eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
764 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
مشکلی که دوستام با من دارن😅
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۳۹ *** همه‌جا پر شده بود از مامور. زودتر از پایان زمان روضه، ورزشگاه را به بهانه قطعی برق تخلیه کرده بودند. نیروهای چک و خنثی و پلیس و آتش‌نشانی و پزشکی قانونی همه‌جا می‌چرخیدند و همه‌جا را وجب به وجب می‌گشتند. آن میان پرچم زیباتر از همه موج می‌خورد و زیر آفتاب می‌درخشید؛ فارغ از تکاپویی که در ورزشگاه بود و من هم مثل پرچم آرام بودم. دور آنجایی که من افتاده بودم را نوار زرد کشیده بودند. کیسه شیرهای نذری را هم برده بودند؛ ولی روی زمین کمی شیر ریخته بود. فکر کنم وقتی کیسه از دست زن افتاد، چندتا از قوطی‌ها ترکیده بودند. شیر از میان شیارهای آسفالت رد شده بود و رسیده بود به خون من و با خون من قاطی شده بود. زیر آفتاب، خیلی زود لکه‌های خون و شیر می‌خشکید و رنگ عوض می‌کرد و به این راحتی نمی‌شد پاکش کرد. چندتا از بچه‌های خادم یک گوشه روی صندلی‌های پلاستیکی، روبه‌روی مامورهای پلیس نشسته بودند و شرح ماوقع می‌گفتند. یکی از مامورها یک لپ‌تاپ روی پایش بود و با کمک فاطمه، داشت چهره‌نگاری می‌کرد. خدا را شکر فاطمه خوب یادش مانده بود. چهره زن داشت درست کامل می‌شد. حسین رسید، پشت سر مافوقش کمیل. کمیل چند قدم جلوتر از حسین می‌دوید؛ اما قدم‌های حسین بی‌رمق و وارفته بود. این خوب بود؛ چون کمیل توانست زودتر از حسین به حیاط پشتی ورزشگاه برسد و ببیند خون من روی زمین پخش است و نگران شود و برگردد جلوی حسین را بگیرد. حسین در سکوت مقاومت می‌کرد و خودش را به سمت حیاط پشتی هل می‌داد و کمیل راهش را بسته بود. لب‌های حسین خشکیده بود و دیگر نه داد می‌زد، نه اصرار می‌کرد. انقدر جلوی در بیمارستان داد زده بود که صدایش گرفته بود. فقط با چشم‌هایش به کمیل التماس می‌کرد که بگذارد برود تو و ببیند چه خبر است. کمیل هم تندتند می‌گفت: وایسا... چیو می‌خوای ببینی؟ بچه‌ها دارن صحنه جرم رو بررسی می‌کنن. دیدن نداره که! دوست داشتم بروم به حسین بگویم کمیل راست می‌گوید، دیدن ندارد. ولی آخرش زور حسین به کمیل چربید یا شاید کمیل به خواست خودش خودش را عقب کشید. حسین چند قدم به سمت نوارهای زرد برداشت و بهت‌زده به خونی که میان شیارهای زمین خزیده بود و پخش شده بود نگاه کرد. از شکل لکه‌ها می‌توانست دقیقا بفهمد کجا افتاده بودم. می‌توانست بفهمد با دستم زمین را چنگ زده بودم و خیلی چیزهای دیگر... متاسفانه حسین این‌کاره بود، تا دلم بخواهد صحنه جرم دیده بود. آن لحظه هم داشت به همین‌ها فکر می‌کرد. داشت توی ذهنش بر اساس شواهد، آنچه اتفاق افتاده بود را بازسازی می‌کرد و من می‌فهمیدم که داشت آرزو می‌کرد ای کاش این‌کاره نبود. چشمانش سرخ شد و اگر رمق داشت فریاد می‌زد، ولی نزد. دادش را قورت داد و وقتی مطمئن شد کسی حواسش به او نیست، رفت خزید یک گوشه. جایی زیر خیمه، پشت یکی از کولرها. مثل بچه‌ها رفت قایم شد، در خودش جمع شد، یقه پیراهنش را میان دندان‌هایش گذاشت و سرش را محکم بین زانوها و دست‌هایش پنهان کرد. بدنش می‌لرزید و بغضش داشت آرام‌آرام می‌شکست. حق داشت گریه کند. اصلا خوب بود گریه کند که اگر گریه نمی‌کرد از پا درمی‌آمد؛ ولی من دل توی دلم نبود. دلم می‌خواست زود بلند شود و خودش را جمع کند و برود کار ناتمام من را به اتمام برساند. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حسین از عباسم داره عزیزتر میشه😕
وجود چنین آدم‌های آزاده‌ای، مثل نور امید توی تاریکیِ این دنیای پر از ظلمه. امیدوارم چنین انسان‌هایی انقدر زیاد بشن که جهان غرق نور بشه و چیزی از ظلمت نمونه...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت 40 *** انقدر سرم را میان بازوها و زانوهایم چلانده بودم که درد گرفته بود. فک و گلویم هم درد می‌کرد انقدر که دندان برهم ساییده بودم و با بغضم کلنجار رفته بودم. از این که مثل بچه‌ها رفته بودم یک گوشه گریه می‌کردم خوشم نمی‌آمد. احساس می‌کردم ضعیف‌ترین و خاک‌برسرترین مرد روی زمینم؛ ولی واقعا باتری‌ام تمام شده بود آن لحظه. صدای خش‌خش شنیدم؛ راه رفتن یک نفر روی موکت‌های زیر خیمه. داشت به من نزدیک می‌شد، تا جایی که رسید روبه‌روی من. سرم را بلند نکردم. ترجیح می‌دادم کسی نفهمد این بدبختی که مثل بچه‌ها قایم شده منم. صدای پا قطع شد و بعد احساس کردم نشست. سرم را بلند نکردم. تکان نخوردم بلکه خودش خجالت بکشد و برود؛ ولی نرفت. -وقتی کارمو شروع کردم، واقعا دست و پا چلفتی بودم. کمیل بود. مثل همیشه آرام حرف می‌زد. حوصله‌اش را نداشتم. از این که اینطوری ببیندم خجالت می‌کشیدم؛ ولی انرژی لازم برای فرار کردن هم نداشتم. پس ماندم و بیشتر توی خودم جمع شدم. ادامه داد: یه بنده خدایی بود، اسمش عباس بود. یکی از نیروهای خیلی خوبمون توی سوریه بود. خوراکش تروریستای داعشی بودن. راستش حاج رسول یکم درباره جون عباس نگران بود. اوایل بهم گفته بود همراه عباس باشم، دورادور مواظبش باشم. آرام خندید. -همون اول مچم رو گرفت، ضدتعقیب زد و گیرم انداخت. و باز هم خندید. -توی دستشویی عمومی بود، گیرم انداخت و صورتمو چسبوند به دیوار و گفت کی‌ام و چرا دنبالشم. اگر جان داشتم یا بی‌ادبی نبود، حتما داد می‌کشیدم الان به من چه ربطی دارد عباس کی بوده و چکار کرده؟ ولی خجالت می‌کشیدم صورت خیسم را ببیند. کمیل همچنان می‌خندید؛ سنگین و آرام. -چقدر حرصش دادم. چقدر خنگ‌بازی درآوردم... و اونم گذاشت من دنبالش باشم تا کار یاد بگیرم. بهم تشر می‌زد، سخت می‌گرفت، ولی از دستش ناراحت نمی‌شدم. یه جورایی اون بود که هوامو داشت. خیلی چیزها بهم یاد داد، بدون این که حتی خودش بخواد. آه کشید. -می‌دونی، سنش زیاد نبود ولی یکم از موهاش سفید شده بود. کار می‌کرد، خیلی کار می‌کرد، ولی معلوم بود همیشه یه بار سنگینی روی دوششه. بعداً فهمیدم چرا حتی وقتی می‌خنده هم غمگینه... بعداً شنیدم خانمش ضابط قضایی بود. همون اوایل ازدواجشون، یه شب که عباس رفته بود دنبال خانمش تا از محل کار بیاردش، فهمید چندتا از مجرم‌ها حین فرار خانمش رو کشتن. اینطور که شنیدم، وقتی خانمش تموم کرد عباس هم توی آمبولانس بود. جلوی چشمش این اتفاق افتاد. آن لحظه انقدر دلم سوخته بود که دیگر جا نداشت برای عباس هم بسوزد. اینطور هم نبود که با فهمیدن بدبختی یک نفر دیگر، خیالم راحت شود که فقط من توی دنیا بدبخت نیستم. بعد هم قرار نبود هانیه مثل همسر عباس بمیرد. هانیه زنده می‌ماند. حق نداشت بمیرد. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi