روی یک طناب باریک. مرد کیف را توی دیگ حمل بمب گذاشت. دونفر دیگر با همان لباس‌های زرهی بمب روی بسته خم شدند. زیپش را باز کردند و شروع کردند به بررسی. زیرچشمی کمیل را نگاه کردم. داشت از شقیقه‌هایش عرق می‌ریخت و طوری نگاهشان می‌کرد که انگار دقیقا می‌فهمد دارند چکار می‌کنند. از مرد پرسید: امنه؟ می‌تونیم بریم بررسی کنیم؟ مرد هم نگاهش به چند مامور چک و خنثی بود. -نه هنوز. صبر کنید تا بیشتر بررسی کنیم. کمیل به پرچم سردر حسینیه اشاره کرد. -داخل و اطراف رو چک کردین؟ شاید پراید فقط با هدف گیج کردن ما اونجا بوده. -چندتا تیم فرستادم که چک کنن. کمیل به من اشاره کرد. -برو ببین اینجا چندتا دوربین داره؟ فیلم همه دوربینایی که اینجا هست رو می‌خوام. ادامه دارد... ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا