آقا همونطور که گفتن، عید غدیر در اصل سه روزه🌱
بنابراین بنا به درخواست شما مهلت تخفیف دوره رو تا فردا شب تمدید کردیم.
تا ساعت ۲۴ فردا فرصت دارید دوره نویسندگی مهشکن رو با ۲۰ درصد تخفیف بخرید😁😎
هدایت شده از ☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨﷽✨
‼️اگه یه رمان جنایی/امنیتی بنویسی ولی صحنه جرم و سرنخها مصنوعی دربیاد، خواننده همونجا ولش میکنه.
اگه دوست داری داستانت باورپذیر، پرتعلیق و دقیق جلو بره، این دوره برای همینه.
👈این دوره بیشتر از اینکه فقط «داستاننویسی» باشه، درباره اون ابزارها و دانستههاییه که کمک میکنه دقیقتر بنویسی؛ چیزایی که خودم تو مسیر یاد گرفتن و نوشتن، کلی براش وقت گذاشتم، مطالعه کردم و جمعش کردم.
📌پس برای شما که به داستاننویسی و مخصوصاً نوشتن رمان امنیتی علاقه دارید،
۷ جلسهی دوره رو آماده کردیم + پشتیبانی و پرسشوپاسخ.
📚 سرفصلها:
- ژانر امنیتی چیه؟
- سوژه رو چطور انتخاب کنیم؟
- پیرنگ چیه؟
- شخصیتپردازی
- تعلیق
- شروع و پایانبندی
- پزشکی قانونی
- صحنه جرم
- سمشناسی قانونی
- روانپزشکی قانونی
- سلاحشناسی
♦️این دوره برای نویسندههای مبتدی هم مناسبه
💰هزینه دوره: ۷۰۰ هزار تومان
🎁هزینه با ۲۰ درصد تخفیف ویژه عید سعید غدیر: ۵۶۰ هزار تومان😍
🔴برای تهیه دوره به ادمین پیام بدید:
@eriha_ad
http://eitaa.com/istadegi
یادتونه سالهای گذشته بعد نمایشگاه کتاب همهش عکس بستههایی که برامون میرسید رو میذاشتیم توی کانال؟
یادتونه چقدر کتاب میخریدیم؟
امسال بخاطر این قیمتهای عجیب و غریب نمایشگاه حتی یه کتاب هم نتونستم ازش بخرم!!
و کاش فقط کتاب گرون شده بود...
کاش مسئولین فقط یکم در برابر خون شهدا و پایداری مردم احساس مسئولیت میکردن و بجای دویدن دنبال مذاکره، یه سر و سامونی به وضعیت اقتصادی میدادن.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۲۵: بادیگارد ✍️ش. شیردشتزاده آن روز تا ظهر پیکرها برا
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨
📚 #جنگنوشت
قسمت ۲۶: چرا مذاکره نکردین؟
✍️ش. شیردشتزاده
جملهاش مثل پتک توی سرم خورد. شاید بتوانم بگویم این دردناکترین خاطرهام است. همین الان هم وقتی یاد آن چهرهی درمانده و آن لحن مستأصل افتادم گریهام گرفت. صدایش هنوز توی گوشم هست و چهرهاش جلوی چشمم. نمیدانستم چی بگویم. میخواست از آن درد شدید غیرقابل تسکین نجاتش بدهم. التماس میکرد بکشمش. و من درماندهتر از او، بهتزده، فقط نگاه کردم و اشک ریختم. هیچ جوابی نداشتم. نمیتوانستم خواستهاش را عملی کنم و میدانستم عمیقترین خواستهی کسی که دلتنگ است، مردن است؛ نمیتوانستم بیرحمانه بگویم نه. فقط نگاهش کردم. هیچ کلمهای در دهانم نچرخید.
مادر دوتا دختر، مبهوت و ساکت میان دوتا تابوت کوچک نشسته بود. نه جیغ میزد نه گریه میکرد. فقط به صورتشان دست میکشید. شاید داشت تصور میکرد که توی تختشان خوابیدهاند و این نوازش و بوسه قبل خواب است. پدرِ دخترها هم آرام بود؛ ولی مبهوت نه. واقعا قوی بود. با این که خودش صاحب عزا بود، بقیه را در آغوش میگرفت و دلداری میداد. اینجاست که آدم میفهمد مرد بودن چقدر سخت است؛ این که درد کشندهی خودت را انکار کنی و اجازه بدهی دیگران به تو تکیه کنند. مادربزرگشان اما، بالای یکی از تابوتها نشسته بود و میان شیونهایش فریاد میزد: مرگ بر اسرائیل! مرگ بر یهود!
وقتی خواستند تابوتها را ببرند، پدر و مادر دخترها خودشان برخاستند و زیر تابوتها را گرفتند. خودشان با دست خودشان، دستهگلهاشان را توی آمبولانس گذاشتند و بعد، خاموش و ساکت، یک گوشه نشستند. نه اشک، نه جیغ، نه کلمه. سکوت بود. سوختگی درجه سه یا حتی چهار، آنجا که به استخوان میرسد.
برای وداع یکی از خانوادهها نتوانستم بروم. کار معراج داشت کمکم نظم میگرفت و خادمها در روزهای مختلف تقسیم میشدند. راستش کمی از این قضیه لجم گرفته بود. دلم میخواست برای وداعی که شهدای خانم بودند باشند که آن را از دست دادم.
شهدای بمباران ششم فروردین کم نبودند. یک نفرشان یک پسر نوجوان بود. فکر کنم سیزده، چهارده ساله. شاید کمتر. نمیدانم. خودش شهید شده بود و مادرش مجروح. خالهها و مادربزرگ و عمههایش آمده بودند برای وداع. هرکدام یک جور از شهید میگفتند. از این که میخواستند دامادش کنند. از این که میآمد بهشان سر میزد. از این که میرفت مسجد. مادر شهید دیرتر رسید؛ با بدنی مجروح و قلبی مجروحتر. روی صندلی چرخدار، با صورت کبود. ولی آن لحظه اصلا حواسش به جراحاتش نبود. درد قلبش انقدر زیاد بود درد تن را نفهمد.
تابوت را باز کردیم. خواهر بزرگتر شهید داشت صورت برادرش را نوازش میکرد. خیلی جدی داشت با برادرش حرف میزد، کمی با اخم. نمیدانم چه میگفت. بیشتر عصبانی بود. به ما میگفت قرار بوده برادرش را ببرد بیرون تفریح. میگفت مواظب برادرم باشید. جان برادرم و جان شما. دلم میخواست بغلش کنم. ما خواهر بزرگترها هم را میفهمیم. ما مثل مادر دومیم. خواهر یا برادر کوچک مثل بچهمان است. مثل بچهمان دوست داریم ببریمش بیرون بگردانیمش و برایش خوراکی بخریم. هزارتا آرزو برایش داریم. حالا همه آرزوهای خواهر شهید با بدن سرد توی تابوت خوابیده بود.
یکی از بستگان شهید انگشت اشارهاش را گرفته بود سمت عکس رهبری که توی سالن حسینیه بود و داد میزد: من از این رهبرتون نمیگذرم. تقصیر شماهاست. شماها جنگ راه انداختید. چرا مذاکره نکردید؟ چرا صلح نکردید؟ چرا بچههامونو به کشتن دادین؟
بدیهی بود که آن لحظه زمان مناسبی برای تبیین و گفتوگو نبود. توی دلم داشتم میگفتم خب ما که وسط مذاکره بودیم. ما که همیشه تا اسم مذاکره آمد، با کله رفتیم سر میز مذاکره. وسط مذاکرات به ما حمله کردند. اصلا مگر جنگ را ما شروع کردیم؟ مگر ما دلمان میخواست اسرائیل حمله کند و نصف شب، مردم بیگناه را بکشد؟
هیچکس جواب آن بنده خدا را نداد. گذاشتیم فحش و نفرینش را تقدیم ما کند، شاید خنک شود. داغ دیده بود. حق داشت. آدم وقتی سوگ میبیند از مدار منطق خارج میشود. آدم داغدیده عصبانی ست. دوست دارد مقصری دم دستش باشد که بتواند له و لوردهاش کند. بنابراین هرچه میگفت حق با او بود؛ ولی انصافا رسانه چیز وحشتناکی ست. کاری میکند که بمب اسرائیلی بیفتد توی خانهات و عزیزت را بکشد و تو باز هم انگشت اتهام را سمت خودی بگیری و اسرائیل را دشمن ندانی. رسانه بد چیزی ست. خیلی راحت جای ظالم و مظلوم را عوض میکند، مثل آب خوردن.
ادامه دارد...
#مرگ_بر_امریکا
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
به آقا بگید صحبت رفتن نکنه... @istadegi
اهل کوفه نبودیم اما علی در تنهاییاش به شهادت رسید😭
حالا تو از فرصت تخفیف ۲۰ درصدی استفاده نکن و تا آخر شب دوره رو نخر
کی ضرر میکنه؟
من یا تو؟😅
دوره نویسندگی مهشکن:
https://eitaa.com/istadegi/17523
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حق نوازی علیرضا زادبر:
زبان دنیا صلحه؟
مادورو رو دزدیدند، اونوقت زبان دنیا صلحه؟
به عراق و لیبی حمله کردند، اونوقت زبان دنیا صلحه؟
توی جنگ جهانی اول، چند میلیون ایرانی رو با قحطی مصنوعی کشتند، زبان دنیا صلحه؟
میخواید گاو باشید؟ خب بفرمایید گاو باشید 🇸🇦
@istadegi