eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
764 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨﷽✨ 🌱موکب فرشتگان ۳ (سفرنامه اربعین) ✍️ش. شیردشت‌زاده دوم: استند پیکسل توی نوجوانی، به شدت آدم پ
✨﷽✨ 🌱موکب فرشتگان ۳ (سفرنامه اربعین) ✍️ش. شیردشت‌زاده سوم: آن نامسلمانِ مسیحی توی ازدحام جمعیت ورودی حرم امام حسین بودیم؛ نزدیک گیت‌ها. البته تفتیش خاصی درکار نبود؛ جمعیت آنقدر زیاد بود که وقت نمی‌شد بگردندشان. همانطور که قبل از گیت‌ها توی جمعیت موج می‌خوردیم و میلیمتری جلو می‌رفتیم، خانمی ایرانی شروع کرد به صلوات گرفتن: سلامتی امام زمان صلوات... ظهور امام زمان صلوات... هرکس صدایش را شنید همراهی‌اش کرد. مادر همسرم که نزدیک زن بود، آرام بهش گفت: نابودی اسرائیل رو هم بگید. زن ناگاه برگشت به مادر همسرم که: تو فعلا امام زمانت رو بچسب! و زن دیگری هم برگشت گفت: خانم ما اومدیم زیارت! نیومدیم شعار بدیم که! مادر همسرم کمی با زن صلوات‌بگیر بحث کرد و بعد موج جمعیت جدایشان کرد. جلوتر که رفتیم، توی جمعیت چشمم افتاد به صفحه قفل گوشی دختری که عکس صادق شیرازی زمینه‌اش بود. مردم آمده بودند به امام زمان بچسبند. آمده بودند زیارت؛ با عکس صادق شیرازی. اینجا دلم سوخت برای امام حسین. خیلی دلم سوخت. دلم می‌خواست به آن که گفت «ما اومدیم زیارت...» بگویم اصلا می‌دانی زیارت کی آمده‌ای یا فقط بهت گفته‌اند اینجا حاجت می‌دهد؟ اصلا می‌دانی این آقایی که داری برای رسیدن به ضریحش مردم را هل می‌دهی سر چی شهید شد؟ حرفش چی بود؟ «حماسه حسینی» شهید مطهری در ذهنم جان گرفت. ما اصلا نفهمیده‌ایم قیام عاشورا برای چی بود. ما فقط اشک می‌ریزیم چون یک نفر به طرز فجیعی کشته شده؛ ولی برای چه؟ مهم نیست! آن آقا اگر الان بود، موضعش دربرابر اسرائیل چی بود؟ ما فکر می‌کنیم امام زمانمان را چسبیده‌ایم؛ ولی چیزی که به آن چسبیده‌ایم بت ذهنی خودمان است. ما به خودمان چسبیده‌ایم. با یک گوشه نشستن و صلوات فرستادن زمینه ظهور فراهم نمی‌شود. هزاربار کربلا بروی ولی به فکر قوی شدن شیعه نباشی، هزاربار جشن نیمه‌شعبان بگیری ولی برای قدرت شیعه تلاش نکنی، هرسال پیاده بیایی کربلا ولی بغض اسرائیل نداشته باشی، امام زمان نمی‌آید. امام زمان به آدم‌های عابدی که یک گوشه بنشینند و پس‌پس‌پس نماز بخوانند و تندتند بدون فهمیدن معنای دعا، مفاتیح و قرآن را ختم کنند نیاز ندارد. این آدم‌ها زمان امام حسین هم بودند. وقتی این آدم‌ها داشتند پس‌پس نمازهای هزار رکعتی می‌خواندند، امام زمانشان تشنه ذبح شد. شمر و خولی هر غلطی کردند، بخاطر سکوت همین نمازخوان‌های بی‌امام بود. بخاطر همین عابدهای تنبل. همین مؤمنان بی‌عمل. بخاطر همین‌ها که به قول شهید باقری، معنویتشان معنویت نیست، خلسه است. همین‌ها که دینشان از سیاست جداست و از ترس این که اسلامشان به سیاست آلوده نشود، حاضرند امام زمانشان توی گودال قتلگاه تکه‌تکه شود. اگر همین الان الان، امام حسین علیه‌السلام رجعت کنند و برخیزند و به این زائران بگویند بیایید برویم با اسرائیل بجنگیم، بعضی از آن‌ها(نه همه‌شان) توی روی امام حسین می‌ایستند و می‌گویند: سیاست بازی دنیاست! دنیازده نباش! چکار به اسرائیل داری؟ اسرائیل چکار به تو دارد؟ بیا حاجت‌های ما را بده. بیا ما برای سر بریده‌ات گریه کنیم... ولی حرف از جهاد و خیزش و تلاش با ما نزن!
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨﷽✨ 🌱موکب فرشتگان ۳ (سفرنامه اربعین) ✍️ش. شیردشت‌زاده سوم: آن نامسلمانِ مسیحی توی ازدحام جمعیت و
عکس شهیده راشل کوری و شهیده فرشته باقری همراهم بود. به نیابت از آن‌ها و زهره بنیانیان رفته بودم زیارت. بعدش با خودم فکر کردم ببین! این بنده خدا راشل کوری مسیحی ست. تمام عمرش هم توی بلاد کفر زندگی کرده. شاید به همان مسیحیت هم اعتقاد سفت و سخت نداشته. حجاب و نماز و این‌ها را اصلا نمی‌شناخته. از دید بعضی از همین ما شیعه‌ها نجس بوده. شاید اگر اینجا بود راهش نمی‌دادیم بیاید توی حرم. ولی همین نامسلمانی که اصلا شاید نمی‌دانسته امام حسین کیست، به امام حسین نزدیک‌تر است تا بعضی از آن چادری‌هایی که سالی چندبار زیارت می‌آیند و خیلی فکر می‌کنند با امام حسین رفیقند. چرا؟ چون این راشل مسیحیِ کربلانشناس، کاری کرد که اگر امام حسین بود انجام می‌داد. راشلِ نامسلمان، وجدان داشت، حق را شناخت، محکم جلوی ظلم ایستاد، فریاد کشید، ناحقی و ظلم را طاقت نیاورد. بدنش رفت زیر بلدوزر اسرائیلی، مثل بدن وهب مسیحی و شهدای کربلا که رفت زیر سم اسبان یزیدی. راشلِ نامسلمان طرف درست تاریخ ایستاده بود، آن طرفی که فطرت آدم می‌گوید؛ آن وقت بعضی شیعه‌های مسلمانِ زیارت‌برو و محجبه، فکر می‌کنند به امام زمان چسبیده‌اند ولی دقیقا همان طرفی ایستاده‌اند که جبهه باطل می‌خواهد. بی‌طرف نیستند. هرکس بی‌تفاوت است هم سر می‌خورد سمت جبهه باطل. و قسمت جالب ماجرا آنجاست که توی اروپا و امریکا و تمام جهان، هزاران جوان مثل راشلِ نامسلمان هستند که هیچی از زیارت و کربلا نمی‌دانند، ولی طرف امام حسین ایستاده‌اند. محجبه نیستند ولی چفیه فلسطینی به سر می‌بندند و توی خیابان‌ها فریاد آزادی فلسطین سر می‌دهند. فکر می‌کنید راحت است؟ بازداشت می‌شوند، از دانشگاه و محل کار اخراج می‌شوند، هزینه می‌دهند، ولی طرف درست تاریخ می‌ایستند. همان طرفی که حسینی‌های واقعی می‌ایستند. این‌ها همان‌ها هستند که زمینه ظهور امام زمان را فراهم می‌کنند. همان‌ها که بعد از ظهور دور امام جمع می‌شوند و دورش می‌گردند. آن زیارت‌بروهای بی‌تفاوت هم آن روز توی روی امام می‌ایستند... خدا به ما رحم کند! من به نیابت از آن شهیده راشل کوریِ نامسلمان هم زیارت کردم. نتیجه حق‌طلب بودن همین است دیگر. خودش که نیامده بود کربلا، ولی کربلایی بود و حالا قسمتش بود یک نفر به نیابت از او برود کربلا و عکسش را توی بین‌الحرمین بلند کند و به یاد او باشد، اوی نامسلمان مسیحی که از همه این جماعت حسینی‌تر بود. هیچکدام از این جمعیت حاضر نشدند بروند تا مرز رفح و به داد فلسطین برسند؛ ما فقط توی اخبار دیدیم و شنیدیم که غزه دارد جان می‌دهد و طاقت آوردیم؛ ولی او طاقت نیاورد، رفت، جانش را هم داد. خدا به ما رحم کند! ادامه دارد... https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
عکس شهیده راشل کوری و شهیده فرشته باقری همراهم بود. به نیابت از آن‌ها و زهره بنیانیان رفته بودم زیار
