eitaa logo
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.4هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
669 ویدیو
83 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷ولادت با سعادت حضرت علی‌اکبر (علیه‌السلام) و روز جوان بر شما مبارک🌷 امام صادق (علیه‌السلام): لَستُ اُحِبُّ أن أرَى الشَّبابَ مِنكُم إلاّ غادِيا في حالَينِ : إمّا عالِما أو مُتَعَلِّما... دوست ندارم جوانانِ شما را جز در دو حالت ببينم: دانشمند يا دانشجو... الأمالی للطوسی، ص۳۰۳ علیه‌السلام
ما مردگانی بودیم که خمینی زنده‌مان کرد...🥲🇮🇷
امسال هم مثل سال‌های پیش میریم ان‌شاءالله با دلار ۹۰ تومنی هم میریم با سرما و مشکلات اقتصادی و تحریم هم میریم. ما آدمایی نیستیم که با گرسنگی و بی‌برقی و این چیزا، وا بدیم و پشت رهبرمون رو خالی کنیم؛ چون یه چیزی داریم به نام شرف؛ چیزی که با قیمت دلار بالا و پایین نمیشه...
انقدددددررررر شلوغ بود که ما مسیر ۵ دقیقه‌ای رو توی ۴۵ دقیقه طی کردیم و رسیدیم توی میدون امام خیییییلیییی شلوغ بود. خیلیییی یعنی تا همین الان مردم دارن فشرده میان🥲 خدا رو شکر، انقلاب بعد ۴۶ سال هنوز زنده و جوونه. روز جوان مبارک انقلاب باشه😁🇮🇷
اینجا گذر سپه اصفهانه که به میدون امام منتهی میشه. اینجایی که عکسش رو گرفتم، جای دلارفروش‌هاست. همیشه دلارفروشای بازار سیاه اینجان. هر موقع گذرم به اینجا می‌افتاد، بوی تعفن دنیازدگی ازش بلند می‌شد و تند تند از کنارش رد می‌شدم. ولی امروز، با اینکه دلار ۹۰ تومن رو رد کرده، خبری از دلارفروشا نبود. بجای بوی تعفن دلارزدگی، صندوق کمک به لبنان و یمن اینجا بود و بوی مقاومت می‌اومد. مردم دلار و دلارفروشا رو کنار زده بودن، و اینجا بود که می‌شد فهمید آدم‌های اصیل، اعتقادشون رو به قیمت دلار گره نمی‌زنن.
ولی یکی از قشنگ‌ترین تصاویر راهپیمایی ۲۲ بهمن، پلاکاردهاییه که مردم روی مقوا با خط خودشون نوشتن و رنگ کردن، شاید خیلی خوشگل و تر و تمیز نباشه، ولی نشون میده که شور انقلابی مردم، چیزی نیست که دست دولت و شهرداری و نهادهای رسمی باشه، چیزیه که از درون می‌جوشه🌱 انقلاب اسلامی همین‌قدر مردمی و اصیله😌✨🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عیدتون مبارک✨🌷
به مناسبت نیمه شعبان، می‌خواستم داستان دایره رو کامل تقدیم‌تون کنم، ولی متاسفانه فایل کامل تا امشب آماده نشد🥲
ولی میشه به مناسبت این عید عزیز، انتشار رو شروع کنیم، یعنی درگیر همین بودم که دایره برای انتشار آماده بشه.
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۶۹ سرعت عقربه‌های ساعت سرسام‌آور بود و انقدر با مغزم کلنجار رفته بودم که دنیا داشت دور سرم می‌چرخید. کمیل و حسام رفته بودند دنبال کاغذبازی‌ها و گزارش‌های مربوط به این چند روز و من، خیره به تخته سفید وسط اتاق، دنبال نقطه‌ی شروع دایره می‌گشتم. همه‌چیز درهم شده بود؛ نشانه‌گیریِ نسبتاً حرفه‌ایِ آن نفوذی، حال ناپایدار هانیه، زن و بچه‌ی فلجش... تمرکز کردن روی یک رشته از کلافِ درهم افکارم سخت بود. مغزم تمایل شدیدی داشت که انبوه داده‌ها را از روی میز کارش کنار بزند و فقط به قاب عکس هانیه نگاه کند؛ آخر هم همین کار را کرد. ذهنم پر شد از آخرین شبی که با هانیه توی پارک قدم زدم. حال و هوایش مثل یک ماده مخدر، تمام مغزم را گرفته بود. سعی کردم تک‌تک رفتارهایش و حرف‌هایش را به یاد بیاورم. قهر کوتاه مدتش را و خنده‌های شیرینش را موقع شام. این که به شانه‌ام تکیه داد، سادگی‌اش وقتی که به دسته کلیدِ میان انگشتانش امید بسته بود، و ترسی که ته چشمانش بود. او آن روز صبح کابوس دیده بود و من رد پای کابوس را ته چهره‌اش می‌دیدم. سعی داشت پنهانش کند؛ ولی کمی از آن بیرون می‌زد؛ وقتی که درباره قطع شدن برق هیئت دانشگاه اصفهان گفت. صدایش را توی سرم شنیدم. -زینب می‌گفت پریشب توی هیئت‌شون برق رفته. می‌گفت همه‌جا برق داشت جز قسمت مصلی که توش مراسم بود. برق اضطراری هم کار نکرده. و ناگاه تمام سرم از این جمله پر شد. همراهم را برداشتم و شماره خواهرم را گرفتم؛ بدون این که حواسم به این باشد که الان بعد از ظهر است و ممکن است خواب باشند. هرچه بوق خورد، جواب نداد. دوباره گرفتمش. این بار چند قرن گذشت، نمی‌دانم بوق چندم بود که برداشت و رگبار سوالاتش با صدای بلند و جیغ‌مانندی بر سرم باریدن گرفت. -سلام. هانیه چیزیش شده؟ خوبه؟ به هوش اومده؟ چرا بهم زنگ نزدی؟ الان کجاست؟ هنوز بیمارستانه؟ پس زینب هم می‌دانست؛ نمی‌دانم چطور. به هرحال او و هانیه قبل از ازدواج ما با هم دوست بودند. میان سوالاتش پریدم. -علیک سلام. صبر کن یه دقیقه... سکوت کرد. گفتم: کجایی؟ می‌تونی صحبت کنی؟ -دستم بند ناهار بود. بگو. هانیه چیزیش شده؟ نزدیک بود بغضش بترکد. گفتم: نه، حالش خوبه، یعنی تغییری نکرده. یه کار دیگه داشتم. -چی؟ -تو هنوزم خادم هیئت یادگاران توی دانشگاهی؟ -آره چطور؟ -شب سوم برق قطع شده بود؟ چند لحظه فکر کرد. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi