امنیت خیابان امشب از نیمه شب به بعد تصویرش زیباتر شده و بیشتر به چشم میآید.
خیابانهایی که بسته شده از ایست و بازرسی بسیجیان است و جلوتر میدانهایی که مردم در آن همچنان ایستادهاند.
هردو مورد دلگرمی دیگریاند.
فرقی نمیکند در این شبها برای سلامتی مردم در میدان، بسیجیان، پاسداران و... و هر آن کس که برای حفظ حرم جمهوری اسلامی ایران تلاش میکند صدقه بدیم، نذر کنیم.
تاریخ یه جوریه که حس میکنم هرلحظه دارم بخشی از تاریخ دهههای گذشته را زندگی میکنم!
گاهی در دهه ۶٠ و ایست و بازرسیهایش
گاهی در دهه ۵٠ و حماسه های کف خیابانش
گاهی در دهه ها دور تر و حماسه زینبیاش
گاهی در دهه های اول اسلام و تنگه احدش
ووو......
انگار تاریخ را داریم زندگی میکنیم برای رقم زدن تاریخ جدید!
@istadegi
داستان از این قراره که شب دفاع از خیابون، صبح راهپیمایی روز جمهوری اسلامی😎
روزامون انقلابی شده✌️🏻
@istadegi
مردم یه جوری نگاهمون میکردن تو مسیر که انگار از دیشب تا حالا خونه نرفتیم! 😁
@istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۲: "این مملکت دیگه آرومبگیر نیست!" ✍️ش. شیردشتزاده ا
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨
📚 #جنگنوشت
قسمت ۳: باروت و قلهی کوه
✍️ش. شیردشتزاده
آن روز، شنبه نهم اسفند، من و علی رفتیم دانشگاه. او میخواست با استاد راهنمایش صحبت کند و من میخواستم با تمرکز بیشتری مطالعه کنم. دانشگاه خلوت بود و فقط دانشجویان تحصیلات تکمیلی که مجازی نشده بودند در دانشگاه بودند. رفتم توی یکی از اتاقهای دانشکده فیزیک نشستم پای لپتاپ و کارم را شروع کردم. تازه داشتم تمرکز میکردم که علی زنگ زد و درحالی که نفس نفس میزد گفت: جنگ شد!
ساعت را نگاه کردم؛ ده صبح بود. هنوز دو ساعت تا زمان تجمع مانده بود. فکر کردم منظورش این است که بین دانشجوهای موافق و مخالف نظام درگیری شده. گفتم: هنوز که زمان تجمع نیست!
گفت: نه! نه! تهران رو زده. اسرائیل تهران رو زده. جنگ شده.
نمیدانم آن لحظه احساسم چی بود. یادم نیست. شاید کمی ترس، شاید ناباوری. بیشتر ناباوری. علی قطع کرد و من برخاستم و همانطور که اتاق را قدم میزدم، کانالهای خبری را چک کردم. اخبار محدود بود. مثل این که موشک به بیت رهبری خورده بود؛ ولی من نگران آقا نبودم. با خودم گفتم حتما مثل جنگ دوازده روزه، قبل از اصابت آقا را به جای امنی بردهاند. عمه نرگسم که ساکن تهران بود زنگ زد. گفت صدای انفجار را شنیده. ترسیده بود و بیشتر از خودش نگران آقا بود.
علی گفت میآید دنبالم که برویم. دیگر تمرکز برایم نمانده بود. اصلا یادم نبود که داشتم کدام پایاننامه را مطالعه میکردم و یادداشت برمیداشتم. علی آمد توی اتاق و کمی نشست تا وسایلم را جمع کنم. اتاقی که در آن بودیم، پنجره بزرگی رو به کوه صفه داشت. کوه را از نزدیک میشد دید. من سرم پایین بود. داشتم دفتر و جامدادی را توی کولهام میگذاشتم که صدای انفجار آمد. صدای ویژ کوتاهی و بعد صدای شکستن و خرد شدن سنگ. شیشهها لرزید. انقدر نزدیک بود که فکر کردم همان ساختمان یا ساختمان شیمی را زده. سر بلند کردم و دیدم دقیقا قله را زده. قله کوه صفه را. خاک به هوا برخاسته بود. علی داد زد بخواب روی زمین. فکر میکردیم بعدی ماییم. روی زمین نشستیم و سرمان را گرفتیم. بعد دلمان تاب نیاورد. علی گفت بدو برویم. اول خواستیم فقط خودمان را نجات بدهیم؛ ولی دلم تاب نیاورد. نتوانستم بدون لپتاپ از آنجا بیرون بیایم. با خودم گفتم جنگ بالاخره تمام میشود؛ ولی پایاننامه نه! همه اینها در دو ثانیه اتفاق افتاد. علی لپتاپ را بست و زد زیر بغلش و کولهام را – که زیپش باز بود – دست گرفت و من چادرم را چنگ زدم و شارژر لپتاپ را برداشتم و دویدیم. طبقه دوم بودیم. احساسم این بود که هر لحظه ممکن است اینجا را بزند و ساختمان بریزد روی سرمان. کارمندان و معدود دانشجوهای توی دانشکده داشتند مثل ما میدویدند که بروند بیرون. از پلهها پایین آمدیم و رفتیم بیرون. همه بیرون بودند و نگاهشان سمت کوه صفه بود. آن لحظه تازه فهمیدم چقدر قلبم تند زده و دستم چطور میلرزد. پاهایم خالی کردند و نشستم روی پلههای بیرون دانشکده.
آن روز تجمع دانشجویان مخالف نظام برگزار نشد. همه رفته بودند. تا قبل از آن اصلا دلم نمیخواست توی تجمعی که بسیج فراخوانش را داده بود شرکت کنم؛ ولی شرایط فرق کرده بود. دانشجوهای انقلابی مانده بودند. بعضی با این که ارشد و دکتری نبودند و کلاس حضوری نداشتند، آمده بودند دانشگاه برای تجمع. دیگر مسئله تجمع دانشجوهای نادانی نبودند که پرچم سوزانده بودند. مسئله ایران بود. مسئله این بود که همه آنهایی که صدای موشک را شنیده بودند، میخواستند توی دانشگاه بمانند و بگویند نمیترسند.
نماز را جلوی تالار شریعتی علوم پزشکی به جماعت خواندیم و بعد رفتیم به سمت درب شرقی. آنجا سرود ملی خواندیم و شعار دادیم و پرچم ایران را روی دست چرخاندیم. موقع نماز، کوه صفه روبهرویم بود. انگار نه انگار که موشک خورده است. محکم و استوار سر جایش بود؛ مثل ایران.
توی راه خانه، بیشتر مغازهها تعطیل بودند. البته سر ظهر بود و نمیدانم این تعطیلی بخاطر خستگی ظهر رمضان بود یا جنگ. وقتی رسیدیم، بلافاصله شبکه خبر را روشن کردیم. دائم با خانواده خودم و مادربزرگم تماس میگرفتم. دائم کانالهای خبری را چک میکردیم. آنجا بود که خبر میناب را شنیدیم. دوتا موشک به یک دبستان خورده بود؛ دبستان دخترانه شجره طیبه. اولش توی اخبار نوشته بود شهادت چهار دانشآموز در حمله موشکی به میناب. بعد هی عدد چهار زیاد شد. شد هشت. بعد شد پانزده. بعد شد بیست، سی، چهل، شصت، هفتاد... هی رفت بالا و بالا تا حدود صد و هفتاد. اینطور که پیدا بود داشتند یکی یکی پیکر بیجان از زیر آوار در میآوردند و به آمار میافزودند. مگر بدن بچهی دبستانی چقدر جان دارد؟ یک ذره پوست و گوشت و استخوان است. حتی با فرض این که در انفجار اولیه تکهتکه یا زخمی نشده باشد، زیر آوار بدون هوا خیلی دوام نمیآورد.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۲: "این مملکت دیگه آرومبگیر نیست!" ✍️ش. شیردشتزاده ا
و همینطور شد که حدود دویست کودک و معلم به دست پدوفیلهای جزیره اپستین کشته شدند.
البته آن بیشرفهایی که به ترامپ التماس میکردند به ایران حمله کند، وجدانشان حتی دچار خارش هم نشد، چه برسد به این که بخواهند عذاب وجدان بگیرند. سریع توجیه کردند که: لابد جمهوری اسلامی توی مدارس تسلیحات پنهان کرده! (جداً؟ خب امریکا چرا عصر یا شب که مدرسه خالی از دانشآموز بود مدرسه را نزد؟) لابد دانشآموزان آن مدرسه، فرزندان پاسدارها بودهاند! (بچه بچه است و مهم نیست فرزند پاسدار باشد یا نه!) اصلا لابد جمهوری اسلامی خودش مدرسه را زده است که مظلومنمایی کند! (مگر جمهوری اسلامی مثل شما احمق است؟) حتی یکی از همان سلیبریتیهای بیشرف نوشته بود: مگر نگفته بودم بچههاتان را مدرسه نفرستید؟!
ادامه دارد...
ارسال نظر
#نبرد_آخر
http://eitaa.com/istadegi
«الدعاء سلاح المومن»
امشب نماز استغاثه به امام زمان«عج» را فراموش نکنید! 🥺
ساعت ۲۲ امشب هرجا هستید به نزدیک ترین میدان برید برای اقامه نماز.
تنها راه نجات دعاست...
@istadegi
خواندن نماز استغاثه من را یاد آخرین نماز ظهر عاشورا انداخت.
عدهای در حال خواندن نماز با پرچمهایی که همچون اسلحهای کنار نمازگذاران بود و عدهای دیگر دور تا دورشان با پرچم در حال محافظت از خیابان.
@istadegi