داستان از این قراره که شب دفاع از خیابون، صبح راهپیمایی روز جمهوری اسلامی😎
روزامون انقلابی شده✌️🏻
@istadegi
مردم یه جوری نگاهمون میکردن تو مسیر که انگار از دیشب تا حالا خونه نرفتیم! 😁
@istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۲: "این مملکت دیگه آرومبگیر نیست!" ✍️ش. شیردشتزاده ا
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨
📚 #جنگنوشت
قسمت ۳: باروت و قلهی کوه
✍️ش. شیردشتزاده
آن روز، شنبه نهم اسفند، من و علی رفتیم دانشگاه. او میخواست با استاد راهنمایش صحبت کند و من میخواستم با تمرکز بیشتری مطالعه کنم. دانشگاه خلوت بود و فقط دانشجویان تحصیلات تکمیلی که مجازی نشده بودند در دانشگاه بودند. رفتم توی یکی از اتاقهای دانشکده فیزیک نشستم پای لپتاپ و کارم را شروع کردم. تازه داشتم تمرکز میکردم که علی زنگ زد و درحالی که نفس نفس میزد گفت: جنگ شد!
ساعت را نگاه کردم؛ ده صبح بود. هنوز دو ساعت تا زمان تجمع مانده بود. فکر کردم منظورش این است که بین دانشجوهای موافق و مخالف نظام درگیری شده. گفتم: هنوز که زمان تجمع نیست!
گفت: نه! نه! تهران رو زده. اسرائیل تهران رو زده. جنگ شده.
نمیدانم آن لحظه احساسم چی بود. یادم نیست. شاید کمی ترس، شاید ناباوری. بیشتر ناباوری. علی قطع کرد و من برخاستم و همانطور که اتاق را قدم میزدم، کانالهای خبری را چک کردم. اخبار محدود بود. مثل این که موشک به بیت رهبری خورده بود؛ ولی من نگران آقا نبودم. با خودم گفتم حتما مثل جنگ دوازده روزه، قبل از اصابت آقا را به جای امنی بردهاند. عمه نرگسم که ساکن تهران بود زنگ زد. گفت صدای انفجار را شنیده. ترسیده بود و بیشتر از خودش نگران آقا بود.
علی گفت میآید دنبالم که برویم. دیگر تمرکز برایم نمانده بود. اصلا یادم نبود که داشتم کدام پایاننامه را مطالعه میکردم و یادداشت برمیداشتم. علی آمد توی اتاق و کمی نشست تا وسایلم را جمع کنم. اتاقی که در آن بودیم، پنجره بزرگی رو به کوه صفه داشت. کوه را از نزدیک میشد دید. من سرم پایین بود. داشتم دفتر و جامدادی را توی کولهام میگذاشتم که صدای انفجار آمد. صدای ویژ کوتاهی و بعد صدای شکستن و خرد شدن سنگ. شیشهها لرزید. انقدر نزدیک بود که فکر کردم همان ساختمان یا ساختمان شیمی را زده. سر بلند کردم و دیدم دقیقا قله را زده. قله کوه صفه را. خاک به هوا برخاسته بود. علی داد زد بخواب روی زمین. فکر میکردیم بعدی ماییم. روی زمین نشستیم و سرمان را گرفتیم. بعد دلمان تاب نیاورد. علی گفت بدو برویم. اول خواستیم فقط خودمان را نجات بدهیم؛ ولی دلم تاب نیاورد. نتوانستم بدون لپتاپ از آنجا بیرون بیایم. با خودم گفتم جنگ بالاخره تمام میشود؛ ولی پایاننامه نه! همه اینها در دو ثانیه اتفاق افتاد. علی لپتاپ را بست و زد زیر بغلش و کولهام را – که زیپش باز بود – دست گرفت و من چادرم را چنگ زدم و شارژر لپتاپ را برداشتم و دویدیم. طبقه دوم بودیم. احساسم این بود که هر لحظه ممکن است اینجا را بزند و ساختمان بریزد روی سرمان. کارمندان و معدود دانشجوهای توی دانشکده داشتند مثل ما میدویدند که بروند بیرون. از پلهها پایین آمدیم و رفتیم بیرون. همه بیرون بودند و نگاهشان سمت کوه صفه بود. آن لحظه تازه فهمیدم چقدر قلبم تند زده و دستم چطور میلرزد. پاهایم خالی کردند و نشستم روی پلههای بیرون دانشکده.
آن روز تجمع دانشجویان مخالف نظام برگزار نشد. همه رفته بودند. تا قبل از آن اصلا دلم نمیخواست توی تجمعی که بسیج فراخوانش را داده بود شرکت کنم؛ ولی شرایط فرق کرده بود. دانشجوهای انقلابی مانده بودند. بعضی با این که ارشد و دکتری نبودند و کلاس حضوری نداشتند، آمده بودند دانشگاه برای تجمع. دیگر مسئله تجمع دانشجوهای نادانی نبودند که پرچم سوزانده بودند. مسئله ایران بود. مسئله این بود که همه آنهایی که صدای موشک را شنیده بودند، میخواستند توی دانشگاه بمانند و بگویند نمیترسند.
نماز را جلوی تالار شریعتی علوم پزشکی به جماعت خواندیم و بعد رفتیم به سمت درب شرقی. آنجا سرود ملی خواندیم و شعار دادیم و پرچم ایران را روی دست چرخاندیم. موقع نماز، کوه صفه روبهرویم بود. انگار نه انگار که موشک خورده است. محکم و استوار سر جایش بود؛ مثل ایران.
توی راه خانه، بیشتر مغازهها تعطیل بودند. البته سر ظهر بود و نمیدانم این تعطیلی بخاطر خستگی ظهر رمضان بود یا جنگ. وقتی رسیدیم، بلافاصله شبکه خبر را روشن کردیم. دائم با خانواده خودم و مادربزرگم تماس میگرفتم. دائم کانالهای خبری را چک میکردیم. آنجا بود که خبر میناب را شنیدیم. دوتا موشک به یک دبستان خورده بود؛ دبستان دخترانه شجره طیبه. اولش توی اخبار نوشته بود شهادت چهار دانشآموز در حمله موشکی به میناب. بعد هی عدد چهار زیاد شد. شد هشت. بعد شد پانزده. بعد شد بیست، سی، چهل، شصت، هفتاد... هی رفت بالا و بالا تا حدود صد و هفتاد. اینطور که پیدا بود داشتند یکی یکی پیکر بیجان از زیر آوار در میآوردند و به آمار میافزودند. مگر بدن بچهی دبستانی چقدر جان دارد؟ یک ذره پوست و گوشت و استخوان است. حتی با فرض این که در انفجار اولیه تکهتکه یا زخمی نشده باشد، زیر آوار بدون هوا خیلی دوام نمیآورد.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۲: "این مملکت دیگه آرومبگیر نیست!" ✍️ش. شیردشتزاده ا
و همینطور شد که حدود دویست کودک و معلم به دست پدوفیلهای جزیره اپستین کشته شدند.
البته آن بیشرفهایی که به ترامپ التماس میکردند به ایران حمله کند، وجدانشان حتی دچار خارش هم نشد، چه برسد به این که بخواهند عذاب وجدان بگیرند. سریع توجیه کردند که: لابد جمهوری اسلامی توی مدارس تسلیحات پنهان کرده! (جداً؟ خب امریکا چرا عصر یا شب که مدرسه خالی از دانشآموز بود مدرسه را نزد؟) لابد دانشآموزان آن مدرسه، فرزندان پاسدارها بودهاند! (بچه بچه است و مهم نیست فرزند پاسدار باشد یا نه!) اصلا لابد جمهوری اسلامی خودش مدرسه را زده است که مظلومنمایی کند! (مگر جمهوری اسلامی مثل شما احمق است؟) حتی یکی از همان سلیبریتیهای بیشرف نوشته بود: مگر نگفته بودم بچههاتان را مدرسه نفرستید؟!
ادامه دارد...
ارسال نظر
#نبرد_آخر
http://eitaa.com/istadegi
«الدعاء سلاح المومن»
امشب نماز استغاثه به امام زمان«عج» را فراموش نکنید! 🥺
ساعت ۲۲ امشب هرجا هستید به نزدیک ترین میدان برید برای اقامه نماز.
تنها راه نجات دعاست...
@istadegi
خواندن نماز استغاثه من را یاد آخرین نماز ظهر عاشورا انداخت.
عدهای در حال خواندن نماز با پرچمهایی که همچون اسلحهای کنار نمازگذاران بود و عدهای دیگر دور تا دورشان با پرچم در حال محافظت از خیابان.
@istadegi
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
📃پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی
به مناسبت گرامیداشت روز جمهوری اسلامی ایران و روز طبیعت
✍🏼 بسمالله الرحمن الرحیم
هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الأَرضِ وَاستَعمَرَکُم فیها
🔻 ملت قهرمان ایران نوروز امسال را با حماسه و غیرت عجین کردهاند و پس از گرامیداشت دوازدهم فروردین ـ روز جمهوری اسلامی ایران ـ به استقبال روز طبیعت میروند. اکنون که دشمن زبون و بیرحم آمریکایی و صهیونی، حدّ و مرز انسانی، اخلاقی، و حیاتی در دَدمنشی خود ندارد و حتی فضاهای طبیعی و زیستمحیطی میهن عزیزمان را نیز مورد هجوم و آسیب قرار داده است، هر حرکتی در مسیر گسترش آبادانی و ساختن آینده درخشان ایران، اقدامی شایسته و بایسته است.
🔻از جمله این کارهای پسندیده آن است که آحاد مردم در همه شهرها و روستاها با کمک یکدیگر و با همکاری و هماهنگی دستگاههای مربوطه، از روز طبیعت تا پایان بهار خصوصاً روزهای فروردین ماه به کاشت درختان مُثمِر و نیز مراقبتهای بعدی مورد نیاز اقدام کنند.
🔻دیوصفتان کودککش آمریکایی و صهیونیستی، نونهالان مدرسه شجره طیبه را وحشیانه به شهادت رساندند؛ اما ملت ایران به نیّت همه شهدا، خصوصاً شهدای جنگ تحمیلی سوم، #نهال_امید را در پهنه سرزمین خود غرس میکند تا هر یک از این نهالها در سالهای آینده به شجرهای طیبه و درختی پرثمر تبدیل شود، انشاءالله.
سیدمجتبی حسینی خامنهای
۱۲/فروردین/۱۴۰۵
📲 @rahbar_enghelab_ir
توی ۶سال تحصیلم تو دانشگاه به این رسیدم که استادی که از انقلاب بد میگه و.. سواد درستی نداره و احترام استادی هم نداره چون، موضع گیری غلطش روی تدریسشم اثرگذاره.
و حیف و صد حیف که چنین افرادی جایگاه درس و دانشگاه و استاد را پایین میارند و نتیجش میشه اینکه دانشگاه بشه مکانی برای تفریح نه تدریس و یادگیری.
و در آخرم تحویل دادن متخصصان بی علم و بی فرهنگ که گند بزنن به کشور.
استاد یه کلمه مقدسه به نظرم به یه آدم بی سواد بی فرهنگ نباید گفت استاد هرچند مدرک دکتری داشته باشه!