☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🥀﷽🥀 کلرید جیوه یا جیوه سفید، ترکیبی شیمیایی با فرمول HgCl۲ است. وزن مولکولی کلرید جیوه، ۲۷۱.۵ گرم د
بله درسته،
«بالا آوردن تکههای جگر» که در روایات تاریخی ذکر شده، در واقع برداشت راویای بوده که امام رو در بستر دیده. دیده که امام دارن لختههای خون بالا میارن(😭😭😭) و به اشتباه اینطور تصور کرده که تکههای جگره.
وگرنه احتمالا نتیجهی آسیب به مری و معده بوده. نه کبد. چون حتی اگه کبد آسیب ببینه از راه مری دفع نمیشه.
این که توی متن بهش اشاره کردم برای تقریب به ذهن و اشاره تلویحی به شهادت امام بود.
هدایت شده از یادداشتهای یک دانشجو 🇮🇷
تاریخ همیشه در وجودش تحریفها و دروغهایی هست که باید از پشتشان حقایق و ناگفتهها را کشف کنی.
تاریخ اسلام و تشیع، به علت داشتن دشمنان بسیار، بهویژه دشمنی دیرینه یهودیان، گاه با دروغ و گاهی با کتمان حقیقت مواجه شده.
یکی از مواردی که با گذشت قرنها، مردم از آن بیخبرند، شهادت پیامبر(ص) است. بیشتر افراد تصور میکنند که پیامبر(ص) ناگهان بیمار شده و در بستر قرار گرفتند؛ اما تا به حال از خودشان نپرسیدهاند این بیماری چه بود؟ پیامبر(ص) که بر اساس روایات، پیش از آن هیچ بیماریای نداشتند، چه شد که به این سرعت در بستر بیماری قرار گرفتند و پس از آن شهید شدند؟
در برخی از روایات نقل شده است که ایشان با گوشتی مسموم که از سمت زنی یهودی به ایشان داده شده بود، به شهادت رسیدند.
در دنیای امروز، با کمی بررسی، این مسئله عقلانی به نظر میرسد. پرونده ترور پیامبر(ص) سالهاست که مخفی مانده است؛ پروندهای مخفی که قاتلانش تا امروز پشت پرده بودهاند.
همیشه پروندههای ترور، آن هم از نوع بیولوژیک، پنهان میمانند؛ یعنی یک جورهایی ناتمام میشود؛ مثل شهادت امام خمینی(ره).
به هرحال با همه این تفاسیر و گفتههای امنیتی و روایی، مردم با شنیدن چنین حرفهایی، یا تو را دیوانه میپندارند و یا سعی میکنند قانعت کنند که حرفت اشتباه است!
علتش چیست؟ به نظر میرسد یهود پروژه رسانهای خودش را خوب اجرا کرده است و توانسته پشت پرده مهآلود تاریخ، زیر تکتک کلمات و ناگفتهها چهره خودش را مخفی کند.
ای کاش آدمها تاریخ را شخم میزدند تا ناگفتهها را بشنوند.
شهادت پیامبر اکرم(ص)، اولین شهید ترور بیولوژیک جهان اسلام را تسلیت عرض میکنم.
✍🏻 محدثه صدرزاده
#شهادت_پیامبر_اکرم صلوات الله علیه
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت 35
پرچم آن بالا موج برمیداشت. رنگش همرنگ خونی بود که داشت آرام از میان زخمم میجوشید و روی چادرم پخش میشد و راهش را روی زمین باز میکرد. نگران نبودم. میدانستم با صورت و دستان خونین دیگر توی مجلس عزاداری برنمیگردد و همین کافی بود؛ حداقل فعلا. میدانستم بقیه کار را تو تمام میکنی. مطمئن بودم میتوانی زن را و بقیه عواملی که میخواستند به عزاداران آسیب بزنند را دستگیر کنی. زن داشت میدوید. چادرش از سرش افتاده بود و هیکل درشتش حین دویدن سنگینتر مینمود. من فقط تا همینجا از دستم برمیآمد. باور کن اگر زورش را داشتم و بلد بودم خودم میگرفتمش؛ ولی میدانستم تو هستی تا کار ناتمام من را تمام کنی.
انقدر مطمئن بودم که با خیال راحت سرجایم ماندم و به پرچم نگاه کردم. خیالم راحت بود که خوابم تعبیر نمیشود؛ یعنی تعبیر شده بود، ولی فقط یک قسمت خیلی کوچکش. خیالم راحت راحت بود؛ آن لحظه، فقط دلم برای تو تنگ شده بود.
***
زانوهایم خم شدند. نتوانستم خودم را نگه دارم. هوا را چنگ زدم که نیفتم و روی دیوار آوار شدم. دنیا دور سرم میچرخید. صدای کمیل را که با سرپرستار صحبت میکرد، از کیلومترها دورتر میشنیدم؛ گنگ و مبهم. صدایش در فضای خالیِ ذهنم میپیچید و نمیشد درست بفهمم چه میگوید. فقط کلماتی مثل هوشیاری و خونریزی و شرایط ناپایدار را میشنیدم. کلماتی مثل پارگی کبد و خونریزی معده؛ و ارتباطشان را با هانیه نمیفهمیدم.
دستم را به سکوی ایستگاه پرستاری تکیه دادم. میخواستم بپرسم هانیه کجاست، ولی زبان یاری نمیکرد. فلج شده بودم؛ نه میتوانستم تکان بخورم نه صدایم درمیآمد نه چیزی میفهمیدم. چشمانم هم درست نمیدید. پیشانیام پر از قطرات عرق شده بود؛ عرق سرد. لبهایم و تا عمق گلویم از خشکی میسوخت.
کمیل از پرستار پرسید: الان کجا هستن؟
پرستار توی بخش اورژانس گردن کشید و نگاهم دنبال نگاهش رفت که به یک برانکارد خالی با ملحفهای پر از خون رسید. کف اورژانس هم چکهچکه خون ریخته بود، ردی از خون که خط راهنمای اتاق عمل را دنبال میکرد. یکی از خدمه بیمارستان، داشت زمین را تمیز میکرد و دیگری ملحفه پر از خون را از برانکارد برمیداشت. پرستار گفت: تا رسید بردنش اتاق عمل.
جرات نکردم بپرسم این خونها مال هانیه است یا نه. انقدر دهانم خشک بود که زبان درش نمیچرخید. مغزم اما سریع به این نتیجه رسید که خون هانیه است. زانوانم خالی کردند و محکمتر سکوی پرستاری را گرفتم. کمیل که دید من فلج شدهام، از پرستار پرسید: نمیدونید حالشون چطوره؟
-نه، هنوز از اتاق عمل بیرون نیومدن.
-کی آوردشون بیمارستان؟
-یه خانم چادری همراهشون بودن.
-الان کجان؟
-توی سالن انتظار.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
الان مخاطبها دو دستهن:
دسته اول اینجوریاند: آفرین خانم شکیبا همه رو بکش اصلا😍😃
دسته دوم اینجوری: نهههه خانم شکیبا آخه چرااا😭😭😭😫
سلام
ممنون از محبتتون ✨
یه نقد سه قسمتی درباره دوتا کتابهای نویسنده نوشتم:
https://eitaa.com/istadegi/12589