18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱«امروز در اینجا برای تعظیم به ارتش هزاران نفرهی زنان شهیدی گرد آمدهاید که در تغییر مسیر تاریخ اسلام و کشور، نقشی شایسته ایفاء کردند و سربلند به محضر خدای متعال رفتند؛ لشکری از فرشتگان که از جان مقدس خویش در راه اسلام مایه گذاردند، تماشاچی نبودند و قدم در میدان عمل نهادند و در نقش معماران ایران جدید ظاهر شدند. اینان زنان بزرگی بودند که تعریف جدیدی از «زن» به شرق و غرب ارائه کردند.»
✍🏻رهبر حکیم انقلاب، پیام به کنگره هفتهزار بانوی شهیده
🎥گزارش تصویری موکب لشکر فرشتگان✨
#لشگر_فرشتگان #اربعین
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت 34
من بلد نبودم چکار کنم... ولی باید میماندم. نباید فرار میکردم. دلم خیلی برایت تنگ شده بود. پرچم روی خیمه داشت باوقار موج میخورد و در قلبم آرامش میریخت. ادامه دادم: اصلا من امروز به بچههای خادم میگم برای سلامتی بچهتون یه حدیث کساء...
نفسم بند آمد. همهچیز در کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاد. یک لحظه یک آدم سالم بودم و لحظه بعدش، به خودم آمدم و دیدم یک چیز تیز و تقریباً بلند، چادرم را به بدنم دوخته و توی شکمم فرو رفته.
زن همچنان به من خیره بود و من به او. من بهتزده بودم. هنوز نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده. زن هم انگار متوجه نبود چکار کرده. رطوبت گرمی را روی بدنم حس کردم، داشت بیرون میریخت و پخش میشد. دستم را روی رطوبتی که شکم و پهلویم را پر کرده بود گذاشتم و آن را بالا گرفتم. کف دستم سرخ سرخ بود. همه قدرتم داشت همراه خون خارج میشد، طوری که نتوانستم سر پا بمانم. به سمت زن خم شدم و با یک دستم به بازویش تکیه کردم. زن انگار که به خودش آمده باشد، خودش را عقب کشید و من بیشتر وزنم را روی شانهاش انداختم. دیگر مطمئن بودم یک مشکلی هست. میخواستم نگهش دارم.
زن از پشت سر با دیوار برخورد کرد. بین من و دیوار گیر افتاده بود. میدانستم خیلی نمیتوانم مقاومت کنم و اگر از شر من خلاص میشد، ممکن بود دوباره برگردد به مجلس عزاداری. این اتفاق نباید میافتاد.
دست خونینم را بالا آوردم و به صورت زن نزدیک کردم. چادرش مشکی بود و رنگ خون روی آن خیلی پیدا نبود. باید خون را دقیقا به صورتش میمالیدم. قبل از این که زن قصدم را بفهمد و دستم را پس بزند، توانستم دست پر از خونم را به چهرهاش بکشم. دیگر بقیهاش مهم نبود. زن اما عصبی شد. چاقویی که توی شکمم فرو برده بود را بیشتر فشار داد و بیرحمانه چرخاند؛ انقدر محکم که نفسم بند آمد و از درد در خودم جمع شدم. دستم از روی صورتش پایین افتاد و ناامیدانه به دستش چنگ زدم، بلکه دیگر چاقو را تکان ندهد. بازویش را تکان داد و من نتوانستم تعادلم را حفظ کنم. هردو دستش را سر شانهام زد و با فشاری کوچک هلم داد. تلوتلو خوردم و افتادم. ایستاد بالای سرم. لابد میخواست مطمئن شود که میمیرم. کیسه شیرهایش روی زمین افتاده بود. با احتیاط نزدیکم شد. میترسید برخیزم و حمله کنم. دلم میخواست بخندم و بگویم نترس، نهایت مهارت دفاع شخصی من استفاده از کلید بجای پنجهبوکس است.
نتوانستم حرف بزنم. دهانم طعم خون میداد و نفسم تنگ بود. فقط توانستم لبخند بزنم. آرام نزدیک شد و دسته چاقو را بیرون کشید. بدنم همراه چاقو کمی از زمین بلند شد و به خودم پیچیدم. حتی نتوانستم ناله کنم؛ نفسی نبود که حنجرهام را تکان بدهم. خون مثل آبی که از چشمه بجوشد از زخم بیرون ریخت. قطرههای ریز خون روی صورت زن شتک زده بود. گیج بود، گیج و عصبی. میخواست زود تمامش کند. درنگ نکرد، چاقو را بالا برد و ضربهای شدیدتر، با فاصله کم از ضربه قبلی زد. دردش میان درد زخم قبلی گم شد. چاقو را کمی چرخاند و سعی کرد تکانش بدهد. صدای پاره شدن بافتهای بدنم را میشنیدم و زمین را چنگ میزدم. خواستم دستم را بلند کنم که مانعش شوم، ولی رمقش را نداشتم. انقدر هول بود که چاقویش را همانجا گذاشت و اطرافش را نگاه کرد. چشمش روی قسمت انتهاییِ ورزشگاه ماند، جایی که به در پشتی میرسید. دوید و رفت.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
510.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی حین کشتن شخصیت پیامهای محبتآمیزتون بهم میرسه 😅