☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 46 صبا دوبا
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 47
یک جوری شدم؛ حس خوبی نبود. به زور لبخند زدم.
-باشه.
از صبا فاصله گرفتم و به طرف در مرکز مشاوره قدم تند کردم. قلبم تند میزد و عرق کرده بودم. مرکز مشاوره هم برایم آشنا بود. یادم بود که قبلا هم برای مشاوره ازدواج اینجا آمده بودم.
به چند قدمی فروغی که رسیدم، صدایم به سختی درآمد.
-سلام.
فروغی فقط کمی سرش را بالا آورد. لبخند ملیحی زد و گفت: سلام علیکم. خوبید؟
-ممنون.
به ساعت مچیام نگاه کردم. نُه و بیست و هشت دقیقه بود. فروغی با دستش به در اشاره کرد.
-بفرمایید داخل. دیر میشه.
وارد مرکز که شدم، هوای خنک کولرهای گازی به صورتم خورد. نزدیک بود ترک بخورم. طوری از درون داغ بودم که انگار تب داشتم. باد کولر عرق روی پیشانیام را خشکاند، ولی از حرارت درونم کم نکرد.
جلوتر از فروغی از پلهها بالا رفتم و وارد اتاق منشی شدم. چهره خانم منشی آشنا بود. اسمش را نمیدانستم؛ ولی قطعا دیده بودمش. تا من را دید، طوری به گرمی سلام کرد که معلوم بود من را میشناسد؛ ولی وقتی چشمش به فروغی افتاد، خندهاش بر لب ماسید. چشمانش داد میزدند که: پس آن پسری که دفعات قبلی همراهت بود کجاست؟
دلم میخواست خجالت جمع شوم توی خودم؛ ولی به روی خودم نیاوردم. گفتم: ما ساعت نُه و نیم با خانم کریمی نوبت مشاوره داشتیم.
همانطور که از توی قفسه دنبال پروندهام میگشت، گفت: بله، تشریف ببرید اتاق یازده. الان پروندهتونو میارم.
سعی کردم لبخندم طبیعی و صمیمی باشد.
-نه دستتون درد نکنه. بدید به خودم، خودم میبرمش.
پروندهام را از قفسه بیرون کشید. یک پرونده با جلد زرد.
-چه دم دست هم بود!
چون من دانشجوی دانشگاه اصفهان بودم، پرونده به نام من تشکیل شده بود و جای شکر داشت. منشی پرونده را دستم داد و گفت: خدمت شما.
پرونده را گرفتم و به نشانه تشکر، کمی خم شدم.
-ممنونم. با اجازه.
برگشتم و به فروغی گفتم: بفرمایید. بریم.
فروغی تقریبا در آستانه در ایستاده بود و راهرو تنگ بود؛ برای همین تعارف نزد که جلوتر بروم. فقط به اندازه ده، دوازده قدم فرصت داشتم یک لحظه پرونده را باز کنم و ببینمش.
صبر کردم فروغی دو قدم جلوتر بیفتد و بعد، کمی لای پرونده را باز کردم. دستانم خیس عرق بود. به سختی نوشتههای بد خط مشاور را میدیدم و ورق میزدم. قبلا هم یکی دوبار برای مشاوره آمده بودم و صفحه مشاوره ازدواج، جلوتر بود. دلم میخواست فروغی را جایی دک میکردم تا بتوانم یک گوشه بنشینم و همه آنچه مشاور درباره من و خواستگار قبلی نوشته را بخوانم؛ ولی فقط توانستم صفحه اول را ببینم؛ نامش را.
احسان دهکردی.
نامش احسان دهکردی بود، و نامش همراه خود، خیلی چیزها را به خاطرم آورد.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
ببینید، اولا ما باید بین عمل افراد و شخصیت افراد تفکیک قائل بشیم. ما میتونیم بگیم این رفتار فلانی ا
بله
ما نباید اشخاص رو قضاوت کنیم و این هیچ تناقضی با امر به معروف و نهی از منکر نداره. چون امر به معروف و نهی از منکر، اظهار نظر درباره عمل فرده، نه شخصیت و عاقبتش.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام بله خودم هم با خودم میگم در شان مهشکن نیست😕 ولی خب از طرفی شاید ذائقه به مرور تغییر کنه...
سلام
راستش واقعا به ذائقه برمیگرده، و ذائقه در طول زمان شکل میگیره... تداوم خوندن کتابهای خوب و پرهیز از خوندن رمانهای زرد ذائقهتون رو به مرور اصلاح میکنه.
سعی کنید از رمانهایی با متنهای روانتر شروع کنید. بهتره یهو سراغ رمانهای کلاسیک نرید. مخصوصاً رمانهایی که قلم سنگین دارن.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 47 یک جوری
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 48
***
عباس طوری نگاهم میکرد که انگار قاتلم؛ ولی خودش بیشتر شبیه قاتلها بود؛ شبیه داعشیها. ریش و موهایش بلند شده بود و آفتاب پوستش را تیره کرده بود. چشمانش سرخ و گود رفته بود. مشخص بود یکراست آمده اینجا و حتی نرفته دوش بگیرد، چون بوی عرق هم میداد.
و با وجود همه اینها، به من طوری نگاه میکرد که انگار قاتلم.
بعد از آن شبی که با هم رفتیم درمانگاه، دیگر ندیده بودمش. غیبش زده بود. نه توضیحی داده بود و نه شفیعی صلاح دید حرفی بزند. احتمالا عابدزاده هم چیز زیادی نمیدانست. اینبار فقط من، عابدزاده و عباس توی اتاق جلسات منتظر شفیعی نشسته بودیم.
عابدزاده ساعتت را نگاه کرد. چهار بود. از کیف سامسونتش یک ورق قرص درآورد و بطری آب معدنی روی میز جلسات را برداشت. یک قرص گرد سفید، اندازه یک استامینوفن از ورق درآورد و همراه آب معدنی انداخت بالا. همان وقت بود که در ضدصدای اتاق جلسات باز شد و شفیعی با قدمهای تندش آمد تو. هرولهکنان با حرکت سر و صدای آرامش به همه سلام کرد و رفت سر جایش نشست. طوری روی صندلی نشسته بود که انگار میخواست چند ثانیه بنشیند و برود.
-سلام به همگی. ببخشید دیر شد. خب... چکار کردید؟
این را گفت و به عابدزاده نگاه کرد؛ عابدزاده هم به من. خودم را روی صندلی جمع و جور کردم و گفتم: خب... من این چند روز دوتا چیز رو بررسی کردم. اولیش باشگاهی بود که ناصر توش کار میکرد. رفتم اونجا و با مدیر باشگاه حرف زدم...
تمام آنچه دیده و شنیده بودم را توضیح دادم. شفیعی گفت: خب، آخرش؟
-ناصر آدم گوشهگیری بوده. تحصیلات خانواده درست و حسابی نداشته. معتاد هم بوده. هیچ دلیل منطقیای برای این که به دختر وکیلی نزدیک بشه نداره. حتی نمیتونه نزدیک همچین دختری بشه. ولی شده؛ و این یه علت مشخص داره: ناصر جذب یه سرویس اطلاعاتی شده. اونا بهش آموزش دادن. فلذا اون به طمع پول و شاید مهاجرت، نزدیک دختره شده. کارهایی کرده که در حالت عادی بعید بوده ناصر انجام بده. عملا نقش بازی کرده. احتمالا یه پولی هم به عنوان پیشپرداخت گرفته و باهاش خودشو نونوار کرده، به خودش رسیده و در حدی موجه شده که بتونه با دختر وکیلی دوست بشه. چیزی که ما از محتوای پیامهاش با دختر مرحوم وکیلی فهمیدیم هم همینه. یه رابطه عاطفی که از یه جایی به بعد تبدیل به اخاذی شده.
شفیعی اخم کرده بود. عینکش را به سمت بالا هل داد و گفت: اون معتاد بوده. چرا جذب یه سرویس شده؟
-معتاد نبوده.
اینبار همه اخم کردند. گفتم: مسئول باشگاه گفته بود یه سال و خوردهای قبل از این که غیبش بزنه، اونو برده کمپ و ترکش داده. وقتی بعد غیب شده، مسئول باشگاه «فکر کرده» که اون دوباره معتاد شده. ولی نشده بوده. توی تور اون سرویس افتاده بوده.
