eitaa logo
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.4هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
669 ویدیو
83 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
به مناسبت نیمه شعبان، می‌خواستم داستان دایره رو کامل تقدیم‌تون کنم، ولی متاسفانه فایل کامل تا امشب آماده نشد🥲
ولی میشه به مناسبت این عید عزیز، انتشار رو شروع کنیم، یعنی درگیر همین بودم که دایره برای انتشار آماده بشه.
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۶۹ سرعت عقربه‌های ساعت سرسام‌آور بود و انقدر با مغزم کلنجار رفته بودم که دنیا داشت دور سرم می‌چرخید. کمیل و حسام رفته بودند دنبال کاغذبازی‌ها و گزارش‌های مربوط به این چند روز و من، خیره به تخته سفید وسط اتاق، دنبال نقطه‌ی شروع دایره می‌گشتم. همه‌چیز درهم شده بود؛ نشانه‌گیریِ نسبتاً حرفه‌ایِ آن نفوذی، حال ناپایدار هانیه، زن و بچه‌ی فلجش... تمرکز کردن روی یک رشته از کلافِ درهم افکارم سخت بود. مغزم تمایل شدیدی داشت که انبوه داده‌ها را از روی میز کارش کنار بزند و فقط به قاب عکس هانیه نگاه کند؛ آخر هم همین کار را کرد. ذهنم پر شد از آخرین شبی که با هانیه توی پارک قدم زدم. حال و هوایش مثل یک ماده مخدر، تمام مغزم را گرفته بود. سعی کردم تک‌تک رفتارهایش و حرف‌هایش را به یاد بیاورم. قهر کوتاه مدتش را و خنده‌های شیرینش را موقع شام. این که به شانه‌ام تکیه داد، سادگی‌اش وقتی که به دسته کلیدِ میان انگشتانش امید بسته بود، و ترسی که ته چشمانش بود. او آن روز صبح کابوس دیده بود و من رد پای کابوس را ته چهره‌اش می‌دیدم. سعی داشت پنهانش کند؛ ولی کمی از آن بیرون می‌زد؛ وقتی که درباره قطع شدن برق هیئت دانشگاه اصفهان گفت. صدایش را توی سرم شنیدم. -زینب می‌گفت پریشب توی هیئت‌شون برق رفته. می‌گفت همه‌جا برق داشت جز قسمت مصلی که توش مراسم بود. برق اضطراری هم کار نکرده. و ناگاه تمام سرم از این جمله پر شد. همراهم را برداشتم و شماره خواهرم را گرفتم؛ بدون این که حواسم به این باشد که الان بعد از ظهر است و ممکن است خواب باشند. هرچه بوق خورد، جواب نداد. دوباره گرفتمش. این بار چند قرن گذشت، نمی‌دانم بوق چندم بود که برداشت و رگبار سوالاتش با صدای بلند و جیغ‌مانندی بر سرم باریدن گرفت. -سلام. هانیه چیزیش شده؟ خوبه؟ به هوش اومده؟ چرا بهم زنگ نزدی؟ الان کجاست؟ هنوز بیمارستانه؟ پس زینب هم می‌دانست؛ نمی‌دانم چطور. به هرحال او و هانیه قبل از ازدواج ما با هم دوست بودند. میان سوالاتش پریدم. -علیک سلام. صبر کن یه دقیقه... سکوت کرد. گفتم: کجایی؟ می‌تونی صحبت کنی؟ -دستم بند ناهار بود. بگو. هانیه چیزیش شده؟ نزدیک بود بغضش بترکد. گفتم: نه، حالش خوبه، یعنی تغییری نکرده. یه کار دیگه داشتم. -چی؟ -تو هنوزم خادم هیئت یادگاران توی دانشگاهی؟ -آره چطور؟ -شب سوم برق قطع شده بود؟ چند لحظه فکر کرد. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۷۰ چند لحظه فکر کرد. -اوممم... آره آره. چطور؟ -یادت هست کی قطع شد؟ همه منطقه قطع شد یا فقط هیئت؟ -درست یادم نیست، ولی فکر کنم نیم ساعتی قطع بود. فقط هم توی مصلی بود، بقیه منطقه و حتی خود دانشگاه برق داشتن. -نمی‌دونی علتش چی بود؟ -نه. معلوم نشد. برق اضطراری هم نبود. از جا برخاستم و کلید موتور را برداشتم. -باشه، دستت درد نکنه. سلام برسون. -چی شده؟ چرا پرسیـ... قطع کردم. وقت نداشتم جوابش را بدهم. سوار موتور شدم و راه افتادم به سوی دانشگاه اصفهان. نزدیک غروب بود که به دانشگاه رسیدم. شب تاسوعا بود و کمیل هیچ کاری جز هشدار به هیئت‌ها نکرده بود. وقتی قدم به دانشگاه گذاشتم، قلبم دیوانه‌وار تپیدن گرفت. انگار در ابتدای دایره بودم و هانیه من را به اینجا کشانده بود. داشتم سر جان صدها نفر قمار می‌کردم. حس ششم همیشه درست نمی‌گوید و اگر این بار هم اشتباه می‌گفت، نمی‌دانستم چند نفر پای این اشتباه می‌مردند؛ ولی باز هم هرچه بود بهتر از نشستن و نگاه کردن بود. به نگهبانی دانشگاه رسیدم و سراغ تاسیسات را گرفتم. حکم نداشتم و امیدوار بودم نگهبان آن شیفت، آدم سخت‌گیری نباشد که نبود. چندتا تلفن کرد و گفت صبر کنم تا مسئول تاسیسات مصلی از راه برسد. مصلی الغدیر دانشگاه اصفهان، کمی بالاتر از در شمالی دانشگاه بود. مصلی و محوطه باز اطرافش را برای برگزاری مراسم عزاداری هیئت یادگاران امام آماده کرده بودند؛ پرده و بنر زده بودند و خادمان هیئت هم کمابیش دور و برش رفت و آمد داشتند. مسیر کوتاه و سربالایی تا مصلی را پیاده رفتم و قبل از این که خادمان جلوی ورودم را بگیرند، مسئول تاسیسات رسید. پرسیدم: تاسیسات برق مصلی کجاست؟ -جلوی در اصلی. این را گفت و اشاره کرد دنبالش بروم. از میان پرده‌ها و داربست‌هایی که برای عزاداری زده بودند گذشتیم و به در کوچکی کنار ورودی قسمت مردانه رسیدیم. مرد دستش را داخل جیبش کرد و دنبال کلید گشت. پرسیدم: برق شب چندم رفت؟ مرد دسته‌کلیدی از جیب بیرون کشید و همان‌طور که میان کلیدها می‌گشت، چند لحظه فکر کرد. کلیدی را از بقیه کلیدها جدا کرد و گفت: شب سوم بود فکر کنم. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
24.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبت‌های استاد فیاض‌بخش درباره اهمیت و عظمت نیمه شعبان http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺 این ولادت بزرگ [ولادت امام زمان(عج)] و این حقیقت عظیم، متعلّق به یک ملت و یک زمان خاص نیست؛ بلکه متعلق به بشرّیت است. این «میثاق اللَّه الّذی أخذه و وکَّده»، میثاق خدا با انسان است. «وعد اللَّه الذی ضمنه»؛ این، وعده‌ی خداست که تحقّق آن را ضمانت کرده است. همه‌ی انسانهای طول تاریخ، نسبت به این پدیده‌ی عظیم و شگفت‌آور، احساس نیاز معنوی و قلبی کرده‌اند؛ چون تاریخ، از اوّل تا امروز و از امروز تا لحظه‌ی طلوع آن خورشید جهان‌تاب، با ظلم و بدی و پلیدی آمیخته بوده است. همه‌ی کسانی که از ظلمی رنج برده‌اند - چه آنهایی که به خودشان ظلم شده است و رنج برده‌اند و چه آنهایی که به ستمکشیِ دیگران نگاه کرده‌اند و رنج برده‌اند - با یاد ولادت این منجیِ عظیم تاریخ و بشر، در دلشان امیدی به وجود می‌آید. رهبر حکیم انقلاب، دی‌ماه ۱۳۷۴ http://eitaa.com/istadegi
