عصر تاحالا بچمو خوابوندم که شب جون داشته باشه بازیگوشی کنه و نذاره به عباداتم برسم😅
میگن حضرت زهرا هم بچه هاشونو تو روز میخوابوندن که شب های قدر رو بیدار باشن که همین بیدار بودن برای بچه ها هم کلی فیض و برکت داره. در طول شب هم اگه میومد خوابشون ببره یکم آب میزدن به صورت بچه...
حالا بنظرتون شب خواست بخوابه خیسش هم بکنم یا هنوز زوده؟!
همیشه آرزو داشتم شبهای قدر بتونم برم یه جا مراسم احیا، ولی خب نمیشد. خانواده توی خونه احیا میگرفتن و من نمیتونستم نصفه شب تنها برم و بیام.
خیلی غصه میخوردم...
این چند سال اخیر، میرفتم پشتبام خونه مادربزرگم، تنهایی یا با خواهرم، با پخش زنده اینترنتی یکی از شبکههای تلویزیون احیا میگرفتیم.
خیلی میچسبید، زیر آسمون، درحالی که چادر نماز و پتو دور خودمون پیچیده بودیم و صدای مناجات توی آسمون میپیچید...
انقدر خوب بود که دیگه یادم رفت دلم میخواست بیام مراسم احیا.
امسال تونستم بیام مراسم احیای دانشگاه، چیزی که حسرتشو میخوردم.
ولی دلم برای پشتبام خونه مادرجان تنگ شده...
التماس دعا.
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🥀🌱 " مسلمانی ایرانی به مناسبت سال جدید و عید نوروز از امام(علیه السلام) دعوت کرد. امام هم دعوت او را
سال نوتون حیدری،
انشاءالله هر روزتون نوروز باشه...
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۸۵(آخر)
روی هر دو دستم تکیه کردم و بلند شدم. کف دستی که زخم داشت بیشتر سوخت. از پای مرد خون میریخت. میتوانستم امیدوار باشم خونریزی او را هم مثل من بیحال کند. حالا هردو تلوتلو خوران به سوی هم هجوم بردیم. او با دو چاقو و من با هیچی. دو دستی که داشت با چاقو به سویم میآمد را گرفتم و به عقب راندمش. فشار میآورد تا حداقل یکی از چاقوها را به گردن یا صورتم برساند. نیروی دست زخمیام داشت تمام میشد. به سوی یکی از درختها هلش دادم. دستم داشت از دور مچش باز میشد و احتمالا چاقو توی صورتم میخورد. به ساق پای زخمیاش لگد زدم و هر دو دست را به عقب هل دادم.
افتاد روی زمین و سرش به تنه درخت پشت سرش خورد. سر هردو چاقویی که توی دستش بود را به زمین تکیه داد تا برخیزد، ولی زودتر از آن، زیر چاقوی خودم لگد زدم و به سویی دیگر پرتش کردم. لگد دیگری را هم، کور اما محکم به سویش پراندم که توی صورش خورد. ضربه توی صورت، مخصوصا توی بینی و گیجگاه، آدم را چند ثانیه گیج میکند. چند ثانیه فرصت داشتم تا به این فکر کنم که میخواهم چه غلطی برای بقیهاش بکنم. از دستم خون میرفت و جمجمهام تیر میکشید. خم شدم و دست به درخت گرفتم تا نیفتم.
خواست روی چاقویی که برایش مانده بود تکیه کند و آن را توی گردنم بزند، ولی دستش را گرفتم و خلاف جهت پیچاندم. طوری پیچاندم که دستش صاف شود و با زانو، دقیقا وسط آرنجش کوبیدم. صدای ترق شکستن آرنجش آمد و صدای داد خودش. دست انداخت و موهایم را کشید. لگدی به ساق پایم زد که با وجود آسیبهایی که دیده بود، هنوز سنگین بود و توانست منِ نامتعادل را زمین بیندازد.
به پشت روی زمین افتادم. خودش را نزدیک من کشید. دیگر خبری از آن بازیگوشیِ توی چشمانش نبود. در چشمانش یکپارچه خشم شعله میکشید. دست سالمش را به سوی جیبش برد. بریده بریده گفت: خوب بود... ولی...
توی جیبهایش دنبال چیزی میگشت.
- حواست باشه... ریموت... دست...
حواسش به من نبود. دست دراز کردم و چاقویی که از دستش افتاده بود را برداشتم. قبل از آن که بتواند ریموت را از جیبش بیرون بکشد، چاقو را توی گردنش نشاندم. چشمان بهتزدهاش به من خیره ماند. چاقو را رها کردم و دست سالمش را گرفتم. آن را فشار دادم تا ریموت را رها کند. خون از دهانش ریخت. راست میگفت. شاهرگ گردن خیلی ریخت و پاش داشت. خون کثیفش روی صورت من هم پاشید.
هلش دادم تا به پشت بیفتد. چشمانش باز مانده بودند. دست سالمم را بردم داخل جیبهایش و دنبال گوشیام گشتم. گوشی من و حسام توی جیب شلوارش بود. آن را بیرون کشیدم.
جان برخاستن نداشتم. روی زمین افتادم. با دست لرزان و چشم تار، به سختی کمیل را پیدا کردم و با او تماس گرفتم. امیدوار بودم پیش از آن که از هوش بروم جواب بدهد و بالاخره جواب داد.
- جانم حسین؟
کلمات از دستم در میرفتند. به سختی جملهام را مرتب کردم.
-پسر... اون... خانمه... پسر... فلجش...
-میدونم حسین جان، پیداش کردیم. خودمم حدس زده بودم.
نفس راحتی کشیدم. کمیل گفت: خوبی؟ ریموت بمب رو پیدا کردی؟ الان کجایی؟
خوب نبودم. ریموت را هم پیدا کرده بودم و توی پارک مطالعه بودم؛ ولی جان نداشتم هیچکدام از اینها را بگویم. فقط گفتم: پارک... مطالعه...
-چی گفتی؟ پارک مطالعه؟
صدای کمیل دور میشد؛ اما هنوز صدای روضه میآمد. روضه شب تاسوعا. لبخند زدم و به خودم اجازه دادم بیهوش شوم.
***
هادی داشت با گوشیاش ور میرفت و من دل توی دلم نبود. نق زدم.
-پس چکار میکنی؟ زود باش دیگه.
-باشه باشه... وایسا... اینترنت یکم ضعیفه.
گوشی را کنار پنجره گرفت. چند لحظه صبر کرد. زیر لب گفت: آهان... شد... سلام!
دست دراز کردم که گوشی را از دستش بگیرم؛ اما درد بخیههایم یادآوری کرد که خیلی نباید خیلی وول بخورم. هادی گفت: باشه باشه... آقا من گوشیو میدم دست هانیه.
گوشیاش را داد دستم. تصویر خیلی بیکیفیت بود، ولی من میتوانستم حسین را تشخیص دهم که با سرِ باندپیچی شده و صورتی که خراشهای ریز و درشت روی آن بود نگاهم میکرد. گردنش هم توی آتل بود. فکر کنم آتل بسته بودند که سرش را تکان ندهد. بیحال بود، ولی لبخند زد.
پایان.
پینوشت:
عاقلان نقطه پرگار وجودند؛ ولی
عشق داند که در این #دایره سرگردانند...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
آخرین قسمت دایره در آخرین شب سال ۰۳...
در متون نه چندان قدیمی آمده است:
«اگر سالی با دایـــــره تمام شود، سال بعد، با مربــــع به استقبال خواهد آمد...»