-پس چرا پزشکی قانونی توی خونش متآمفتامین پیدا کرده؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 48 *** عباس
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 49
این را عباس پرسید و باز هم مثل قاتلها نگاهم کرد. در پاسخش لبخندِ فاتحانهای زدم.
-اون کسی که ناصر رو کشته، نمیتونسته قبل از کشتن اونو بیهوش کنه و بهش مواد تزریق کنه؟
لبخندم را غلیظتر کردم؛ مخصوصا رو به عباس. استدلال من نقص نداشت. خودش بود. خود خودش. و ظاهرا شفیعی هم همین اعتقاد را داشت؛ چون اخمش باز شده بود و به دستانش خیره بود. بعد از چند لحظه، گفت: اصلا چرا بهش مواد تزریق کردن؟
-شاید برای منحرف کردن ذهن ما و اداره آگاهی به یه سمت دیگه؛ مثلا این که قتل ناصر بخاطر اختلافات توی یه باند مواد مخدر بوده.
-خب، نفهمیدی ناصر دیگه با کیا دوست بوده؟
-اینطور که معلومه، توی باشگاه با هیچکس صمیمی نبوده. و هیچکس هم در باشگاه نمیاومده سراغش.
شفیعی به چانهاش دست کشید. ریشش کمی درآمده بود.
-دوباره به بنبست رسیدیم.
این را آرام گفت؛ شاید به خودش. سریع گفتم: یه چیز دیگه هم هست.
عابدزاده سرخ شد و عباس نگاهش را دزدید. هردو فهمیدند چی را میخواهم بگویم. گفتم: وکیلی دخترشو نکشته. صحنهسازی بوده.
-چطور؟
-وکیلی چپ دست بوده. ولی سلاح توی دست راستش بود و گلوله هم توی شقیقه راستش. ما حدس میزنیم این صحنهسازی کار ناصر بوده، یا یکی که ناصر رو میشناسه.
انگار دنیا را به شفیعی داده بودند. توی آن اوضاع ناجور این خبر خوبی بود. خوب نه؛ ولی بهتر از این بود که تصور کنی یک پدر دخترش و خودش را کشته باشد. حداقل آبروی وکیلی نمیرفت.
- خب، دیگه؟
عابدزاده گفت: شبی که همتی فوت کرد، یه آقایی چند دقیقه باهاش توی اتاق بستری تنها شد. ما بهش مشکوک شدیم. رفتم درمونگاه و از مسئول پذیرش پرس و جو کردم که اون آقا کی بود. یه اسم و آدرس و شماره ازش پیدا کردم؛ ولی مشخص شد جعلی بوده.
شفیعی پرسید: بیمه نداشته؟
-نه.
-برای چی اومده بوده درمونگاه؟
-مثل این که مشکل گوارشی. توی این فصل زیاده. رفته پیش دکتر عمومی، دکتر براش یه سرم نوشته و رفته سرم رو زده.
شفیعی آهی از سر ناامیدی کشید. عابدزاده گفت: احتمال دادم یه لحظه ماسکش رو برداشته باشه؛ ولی تصویر دوربینا اینو نشون نمیداد. حتی توی مطب دکتر هم ماسکش رو بر نداشته بود. امیدوار بودم یه نمونه دیانای ازش مونده باشه... مثلا یه تار مو روی تخت بخش بستری یا نمونه خونش؛ ولی اونم مثل بقیه بیمارها از کاور برای تخت استفاده کرده بود. تمام سرنگ و کاور و چیزهایی که براش استفاده کرده بودن رو هم انداخته بودن توی سطل زباله و بعد چند روز، زبالهها رو برده بودن.
شفیعی این بار علاوه بر آه، دستش را کشید روی موهای کمپشتش و زمزمه کرد: پس اینم هیچی...
و رو به عباس کرد.
-تو به کجا رسیدی؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 49 این را ع
چون که فردا تولد یه عزیزه 🌷💚
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید...
پ.ن: خدا امام ما رو در پناه خودش نگه داره و توفیقات ایشون رو افزون کنه 🌷