زیارت به نیابت از یک نامسلمانِ مسیحی که از ما مسلمان‌های شیعه حسینی‌تر بود و طرف درست تاریخ ایستاده بود. خدا در غزه افشا کرد، راز روزگار این است که معیار شرافت نسبت ما با فلسطین است...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام اونو نمی‌خواد بخونید تا بعد ویرایشش کنم😶
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
عکس شهیده راشل کوری و شهیده فرشته باقری همراهم بود. به نیابت از آن‌ها و زهره بنیانیان رفته بودم زیار
سلام دینداری بدون سیاست یه خلسه‌س، چیزیه که تو رو گول می‌زنه و فکر می‌کنی آدم خوبی هستی درحالی که نیستی. ولایت به عنوان یکی از پایه‌های دین ما یه امر سیاسیه اصلا.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
عکس شهیده راشل کوری و شهیده فرشته باقری همراهم بود. به نیابت از آن‌ها و زهره بنیانیان رفته بودم زیار
من واقعا نمی‌دونم فهمیدن بعضی چیزا برای بعضیا چرا انقدر سخته! پیام متن واضح بود و اصلا این نبود! من مسلمان‌نماها رو کوبیدم نه مسلمان‌ها رو، چون روایت داریم کسی که شب رو صبح کنه و دغدغه مشکلات مسلمانان رو نداشته باشه، مسلمان نیست!
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨﷽✨ 🌱موکب فرشتگان ۳ (سفرنامه اربعین) ✍️ش. شیردشت‌زاده سوم: آن نامسلمانِ مسیحی توی ازدحام جمعیت و
✨﷽✨ 🌱موکب فرشتگان ۳ (سفرنامه اربعین) ✍️ش. شیردشت‌زاده چهارم: زیارت لهیده توی حرم امام حسین، حرکت کردن چندان تابع اختیار و اراده افراد نبود. موج جمعیت بود که آدم را حرکت می‌داد و تو فقط قدرت محدودی برای وول خوردن داشتی تا به سمتی که مد نظرت هست متمایل شوی. ما کمی بعد از اذان ظهر به حرم رسیدیم؛ روز اربعین به وقت ایران و یک روز قبل از اربعین به وقت عراق. واضح است که جمعیت چطوری بود. به زحمت با مادر و خواهرِ همسرم راهمان را به حرم باز کردیم و دنبال جایی برای نماز خواندن گشتیم که نبود. جمعیت در توده‌های متراکم موج می‌خوردند. خودمان را کشیدیم به سمت پله‌برقی‌های سرداب حجت. دقیقا مثل دریا بود؛ با جمعیت مثل موج می‌رفتیم به جلو و با جمعیت پس زده می‌شدیم! دقیقا مثل موج دریا که می‌آید جلو و عقب‌گرد می‌کند. (و البته جایی فشار جمعیت داشت کشنده می‌شد و مشخص بود یکی هدفمند دارد فشار می‌آورد؛ که مشخص شد سه تا پیرزن چاق توی جمعیت افتاده‌اند و چادر به کمر و گردن بسته‌اند و جمعیت را هل می‌دهند و له می‌کنند و دیگران را آزار می‌دهند تا بروند به امام حسینشان برسند. این هم از شعور زیارت بعضی‌ها!) خودمان را به سرداب حجت رساندیم و به سختی جایی پیدا کردیم که بنشینیم و نماز بخوانیم. بعد نماز هم خودمان را یک گوشه جمع کردیم که جا برای نماز خواندن بقیه جمع شود. تازه آن لحظه‌ها بود که داشت باورم می‌شد من در مرکز جهانم؛ در حرمِ امام حسین. همان‌جایی که همیشه از دور آرزویش کرده بودم. کنارم یک دختر عراقی با مادرش نشسته بود که با کنجکاوی به زائران ایرانی نگاه می‌کرد و سعی داشت با آن‌ها ارتباط بگیرد. هربار به شکلی سر صحبت را باز می‌کرد و چون نه او فارسی بلد بود و نه زائرها عربی، ناکام می‌ماند. چشمش که به من خورد، پرسید عراقی هستی؟ (احتمالا چون پوشیه و چادر عربی داشتم) گفتم نه، ولی کمی عربی بلدم. از آنجا من شدم مترجم دختر عراقی و زائران ایرانی. نوزده سالش بود، اهل السماوۀ. خیلی ایران را دوست داشت. می‌گفت خیلی دوست دارم بیایم ایران، ایران همه شهرهایش قشنگند؛ ولی فعلا پولش را ندارم. تازه دلم می‌خواهد فارسی هم یاد بگیرم. خوشبختانه توانایی مکالمه عربی‌ام درحدی بود که بتوانم بیشتر حرف‌هایش را بفهمم و حرفم را بفهمانم. ولی جداً این جذابیتی که ایران الان برای مسلمانان جهان دارد، خیلی حس خوبی به آدم می‌دهد. خب البته حق دارند ایران برایشان جذاب باشد. ما داریم توی آرزوی عراقی‌ها و بسیاری از کشورهای غرب آسیا زندگی می‌کنیم. توی کشوری امن و با ثبات که هر پاره‌اش دست یکی نیست، توی کشوری آمریکا در آن پایگاه نظامی ندارد و امریکایی‌ها برایش تصمیم نمی‌گیرد. توی کشوری که می‌تواند امنیتش را خودش تامین کند. توی کشوری که مستقل است و با همت مردم خودش توانسته در خیلی از زمینه‌های علمی پیشرفت کند. کشوری که خیابان‌ها و شهرهایش خرابه و پر از زباله نیستند و یکی از گسترده‌ترین شبکه‌های توزیع انرژی دولتی را دارد(البته اگر پزشکیان بگذارد!). بعد اصلا شما چندتا کشور توی دنیا پیدا می‌کنید که بتواند با امریکا و اسرائیل مستقیما وارد جنگ شود و پایگاه‌های امریکا را بزند و شهرهای اسرائیل را موشکباران کند و از هیچکس هم نترسد؟ خب قبول کنید این ایران ما با همه مشکلاتی که دارد و می‌دانیم، برای عراقی‌ها و کلا عرب‌ها خیلی خفن است. خیلی! بعدش با مادر همسر و خواهر همسر تصمیم گرفتیم خودمان را برسانیم به ضریح. البته توی آن جمعیت تصمیم محالی به نظر می‌رسید؛ ولی مگر آدم چندبار کربلا می‌آید؟ و اصلا مگر ما آن لحظه کار دیگری جز زیارت داشتیم؟ دیدن ضریح هم صف داشت؛ فقط نیاز به کمی صبر و تحمل داشت. این‌همه زحمت و سختی کشیده‌ایم تا برسیم اینجا؛ دو ساعت صف که چیزی نیست. به موجی که به سوی صف می‌رفت پیوستیم. آن لحظه کشف کردم که چقدر حرم امام حسین علیه‌السلام برای این حجم میلیونی زائر کوچک است و چقدر نیاز به گسترش دارد. صف هم توده متراکمی از مردم بود که حرکتشان هدفمند بود. خوشبختانه کسی عمداً هل نمی‌داد و اگر فشاری هم بود، نتیجه حرکت جمعی بود. و البته وارد شدن در صف به خواست خودمان بود؛ ولی خروج از صف محال بود. انگار افتاده باشی توی یک جریان شدید رودخانه. اولش دست هم را گرفته بودیم؛ ولی خیلی زود متوجه شدیم توی آن جمعیت گرفتن دست یکدیگر فقط می‌تواند باعث شکستن مچ‌هایمان شود. دستمان را رها کردیم و طبق چیزهایی که بلد بودم، دستم را ضربدری گرفتم جلوی قفسه سینه‌ام تا فشار جمعیت خفه‌ام نکند. به همراهان هم همین توصیه را کردم؛ البته خیلی موفق نبودند، چون دستشان آن پایین به بدنشان چسبیده بود و اصلا امکان حرکت دادن نداشت.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨﷽✨ 🌱موکب فرشتگان ۳ (سفرنامه اربعین) ✍️ش. شیردشت‌زاده چهارم: زیارت لهیده توی حرم امام حسین، حرکت
تقریبا دو ساعت توی صف بودیم. گاهی فشار جمعیت به حدی می‌رسید که مطمئن می‌شدم ریه‌هایم دیگر نمی‌توانند تکان بخورند و کارم تمام است. چندبار حتی حس کردم هوشیاری‌ام دارد کم می‌شود و چشمانم تار می‌بینند؛ ولی قسمت خوبش آنجا بود که هیچ‌کاری نمی‌توانستم بکنم و می‌توانستم توی همان خلسه غرق شوم و خودم را دست دینامیک جمعیت بسپارم. آرامش محض بود. هیچ مشکلی با مردن به این شکل نداشتم. توی یکی از پیچ‌های صف، جایی که دیگر ضریح را می‌شد دید، نزدیک بود خانمی زمین بخورد. همه چشمشان به ضریح بود و اشک می‌ریختند و من برگشتم سمت آن خانم تا کمکش کنم. البته خیلی کاری از دستم برنمی‌آمد و به موقع توانست خودش را جمع کند. ولی من خیلی به این فکر کردم که درست بود که دقیقا اولین لحظه که چشمم به ضریح افتاد، چشمم را از آن برداشتم به این دلیل؟ در راه رسیدن به ضریح، همان موقع که مطمئن بودم ریه‌هایم دیگر دارند از کار می‌افتند و داشتم بیهوش می‌شدم و احتمال می‌دادم بمیرم، خنده‌ام گرفته بود. توی دلم داشتم می‌گفتم: یا امام حسین این زیارت لهیده را از ما قبول کن. راستش تعبیر زیارت لهیده تنها چیزی بود که آن لحظه به ذهنم رسید. خنده‌ام گرفته بود و گریه‌ام گرفته بود. میان گریه می‌خندیدم و هی توی دلم تکرار می‌کردم: این زیارت لهیده را از همه ما قبول کن! مادر همسرم پشت سرم داشت دعا می‌خواند و ذکر می‌گفت؛ ولی من زبانم طوری خشکیده بود که نمی‌چرخید. توی ذهنم تا رسیدن به ضریح، داشتم حاجاتم را و همه آدم‌هایی که التماس دعا گفته بودند را برای امام حسین مرور می‌کردم. می‌دانستم زیر قبه که برسم فرصت زیادی برای فکر کردن و دعا کردن نخواهم داشت و تازه ممکن بود یک دعای مهم از قلم بیفتد. برای همین همه‌اش را در آن فرصت دو ساعته توی صف مرور کردم و وقتی زیر قبه رسیدم، گفتم لطفا همه حاجاتی که توی صف گفتم را برایم فاکتور کنید که بروم! هرچه به ضریح نزدیک‌تر می‌شدیم فشار بیشتر می‌شد و نفس من سخت‌تر درمی‌آمد. ضریح جلوی چشمم بود و چشمم سیاهی می‌رفت. مطمئن بودم همین‌جاها می‌میرم و با خودم می‌گفتم: خب این عالیه. بهترین حالت ممکن برای مردن. آخرین چیزی که می‌بینی هم ضریح امام حسینه. خیلی خوبه. واقعا موقعیت خوبی برای مردنه. آن لحظه که مثل یک قطره توی دریا، هیچ اراده و کنترلی روی حرکتم نداشتم و فکر می‌کردم الان می‌میرم و خیلی خوشحال هم بودم، یاد آن شعر افتادم که می‌گفت: در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم/ اصلا به تو افتاده مسیرم که بمیرم/ یک قطره‌ی آبم که در اندیشه دریا/ افتادم و باید بپذیرم که بمیرم... تا برسم به ضریح این بیت روی لبم بود. وقتی رسیدم به ضریح، دنیا انگار فراخ شد. دیگر فشاری نبود. یک خادم بود که به زور مردم را از ضریح می‌کند و می‌انداخت آن‌طرف تا جای بقیه باز شود، ولی به من کاری نداشت. نه که توانسته باشم سیر نگاهش کنم، نه. فقط سلام کردم. گفتم که خیلی منتظر این لحظه بودم. دعاهای توی صف را یادآوری کردم و آخرش گفتم: از من مرا بگیر و خودت را به من بده. بعد هم خوشحال و خندان، راهم را به سمت خروجی کشیدم و رفتم. دیگر نفسم تنگ نبود. ادامه دارد... https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا