☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
دید هانیه ست
هنوز نمرده که، توی کماست🙄
وجود چنین آدمهای آزادهای، مثل نور امید توی تاریکیِ این دنیای پر از ظلمه.
امیدوارم چنین انسانهایی انقدر زیاد بشن که جهان غرق نور بشه و چیزی از ظلمت نمونه...
#غزه
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت 40
***
انقدر سرم را میان بازوها و زانوهایم چلانده بودم که درد گرفته بود. فک و گلویم هم درد میکرد انقدر که دندان برهم ساییده بودم و با بغضم کلنجار رفته بودم. از این که مثل بچهها رفته بودم یک گوشه گریه میکردم خوشم نمیآمد. احساس میکردم ضعیفترین و خاکبرسرترین مرد روی زمینم؛ ولی واقعا باتریام تمام شده بود آن لحظه.
صدای خشخش شنیدم؛ راه رفتن یک نفر روی موکتهای زیر خیمه. داشت به من نزدیک میشد، تا جایی که رسید روبهروی من. سرم را بلند نکردم. ترجیح میدادم کسی نفهمد این بدبختی که مثل بچهها قایم شده منم. صدای پا قطع شد و بعد احساس کردم نشست. سرم را بلند نکردم. تکان نخوردم بلکه خودش خجالت بکشد و برود؛ ولی نرفت.
-وقتی کارمو شروع کردم، واقعا دست و پا چلفتی بودم.
کمیل بود. مثل همیشه آرام حرف میزد. حوصلهاش را نداشتم. از این که اینطوری ببیندم خجالت میکشیدم؛ ولی انرژی لازم برای فرار کردن هم نداشتم. پس ماندم و بیشتر توی خودم جمع شدم. ادامه داد: یه بنده خدایی بود، اسمش عباس بود. یکی از نیروهای خیلی خوبمون توی سوریه بود. خوراکش تروریستای داعشی بودن. راستش حاج رسول یکم درباره جون عباس نگران بود. اوایل بهم گفته بود همراه عباس باشم، دورادور مواظبش باشم.
آرام خندید.
-همون اول مچم رو گرفت، ضدتعقیب زد و گیرم انداخت.
و باز هم خندید.
-توی دستشویی عمومی بود، گیرم انداخت و صورتمو چسبوند به دیوار و گفت کیام و چرا دنبالشم.
اگر جان داشتم یا بیادبی نبود، حتما داد میکشیدم الان به من چه ربطی دارد عباس کی بوده و چکار کرده؟ ولی خجالت میکشیدم صورت خیسم را ببیند. کمیل همچنان میخندید؛ سنگین و آرام.
-چقدر حرصش دادم. چقدر خنگبازی درآوردم... و اونم گذاشت من دنبالش باشم تا کار یاد بگیرم. بهم تشر میزد، سخت میگرفت، ولی از دستش ناراحت نمیشدم. یه جورایی اون بود که هوامو داشت. خیلی چیزها بهم یاد داد، بدون این که حتی خودش بخواد.
آه کشید.
-میدونی، سنش زیاد نبود ولی یکم از موهاش سفید شده بود. کار میکرد، خیلی کار میکرد، ولی معلوم بود همیشه یه بار سنگینی روی دوششه. بعداً فهمیدم چرا حتی وقتی میخنده هم غمگینه... بعداً شنیدم خانمش ضابط قضایی بود. همون اوایل ازدواجشون، یه شب که عباس رفته بود دنبال خانمش تا از محل کار بیاردش، فهمید چندتا از مجرمها حین فرار خانمش رو کشتن. اینطور که شنیدم، وقتی خانمش تموم کرد عباس هم توی آمبولانس بود. جلوی چشمش این اتفاق افتاد.
آن لحظه انقدر دلم سوخته بود که دیگر جا نداشت برای عباس هم بسوزد. اینطور هم نبود که با فهمیدن بدبختی یک نفر دیگر، خیالم راحت شود که فقط من توی دنیا بدبخت نیستم. بعد هم قرار نبود هانیه مثل همسر عباس بمیرد. هانیه زنده میماند. حق نداشت بمیرد.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
راستش موقع نوشتن این قسمت خودمم دلم تنگ شد
مخصوصا برای اون قسمتی که عباس کمیل رو تو دستشویی عمومی خفت کرده بود🙄
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
راستش موقع نوشتن این قسمت خودمم دلم تنگ شد مخصوصا برای اون قسمتی که عباس کمیل رو تو دستشویی عمومی خف
اصلا چون خیلی دوستش دارید یه دور دیگه اون قسمت رو هم میذارم با هم بشینیم به کمیل بخندیم😅
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
اصلا چون خیلی دوستش دارید یه دور دیگه اون قسمت رو هم میذارم با هم بشینیم به کمیل بخندیم😅
ده دقیقهای در خیابانها رانندگی میکنم؛ بیهدف. موتورسوار هم همچنان دنبالم میآید. سعی میکند فاصلهاش را حفظ کند؛ اما باز هم میبینمش.
چراغ بنزین ماشین روشن شده است. کنار خیابان میایستم و از یک سوپرمارکت، آب معدنی و کمی خوراکی میخرم. سوار ماشین میشوم و جیپیاس موبایلم را باز میکنم. روی نقشه، دنبال نزدیکترین پمپ بنزینِ حاشیه شهر میگردم.
به سمت پمپ بنزین رانندگی میکنم و موتورسوار هم همچنان پشت سرم میآید. کمیل کمی به عقب میچرخد: این یاور یا خیلی خنگه، یا تو رو خر فرض کرده!
زیر لب میگویم: شایدم هردوش!
(خدابیامرز خیلی به کمیل کوچک ارادت داشت)
به پمپ بنزین که میرسیم، اول باک ماشین را پر میکنم و بعد میروم به سمت سرویس بهداشتی. هوا گرم و سنگین است و صدای بلندِ هواکش، سرم را پر کرده است. همه دستشوییها خالیاند. پشت دیواره دستشویی اول کمین میگیرم. مسلح نیستم؛ اما اگر غافلگیرش کنم، میتوان حریفش شد. فقط امیدوارم همانطوری که من فکر میکنم رفتار کند.
به سختی صدای نفسزدنم را کنترل میکنم. زخمم میسوزد. به ساعت مچیام نگاه میکنم. عقربههایش کندتر از همیشه حرکت میکنند. پنج دقیقه به اندازه پنج ساعت کش میآید؛ اما بالاخره صدای پایش را میشنوم.
آرام و محطاط قدم برمیدارد. جوان ریزجثه و ریزنقشی ست با قد متوسط. پیراهن خاکیرنگش به تنش زار میزند. چند قدم که جلوتر میآید، دست میاندازم و گردنش را میگیرم؛ انقدر محکم که تعادلش بهم بخورد. تمام وزنش روی من میافتد؛ اما چون جثه کوچکی دارد، به راحتی کنترلش میکنم. همانطور که احتمال میدادم، مسلح است. اسلحهاش را از پشت کمرش بیرون میکشم و قرار میدهم روی سرش. غافلگیر شده و به طور ناشیانهای تلاش میکند دستان من را از دور گردنش باز کند. هلش میدهم داخل یکی از دستشوییها و داد میزنم: دستاتو بذار رو سرت!
اطاعت میکند. اسلحه را زیر گلویش میگذارم. انقدر تند نفس میزنم که تمام دندههایم درد گرفته است. با این وجود میگویم: تو کی هستی؟ چرا دنبالم بودی؟
- م... من... نمی... دو...
بلندتر داد میزنم: پرسیدم چرا دنبالم بودی؟
ترسیده. موهای سیاه و لَختش ریخته روی پیشانیاش و دانههای درشت عرق، میان تهریش کمپشتش برق میزنند. بریدهبریده میگوید: آ... آقا... م... من... دنبال... ش... شما... ن... نبودم...
گردنش را بیشتر فشار میدهم: چرت نگو! منو خر فرض کردی؟ حواسم بهت بود، مسلح هم که بودی!
بیشتر میترسد و وا میرود. فهمیده دروغ گفتن فایده ندارد. تکانی به اسلحه زیر گلویش میدهم: منو میشناسی نه؟
سرش را کمی بالا و پایین میکند که یعنی بله. میگویم: پس میدونی با کسی که تعقیبم کنه شوخی ندارم. خیلی راحت میکشمت و جنازهت رو میندازم همینجا. پس جوابم رو بده!
- ب... باشه...
- خب؛ چرا دنبال منی؟
- منو... ح... حاج... ر... سو... ل... ف... فرستاده...
ممکن است بلوف زده باشد. برای همین تعجبم را به روی خودم نمیآورم: حاج رسول کیه؟ چی میگی؟ درست حرف بزن!
- به... خدا... راست... میگم... آ... قا... آخ! شما که... حاج... رسول رو... میشناسید...
با لوله اسلحه به چانهاش فشار میآورم: برگرد و دستات رو بذار به دیوار!
برمیگردد و دستانش را روی دیوار میگذارد. یک دور بازرسی بدنیاش میکنم؛ اما سلاح دیگری ندارد. گوشیاش را از جیب شلوارش بیرون میکشم؛ یک گوشیِ نوکیای قدیمی. میگوید: میتونین همین الان به حاجی زنگ بزنین و بپرسین.
دستم را میگذارم پشت سرش و پیشانیاش را به دیوار فشار میدهم: حرف نزن!
موبایل جوان در دستم میلرزد و صفحهاش روشن و خاموش میشود. شماره ناشناس است. مردد و درحالی که اسلحه را روی سر جوان گذاشتهام، تماس را وصل میکنم و منتظر میشوم کسی که پشت خط است حرف بزند.
- معلومه کجایی پسر؟ مگه نگفتم هر نیمساعت به من خبر بده؟ الان کجایی؟ عباس کجاست؟
این... این صدای حاج رسول است! مغزم قفل میکند. چرا حاج رسول برای من بپا گذاشته؟ سعی میکنم به خودم مسلط شوم و میگویم: چرا برای من بپا گذاشتی حاجی؟