eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
819 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدیه از امیرالمومنین علی علیه السلام 💚🌱 نمی‌دونم چرا، ولی یه طور عجیبی مشتاق زیارت نجفم. حتی از کربلا بیشتر. خیلی اینجا خوبه. مثل خونه پدری آدمه. راحته. آرومه. تمیزه. امنه. صبح رسیدیم. آروم‌ترین خواب عمرم توی رواق حضرت رقیه بود. شاید علت این‌همه علاقه به اینجا، اینه که دخترها بابایی‌اند.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 11 به ساعت
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 12 سرش را تکان داد و پرسید: بابات حالشون خوبه؟ -بهترن. فکر کنم خیلی زود مرخص بشن. باز هم سرش را تکان داد؛ ولی گیج بود. انگار حرفم را نشنیده بود. کمی سکوت کرد و من هم حرفی نداشتم که این سکوت را پر کنم. نرگس دوست من بود و من دوستان زیادی نداشتم، پس حتما با هم صمیمی بودیم؛ اما فاصله‌ای میان ما بود که این را هم از رفتار او و هم از احساس خودم می‌توانستم بفهمم. -یادته چی شد؟ این را نرگس بعد یک دقیقه سکوت پرسید؛ سوالی تکراری که تکرارش از سوی همه، داشت آن را نفرت‌انگیز می‌کرد. گفتم: نه. هیچی یادم نیست. مثل این که تصادف بوده. سوالش تکراری بود؛ ولی واکنشش به کلمه تصادف، با همه آدم‌های قبلی فرق داشت. -تصادف کردین؟ -اینطور می‌گن. -تو هم آسیب دیدی؟ با دقت بیشتری نگاهم کرد. من همان دیروز مرخص شده بودم، رفته بودم خانه و لباسم را عوض کرده بودم؛ ولی احتمالا نرگس انتظار داشت من را در لباس بیمارستان ببیند. گفتم: فقط دستم آسیب دیده. یکم زخم شده، چیزی نیست. آرام پانسمان دستم را از روی چادر لمس کردم. کمی می‌سوخت. -مطمئنی؟ حالت کاملا خوبه؟ -آره... خوبم. فقط یکم حافظه‌م بهم ریخته. دکتر می‌گه بخاطر شوک تصادفه و به مرور خوب می‌شه. -عجیب نیست؟ -چی؟ -این که تصادف کردی ولی فقط دستت زخم شده؟ این چه‌جور تصادفی بوده که صورتت یه خراش هم برنداشته؟ دلم درهم پیچید. سوالش به ذهن خودم هم آمده بود؛ ولی عقب رانده بودمش. در ذهن خودم جوابی نبود و همه خیلی قاطع درباره تصادف حرف می‌زدند. آرام گفتم: نمی‌دونم... حتما خفیف بوده... نرگس حرفی نزد. داشت با انگشتانش بازی می‌کرد و طوری فشارشان می‌داد که تق‌تق صدا بدهند. یادم آمد که این عادت همیشگی‌اش بود. گفتم: تو چیزی می‌دونی؟ به فشردن انگشتانش ادامه داد؛ با سرعتی بیشتر. و باز هم کمی زمان برد تا جواب بدهد. -نه... فقط برام عجیب بود. جواب واقعی، کلماتی نبود که از دهانش درآمد؛ بلکه مکث پیش از پاسخ دادنش بود. او می‌دانست؛ ولی نمی‌خواست بگوید. برای به حرف آوردنش، کمی اطلاعات دادن ضرر نداشت. -هیچی یادم نمیاد ولی حس می‌کنم خیلی عصبانی‌ام. انگار یه اتفاق بد افتاده. -خب... همون تصادف بوده دیگه... صدای نرگس گرفته بود. به صورتش دقیق شدم. برخلاف هنگام ورودش، حالا تماس چشمی برقرار نمی‌کرد. انگار رازی را لو داده بود که نباید و حالا پشیمان شده بود. با دیدنش قلبم می‌گرفت و تیر می‌کشید؛ نه با دیدن خودش. با دیدن کسی که پشت چشمانش بود. دستی به روسری و چادرش کشید؛ طوری که انگار می‌خواست مرتبشان کند. -من دیگه برم... وقتتو نمی‌گیرم. برای بیشتر ماندنش تعارف نکردم. ترجیح می‌دادم حالا که حاضر نیست حرف بزند، بگذارد تنها باشم. و واقعا دلم نمی‌خواست بماند؛ چون حضورش هوای اتاق را کم کرده بود و تنفس را دشوار. -ممنون که اومدی. دستپاچه بود. هول داشت که زودتر برود. -ببخشید گل نیاوردم. نمی‌خواستم مامانت بفهمه من اینجا بودم. یک سرنخ دیگر. نرگس نباید اینجا می‌آمد. -چرا؟ لبخند مسخره‌ای زد؛ به زور. -خب... از من خوششون نمیاد. یادت نیست؟ و بیشتر دهانش را کش داد. سرم را تکان دادم. -آهان... بازم ممنون. روسری‌اش را جلوتر کشید؛ درحدی که چشمانش به سختی پیدا بود شتابان بیرون رفت. قلبم هنوز تند می‌تپید و هنوز حس بدی داشتم. انگار قطب‌نمایی در سینه‌ام بود که همچنان نرگس را نشان می‌داد و او را به آن حس خشم مرتبط می‌دانست. به طرف بابا برگشتم و دوباره نگاهش کردم. بجز شانه و سینه‌اش، زخم دیگری نداشت؛ واقعا نداشت. این یک تصادف نبود. *** ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اینجا قیامته.
دیشب می‌خواستیم بریم حرم. لازم به توضیح نیست که خیلی شلوغ بود. از هر سمتی خواستیم بریم تو، نشد. نه جای نشستن بود نه ایستادن. جمعیت دائم درحال حرکت بود. نمی‌شد یه جا وایسیم و چند کلمه با امام حسین حرف بزنیم. باید خودمونو به موج جمعیت می‌سپردیم و می‌رفتیم. هرچی هم می‌خواستیم بهشون بگیم، باید درحال حرکت می‌گفتیم. به این فکر کردم که این قضیه، به ماهیت قیام حسینی بی ارتباط نیست. ماهیت حسینی بودن، در حرکت بودنه، دویدنه، رفتنه، ساکن نبودنه. سکون و رکود جایی توی منطق حسینی نداره. باید در حرکت بود. چون: موجیم و وصل ما، از خود رهیدن است دریا بهانه است، رفتن رسیدن است تا شعله در تنیم، پروانه افکنیم شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
دیشب می‌خواستیم بریم حرم. لازم به توضیح نیست که خیلی شلوغ بود. از هر سمتی خواستیم بریم تو، نشد. نه ج
گفتی موج، یاد این شعری که یه سال توی راهیان‌نور شعارمون بود افتادم: ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما، عدم ماست یادش بخیر 🥲
نبویان نماینده جنجالی مجلس، چند دقیقه پیش رویت شد.
عمیقا به این نتیجه رسیدم که: ما به کربلا نمی‌رویم. ما به کربلا باز می‌گردیم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بالاخره حرم حضرت عباس رو دیدم🥲
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 12 سرش را ت
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 13 *** جلسه قرار بود ساعت سه آغاز شود؛ ولی دو دقیقه از سه گذشته بود و هنوز همه ساکت بودند. جَو اتاق کنفرانس خفه‌کننده بود؛ همه مثل سنگ سرجایشان نشسته بودند و فقطک نفس می‌کشیدند. هیچ‌کس با دیگری تماس چشمی برقرار نمی‌کرد و سرشان پایین بود. فقط من بودم که از سر بی‌حوصلگی، صندلیِ ناراحت و بزرگ میز کنفرانس را به چپ و راست می‌چرخاندم. کولرها را روشن کرده بودند. اولش مطبوع بود؛ ولی کم‌کم داشت سردم می‌شد. روبه‌روی پنجره‌ها، سمت چپ اتاق کنفرانس نشسته بودم و به حرکت موزون برگ‌های درختان توی باد بهاری نگاه می‌کردم. تنها صدایی که به گوش می‌رسید، صدای ضربه‌های دارکوب‌وار انگشت عابدزاده به میزک بود. منتظر بود و شاید کمی عصبی. از کنار شقیقه‌هایش، عرق آرام روی صورتِ سرخ و سفیدش می‌ریخت. چرخاندن صندلی دیگر برای بی‌حوصلگی‌ام کافی نبود. دست دراز کردم و یک بیسکوییت ساقه‌طلایی از ظرف روی میز برداشتم. حالا صدای خرد شدن تکه‌های بیسکوییت زیر دندان‌های من هم به صدای ضربه‌های دارکوبی عابدزاده اضافه شده بود و یک سمفونی روان‌خراش ساخته بود. بیشتر صندلی‌های اتاق خالی بود. درواقع غیر از خودم، چهار نفر دیگر توی اتاق نشسته بودند. عابدزاده کنار من و نزدیک به راس میز نشسته بود؛ درواقع مدیر جلسه بود و قرار بود گزارش بدهد. راس میز، شفیعی نشسته بود؛ معاون حفاظت نیروی استان. تعداد موهای سفیدش از دفعه قبلی که دیدمش بیشتر شده و خط پیشانی‌اش عقب‌تر رفته بود؛ اما مثل همیشه، مشخص بود تازه اصلاح کرده است. روبه‌روی من، سرگرد مردانی نشسته بود؛ از اداره آگاهی ناجا. قبلا سر چند پرونده دیگر هم دیده بودمش. هیکل درشت و تپلی داشت و وسط موهایش داشت خالی می‌شد؛ فکر کنم سی را رد کرده بود. کنار مردانی، با دوتا صندلی فاصله، مردی نشسته بود که نمی‌شناختمش. پشت به پنجره نشسته بود و صورتش ضدنور شده بود؛ برای همین نمی‌توانستم دقیقا چهره‌اش را ببینم. کت و شلواری و اتوکشیده، صاف و شق و رق نشسته بود. حضور چنین آدمی توی جلسه، نشان می‌داد برخلاف آرزوی عابدزاده، پای ضدجاسوسی به پرونده باز شده است. سه دقیقه از سه گذشته بود که در اتاق باز شد و صدای گام‌های کسی به گوش رسید. بدون این که برگردم، با دهان بسته، آهی سرزنش‌بار کشیدم تا بفهمد دیر آمدن به جلسه چقدر کار زشتی بوده. صدای پا از پشت سرم رد شد و بعد صندلیِ کنارم تکان خورد. وقتی روی صندلی نشست، زیرچشمی نگاهش کردم و تکه‌های باقی‌مانده از بیسکوییت توی گلویم پرید. همان مامور اطلاعات سپاه بود که سر صحنه ترور موسویان دیده بودمش. نامش را روی کارت شناسایی‌اش دیده بودم: عباس شمس. هیچ‌کس به سرفه‌های حاکی از خفه شدنم هم واکنش نشان نداد و خودم تکه‌های بیسکوییت را به زور آب معدنیِ روی میز قورت دادم. وقتی مامور روی صندلی‌اش قرار گرفت، عابدزاده به ضربه‌های دارکوب‌وارش پایان داد و یک نفس عمیق کشید. -خب، آقای شمس هم اومدن. دیگه می‌تونیم شروع کنیم. شفیعی یک دور همه‌مان را از نظر گذراند و گفت: بسم الله! ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi