☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🥀﷽🥀 به زلالیِ آب ✍️محدثه صدرزاده همیشه مرگ پیش چشمانم چیز ترسناکی بود؛ حتی تصورش برای اطرافیانم
محدثه جانم؛ درگذشت عزیزت رو تسلیت میگم و امیدوارم روحشون قرین رحمت و لطف الهی باشه.
تسلیت من و همه اعضای مهشکن رو پذیرا باش.
از خداوند برای عزیز از دست رفته طلب آمرزش و آرامش، و برای بازماندگانش طلب صبر داریم.
پ.ن: لطفا فاتحه و صلواتی به روح عزیزِ از دست رفته هدیه کنید.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۴۱
آن لحظه انقدر دلم سوخته بود که دیگر جا نداشت برای عباس هم بسوزد. اینطور هم نبود که با فهمیدن بدبختی یک نفر دیگر، خیالم راحت شود که فقط من توی دنیا بدبخت نیستم. بعد هم قرار نبود هانیه مثل همسر عباس بمیرد. هانیه زنده میماند. حق نداشت بمیرد.
-من که ندیدم ولی شنیدم عباس گریه نکرد. حداقل کسی ندید گریه کنه. شاید مثل تو رفته یه گوشه گریههاشو کرده و تموم. و بعدش فقط کار کرد، خودشو توی کار غرق کرد. همه میگن بعد همسرش خیلی توی کارش بهتر شد. با این که چند سال گذشت ولی دیگه ازدواج نکرد.
دستش را آرام زد روی شانهام.
-نمیدونم کار عباس درست بود یا نه. بعضیا میگن عباس نتونسته با خودش کنار بیاد و زندگی رو شروع کنه. ولی من فکر میکنم عباس خیلی شجاع بود که بعد اون اتفاق زندگی کرد. و خیلی قوی بود که تونست فرو نریزه و نشکنه و ادامه بده.
دستش را روی شانهام فشرد.
-حق داری گریه کنی، حق داری عصبانی باشی، ولی حق نداری وا بدی. حق نداری شل بشی و اجازه بدی عامل این جنایت راست راست توی شهر بگرده. اون میخواد عصبیت کنه ولی تو نباید توی زمین اون بازی کنی. خانمت سعی کرد دست خالی جلوشو بگیره؛ پس تو هم خودتو جمع کن و بیا بریم پیداش کنیم.
صدای خشخش لباسهایش را شنیدم و فهمیدم از جا برخاسته. هیچوقت پیش نیامده بود کمیل اینهمه حرف بزند. آنقدرها انگیزشی نبود ولی بد هم نبود. ترجیح میدادم خود عباس بیاید و برایم توضیح بدهد چطور باید فرو نریزم و از هم نپاشم. صدای قدمهای کمیل را شنیدم. سرم را به زور کمی بالا آوردم، ولی نگاهش نکردم. صدایم به سختی درآمد.
-عباس... الان کجاست؟
کمیل نایستاد، همانطور که میرفت شانه بالا انداخت.
-شهید شد، هفت سال پیش.
شهید شد.
شهید شد.
شهید شد.
جملهاش را زیر لب تکرار کردم. کمیل رفته بود و مقابل من، یک قوطی آبمیوه و یک کیک گذاشته بود. از صبح چیزی نخورده بودم و دهانم تلخ و گس بود. انقدر ضعف داشتم که برای چند لحظه، همهچیز را از یاد بردم و به سمت کیک و آبمیوه چنگ زدم. وقتی صدای اعتراض معدهام خفه شد، یک نفس عمیق کشیدم و نگاهی به اطراف انداختم. بیشتر مامورها رفته بودند و ورزشگاه خلوتتر شده بود. پارچه برزنتی سفید خیمه با باد بالا و پایین میشد. کولرها خاموش بودند و هوا کمی دم داشت.
***
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
به نکته ظریف و بسیار درستی اشاره کردین 🙄
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
خب گشنشه
گرسنگی احساس نیست مگه؟🙄
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
خب گشنشه گرسنگی احساس نیست مگه؟🙄
دقیقا همینطوره، دیده شده که هنگام گرسنگی خدا رو هم بنده نیستن🙄