عیدتون مبارک🥰✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۷۱ مرد دسته‌کلیدی از جیب بیرون کشید و همان‌طور که میان کلیدها می‌گشت، چند لحظه فکر کرد. کلیدی را از بقیه کلیدها جدا کرد و گفت: شب سوم بود فکر کنم. -متوجه نشدید علتش چی بوده؟ شانه بالا انداخت. کلید را در قفل در چرخاند و گفت: نه دقیقا، ولی مطمئنم یه خرابکاری بوده. و در را باز کرد. چراغ اتاق را روشن کرد و گفت: همه برق داشتن جز مصلی. اومدم اینجا رو بررسی کنم و فهمیدم فیوز پریده. این اتفاق وقتی می‌افته که یه جا اتصالی اتفاق افتاده باشه. -خب از کجا می‌گید این خرابکاری بوده؟ شاید اتفاقی بوده. پشت سرش، چند قدم جلو رفتم. چراغ گوشی‌ام را روشن کردم و روی جعبه‌های تقسیم برق و کلیدهای آن گرفتم. مرد گفت: نه، من خیلی دنبال منشاء اتصالی گشتم. از اونجایی که برق کل مصلی قطع شده بود، باید اتصالی توی نقطه‌ای افتاده باشه که باعث بشه فیوز کل مصلی بپره. و بعد، متوجه شدم یکی اینو زده به یکی از پریزها. دست دراز کرد و از بالای یکی از دستگاه‌ها، چیزی را برداشت و نشانم داد. یک دوشاخه بود سیمش را بریده و بعد دو سیم را به هم پیچانده بودند. مرد گفت: اگه اینو بزنی به برق، اتصالی می‌کنه. خیلی خطرناکه... و مسئله اینه که، هرکس اینو زده، می‌دونسته باید کجا بزنه که برق کل مصلی بره. اگه جاهای دیگه می‌زد، فقط برق یه قسمت می‌رفت؛ ولی اینجا به همه قسمت‌ها متصله. می‌‌گیری چی می‌گم؟ -یعنی نقشه برق‌کشی اینجا رو داشته؟ -اومده داخل اینجا و اونو دیده. وقتی رسیدم، در باز بود. -گزارشش ندادین؟ -فقط به حراست گفتم؛ ولی فکر کنم جدی نگرفتن. -اون شب غیر از این اتفاق خاصی افتاد؟ -نه ولی شنیدم گوشی چند نفر رو دزدیدن. -شما خودتون حدس می‌زنین کی این کارو کرده؟ مرد شانه بالا انداخت. -هرکی بوده کلید داشته، چون قفل نشکسته بود. قفل خانه ما هم نشکسته بود. در آن تابستان و در آن اتاقِ دم کرده، بدنم یخ کرد. -کلید اینجا رو غیر از شما دیگه کی داره؟ مرد با یکی از کلیدهای توی دسته‌کلیدش، چانه‌اش را خاراند. -حتما چندنفر از بچه‌های حراست و تاسیسات کل دانشگاه هم دارن. دوباره نگاهی به تاسیسات انداختم و گفتم: ممنون. و خودم را از اتاق کشیدم بیرون؛ او هم پشت سرم آمد. گفتم: اگه می‌شه، پرس و جو کنید و بهم بگید کلید این اتاق دیگه دست کیاست، بعد به من خبر بدید. شماره شخصی‌ام را به او دادم و رفت؛ ولی من همان‌جا، مقابل ورودی مصلی نشستم. سرم را به دیوار تکیه دادم و چشم دوختم به سقف بلندش. کسی غیر از ما کلید را داشت. صدای خودم را توی سرم شنیدم؛ که این‌بار داشتم از خودم می‌پرسیدم: کسی غیر از شما کلید داشت؟ ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا