eitaa logo
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.4هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
668 ویدیو
83 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
یک لحظه میای یه جایی که از دنیا و آدماش فارغ بشی، لذتِ چشماتو کور می‌کنن. لطفا و خواهش میکنم انقدر طبیعت خدا رو اذیت نکنید...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام مرکز مشاوره دانشگاه اصفهان نزدیک مصلی ست، یکم پایین‌تر، از مصلی که بیاید پایین سمت راست.
امروز یکم بی‌حوصله بودم، داستان هم به ذهنم نمی‌رسید که ادامه‌ش رو بنویسم، دیگه نشستم رنگ‌آمیزی کردم، یکم بهتر شدم. با این که خیلی ذوق هنری ندارم ولی رنگ‌آمیزی بزرگسالان چیزیه که حالمو خوب می‌کنه، هرچند مطمئن نیستم خیلی باسلیقه رنگ کرده باشم😶✨ پ.ن: مدادرنگیایی که پخش هستن رو از بچگیم جمع کردم، دو سه سال پیش هم از ذوق رنگ‌آمیزی بزرگسالان رفتم اون بسته مدادرنگی رو خریدم، حالا حیفم میاد مدادرنگیای نو رو استفاده کنم😅
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت پنجم تیرماه 02، جلسه دوم مشاوره
هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت ششم مردادماه 02 نشد که بشود. اختلافاتی بین بزرگ‌ترها پیش آمد، یک شب از هم خداحافظی کردیم و تمام شد. (ترجیح میدم علتش رو خیلی باز نکنم؛ فکر نمی‌کنم بیانش مفید باشه) و الان یک مشکل بزرگ دارم: من این نبودم. دوست ندارم این باشم. از اینی که هستم بدم می‌آید؛ یعنی بدم آمده. من تنهایی‌ام را پذیرفته بودم. با خوب و بدش کنار آمده بودم. دیوار بتنیِ دورم، خندق تمساح‌هایی که دورش بودند و سیم‌خاردارهای الکتریکی را دوست داشتم، چون از من محافظت می‌کردند. پشت آن دیوار بتنی، من داشتم زندگی‌ام را می‌کردم. داشتم تنهایی با همه‌چیز کنار می‌آمدم. هیچ‌کس را راه نمی‌دادم و در دنیای کتاب‌هام، فیلم‌هام و نوشتنم خوش می‌گذشت. من خودِ واقعی‌ام بودم. خودی که فلسفه شخصی داشت، محکم بود، احساسات و عشق به نظرش حقیر و بچگانه بود و به خودش قول داده بود همیشه خود می‌ماند، تنها. خودی که رنگ‌های تیره و سنگین می‌پوشید، ساده زندگی می‌کرد، اهل زرق و برق‌های دخترانه نبود، اهل لوس‌بازی هم نبود، به هیچ مذکری روی خوش نشان نمی‌داد. تازه دو سه ماه بود که داشتم در این خود چیزهای جدیدی پیدا می‌کردم. میل‌های جدیدی؛ مثلا میل به پوشیدن روسری یاسی روشن با لبه چین‌دار، میل به خرید رفتن با دوستان، میل به نگاه خریداری به لوازم خانگی برای جهیزیه، میل به دیدن کفش‌های پاشنه بلند و لباس‌های مجلسی، میل به ظریف‌تر رفتار کردن و دخترانه‌تر راه رفتن، میل به تنها نبودن، میل به تقسیم کردن تجربیات ذهنی و واقعی با یک نفر دیگر، حتی، حتی خیلی کم، میل به عاشق شدن. عاشق نشده بودم؛ اما روی دیوارهای قلعه، میان ترک‌های روی دیوار، این میل‌ها مثل جوانه‌های ریز و ظریفی روییده بودند. از این منِ جدید بدم نیامده بود. احساس خوبی داشت. احساس این که بالاخره من هم دارم آن چیزهایی که برای بقیه دخترها جذاب است را می‌چشم و انگار بدک نیست. دوست داشته شدن، خواسته شدن، محور قرار گرفتن... دنیا می‌توانست دیگر سیاه و سفید نباشد. می‌شد چیزهای جدیدتری در زندگی پیدا کرد که دنیا را رنگی کنند؛ مثلا تنها نبودن. با یک نفر بودن. در خودم استعدادهای جدیدی پیدا کردم، مثل این که من هم بلدم ناز کنم. بلدم سنگین و موقر بنشینم و لبخندهای خانمانه بزنم. فهمیدم رنگ‌های روشن هم به من می‌آید. می‌توانم دخترانه و ظریف راه بروم و رفتار کنم. می‌توانم دختر باشم. ممکن است حتی بتوانم عاشق شوم و یک نفر را به داخل قلعه بتنی‌ام راه بدهم... و حتی، ممکن بود تصمیم بگیرم داستان بعدی‌ام کمی عاشقانه باشد. گفته بودم که، خودم با یک دراگانوف دوربین‌دار روی دیوارهای بتنی کشیک می‌کشیدم و از هرکس نزدیکش می‌شد، جلوی پایش رگبار می‌گرفتم. فقط همین یکبار بود که وقتی مهندس را از پشت دوربین تک‌تیرانداز دیدم، تصمیم گرفتم نزنمش. مدار مدرج دوربین نشان می‌داد او دارد نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، و من شک داشتم که دستم را روی ماشه بلغزانم یا نه. باید همان وقت یک خال هندی بین دو ابرویش می‌کاشتم؛ ولی ساده بودم. با خودم گفتم اگر بتواند از خندق تمساح‌ها و سیم‌خاردارها رد شود و از دیوار بتنی بالا بیاید، با چیزی غیر از فشنگ‌های هفت میلی‌متری ازش پذیرایی می‌کنم. شاید اجازه بدهم بماند. نشد. شاید از اول شبیه دخترهای دیگر بودن، توهم و آرزوی مسخره‌ای بیش نبود. من اصلا شاید برای ظریف بودن و ناز کردن و دوست داشته شدن آفریده نشده‌ام. من نباید دنبال آرزوهای دیگران بروم. عروس شدن کی آرزوی من بوده که یکهو فکر کردم می‌توانم به آن برسم؟ من از اول هم دلم نمی‌خواست ازدواج کنم. اصلا قرار است همیشه داستان‌های جنایی بنویسم. برای عاشقانه نوشتن ساخته نشده‌ام، برای عاشق شدن هم. از اول حتی خندیدن به شوخی‌های دوستانم درباره ازدواج هم غلط بود. فکرش غلط بود، اقدام در این رابطه غلط بود، شلیک نکردن غلط بود. کلاغ می‌خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم یادش رفت. من یادم رفته قبلا چطور زندگی می‌کردم. الان بازوها و دستانم درد می‌کند، چون کلی وقت گذاشتم تا در سنگین قلعه بتنی را کمی باز کنم و حالا جان ندارم که دوباره ببندمش؛ ولی هرطور هست دوباره آن را می‌بندم. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
📢 سنگین‌ترین جهاد اسلامی در دوران امامت امام محمد باقر (علیه‌السّلام) ✏️ رهبر انقلاب: اگر كسى ادعا كند كه امام باقر يكى از سنگين‌ترين بارهاى جهاد اسلامى را در مدت امامتش بر دوش داشت، ادعاى گزافى نكرده است. امام باقر در دورانى بار مسؤوليت را بر دوش مى‌گرفت كه عالم اسلام در زير بار سنگين حكومت طاغوت يعنى خلفاى جبّار مروانى كمر خم كرده بود. ✏️ لازم بود كه جامعه‌ى اسلام و مخصوصاً مبارزان و كسانى كه دلشان در هواى حكومت اسلامى مى‌تپيد، سازماندهى و تشكيلات‌دهى كنند... ✏️ بدانيد كه امام باقر در طول اين مدت توانست وضع را به جايى برساند كه شيعه‌ى فداكارِ با اخلاص بعد از رحلت امام باقر انتظار آن را داشت كه در طول چند سال كوتاه، حكومت اسلامى و علوى سر كار بيايد. 🗓 هفتم ذی‌الحجه، سالروز شهادت امام محمد باقر(علیه‌السلام) علیه‌السلام http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت ششم مردادماه 02 نشد که بشود. اخ
سلام این خوبه که باهاش کنار اومدید، من کنار نیومدم🙂 و خب الان فهمیدم این تعادل مهمه، ولی سال ۰۲ که اون اتفاق(اول متن اشاره کردم) افتاد، واقعا از دخترانگی بیزارتر شدم.
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
امروز یکم بی‌حوصله بودم، داستان هم به ذهنم نمی‌رسید که ادامه‌ش رو بنویسم، دیگه نشستم رنگ‌آمیزی کردم،
سلام اینی که عکسش اینجاست، از انتشارات مهرسا هست، مجموعه باشگاه مغز. قیمتش هم خوبه، حدود ۹۰ تومن، ۱۰۰ تومن من الان توی سایتش دیدم. البته من کتاب رو چند سال پیش خریدم. چندتا کتاب رنگ‌آمیزی بزرگسالان دیگه هم دارم از نشر سبزان، که قیمت‌شون سال ۹۹ حدود ۳۰ تومن بود. این نشر رو الان چک کردم، از حدود ۹۰ تومن هست تا ۱۲۰ تومن. برای رنگ‌آمیزی بزرگسالان لازم نیست حتما کتابش رو بخرید، می‌تونید طرح‌هاش رو از اینترنت دانلود کنید و پرینت بگیرید و رنگ بزنید.
⬛️ السلام علیک یا محمد بن علی الباقر علیه السلام 🔷 لا فَضیلَةَ کالجِهادِ ، ولا جِهادَ کمُجاهَدَةِ اَلهَوی. ☑️ امام محمد باقر - علیه السلام - می فرماید: فضیلتی چون جهاد نیست ، و جهادی چون مبارزه با هوای نفس نیست. تحف العقول ص ۲۸۶. مستدرک الوسائل ج ۱۱ ص ۱۴۳. علیه‌السلام تسلیت باد🥀 http://eitaa.com/istadegi
🔹اتاق شماره ۶🔹📚 ✍🏻به قلم آنتوان چخوف 📍معرفی از (طناز سابق😶) یک داستان کوتاه، با جو حاکم ادبیات روسیه. قبل از این‌ها به ادبیات روسیه، علاقه نداشتم، اما با این کتاب و یک کتاب دیگه‌ای که شاید در ادامه معرفیش کنم، یه مقدار تونستم ارتباط برقرار کنم. در این کتاب، آنتوان چخوف از یک مثال کلی برای نشون دادن مفهوم "دانایی و عقل" استفاده کرده. روایت یک بیمارستان روانی، که یک اتاق خاص، یک دیوانه‌ی عاقل رو در خودش جا داده و به مرور اونقدر سخنان فلسفی میگه، که در نهایت، خود دکتر روان‌پزشک، درگیر این بیمار میشه و اتفاقات عجیبی توی زندگیش پیش میاد. داستان در ابتدا کند پیش میره ولی نگم از پایانش! عجیب و میخکوب کننده بود! پیشنهاد خوبیه برای یه مطالعه کوتاه و مختصر و مفید😉 http://eitaa.com/istadegi
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت ششم مردادماه 02 نشد که بشود. اخ
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت هفتم شهریورماه 02 الان خیلی خوشحالم. چون این یک هفته و دو روزی که گذشته، به خدا نزدیک‌تر شده‌ام. کمی پخته‌تر. شکرگزارتر. و این‌ها خوب است. آدم باید بلا سرش بیاید که متنبه شود. خدا مهربانی کرد، لطف کرد و من را با بلای شدیدتری به خودم نیاورد. چقدر شاکرش هستم که با همین بلای کوچک تلنگر زد. می‌توانست با یک ضایعه جبران‌ناپذیر لهم کند تا به خودم بیایم، ولی خدای ما مهربان است. دعاها را می‌شنود، حتی از بندگان مزخرفی مثل من. از دست خدا شاکی نیستم. حتما صلاحی بوده، حکمتی... چیزی که ما متوجهش نبودیم. من بارها از خدا خواسته بودم اگر به صلاحم نیست خودش کمکم کند تا این ماجرا بهم بخورد. الان هم از خدا همین را می‌خواهم؛ می‌خواهم که صلاحم را رقم بزند. حس می‌کنم نیاز داشتم به یک ضربه سنگین، به یک بلا، برای آدم شدن و رشد کردن. استخوان‌ترکاندن و رشد کردن درد دارد. مامان می‌گفت: دخترم اولین شکست دوران بزرگسالی رو چشیده. خب مامان راست می‌گوید. دوران بزرگسالی شکست‌های بزرگ دارد. تازه این فقط یک ذره بود. این اصلا چیزی نبود. باید عادت کنم. زندگی همین است دیگر. ولی آخرش... نمی‌دانم اسمش چیست. یک ماه است که یک احساس بد، زمینه همه لحظاتم هست. اسمش را گذاشته‌ام حس لزج و چسبناک. حس نخواسته شدن. احساس می‌کنم یک نفر یک سری احساسات دفن شده را از عمیق‌ترین و ناشناخته‌ترین نقاط وجودم بیرون کشیده، و دقیقا وقتی من ذوق کرده‌ام که دارمشان، همه آن احساسات را آتش زده؛ طوری که هیچی ازشان نماند. احساس می‌کنم یک نفر روی آن جوانه‌های جدید روی قلعه بتنی اسید ریخته، و الان فقط جای خالی‌شان درد می‌کند. می‌دانم خیلی حقیرانه و خفت‌بار و بچگانه است برای منی که قرار بوده دنیا را تغییر دهد؛ ولی خب من این پنج ماه واقعا تصمیم گرفته بودم کمی هم مثل بقیه باشم. کمی به خودم بیشتر اهمیت بدهم. داشتم لطیف‌تر می‌شدم، این را همه فهمیده بودند. ولی حالا آن قسمت از مغزم که دلش می‌خواست ناز کند، آن قسمت از مغزم که دوست داشت دخترِ محبوب همه باشد، آن قسمت از مغزم که می‌توانست با آدم‌ها تعامل کند و حرف بزند از کار افتاده است. یک حس لزج باهام هست. همیشه. دائم. وقتی توی جمع می‌خندم. وقتی می‌نویسم. وقتی کتاب می‌خوانم. وقتی بی‌هدف به گوشی و لپ‌تاپ ور می‌روم و هرجایی که درش حساب کاربری دارم را چک می‌کنم. وقتی شب‌ها می‌خواهم بخوابم. وقتی صبح‌ها بیدار می‌شوم. وقتی غذا می‌خورم. ولی مهم این است که هنوز زنده مانده‌ام و هنوز دارم می‌نویسم و می‌خوانم و هنوز خانواده‌ام را دارم. پس دلیلی ندارد گریه کنم. گریه؟ هرگز گریه نکرده‌ام. حتی نمی‌دانم چه دعایی بکنم. نمی‌خواهم روی چیزی که ممکن است به صلاحم نباشد اصرار کنم و یک طوری با خدا حرف بزنم که انگار من بیشتر می‌فهمم. دعا کنم او به این نتیجه برسد که نباید از من بگذرد و برایم بجنگد؟ یا بی‌خیالش شوم و بیش از قبل در قلعه تنهایی‌ام فرو بروم و به چیزهای دیگر بچسبم؟ مشکل این است که واقعا نمی‌دانم چطور باید به زندگی عادی برگردم. یادم رفته چطور زندگی می‌کردم. نمی‌دانم واقعا آدم بدی بود یا نه، یا بهتر بگویم نمی‌دانم این واقعا آدمِ من بود یا نه. او واقعا خیلی از چیزهایی که من فکر می‌کردم لازم است داشته باشد را داشت. هرچند هیچ شباهتی به تصورم از همسر آینده‌ام نداشت بجز مذکر بودن، ولی من واقعا احساس می‌کردم آدمی هست که بتواند با روح پرچاله‌چوله و اعصاب نداشته من کنار بیاید و شاید بعد از چندسال بتواند کمکم کند آدم سالم‌تر و متعادل‌تری بشوم. حتی گاهی با خودم می‌گفتم ترکیبِ منِ درونگرا و آرام و منظم با اوی پرشر و شور خیلی باید جالب بشود، فکر می‌کردم زندگی‌ام از یکنواختی درمی‌آید و هیجان‌انگیزتر می‌شود. به عنوان یک پسر، او را آدم باشعوری یافته بودم، آدمی که کمی احساسات سرش می‌شود و تعاملش با مادر و خواهر باعث شده جنس زن را بهتر درک کند. آدمی که سلامت روان داشت و در حد تعادلی از صلح‌طلبی و سازگاری‌پذیری بود، در زمینه اقتصادی هدف‌گذاری‌های درستی داشت و تلاشش را می‌کرد... من واقعا نمی‌دانم می‌توانم درباره مرد دیگری اینطوری فکر کنم یا نه. می‌توانم مرد دیگری را به زندگی راه بدهم یا نه. می‌ترسم. او که تا اینجا جلو آمد هم اشتباه بود. من دیگر در قلعه را باز نمی‌کنم. بعد اصلا مشکل اینجاست که من تمام آن احساساتی را که یک نفر برای ازدواج کردن به آن نیاز دارد، یک‌شبه از دست داده‌ام. به طور کامل. همه‌اش از عمق وجودم بیرون کشیده شد و خاکستر شد. خاکسترش هم به باد رفت. ادامه👇🏻👇🏻