هدایت شده از KHAMENEI.IR
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 رهبر شهید انقلاب: امام باقر علیهالسلام در مقابل افراد خبیثِ ظالمِ هتاکِ بنیامیه و بنیمروان توانستند افزایش قدرت تأثیرگذاری، توسعه تفکر و تعدد افراد شیعه را انجام دهند. ۱۴۰۴/۳/۱۳
📆 سالروز شهادت حضرت امام محمد باقر علیهالسلام تسلیت باد.
🖥 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از ☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
شیفت نیمه شب.mp3
زمان:
حجم:
7.1M
🎧بشنوید/داستان صوتی "شیفت نیمهشب"🌙
📖بریده داستان:
"میگویم: هوشیاریش نزدیک پنجه. از جایی پرت شده؟
خانم سجادی صدایش را پایین میآورد و میگوید: نه بابا حادثه نبوده. وقتی آوردنش من اینجا بودم. بدنش پر جای چاقو بود.
پشت میز، کنار خانم سجادی مینشینم. سمانه سرش را جلوتر میبرد و چشمانش از کنجکاوی برق میزنند: یعنی خلافکاری چیزی بوده؟ دعوا کرده؟"
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
🎙گویندگان:
بانو مهدیآسا(راوی)
بانو شبنم(خانم سجادی)
بانو "نوکر ارباب"(سمانه)
بانو شباهنگ(مادر آرمان)
آقای سپهر(پدر آرمان)
🌱کاری از درختان سخنگوی باغ انار.🌱
تقدیم به روح بلند آرمان عزیز...✨
#فاطمیه #لبیک_یا_خامنه_ای #آرمان_دهه_هشتادی_ها
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🎧بشنوید/داستان صوتی "شیفت نیمهشب"🌙 📖بریده داستان: "میگویم: هوشیاریش نزدیک پنجه. از جایی پرت شده؟
چند روزه دارم حرص میخورم،
هی میخوام بیام یه چیزی بگم، هی میگم نه... تو که قاضی نیستی بخوای نظر بدی!
بله من قاضی نیستم،
تخصصی در زمینه حقوق کیفری ندارم،
ولی با نگاه جامعهشناسانه، یه چیزی رو میدونم...
یه چیز ساده که حتی نیاز به جامعهشناسی خوندن هم نداره:
یکی از اهداف قانون، بازدارندگی و پیشگیری از جرمه.
یعنی علاوه بر اینکه مجازات باید متناسب با جرم باشه،
باید بازدارنده باشه، یعنی کسی که میخواد مرتکب جرم بشه، ببینه به مجازاتش نمیارزه و منصرف بشه.
حالا سوال اینجاست که آیا پنج سال حبس و دیه، برای ضرب و جرح شدید منجر به فوت کافیه؟ اونم درحالی که قاتلان با هدف کشتن مقتول این کار رو کردن و قتل عمد محسوب میشه؟
آیا این حکم بازدارندهس؟
من قاضی نیستم، نمیدونم...
نمیتونم هم سریع بگم قاضی تحت فشار بوده یا خدای نکرده فسادی در کار بوده...
فقط کاش قاضی پیامدهای بعدی حکمش فکر میکرد.
اصلا نمیخوام فضا رو احساسی کنم و بگم پدر و مادر آرمان علیوردی الان چه حالی دارن که جگرگوشهشون اینطوری وحشیانه شهید شده و حالا قاتلانش انقدر خفیف مجازات میشن... نه کاری به این حرفا ندارم.
فقط منطقی به قضیه نگاه میکنم؛
این جنایت دستهجمعی، واقعا جنایت هولناک و سنگینی بود. انتظار مردم این بود که برای چنین جنایت وحشتناکی، مجازات متناسبی در نظر گرفته بشه، تا دیگه کسی اینطور قربانی نشه.
ولی دقیقا برعکس بود،
انگار جان بسیجیها و مدافعان امنیت برای قاضی ارزش نداشت،
انگار قاضی این حکم رو امضا کرده که: اگه خواستید حمله کنید و بکشید، دستهجمعی باشه، هرچی تعداد بیشتر، هرچی وحشیگری بیشتر، مجازات سبکتر!!
قضیه چیه؟
اینجا ببینید:
https://eitaa.com/shahid_armanaliverdy/8061
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
و اما کتابخانه دوست داشتنی من، که الان کتابهایش بیشتر شدهاند و قفسه کم آوردم برای منظم چیدنشان.
از دوستداشتنیترین قفسههای کتابخونم این قفسه است. 😎
سعی کردم گوشه کتابخونم یک پک کامل از رمانهای تاریخ اسلام داشته باشم!
📕اگر علاقهمندید زندگینامه پیامبر(ص) را بهتر بدونید کتاب «آنک آن یتیم نظر کرده» را بخونید، میتونم بگم هیچ قلمی مثل استاد سرشار نیست و همه نوشتهها مستند و درست گفته شده.
📗اگر دوست دارید راجب امام رضا(ع) و اینکه چی شد ایشون ولیعهد شدن و به ایران اومدن بدونید کتاب «ولادت» رابخونید، یک رمان پر از فراز و نشیب البته از احادیث ضعیف هم درش استفاده شده.
📔اگر عاشق امیرالمومنین(ع) هستید و میخواهید بدونید در حکومتشان فضای شهر شام چگونه بود و معاویه چیکار میکرده کتاب «پس از بیست سال» را بخونید، کتابی که انگار برای همه زمانها نوشته شده.(از کتابهاییه که عاشقانه دوستش دارم، هرچند خداتومن پولش شده الان😢)
📘اگه خواستید با زنان شیعه و تاثیرگذار آشنا بشید حتما کتاب «من برمیگردم» را بخونید، کتاب از زبان زن هارون الرشید نقل شده است.
🌱همه کتابهای این قفسه از بهترینها هستند اما نمیشد همشم معرفی کرد.
#معرفی_کتاب 📚
#کتابخانه_من
📣 حکم متهمان پروندهٔ شهید آرمان علی وردی صادر شد.
🔴 مــــتهـــمان ردیف اول تا چـــهارم
به مجازات اعدام محکوم شدند.
🟠 متهمان ردیف پنجم تا نهم نیز به حبس از یک تا پنج سال و مجازاتهای تکمیلی محکوم گردیدند.
@istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۲۴: صدای پای هیولا ✍️ش. شیردشتزاده علم روانشناسی، اخت
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨
📚 #جنگنوشت
قسمت ۲۵: بادیگارد
✍️ش. شیردشتزاده
آن روز تا ظهر پیکرها برای وداع آماده نشد، یا شاید خانوادهها برای وداع آماده نبودند. اول گفتند میتوانید بروید چون وداع دیگری نداریم. بجز من و زینب که باید صبر میکردیم کار علی تمام شود، همه خادمهای خانم رفتند. بعد گفتند یک وداع داریم؛ وداع دوتا خواهر. پنج و هشت ساله. خانه مادربزرگشان بودند، با دوتا از نوههای دیگر. مثل ما که وقتی کوچک بودیم با بچههای عمه و خاله خانهی مادربزرگ میماندیم، آنها هم مانده بودند که بازی کنند. شاید شب قبل کلی آتش سوزانده بودند با هم. شاید کلی دور خانه دویده بودند. کارتون دیده بودند. خندیده بودند. خانه را روی سرشان گذاشته بودند. و بعد، نیمهشب، یک هواپیمای لعنتی، یک بمب لعنتی، همهی شادیشان را زیر آوار دفن کرد.
وقتی خانواده آن دوتا خواهر رسیدند، کمی از اذان ظهر گذشته بود. پیدا بود هنوز بهتزدهاند، هنوز باور نکردهاند، هنوز داغند. شاید زمان خوبی برای وداع نبود. نمیدانم. بعضیهاشان حتی وقت نکرده بودند لباس مشکی بپوشند. خیلی نمیتوانستند گریه کنند. گاهی کمی اشک میریختند و بعد آرام میشدند. مثل بقیه خانوادهها نبودند. حتی طول کشید تا بفهمیم مادر دوتا دختر کیست؛ از بس آرام بود و فقط گاهی گریه میکرد. جوان بود؛ خیلی جوان. یک روسری فیروزهای خوشرنگ سرش بود. نمیدانم بهتزده بود یا قوی. نمیدانم آن خانواده، خیلی صبور بودند یا هنوز باور نکرده بودند که دختران کوچکشان شهید شدهاند.
معمولا در زمان انتظار خانوادهها داخل حسینیه، آهنگهای غمگین بدون کلام پخش میکردیم. آهنگهای آلبوم بادیگارد کارن همایونفر را. و بعد که شهید را میآوردند، روضه و مداحی میگذاشتیم. آن روز هم آلبوم بادیگارد داشت پخش میشد. آن ریتم آرام و محزون و باشکوه. یکی از اعضای خانواده، یک خانم، آمد گفت زیارت عاشورا پخش کنیم. زیارت عاشورای علی فانی را که گذاشتیم، انگار بغضها راحتتر ترکید.
دوتا تابوت کوچک بود. دوتا دخترک. گذاشتندشان وسط حسینیه. یادم نیست بقیه چه حالی داشتند. دور از ازدحام دور تابوت، خانمی خودش را میزد. شاید خاله شهدا بود، نمیدانم. ولی معلوم بود دوتا دختر را خیلی دوست دارد. خودش را زد و شوهرش هم حریفش نبود که جلویش را بگیرد. حتی نتوانست تا خود تابوت برود جلو. غش کرد. با کمک شوهرش کمک کردیم به هوش بیاید. بههوش آمد و دوباره زد زیر گریه. انقدر گریه کرد که نفسش بند آمد. نمیتوانست نفس بکشد. چندبار زدم میان کتفهایش و بعد نشستم جلویش. دستهایش را گرفتم و گفتم: منو نگاه کن! ببین! با من نفس بکش.
قبلا هم اینطور شده بود، بستگان شهدا از شدت فشار عصبی و گریه انگار یادشان میرفت نفس بکشند. این کار معمولا فایده داشت. زن نفس کشید. شروع کرد برایم حرف زدن. حرف زدن از این که چقدر دخترها را دوست داشت، از این که چقدر شیرین بودند. چقدر ناز بودند. چقدر عزیز بودند. غصه مادرشان را میخورد. میگفت: جونم بودن. حالا چطور بدون اونا زندگی کنم؟
وقتی تابوت دخترها را باز کردند هم نتوانست برود جلو. بلند شد و گردن کشید و یک لحظه دید و خودش را زد و غش کرد. من هم یک لحظه صورتهاشان را دیدم. دوتا خواهر، عین هم. هردو سالم. صورتشان مثل دخترکی که چند روز پیش دیده بودیم خونی نبود. با خودم گفتم شاید کار موج انفجار بوده. بدن بچه مگر چقدر طاقت دارد؟ با موج هم آسیب میبیند. ریههایش... قلبش... مغزش... مگر چقدر است روی هم؟ برای آسیب دیدنش یک موج انفجار هم کافی ست.
زن وقتی بههوش آمد، اول کمی به جمعیت نگاه کرد. اولش گیج بود، بعد یادش آمد. نشست. دستم را گرفت. چشمانش رنگ التماس گرفتند و ابروهایش ملتمسانه جمع شدند. دستم را محکم فشرد و گفت: منو بکش!
صدایش پر از خواهش بود، پر از جدیت؛ مصمم بود، جیغ نمیزد. فقط دستم را گرفته بود و التماس میکرد: منو بکش. تو رو خدا منو بکش.
ادامه دارد...
#فتح_خیبر
http://eitaa.com/istadegi
ولی من از این به بعد با شنیدن این آلبوم،
یاد مادری میافتم که جلوی گریهش رو میگرفت و خیلی جدی میگفت نه انشاءالله بچه من نیست!
یاد دختری میافتم که نمیتونست بشینه رو صندلی منتظر بمونه، هی بلند میشد میرفت دم در، نگاه میکرد ببینه ماشین حمل تابوت کی میرسه.
یاد خواهری میافتم که نشسته بود یه گوشه و به خواهر دیگهش میگفت ما اینجا چکار میکنیم؟ چرا اومدیم اینجا؟
یاد پدری میافتم که دستشو گذاشته بود روی صورتش و هی مینالید: عزیز دلم، بابا... قربونت برم بابا...
یاد برادری میافتم که رفته بود یه گوشه زانوشو بغل کرده بود و گریه میکرد.
یاد خانوادههایی میافتم که یکی یکی از در معراج میاومدن تو و یه نگاهی به معراج میکردن و بغضشون توی آغوش هم میترکید.
این آلبوم برای من دیگه آلبوم بادیگارد از کارن همایونفر نیست.
این آلبوم، غمنامهی مردم مظلوم و مقتدر این سرزمینه.
این آلبوم برای من، همهی ایرانه...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۲۵: بادیگارد ✍️ش. شیردشتزاده آن روز تا ظهر پیکرها برا
خیلی قشنگ بود رفتم گریه کنم ممنون.