هدایت شده از باشگاه خبرنگاران جوان
خبرنگار اکسیوس: یک دیپلمات حاضر در مذاکرات سوئیس ادعا میکند که هیئت ایرانی محل مذاکره را ترک نکرده و مذاکرات بین ایالات متحده و ایران همچنان ادامه دارد
🆔 @YjcNewsChannel
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
خبرنگار اکسیوس: یک دیپلمات حاضر در مذاکرات سوئیس ادعا میکند که هیئت ایرانی محل مذاکره را ترک نکرده
کاش آقایون مذاکرهکننده ما مردم رو هم آدم میدونستن و یه توضیحی میدادن😒
دیشب رفته بودیم گلستان شهدا،
قطعه شهدای جنگ رمضان و کودتای دیماه مثل همیشه شلوغ بود،
دلم میخواست یه وقتی باشه که خلوت باشه؛ برم یه دل سیر گریه کنم.
آخه مردم نمیدونن.
بیشترشون نمیدونن.
فقط یه سنگ قبر میبینن، یه عکس میبینن. کسیو میبینن که نمیشناختن.
من نه.
من هر شهیدی میبینم، یه دور تمام وداعش، پیکرش، خانوادهش میان جلوی چشمم.
برام غریبه نیست،
انگار خانواده خودم بوده.
هیچکس نمیدونه.
ولی واقعا جنگ آدم رو تغییر میده.
دیگه هیچی مثل قبل نیست.
محرم امسال من همه روضهها رو دیدم.
دیگه هیچ روضهای برام جدید نیست.
همه رو دیدم...
#جنگنوشت
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۲۰: خوابهای پارچهای ✍️ش. شیردشتزاده من و علی در اول
یک بار پیکر دوتا خواهر را آوردند. یک دختر هفت ساله و خواهر دو ماههاش را. مداح هرچه روضه میخواند خالی نمیشد. هی میخواند، هی میخواند. بدون نظم. هرچی به ذهنش میرسید. برای خودش میخواند. حتی وقتی برنامه تمام شد هم نشست یک گوشه، به دوتا تابوت کوچک خیره شد و هی برای خودش خواند. نشست برای خودش زمزمه کرد. باز هم بینظم خواند. شعر پشت شعر. برنامه تمام شده بود و هیچکس نرفته بود. ما هم مثل آن مداح نشسته بودیم یک گوشه و با زمزمههاش گریه میکردیم. تابوتها خیلی کوچک بودند آخر. خیلی خیلی کوچک. انقدر که برای بلند کردنشان یک نفر کافی بود. بچه دو ماهه مگر چقدر وزن دارد؟ وقتی رفتم بالای سرشان، دلم میخواست بغلشان کنم. دلم میخواست نوزاد را بغل کنم و برایش شکلک دربیاورم و بخندانمش. وقتی خواهرم نوزاد بود خیلی برایم میخندید. بغلش میکردم و توی اتاق راه میرفتم و لالاییای که از شبکه پویا یاد گرفته بودم را برایش میخواندم: دختر خوبم/ ناز و عزیزم/ خواهر ریز و/ تروتمیزم/ آفتاب سر اومد/ مهتاب میتابه/ بچهی کوچیک/ آروم میخوابه/ بادومِ خونه/ پستهی خندون/ صورت ماهت/ گله تو گلدون/ چقدر شیرینی/ قند تو قندون/ برات میخونم/ از دل و از جون/ لالا لالایی/ لالا لالایی...
وقتی به قسمت «چقدر شیرینی» میرسید، دلم برایش میرفت. محکم به خودم میچسباندمش. برای آن نوزاد هم داشتم توی دلم لالایی میخواندم. دو دستی تابوت را گرفته بودم. دلم میخواست ببینم که دست و پا میزند؛ ولی دست و پا نمیزد. تابوت بسته بود. یک جعبه کوچک بود و نوزادِ داخلش دست و پا نمیزد. دلم میخواست برایش بخوانم: چیک و چیک و چیک صدای بارون/ داره میباره از تو آسمون/ شبنم میزنه رو گل و ریحون/ خدای خوبم/ ممنونم ممنون!/ لالا لالایی/ لالا لالایی...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
یک بار پیکر دوتا خواهر را آوردند. یک دختر هفت ساله و خواهر دو ماههاش را. مداح هرچه روضه میخواند خا
امشب مداح روضه علیاصغر رو میخوند،
و من لحظات وداع با نوزاد دو ماهه جلوی چشمام بود😭
قبلا روضه میاومدیم و یه چیزی از وقایع اتفاق افتاده رو تصور میکردیم، اما الان همه اون روضهها رو بودیم، دیدیم، و موقع روضه همه اون خاطرات جلوی چشمام مجدد مجسم میشه😭
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🏴شب سوم محرم🏴
میهمان آقا!
خانم با بچه بغلش کنار موکب ایستاد، کمی دست دست کرد و بعد از چند دقیقه گفت:
_اجازه هست اینجا بشینم؟ راستش با بچه بغلم خیلی سخته برم تو هیئت!
با لبخند، سری برایش تکان دادم، خانم با بچهاش گوشهای از حسنیه کوچک بیت نشست، کمی نگذشته بود که پسر بچهای دو سه ساله همراه مادرش کنار موکب ایستادند، پسر کفشهایش را باز کرد و گوشهای نشست.
نشستم و به موکب خیره شدم، خانم همان طور که کودک خردسالش برای خود دست و پا میزد و بازی میکرد در حال سینه زنی بود، از آن طرف پسرک دوساله چهار زانو روی گلیمهای آبی رنگ نشسته بود.
به صندلی خالی بیت نگاهی انداختم، آقا تنها رهبری بود که در سخنرانیهای رسمی و غیر رسمیشان صدای بچهها را میشنیدی. با صدای پسرک که داشت با مادرش حرف میزد، نگاهش انداختم، صدای آقا در گوشم پیچید:
_اینجا پفک مفک پیدا نمیشه، بیسکوییت، چیزی که به بچهها بدید اقلا.
اشکهایم روان شدند و چه حیف که من هیچ چیز نداشتم که به پسرک بدهم،تا از حسینیه آقا خاطره ماندگار داشته باشد.
در فکر بودم که خانمی به شانهام زد، سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم، دختر بچه موفرفری به آغوش داشت، خانم لبخندی به رویم زد و گفت:
_خیلی ممنونم که میگذارید ما که بچه داریم اینجا بشینیم و میهمان آقا بشیم، خودشونم دوست داشتند!
حرفهایم به آن خانم اشک بودند که روانه صورتم شدند، آن خانم راست میگفت هرکس اینجا میآمد بیشک میهمان آقا بود!
✍🏻محدثه پیشه
#ادامه_دارد
#محرم #یا_لثارت_الخامنهای 🚩
#مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسرائیل 👊🏻
@istadegi
🥀🖤
من همهاش را دیدهام آقای اباعبدالله.
هر روضهای که بخوانند، من از نزدیک دیدهام. دختربچه با صورت کبود توی تابوت. تابوت کوچک نوزاد دو ماهه. پیکر شهید نوجوانِ سیزده ساله. تابوت بلندِ علمدارهای رشید. خلاصه هرچه سالها توی روضه شنیدیم را توی آن چهل روز جنگ دیدیم.
ولی یک چیزی بیشتر از همه من را اذیت کرد آقای اباعبدالله... آن هم پدرها بودند. پدرهای سن و سالدار. مردهای جا افتاده و محترم. پدرهایی که یک شبه موهاشان سفید شد، پیر شدند. پدرهایی که پریشان دور تابوت پسرشان میچرخیدند و نمیتوانستند درست گریه کنند. صدایش هنوز توی گوشم است آقای اباعبدالله. یک پدرِ محاسن سفید، یک گوشه نشسته بود و با صدای شکستهای مویه میکرد: بابا بابا... عزیزم بابا... جانم بابا... قربونت برم بابا... کجا رفتی بابا...
آقای اباعبدالله، من همهاش را دیدم. ولی هیچکدام دردش به اندازه آن لحظه نبود که یک پدر، نرسیده به تابوت فرزندش افتاد. خودش را روی زانوهایش کشاند تا تابوت.
من آن لحظه به تو فکر میکردم.
به تو که افتادی روی زانوهات.
به تو که خودت را روی زانو کشاندی تا پیکر علیاکبر.
به تو که گفتی: علی الدنیا بعدک العفا.
قربان دل سوختهات بروم آقای اباعبدلله...
#جنگنوشت
#محرم
ولی من شب هشتم محرم، همهش یاد اعترافات قاتل شهید آرمان علیوردی میافتم،
اونجا که میگفت: یه دست میرفت بالا، ده تا دست میاومد پایین...
😭
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۳۰: در راه خدا و وطن ✍️ش. شیردشتزاده او هم در همان مر
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨
📚 #جنگنوشت
قسمت ۳۱: قربونت برم بابا...
✍️ش. شیردشتزاده
کار معراج داشت نظم میگرفت. هر روز صبح قبل از شروع وداعها، مسئول معراج رمز آن روز را میگفت. مثلا یک روز رمز یا فاطمه زهرا بود؛ یک روز یا امیرالمومنین. نیروها را تقسیم میکرد. به هرکس وظیفهای میسپرد. توضیح مختصری میداد که هر روز چند وداع داریم و شهدا کی هستند. حتی این اواخر، معمولا دوتا نیروی هلال احمر هم میآمدند داخل حسینیه مینشستند تا اگر کسی حالش بد شد رسیدگی کنند.
وداع یکی از شهدای سرباز توپخانه بود. هنوز شهید را نیاورده بودند. خانوادهاش توی حسینیه، با چشم گریان و حال پریشان منتظر بودند. مرد میانسالی، شاید پنجاه ساله، نشسته بود روی یکی از صندلیها. صورتش را با دست پوشانده بود و برای خودش، با صدای شکستهای مویه میکرد: بابا بابا... عزیزم بابا... جانم بابا... قربونت برم بابا... کجا رفتی بابا...
صدایش هنوز توی گوشم هست. واضح و روشن. همانقدر شکسته، همانقدر دردمند. شاید صدای جیغها و شیونها در ذهنم کمرنگ شده باشد، ولی صدای آن مرد نه. صدای آن پدر نه. آخر غم جوان برای پدر یک جور دیگری سخت است.
شهید را که آوردند، مادرش که تا آن لحظه آرام نشسته بود، دوید سمت تابوت. دویدن هم نه. انگار حمله کرد. دوید و با کف دوتا دست کوبید روی تابوت؛ مثل مادری که از دیر آمدن پسرش عصبانی بود. انگار میخواست انقدر به تابوت بکوبد که درش باز شود و ما میدانستیم که آن تابوت نباید گشوده شود. مادر شهید جیغ میزد. ازمان میخواست در تابوت را باز کنیم و ما لال شده بودیم. هیچ توضیحی نداشتیم. باز هم همان حس درماندگی لعنتی.
آن بیتابیِ مادر شهید، زیاد طول نکشید. غش کرد. بقیه خانواده شهید آمده بودند دورش؛ ولی مادر شهید غش کرده بود. وقتی بههوش آمد هم، ساکت ساکت شده بود. نه اشک میریخت، نه جیغ میزد، نه کلامی به زبان میآورد. بیحرکت و بیصدا کنار تابوت نشسته بود. حتی روی تابوت دست نمیکشید. ماتش برده بود انگار.
آن روز خادمان آستان قدس آمده بودند معراج؛ گویا از خود مشهد هم آمده بودند. یک روحانی و چند خادم با لهجه مشهدی و عودی که بوی حرم میداد و پرچم حرم، آمده بودند معراج و با خودشان یک گروه تیم رسانهای هم آورده بودند. راستش از دست تیم رسانه حرصم گرفته بود. انقدر دنبال بستن قابهای خاص و ناب بودند که یادشان رفته بود این خانواده شهید قرار است برای آخرین بار با شهیدش وداع کند و دیگر چنین فرصتی نخواهد داشت. خانواده را معذب کرده بودند. اگر دست خودم بود، همهشان را بیرون میکردم. روحانیِ آستان قدس هم کلا در جریان نبود که وضعیت چطوری ست. وسط گریه و شیون خانواده شهید، میکروفون دست گرفته بود و بالای منبر رفته بود و پایین نمیآمد. خانواده شهید هم به ظاهرشان نمیخورد خیلی مذهبی باشند و پیدا بود خسته شدهاند، ولی چیزی نمیگویند. آن وسط، خالهی شهید به من گفت مادر شهید میخواهد با شهیدش تنها وداع کند. حالا هرچه ما به خادمان آستان علامت میدادیم که این منبر بیموقع و مداحی طولانی را تمام کنند، مگر به خرجشان میرفت؟
بالاخره وقتی خادمان آستان از میکروفون دل کندند و خانواده شهید از حسینیه بیرون رفتند، شهید را بردیم انتهای حسینیه، جایی که پشت یک بنر بزرگ از عکس آقا، یک فضای دنج و خالی بود. مادر شهید تنها رفت آنجا که با شهیدش وداع کند. فقط یکی از نزدیکانش همان دور و بر ایستاد و بقیه، او را با پسرش تنها گذاشتیم.
نمیدانم توی آن زمان کوتاه چه اتفاقی افتاد. مادری که مات بود، به زور راه میرفت و هرآن ممکن بود غش کند، بعدش با سبکبالی خاصی آمد بیرون. انگار راه نفسش باز شده بود. هنوز غمگین بود؛ ولی نه مثل قبل. آمد نشست روی صندلیهای حسینیه که نفس تازه کند. چشمش افتاد به خانواده شهید بعدی که داخل حسینیه، دور شهیدشان بودند. شهید یکی از افسران ارتش بود و دوتا پسر کوچک داشت. مادر شهید سرباز، رفت بالای سر تابوت شهید ارتشی و فاتحه خواند و روی سر دوتا فرزند کوچک شهید دست کشید. انگار غم خودش یادش رفته بود. عجب دل بزرگی داشت این زن.
ادامه دارد...
#حضرت_علی_اکبر
http://eitaa.com/istadegi