مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت 83
باز هم هرهر خندهاش رفت روی اعصابم. باید بیشتر به حرف میگرفتمش. در واقع آن لحظه، تنها کاری که میشد کرد به حرف گرفتنش بود؛ به این امید که نیروهای چک و خنثی فرصت داشته باشند بمب را پیدا کنند.
-حسام از کی اومده بود طرف شماها؟
چندلحظه، مردمکهاش را طوری به سمت بالا چرخاند که مثلا دارد فکر میکند.
-اممم... فکر کنم یه سال یا یه سال و نیم.
نگاهی به جنازه حسام انداختم و توی دلم گفتم: یعنی قبل از این که زنش اقدام به طلاق کنه. پس موضوع مهریه نبوده.
-چرا باهات همکاری میکرد؟
دستش را بالا گرفت و انگشت اشاره و شستش را به هم کشید.
-پول! پول عزیز من! پول مهمترین عامل خوشبختیه و اون بدبخت هم دنبال خوشبختی بود.
انگار ضربه دیگری به سرم زده بودند. باورم نمیشد حسام انقدر پولکی باشد. گفتم: مشکل مالی داشت؟
-فکر کنم بدهی سنگین بالا آورده بود. داشت زیر بار زندگی مشترکش له میشد که ما اومدیم کمکش.
عجب کمکی!
به چهره سردرگمم نگاه کرد، توی چشمانم خیره شد و نیشخند زد.
-بهت نگفته بود؟
نه. نگفته بود. حسام هیچوقت نگفته بود دارد له میشود. مرد دوباره روی مخم رفت.
-پس حسام خیلی چیزا داشته که ازت قایم کنه. تو چطور رفیقی هستی؟
البته این دردناک بود؛ ولی واقعیت این است که همه آدمها راز یا رازهایی دارند که فقط برای خودشان است. رازهایی که قرار نیست به صمیمیترین عضو خانواده یا همکارت بگویی. من هم داشتم. به نظرم همه باید چیزهایی را در زندگیشان کاملا برای خودشان نگه دارند. هیچکس صلاحیت این را ندارد که از همهی رازها و زیر و بم آدم خبر داشته باشد. شاید خیلی بدبینانه به قضیه نگاه میکنم؛ ولی به نظرم هرچیزی که دربارهات بدانند، میتواند تبدیل شود به نقطهضعفت. رازها تا وقتی که مخفی باشند، نقطه قوتند یا حداقل بیخطرند.
اگر میخواستم این راز را به کسی لو بدهم که همهجا، یک چاقوی جیبی همراهم دارم، قطعا دیگر نداشتمش. اگر حسام میدانست حتما آن را هم همراه سلاحم برمیداشت.
چاقو را از خیلی وقت پیش خریده بودم. عمدا سرامیکی خریده بودم که فلزیابهای توی اداره نتوانند پیدایش کنند. آن را کنار مچ پایم جاساز کرده بودم. جای چندان در دسترسی نبود؛ ولی بهتر از هیچ بود.
و آن لحظه، منتظر فرصتی بودم که چاقو را بیرون بکشم و به مرد حمله کنم. برای حمله، زمان زیادی نداشتم. از زمانی که چاقو را درمیآوردم تا وقتی که به او حمله کنم، چند صدم ثانیه هم طول نمیکشید. اگر زود میفهمید احتمالا دیگر نمیتوانستم کاری بکنم. شاید هم بمب را منفجر میکرد.
داشتن یک سلاح مخفی خیلی خوب است؛ اما همهچیز نیست.
سرم داشت از درد منفجر میشد و گیج و بیحال بودم. مطمئن نبودم بتوانم به اندازه حالت عادی روی بدنم تسلط داشته باشم. با نیمچه هوش و حواس باقیماندهام، توی ذهنم نقشه ریختم و همزمان، گفتوگو را ادامه دادم تا زمان بخرم.
-چرا کشتیش؟
مرد خیلی عادی شانه بالا انداخت.
-به نفع خودش بود. بهتر از این بود که بگیرنش و کلی وقتش توی بازداشتگاه و دادگاه تلف بشه. یه راست بردمش سر خونه آخر. بهجای این که شما اعدامش کنید، خودم تمومش کردم. تازه باحالتر هم بود.
-برنامهت برای من چیه؟
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت 84
خودم هم میدانستم که دارم سوالهای احمقانه میپرسم؛ ولی فعلا راه دیگری برای سرگرم کردنش نداشتم. برگشت طرفم. بالای سرم ایستاد و گفت: میدونی چرا دستت رو نبستم؟
خم شد و صورتش را به صورتم نزدیک کرد. سرم داشت گیج میرفت. صورتش را دوتا میدیدم. از مصلی صدای روضه میآمد. نمیدانم چی میخواند؛ فقط یادم آمد شب تاسوعاست. همه چیز را سپردم به خودش که صاحب امشب بود.
و بعد تمام حواسم را روی مرد متمرکز کردم، دستم را دور دسته چاقو فشردم و گفتم: چون احمقی.
گردنش را هدف گرفتم و در همان چند صدم ثانیه، دستم را همراه چاقو پرت کردم سوی گردنش. عقب کشید و دستی که برای دفاع سپر کرده بود زخمی شد. من هم برخاستم. ایستاد و با دست دیگر، زخم دستش را گرفت. خندید و گفت: آره دقیقا برای همین...!
نگاهی به زخمش کرد و گفت: میخواستم قبل این که بکشمت یه تقلایی بکنی... یه مبارزهای.
به من که به سختی روی پا ایستاده بودم و چاقو توی دستم بود نگاه کرد و چاقوی خودش را از غلاف بیرون کشید.
-خوبه، من آمادهم. فقط حواست باشه که ریموت توی جیبمه.
منتظر شد تا حمله کنم. دست و پایم آنطور که باید از مغزم فرمان نمیبردند. چشمانم آنطور که باید نمیدیدند. فقط میدانستم آن بمب نباید منفجر شود.
-چیه؟ نمیخوای کاری بکنی؟
او خیلی فرز بود. حسام را در یک چشم بهم زدن کشته بود و مقابل ضربه من جاخالی داده بود. نمیشد همینطوری به او حمله کرد؛ ولی نمیشد هم همینطوری ایستاد و نگاهش کرد. قدمی به جلو برداشتم و چاقو را به قصد صورتش در هوا چرخاندم. فقط سرش را عقب برد و بعد هلم داد. به سختی خودم را نگه داشتم تا زمین نخورم. دوباره خواستم با چاقو حمله کنم، ولی دستم را در هوا گرفت و فشرد. استخوان مچم تیر کشید. دوباره پرتم کرد، این بار محکمتر، طوری که با پهلو بیفتم روی زمین.
فرصت برای درد کشیدن نبود. به بدبختی برخاستم و دوباره حمله کردم. انگار بچهای به سمتش حمله کرده باشد، دستانم را گرفت و هلم داد عقب. حتی لازم نبود از چاقویش استفاده کند. دستم را از میان مچش رهاندم و دوباره حمله کردم. چاقو از جلوی چشمانش رد شد و سرش را عقب برد. خندید، دستم را گرفت، پیچاند و خواست چاقو را توی شکمم فرو ببرد. با دست دیگرم نگهش داشتم و چاقو بجای شکم، دستم را درید. اینبار من هلش دادم. دستم را رها کرد و عقب رفت. خندید و گفت: خیلی کندی، یا شایدم کند شدی!
دستم میسوخت، سرم گزگز میکرد و پاهایم جان نداشت. روی زمین به خودم پیچیدم. چند قدم جلو آمد. چشمانم سیاهی میرفتند و چندتا میدیدندش. بالای سرم ایستاد و گفت: پاشو دیگه! خوشم نمیاد انقدر راحت تموم بشه.
با کف کفشش به شانهام فشار آورد تا برخیزم. کتفم تیر کشید، ولی توانستم چاقو را محکم در عضله پشت ساق پایش فرو کنم. چاقو را با همه جانی که داشتم فشردم و به پایین کشیدم. دادش به هوا رفت و پایش را عقب کشید. چاقو در پایش ماند و من بیسلاح ماندم.
روی زمین تلوتلو خورد و به سختی ایستاد. خم شد و چاقو را از پایش بیرون کشید و این بار، از سر خشم خندید.
-خوبه، داره جالب میشه.
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
عصر تاحالا بچمو خوابوندم که شب جون داشته باشه بازیگوشی کنه و نذاره به عباداتم برسم😅
میگن حضرت زهرا هم بچه هاشونو تو روز میخوابوندن که شب های قدر رو بیدار باشن که همین بیدار بودن برای بچه ها هم کلی فیض و برکت داره. در طول شب هم اگه میومد خوابشون ببره یکم آب میزدن به صورت بچه...
حالا بنظرتون شب خواست بخوابه خیسش هم بکنم یا هنوز زوده؟!
همیشه آرزو داشتم شبهای قدر بتونم برم یه جا مراسم احیا، ولی خب نمیشد. خانواده توی خونه احیا میگرفتن و من نمیتونستم نصفه شب تنها برم و بیام.
خیلی غصه میخوردم...
این چند سال اخیر، میرفتم پشتبام خونه مادربزرگم، تنهایی یا با خواهرم، با پخش زنده اینترنتی یکی از شبکههای تلویزیون احیا میگرفتیم.
خیلی میچسبید، زیر آسمون، درحالی که چادر نماز و پتو دور خودمون پیچیده بودیم و صدای مناجات توی آسمون میپیچید...
انقدر خوب بود که دیگه یادم رفت دلم میخواست بیام مراسم احیا.
امسال تونستم بیام مراسم احیای دانشگاه، چیزی که حسرتشو میخوردم.
ولی دلم برای پشتبام خونه مادرجان تنگ شده...
التماس دعا.
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🥀🌱 " مسلمانی ایرانی به مناسبت سال جدید و عید نوروز از امام(علیه السلام) دعوت کرد. امام هم دعوت او را
سال نوتون حیدری،
انشاءالله هر روزتون نوروز باشه...
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۸۵(آخر)
روی هر دو دستم تکیه کردم و بلند شدم. کف دستی که زخم داشت بیشتر سوخت. از پای مرد خون میریخت. میتوانستم امیدوار باشم خونریزی او را هم مثل من بیحال کند. حالا هردو تلوتلو خوران به سوی هم هجوم بردیم. او با دو چاقو و من با هیچی. دو دستی که داشت با چاقو به سویم میآمد را گرفتم و به عقب راندمش. فشار میآورد تا حداقل یکی از چاقوها را به گردن یا صورتم برساند. نیروی دست زخمیام داشت تمام میشد. به سوی یکی از درختها هلش دادم. دستم داشت از دور مچش باز میشد و احتمالا چاقو توی صورتم میخورد. به ساق پای زخمیاش لگد زدم و هر دو دست را به عقب هل دادم.
افتاد روی زمین و سرش به تنه درخت پشت سرش خورد. سر هردو چاقویی که توی دستش بود را به زمین تکیه داد تا برخیزد، ولی زودتر از آن، زیر چاقوی خودم لگد زدم و به سویی دیگر پرتش کردم. لگد دیگری را هم، کور اما محکم به سویش پراندم که توی صورش خورد. ضربه توی صورت، مخصوصا توی بینی و گیجگاه، آدم را چند ثانیه گیج میکند. چند ثانیه فرصت داشتم تا به این فکر کنم که میخواهم چه غلطی برای بقیهاش بکنم. از دستم خون میرفت و جمجمهام تیر میکشید. خم شدم و دست به درخت گرفتم تا نیفتم.
خواست روی چاقویی که برایش مانده بود تکیه کند و آن را توی گردنم بزند، ولی دستش را گرفتم و خلاف جهت پیچاندم. طوری پیچاندم که دستش صاف شود و با زانو، دقیقا وسط آرنجش کوبیدم. صدای ترق شکستن آرنجش آمد و صدای داد خودش. دست انداخت و موهایم را کشید. لگدی به ساق پایم زد که با وجود آسیبهایی که دیده بود، هنوز سنگین بود و توانست منِ نامتعادل را زمین بیندازد.
به پشت روی زمین افتادم. خودش را نزدیک من کشید. دیگر خبری از آن بازیگوشیِ توی چشمانش نبود. در چشمانش یکپارچه خشم شعله میکشید. دست سالمش را به سوی جیبش برد. بریده بریده گفت: خوب بود... ولی...
توی جیبهایش دنبال چیزی میگشت.
- حواست باشه... ریموت... دست...
حواسش به من نبود. دست دراز کردم و چاقویی که از دستش افتاده بود را برداشتم. قبل از آن که بتواند ریموت را از جیبش بیرون بکشد، چاقو را توی گردنش نشاندم. چشمان بهتزدهاش به من خیره ماند. چاقو را رها کردم و دست سالمش را گرفتم. آن را فشار دادم تا ریموت را رها کند. خون از دهانش ریخت. راست میگفت. شاهرگ گردن خیلی ریخت و پاش داشت. خون کثیفش روی صورت من هم پاشید.
هلش دادم تا به پشت بیفتد. چشمانش باز مانده بودند. دست سالمم را بردم داخل جیبهایش و دنبال گوشیام گشتم. گوشی من و حسام توی جیب شلوارش بود. آن را بیرون کشیدم.
جان برخاستن نداشتم. روی زمین افتادم. با دست لرزان و چشم تار، به سختی کمیل را پیدا کردم و با او تماس گرفتم. امیدوار بودم پیش از آن که از هوش بروم جواب بدهد و بالاخره جواب داد.
- جانم حسین؟
کلمات از دستم در میرفتند. به سختی جملهام را مرتب کردم.
-پسر... اون... خانمه... پسر... فلجش...
-میدونم حسین جان، پیداش کردیم. خودمم حدس زده بودم.
نفس راحتی کشیدم. کمیل گفت: خوبی؟ ریموت بمب رو پیدا کردی؟ الان کجایی؟
خوب نبودم. ریموت را هم پیدا کرده بودم و توی پارک مطالعه بودم؛ ولی جان نداشتم هیچکدام از اینها را بگویم. فقط گفتم: پارک... مطالعه...
-چی گفتی؟ پارک مطالعه؟
صدای کمیل دور میشد؛ اما هنوز صدای روضه میآمد. روضه شب تاسوعا. لبخند زدم و به خودم اجازه دادم بیهوش شوم.
***
هادی داشت با گوشیاش ور میرفت و من دل توی دلم نبود. نق زدم.
-پس چکار میکنی؟ زود باش دیگه.
-باشه باشه... وایسا... اینترنت یکم ضعیفه.
گوشی را کنار پنجره گرفت. چند لحظه صبر کرد. زیر لب گفت: آهان... شد... سلام!
دست دراز کردم که گوشی را از دستش بگیرم؛ اما درد بخیههایم یادآوری کرد که خیلی نباید خیلی وول بخورم. هادی گفت: باشه باشه... آقا من گوشیو میدم دست هانیه.
گوشیاش را داد دستم. تصویر خیلی بیکیفیت بود، ولی من میتوانستم حسین را تشخیص دهم که با سرِ باندپیچی شده و صورتی که خراشهای ریز و درشت روی آن بود نگاهم میکرد. گردنش هم توی آتل بود. فکر کنم آتل بسته بودند که سرش را تکان ندهد. بیحال بود، ولی لبخند زد.
پایان.
پینوشت:
عاقلان نقطه پرگار وجودند؛ ولی
عشق داند که در این #دایره سرگردانند...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi