☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۷۷
دوباره همراهم در جیبم لرزید. نام هادی را که روی صفحه دیدم، قلبم ایستاد. چند ثانیه به صفحه گوشی خیره ماندم. میترسیدم جواب بدهم و خبر بدی داشته باشد؛ ولی به همان اندازه احتمال داشت خوشخبر باشد. دایره سبز را کشیدم.
-الو هادی... هانیه...
هادی وسط حرفم پرید.
-هانیه میخواد باهات حرف بزنه. گوش کن ببین چی میگه.
چند لحظه طول کشید تا بفهمم چه میگوید و بفهمم هانیه بههوش آمده است. نزدیک بود گریهام بگیرد. با نفسی حبس شده، منتظر شنیدن صدای هانیه شدم. اول کمی صدای خسخس شنیدم و بعد، صدایی گرفته و لکنتدار، آرام گفت: حسین!
بغضم ترکید. فکر نمیکردم دیگر صدایش را بشنوم. روی جدول کنار خیابان نشستم و گفتم: جانم... جانم؟
انگار داشت گریه میکرد. نفس میزد. تقلا میکرد حرف بزند. گفت: بـ... بـ... چـ... چّه... بچهش... مـ... مریضـ... ـه... پـ... پیداش... نـ... نکـ... نی... مـ... می... ره... هـ... مـ... ـه... می... می... رن...
نفس هانیه به شماره افتاد و سکوت کرد. آن خوشحالیِ باورناپذیرِ اولیه، جای خود را به سردرگمی داد. نمیدانستم الان درست است که هانیه را سوالپیچ کنم یا نه. با تردید پرسیدم: منظورت چیه عزیزم؟ بچه کی؟
هانیه هقهق کرد. داشت تلاش میکرد حرف بزند.
-او... اون... خـ... خانـ... خانمه...
منظورش را میفهمیدم و نمیفهمیدم.
-کدوم خانم؟
-او... ن...
صدای خشخش آمد و بعد هادی گفت: بسه دیگه... حسین چیزی فهمیدی؟
-مطمئن نیستم... دیگه نمیتونه صحبت کنه؟
-خیلی بهش فشار میاد. تازه بههوش اومده، هنوز هوش و حواسش سرجاش نیست.
ولی من احساس میکردم هانیه بیشتر از من هوش و حواسش سرجایش هست و این آزارم میداد. گفتم: حالش خوبه؟
-ظاهراً که آره.
-خدا رو شکر. مواظبش باش.
-نمیای اینجا؟
-چرا، وقتی کارم تموم بشه میام.
تماس را قطع کردم؛ ولی همانجا نشستم. پاهایم را دراز کردم و صورتم را روی دستانم تکیه دادم. چشمانم را در حدقه فشردم و تصمیم گرفتم چند لحظه از یاد ببرم که یک تروریست عوضی همین دور و برهاست. آنچه هانیه گفته بود را مرور کردم: بچهش مریضه، اگه پیداش نکنی میمیره، همه میمیرن.
زیر لب تکرار کردم: همه میمیرن.
شاید اینها آخرین چیزهایی بود که هانیه قبل از چاقو خوردن، از آن زن شنیده بود. نمیتوانستم جلوی ذهنم را بگیرم که سمت زن و بچه مریضش نرود. گفته بود بچهاش فلج است؛ گفته بود نمیتواند کاری کند. و اگر بچهاش میمرد، همه میمردند...
انگار کسی کوبیده بود پس سرم.
-حسین! تو اینجایی؟
از جا پریدم و پیروِ غریزه، سریع دست به سلاح شدم. حسام مقابلم ایستاده بود. سلاح را پایین آوردم و گفتم: کی اومدی؟
-همین الان. چی شده؟ چرا نشستی؟
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سر خوان کریم مهمانیم...🥲 📍مسجد شجره دانشگاه اصفهان
یعنی چی بوده غذاشون؟🥺
عبدالرضا هلالیomo-l-momenin.mp3
زمان:
حجم:
2.2M
🥀✨
خرج حسینی شدنِ ماها رو خدیجه داد...🥲
🎤 عبدالرضا هلالی
#وفات_حضرت_خدیجه سلاماللهعلیها تسلیت باد.
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🥀✨ خرج حسینی شدنِ ماها رو خدیجه داد...🥲 🎤 عبدالرضا هلالی #وفات_حضرت_خدیجه سلاماللهعلیها تسلی
یه توصیه دوستانه بر اساس تجربه: حضرت خدیجه، مادر حضرت مادرن؛ اگه کارتون گره خورد، ازشون بخواید براتون مادری کنن، خوب بلدن مادری کنن...🥲