eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
از وقتی زمان تشییع و خاکسپاری آقا(😭) مشخص شده، دائم دارم به ارمیا فکر می‌کنم. کسایی که خوندن میدونن
دقیقا از موقعی که تشییع اعلام شده قصد داشتم بیام و چند صفحه آخر این کتاب را یادآوری کنم. انگار داره تو سرم میچرخه که ای کاش منم مثل ارمیا بشه سرنوشتم.
ترامپ مذاکره‌کنندگان ایران را تهدید کرد 🔹رئیس‌جمهور آمریکا در مصاحبه با فاکس‌نیوز مدعی شد که به طرف ایرانی گفته است: «اگر تنگه هرمز را ببندید، کشوری نخواهید داشت. حتی نمی‌توانید به کشور لعنتی خودتان برگردید.» @istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
ترامپ مذاکره‌کنندگان ایران را تهدید کرد 🔹رئیس‌جمهور آمریکا در مصاحبه با فاکس‌نیوز مدعی شد که به طرف
🔴 یک منبع نزدیک به تیم مذاکره‌کننده به تسنیم: هیئت مذاکره‌کننده ایرانی در اعتراض به تهدیدات ترامپ محل مذاکره را ترک کرد. 🥸 واقعا چه حرکت خفنی! @istadegi
خبرنگار اکسیوس: یک دیپلمات حاضر در مذاکرات سوئیس ادعا می‌کند که هیئت ایرانی محل مذاکره را ترک نکرده و مذاکرات بین ایالات متحده و ایران همچنان ادامه دارد 🆔 @YjcNewsChannel
دیشب رفته بودیم گلستان شهدا، قطعه شهدای جنگ رمضان و کودتای دی‌ماه مثل همیشه شلوغ بود، دلم میخواست یه وقتی باشه که خلوت باشه؛ برم یه دل سیر گریه کنم. آخه مردم نمی‌دونن. بیشترشون نمی‌دونن. فقط یه سنگ قبر می‌بینن، یه عکس می‌بینن. کسیو می‌بینن که نمی‌شناختن. من نه. من هر شهیدی می‌بینم، یه دور تمام وداعش، پیکرش، خانواده‌ش میان جلوی چشمم. برام غریبه نیست، انگار خانواده خودم بوده. هیچکس نمی‌دونه. ولی واقعا جنگ آدم رو تغییر میده. دیگه هیچی مثل قبل نیست. محرم امسال من همه روضه‌ها رو دیدم. دیگه هیچ روضه‌ای برام جدید نیست. همه رو دیدم...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۲۰: خواب‌های پارچه‌ای ✍️ش. شیردشت‌زاده من و علی در اول
یک بار پیکر دوتا خواهر را آوردند. یک دختر هفت ساله و خواهر دو ماهه‌اش را. مداح هرچه روضه می‌خواند خالی نمی‌شد. هی می‌خواند، هی می‌خواند. بدون نظم. هرچی به ذهنش می‌رسید. برای خودش می‌خواند. حتی وقتی برنامه تمام شد هم نشست یک گوشه، به دوتا تابوت کوچک خیره شد و هی برای خودش خواند. نشست برای خودش زمزمه کرد. باز هم بی‌نظم خواند. شعر پشت شعر. برنامه تمام شده بود و هیچکس نرفته بود. ما هم مثل آن مداح نشسته بودیم یک گوشه و با زمزمه‌هاش گریه می‌کردیم. تابوت‌ها خیلی کوچک بودند آخر. خیلی خیلی کوچک. انقدر که برای بلند کردنشان یک نفر کافی بود. بچه دو ماهه مگر چقدر وزن دارد؟ وقتی رفتم بالای سرشان، دلم می‌خواست بغلشان کنم. دلم می‌خواست نوزاد را بغل کنم و برایش شکلک دربیاورم و بخندانمش. وقتی خواهرم نوزاد بود خیلی برایم می‌خندید. بغلش می‌کردم و توی اتاق راه می‌رفتم و لالایی‌ای که از شبکه پویا یاد گرفته بودم را برایش می‌خواندم: دختر خوبم/ ناز و عزیزم/ خواهر ریز و/ تروتمیزم/ آفتاب سر اومد/ مهتاب می‌تابه/ بچه‌ی کوچیک/ آروم می‌خوابه/ بادومِ خونه/ پسته‌ی خندون/ صورت ماهت/ گله تو گلدون/ چقدر شیرینی/ قند تو قندون/ برات می‌خونم/ از دل و از جون/ لالا لالایی/ لالا لالایی... وقتی به قسمت «چقدر شیرینی» می‌رسید، دلم برایش می‌رفت. محکم به خودم می‌چسباندمش. برای آن نوزاد هم داشتم توی دلم لالایی می‌خواندم. دو دستی تابوت را گرفته بودم. دلم می‌خواست ببینم که دست و پا می‌زند؛ ولی دست و پا نمی‌زد. تابوت بسته بود. یک جعبه کوچک بود و نوزادِ داخلش دست و پا نمی‌زد. دلم می‌خواست برایش بخوانم: چیک و چیک و چیک صدای بارون/ داره می‌باره از تو آسمون/ شبنم می‌زنه رو گل و ریحون/ خدای خوبم/ ممنونم ممنون!/ لالا لالایی/ لالا لالایی...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
یک بار پیکر دوتا خواهر را آوردند. یک دختر هفت ساله و خواهر دو ماهه‌اش را. مداح هرچه روضه می‌خواند خا
امشب مداح روضه علی‌اصغر رو می‌خوند، و من لحظات وداع با نوزاد دو ماهه جلوی چشمام بود😭 قبلا روضه می‌اومدیم و یه چیزی از وقایع اتفاق افتاده رو تصور می‌کردیم، اما الان همه اون روضه‌ها رو بودیم، دیدیم، و موقع روضه همه اون خاطرات جلوی چشمام مجدد مجسم میشه😭
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🏴شب سوم محرم🏴 میهمان آقا! خانم با بچه بغلش کنار موکب ایستاد، کمی دست دست کرد و بعد از چند دقیقه گفت: _اجازه هست اینجا بشینم؟ راستش با بچه بغلم خیلی سخته برم تو هیئت! با لبخند، سری برایش تکان دادم، خانم با بچه‌اش گوشه‌ای از حسنیه کوچک بیت نشست، کمی نگذشته بود که پسر بچه‌ای دو سه ساله همراه مادرش کنار موکب ایستادند، پسر کفش‌هایش را باز کرد و گوشه‌ای نشست. نشستم و به موکب خیره شدم، خانم همان طور که کودک خردسالش برای خود دست و پا میزد و بازی میکرد در حال سینه زنی بود، از آن طرف پسرک دوساله چهار زانو روی گلیم‌های آبی رنگ نشسته بود. به صندلی خالی بیت نگاهی انداختم، آقا تنها رهبری بود که در سخنرانی‌های رسمی و غیر رسمی‌شان صدای بچه‌ها را می‌شنیدی. با صدای پسرک که داشت با مادرش حرف میزد، نگاهش انداختم، صدای آقا در گوشم پیچید: _اینجا پفک مفک پیدا نمیشه، بیسکوییت، چیزی که به بچه‌ها بدید اقلا. اشک‌هایم روان شدند و چه حیف که من هیچ چیز نداشتم که به پسرک بدهم،تا از حسینیه آقا خاطره ماندگار داشته باشد. در فکر بودم که خانمی به شانه‌ام‌ زد، سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم، دختر بچه موفرفری به آغوش داشت، خانم لبخندی به رویم زد و گفت: _خیلی ممنونم که می‌گذارید ما که بچه داریم اینجا بشینیم و میهمان آقا بشیم، خودشونم دوست داشتند! حرف‌هایم به آن خانم اشک بودند که روانه صورتم شدند، آن خانم راست می‌گفت هرکس اینجا می‌آمد بی‌شک میهمان آقا بود! ✍🏻محدثه پیشه 🚩 👊🏻 ‌@istadegi
🥀🖤 من همه‌اش را دیده‌ام آقای اباعبدالله. هر روضه‌ای که بخوانند، من از نزدیک دیده‌ام. دختربچه با صورت کبود توی تابوت. تابوت کوچک نوزاد دو ماهه. پیکر شهید نوجوانِ سیزده ساله. تابوت بلندِ علمدارهای رشید. خلاصه هرچه سال‌ها توی روضه شنیدیم را توی آن چهل روز جنگ دیدیم. ولی یک چیزی بیشتر از همه من را اذیت کرد آقای اباعبدالله... آن هم پدرها بودند. پدرهای سن و سال‌دار. مردهای جا افتاده و محترم. پدرهایی که یک شبه موهاشان سفید شد، پیر شدند. پدرهایی که پریشان دور تابوت پسرشان می‌چرخیدند و نمی‌توانستند درست گریه کنند. صدایش هنوز توی گوشم است آقای اباعبدالله. یک پدرِ محاسن سفید، یک گوشه نشسته بود و با صدای شکسته‌ای مویه می‌کرد: بابا بابا... عزیزم بابا... جانم بابا... قربونت برم بابا... کجا رفتی بابا... آقای اباعبدالله، من همه‌اش را دیدم. ولی هیچ‌کدام دردش به اندازه آن لحظه نبود که یک پدر، نرسیده به تابوت فرزندش افتاد. خودش را روی زانوهایش کشاند تا تابوت. من آن لحظه به تو فکر می‌کردم. به تو که افتادی روی زانوهات. به تو که خودت را روی زانو کشاندی تا پیکر علی‌اکبر. به تو که گفتی: علی الدنیا بعدک العفا. قربان دل سوخته‌ات بروم آقای اباعبدلله...