✨بسم الله قاصم الجبارین ✨
📚 #جنگنوشت
قسمت ۱: وسط خود خود تاریخ
✍️ش. شیردشتزاده
الان که این فایل را ساختم، دوم فروردین ۱۴۰۵ است؛ نزدیک اذان مغرب. و کلی حرف توی ذهنم هست، کلی فکر، کلی خاطره که ارزش ثبت شدن و رسیدن به دست آیندگان را دارند و میترسم از یادم بروند یا آنها را از قلم بیندازم یا آنطور که واقعا بود روایت نکنم. امروز فکر کنم بعد بیست روز سراغ لپتاپ آمدم. انقدر همهچیز درهم فشرده بود که دیگر وقت نبود برای این که عصرها قهوه درست کنم و لپتاپ را باز کنم و شروع کنم به نوشتن. دائم در تکاپو هستیم و باز هم انگار داریم از تاریخ عقب میافتیم.
زمانه عجیبی ست و شاید این را آنهایی که با فاصله زمانی یا مکانی از حادثه هستند، درک نکنند؛ همانطور که من وقتی خاطرات افراد از جنگ و انقلاب را میخواندم درک نمیکردم. صرفا تصوری در ذهنم بود که نویسنده آن را میساخت. همیشه دیگرانی نوشته بودند و کار من خواندن بود؛ خواندن تاریخ، خواندن آنچه بر گذشتگان گذشته بود. تاریخ تصویری محو بود. ولی الان من باید بنویسم که آیندگان بخوانند. نوشته من بعدها میشود یک سند؛ سندی برای پژوهش، برای فهمیدن، برای درک کردن. الان من وسط تاریخم و اگر توانایی نوشتنم الان به کار نیاید، خاک برسر قلمم.
همین الان صدایی بلند شد شبیه صدای جنگنده. نمیدانم میخواهد چکار کند. شاید قرار است روی سر ما بمب بریزد. شاید روی سر عزیزانم. شاید این نوشته همینجا زیر آوار دفن شود. ولی من از جایم تکان نمیخورم. هم چون جای خاصی برای پناه گرفتن نیست و هم چون الان نوشتن مثل جنگیدن است و موقع جنگیدن نباید ترسید. باید محکم سر جایت بمانی و مبارزه کنی.
من الان وسط وسط تاریخم. آن قسمت از تاریخ که آن را با شگفتی خواهند خواند. آن قسمتش که دگرگونیهای بزرگ دارد، نقطه عطف است و جهان را برای همیشه تغییر میدهد. اصلا همین الانش هم جهان برای همیشه تغییر کرده. آمریکا دیگر ابرقدرت نیست. تنگه هرمز بسته شده. آسمان اسرائیل کاملا بیدفاع شده. ایران دارد با چندین کشور میجنگد. و اینها تغییرات بزرگی ست؛ خیلی بزرگ. نمیدانم؛ شاید تغییرات بزرگتری هم بعدش باشد؛ مثل نابودی اسرائیل یا خروج امریکا از منطقه. این را الان مطمئن نیستم. خدا میداند چه میشود. ولی من الان وسط تاریخم و میخواهم بنویسم؛ نه آن شکلی که توی گزارشهای تاریخی و کتابهای درسی مینویسند، نه از ارقام و آمارها. از انسانها. از خودم، از مایی که این روزها را زندگی کردیم؛ همانطور که سیده زهرا حسینی دا را نوشت و نویسندهای ناشناس زنی در برلین را نوشت و خیلیهای دیگری که روزگارشان را روایت کردند.
البته این را بگویم که هرچند من این را برای تاریخ مینویسم، ولی تاریخنگار نیستم و قرار نیست این روایت یک روایت بیطرف باشد و شما هم از من انتظار بیطرفی نداشته باشید. یک وقتهایی بیطرفی عین بیشرفی است؛ مثلا وقتی یک طرف تاریخ یک مشت آدمکش پدوفیل و روانیاند و طرف دیگر مظلومان مقتدری که سلاحشان اللهاکبر است. و من تا مغز استخوان از اسرائیل و امریکا متنفرم و از اعماق قلب عاشق ایرانم؛ بنابراین این روایت کاملا سوگیرانه و جهتدار است و اگر دنبال یک روایت بیطرف هستید، باید بگویم اینجا خبری از بیطرفی نیست؛ ولی انصاف چرا.
جنگنده رفت. کانال اصفهان خبر هم نوشته: خروج جنگندهها از آسمان اصفهان. نماز مغرب و عشا را خواندهام، چایی دم کردهام و توی قوری چند پر گل سرخ هم انداختهام. برای آرامش اعصاب خوب است. البته من آرامم، بیشتر برای علی ست. چند روز است که توی معراج چیزهای خوبی نمیبینیم.
نمیدانم از کجا شروع کنم. سرعت اتفاقها خیلی زیاد است. یک ساعت آنلاین نباشی، سه چهار موج از عملیات وعده صادق عقب میافتی. الان نمیدانم موج چندم است. دیشب هفتاد و سه بود به گمانم. بر خلاف سکون و رخوت دهه نود، حالا تاریخ دارد تندتر از ما میدود. بنابراین، تقویم را نگاه میکنم و دفتر برنامهریزیام را، تا ببینم از اولش چطور شروع شد و هر روز چه اتفاقی افتاد تا برایتان بگویم.
ادامه دارد...
ارسال نظر
#نبرد_آخر
http://eitaa.com/istadegi
کمتر از یک سال پیش بود هنگامههای جنگ دوازده روزه وقتی داشتند این قبرها را درست میکردند گوشهای میایستادم و نگاهشان میکردم، هر هفته به این بخش میآمدم و قبرها را با حسرت نگاه میکردم و پیش خود امیدوار بودم که بالاخره جایی در گلستان شهدا خالی است که شاید روزی من هم بیایم و در آن جای بگیرم.
حالا خیلی از آن روزها میگذرد، هرروز به گلستان شهدا میآیم، به این بخش نگاه میکنم که هرروز پیش از پیش قبرها پر شدهاند و هرروز بیش از پیش مطمئن میشوم بی لیاقت تر از این حرفایم که مقامی به نام شهادت نصیبم شود.
حالا قبرها هرکدام مالکی یافته اند که بخشی از صاحبان آن عمرشان تنها به بازی و شیطنتهای کودکانه گذشته و درکی از دنیای ظالم نداشتهاند....
@istadegi
مدل تکون دادن پرچم توسط مامانا اینجوریه که انگار دارن دیگ سمنو یا شله زرد هم میزنن، یه جوریم محکم میتابونن پرچمو که انگار قراره برای بچههاشون حاجت بگیرن ازش😶
@istadegi
اوضاع از این قراره که دیگه به جای شکلات و این چیزا به بچهها جوجه رنگی هدیه میدن😁
فقط وقتی یاد بلاهایی که این بچهها سر این جوجهها میارن میافتم از همین حالا دلم میسوزه هرچند به صورت معجزه آسا عاقب، این جوجه تبدیل به یه خروس جنگی میشه!
بچههای ما اینجورین که حیوانات را هم مبارز بزرگ میکنن، هرچند جوجهای که تجمع شبانه بیاد مبارزم هست😎
میترسم یکم دیگه پیش بریم به گاو و گوسفند هم برسیم، به هر حال برای شخم زدن اسرائیل و آباد کردنش نیاز به حیوون داریم! 😁
@istadegi
درسته که جنگه،
درسته که چیزهای تلخ و دردناکی میبینیم،
درسته که گاهی حس میکنیم هیچ وقت دیگه خوشحالی رو تجربه نخواهیم کرد،
ولی هنوزم بهاره،
و هنوزم آسمون و زمین زیبان،
و هنوز هم باید این زیباییها رو دید و لذت برد...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
درسته که جنگه، درسته که چیزهای تلخ و دردناکی میبینیم، درسته که گاهی حس میکنیم هیچ وقت دیگه خوشحالی
یک زمانی پیش خودم میگفتم حضرت زینب«س» چطوری وسط جنگ و بعد از شهادت امامشون و کلی یاران دیگر میان و میگن:
_ما رایت الا جمیلا!
هربار در هر روضهای هرکس یه مدلی این جمله را تفسیر کرد، هرکس یک چیزی گفت اما بازهم هربار شنیدن این جمله منو به فکر وا میداشت که چرا چنین چیزی را حضرت بیان میکنن.
جنگ که شد، شبها که گذشت، چیزهایی که دیدم یواش یواش منو به این جمله رسوند. انگار باید با گوشت و پوستم درکش میکردم تا بفهمم یعنی چی!
این جمله هیچ جوره قابل تفسیر نیست مگر اینکه با چشم ببینی زیباییهایی را که از دل جنگ میروید.
جنگ یک روی دیگری هم دارد که تنها و تنها برای شیعیان و مسلمانان عیان میشود که مصداق این جمله است:
_ما رایت الا جمیلا!
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۱: وسط خود خود تاریخ ✍️ش. شیردشتزاده الان که این فایل
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨
📚 #جنگنوشت
قسمت ۲: "این مملکت دیگه آرومبگیر نیست!"
✍️ش. شیردشتزاده
این ماه رمضان، اولین ماه رمضان ما زیر یک سقف بود. آبان ۱۴۰۴ عروسی کرده بودیم. من تازه پیشنهادهی پایاننامه ارشدم را به تصویب رسانده بودم و بعد از حوادث دیماه(که شاید آنها را هم بعداً برایتان نوشتم یا در خاطرات کس دیگری خواندید) و تاخیری که در امتحانات به وجود آمد، تازه امتحانات پایانترم ترم سوم ارشدم تمام شده بود. باید روی پایاننامه تمرکز میکردم. برنامهام این بود که پایاننامههایی که از نظر روشی مشابه روش مد نظرم هستند را مطالعه کنم. چند روز بود که داشتم توی پایگاههای داده میگشتم؛ ولی کارم پیش نمیرفت. اولین ماه رمضانی بود که بجای خوابیدن تا دم افطار و نشستن سر سفره آماده، باید بیدار میماندم و افطاری و سحری میپختم و سفره را خودم پهن میکردم. اولین ماه رمضانی که فهمیدم خانم خانه بودن چقدر سخت است؛ اما شیرین هم بود. حال و هوای خوب خانه دست من بود؛ هنری که فکر نمیکردم داشته باشمش. مزه خوشبختی زیر زبانم بود. تازه عروس است و همین چیزها دیگر.
حرف از تهدید ترامپ هم بود. همه تا به هم میرسیدند میگفتند به نظرت میزند یا نه؟ بعضیها میگفتند نه. بعضیها هرشب میگفتند امشب حتما میزند. بعضی برایش جوک میساختند و بعضی به شدت مضطرب بودند. کانالهای تحلیلی هرشب از یک نفر – حتی خبرنگار دارقوزآبادنیوز توی امریکا – نقل قول میکردند که وقوع جنگ حتمی هست یا نه. من اما اهمیتی به این موضوع نمیدادم. راستش فکر نمیکردم بزند؛ تصور میکردم میداند شروع جنگ با ایران غلط زیادی ست. آقا گفته بودند ناو خطرناک است؛ ولی سلاحی که آن را غرق میکند خطرناکتر است. گفته بودند اینبار جنگی اگر باشد، جنگ منطقهای ست. من هر خبری مربوط به ترامپ بود را نادیده میگرفتم. هیچ اهمیتی برایم نداشت و هنوز هم ندارد که چه چیزی در صفحهاش مینویسد. ترامپ در نظر من فقط یک پدوفیل روانی ست و من زندگیام را به حرفهای یک پدوفیل روانی گره نمیزنم. با خودم گفته بودم آدم نباید از جنگی که اتفاق نیفتاده بترسد و اضطراب بگیرد. به خودم گفته بودم اگر جنگ شد، آنوقت میتوانی مضطرب شوی. آدم برای سوگی که ندیده گریه نمیکند.
دو شب قبل از جنگ، نیمهشب پنجشنبه، دانشگاه یکباره اعلام کرد کلاسهای هفته آینده مجازی ست و خوابگاهها تعطیل است. داد همه درآمد؛ مخصوصا خوابگاهیها که این تصمیم هزینه مالی و زمانی زیادی برایشان داشت. تصور میکردیم علت مجازی شدن دانشگاهها، آشوبی بود که به جان دانشگاه افتاده بود. از دانشگاه شریف شروع شد. یک عده دانشجوی نادانِ استحمار شده(این مودبانهترین لفظ ممکن بود)، کف دانشگاه پرچم ایران را آتش زده بودند و به دفاع از پهلوی پرچم شیروخورشید بالا برده بودند. برای همین میگویم استحمار شده. چون آدم اگر یک ذره عقل داشته باشد، طرفدار آن پیربچهی احمق نمیشود. توی شریف بین دانشجویان موافق و مخالف نظام درگیری شده بود. من هم درست جزئیات را نمیدانم و اگر میخواهید درباره آن حادثه بدانید، میتوانید منابع دیگر را مطالعه کنید. درگیری به دانشگاههای دیگر هم سرایت پیدا کرد و دانشگاهها یکی یکی مجازی شدند. دانشگاه اصفهان بود که هنوز مجازی نشده بود و حتی گفته بودند کلاسها حضوری ست؛ تا همان نیمهشب پنجشنبه. قبل از آن طرفداران پهلوی فراخوان تجمع در روز شنبه داده بودند و بسیج دانشجویی هم فراخوان داده بود. جمعه شب، افطاری خانه خالهام دعوت بودیم. داشتیم درباره همین مسائل حرف میزدیم. خاله بزرگترم گفت: این مملکت دیگه آرومبگیر نیست.
همه این آتشها از گور فراخوان رضا پهلوی در هجدهم دی برخاسته بود. از اعتراضات به حقی که به لطف مزدوران دشمن تبدیل به آشوب خیابانی و بدتر، جنگ خیابانی شد و خیابانهای ایران خشونتهایی را به خودش دید که سابقه نداشت. حدود سه هزار نفر جان باختند. نمیخواهم درباره آن چند روز حرف بزنم. فعلا وقتش نیست. شاید بعداً نوشتم که چه دیدم و چه شد. ولی آن روزها رسانههای بیگانه، مخصوصا ایران اینترنشنال و منوتو بدجور روی مغز بخشی از مردم سوار شده بودند و اینطوری توی ذهنها جا انداخته بودند که نظام توی دو روز هزاران نفر را – از ۱۲ هزار تا ۷۰ هزار نفر گفتهاند – کشته است؛ چیزی که حتی از نظر فنی هم ممکن نیست. کشتن این تعداد آدم در دو روز، تنها با بمب اتم ممکن است و به این راحتی نیست!