eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید... پ.ن: خدا امام ما رو در پناه خودش نگه‌ داره و توفیقات ایشون رو افزون کنه 🌷
🌀 ویژه‌نامه «آقا مجتبی»؛ روایتی از زوایای کمتر شنیده شده اگر به دنبال شناخت دقیق‌تر و عمیق‌تر از ابعاد علمی، اخلاقی، معنوی و سیاسی حضرت آیت‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای هستید، این ویژه‌نامه برای شماست. این اثر، به سراغِ زوایایی از زندگی رهبر معظم انقلاب رفته که کمتر جایی دیده یا شنیده شده است. این ویژه‌نامه، مجموعه‌ای خواندنی و مستند است که به روایتِ چهره‌های برجسته‌ای همچون: 🔹 شیخ ابراهیم زکزکی 🔹 آیت‌الله محسن اراکی 🔹 حجت‌الاسلام محمدمهدی حقانی 🔹 حجت‌الاسلام محمود رجبی 🔹 حجت‌الاسلام علی بهجت 🔹 آیت‌الله عباس کعبی 🔹 حجت‌الاسلام ابوالقاسم دولابی 🔹 آقای فریدالدین حداد عادل و دیگر آشنایان و شاگردان معظم له گردآوری شده است.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
#استوری📱 _ای رهبر عزیزم تولدت مبارک🥳🍃 #دختران_مقاومت✌️🏻 #این‌علم‌بر‌زمین‌نمی‌افتد🇮🇷 #سفر_به_کوی_
همه مردم خانواده رهبری هستند که خانواده‌اش که خانواده ما بود فدا شدند تا اسلام و انقلاب باقی بماند... ندیده عاشقشان شدیم وبدون حضورشان جشن تولدشان را گرفتیم، به امید آنکه برسد به دستشان و بدانند دختران این خاک چگونه به یادشان هستند. 🌱مجموعه فرهنگی تراز یعنی این که در اردو هم کتاب خوانی دارن اونم نه هر کتابی کتاب ولایت فقیه، زیارت دارن، دیدار با رهبر شهید در دارالذکر دارن و شعار خونخواهی سردادن، تجمع شبانه و رفتن به بازار نه برای خرید بلکه با پرچم و شعار برای یادآوری حفظ خیابان و بردن هدیه و رسالت جدید با کتاب آقا مجتبی😎
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌀 ویژه‌نامه «آقا مجتبی»؛ روایتی از زوایای کمتر شنیده شده اگر به دنبال شناخت دقیق‌تر و عمیق‌تر از اب
عزیزان مه‌شکنی که دوست دارن نشریه رو تهیه کنن به این آیدی پیام بدن: @eriha_ad هزینه‌ش ۴۱۰ هزار تومان هست، دنبال این هستیم که برای اعضای مه‌شکن یه تخفیف هم بگیریم😉
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
عزیزان مه‌شکنی که دوست دارن نشریه رو تهیه کنن به این آیدی پیام بدن: @eriha_ad هزینه‌ش ۴۱۰ هزار توما
شخصا خیلی دلم می‌خواد نشریه رو بخرم بخونم چون امام مجتبی خامنه‌ای تا قبل از شهادت آقا توی رسانه مطرح نبودن و متاسفانه از ابعاد شخصیتی ایشون شناختی نداریم و واقعا حیفه پ.ن: این که گفتم به ادمین پیام بدید صرفا برای برآورد آماره، و برای سفارشش بهتون اطلاع میدم چطور اقدام کنید.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 49 این را ع
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 50 عباس تکیه‌اش را از روی صندلی برداشت و گفت: تونستم ردشو بزنم. قبل از این که من یا عابدزاده بپرسیم رد چی را، گفت: گفته بودم که. اون سلاحی که استفاده کرده بودن چیزی نبود که به این راحتی توی ایران پیدا بشه. یادم افتاد توی جلسه قبلی هم این را گفته بود؛ این که توی ایران اگر بخواهی یک سلاح کمری از قاچاقچی‌های اسلحه بخری، یک برتا، کلت 45 و یا لامای اسپانیایی و یا شاید سیگ‌ساور گیرت می‌آید. اگر دنبال رایفل باشی، چیزی که زیاد است کلاشینکف است و شاید توی استان‌های جنوبی، برنو. سلاح‌های دیگر هم البته هستند؛ ولی این‌ها را بیش از همه می‌توانی پیدا کنی. و البته این سلاح‌ها غالباً نو نیستند. خوب نگهداری نشده‌اند و خیلی حرفه‌ای هم نیستند. به درد یک ترور تمیز نمی‌خورند. عباس گفت: اون کالیبر به یه سلاح کمری می‌خوره که توی ایران پیدا نمی‌شه. دو حالت داره؛ یا عوامل ترور موقع ورود به مرز این سلاح رو همراهشون آوردن، یا به یه قاچاقچی کله‌گنده سفارش دادن که اونو به دستشون برسونه. ما اطلاعی درباره هویت و نحوه ورود عوامل ترور به کشور نداریم؛ ولی فکر نمی‌کنم کسی که بخواد یه عملیات تروریستی انجام بده، از اول با خودش سلاح دست بگیره و وارد مرز بشه. سعی می‌کنه حتی‌الامکان خودشو سفید نگه داره و کاری نکنه که زودتر از عملیات توی دردسر بیفته. شفیعی میان حرفش پرید. -با فکر می‌کنم و فکر نمی‌کنم مشکلی حل نمی‌شه. عباس لحن غضب‌آلود شفیعی را نادیده گرفت. گفت: صبر کنید، عرض می‌کنم... کمی از بطری آب مقابلش نوشید و گفت: با خبرچین‌هام ارتباط گرفتم و به همه‌شون سپردم که ببینن اخیرا چنین سفارشی داشتن یا نه. و خوشبختانه، یه نفرشون جوابش مثبت بود. عابدزاده دوباره ساعت را نگاه کرد. چهار و نیم بود. دوباره از کیف سامسونتش یک ورق قرص بیرون آورد. مثل قبلی نبود. رنگش قهوه‌ای بود و اندازه‌اش ریزتر. یک قرص از ورق درآورد و دوباره با آب معدنی دادش پایین. -کدوم مرز؟ این را شفیعی پرسید. عباس جوابش را داد. -کردستان عراق. پس معلوم شد آقا تا الان کجا بوده‌اند. شفیعی انگار کمی سرحال شده بود. بالاخره داشت به یک چیز حسابی می‌رسید. عباس ادامه داد: سفارش سلاح از داخل نبوده. یه نفر از اون باند قاچاق اسلحه خواسته که سلاح رو از مرز رد کنه و به عامل ترور تحویل بده. یه مورد خاص بوده و یه پول درشت هم براش پرداخت شده. شفیعی پرسید: فهمیدی کی سلاح رو فرستاده؟ -آره. ردش رو توی کردستان عراق زدم. عراقیه، ولی واسطه و عامل موساده. عباس ساکت شد و دیگران هم. چند دقیقه، سکوت سنگینی بر اتاق حاکم شد. روند پرونده به قبل از شنیدن این جمله و بعد از آن تقسیم شده بود. حالا می‌دانستیم با کی طرفیم. این همه‌چیز را تا حد زیادی روشن می‌کرد. هر آدمی شخصیت خاص خودش را دارد و این درباره سرویس‌های جاسوسی هم صادق است. روش امریکایی‌ها وحشیانه است، روش انگلیسی‌ها حیله‌گرانه و روش اسرائیلی‌ها بزدلانه. پنهانی و در دل تاریکی کار می‌کنند. احتمالا آن لحظه که اتاق ساکت شد، همه داشتند به همین‌ها فکر می‌کردند. بالاخره شفیعی سکوت را شکست. -سلاح کجا تحویل شده؟ عباس گفت: یه جایی طرفای بزرگراه سنندج-دیواندره. همراهش دوتا برتا ام9 و حدود سی‌تا فشنگ خریدن؛ یعنی به اندازه دوتا خشاب پونزده‌تایی. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 _اگر بخواهیم ولایت‌پذیریِ واقعی داشته باشیم، اول باید ولیّ خود را بشناسیم؛ چراکه تا شناختی شکل نگیرد، اطاعت هم نمی‌تواند عمیق و آگاهانه باشد. باید درباره شخصیت، اندیشه، سیره و مسیر او مطالعه کنیم؛ از کتاب‌ها و سخنرانی‌ها گرفته تا روایت‌ها و خاطرات کسانی که سال‌ها در کنار ایشات بوده‌اند. «شناخت، مقدمه‌ی اطاعت است و هرچه معرفت ما به ولیّ بیشتر شود، ولایت‌پذیری ما نیز عمیق‌تر و محکم‌تر خواهد شد.» 📖 کتاب «آقا مجتبی» از همین جنس است؛ روایتی که به ما کمک می‌کند با ابعاد مختلف شخصیت و سیره امام سید مجتبی خامنه‌ای«مدظله» بیشتر آشنا شویم و شناخت‌مان را عمیق‌تر کنیم. @istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 50 عباس تکی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 51 ابروهای شفیعی بالا رفتند و پیشانی‌اش چروک افتاد. گفتم: پس سه نفرن. عباس سر تکان داد. -به احتمال زیاد. -و فقط سلاح کمری خریدن. اون فایو-سون برای عملیات بوده، چون دقتش بالاست و همون‌طور که خودت گفتی، برای ترور مناسبه. ولی با برتاها می‌خوان چکار کنن؟ با اون‌همه فشنگی که خریدن؟ یه عملیات دیگه؟ -شایدم برای محافظت شخصی از خودشونه. به هرحال می‌دونن که ما دنبالشونیم. احتمال درگیری میدن. شاید دو نفرن؛ فایو-سون رو گذاشتن فقط برای ترور و نمی‌خوان دیگه ازش استفاده کنن تا ردشون رو نزنیم. شفیعی گفت: درباره کسی که سلاحا رو تحویل گرفته چیزی فهمیدی؟ ماشینش یا چهره‌ش؟ -یه نفر بوده. ماسک داشته. ماشینش هم یه لندکروز سفید قدیمی بوده. و تنها هم اومده بوده. با توجه به مشخصات اون مخبر و با کمک راهور، تونستم ماشین رو تا یکم قبل کاشان رهگیری کنم؛ ولی بعدش دیگه پیداش نکردم. معلومه که ماشینش رو عوض کرده. -درباره پلاک ماشین تحقیق کردی؟ به اسم کیه؟ -پلاکش جعلی بود. ثبت نشده بود. عابدزاده گفت: خب معلومه. حتما خود ماشینو هم یه جایی همون طرفا معدوم کرده. شفیعی به عباس نگاه کرد. -فکر می‌کنی ممکنه از ماشین بتونیم به چیزی برسیم؟ -شاید. ممکنه یه اثر انگشت یا دی‌ان‌ای توش مونده باشه؛ البته بستگی داره به این که طرف چقدر حرفه‌ای بوده. ممکنه همه‌چیو پاک کرده باشه. گفتم: امتحانش ضرر نداره. شفیعی سر تکان داد. -توی اون محدوده دنبال ماشینش بگرد. بعیده رهاش کرده باشه. احتمالا بی‌سروصدا گم و گورش کرده، مثلا شاید اسقاطش کرده باشه. فعلا این تنها چیزیه که داریم. -چشم. شفیعی خواست برخیزد؛ ولی چیز دیگری به یادش آمد. -تا یادم نرفته... با موسویان و دخترش صحبت کنین. اونا ضارب‌ها رو دیدن. شاید بتونن کمک کنن. به هرحال دیگه دخترش باید یادش اومده باشه. عباس چشم دیگری گفت و پشت گردن من مورمور شد. جلسه که تمام شد، متوجه شدم عباس همچنان مثل قاتل‌ها نگاهم می‌کند. وقتی شفیعی از اتاق بیرون رفت، عباس هم از جایش کنده شد. عابدزاده کیف سامسونت چرمی‌اش را برداشت و گوشی‌اش را درآورد. می‌خواست یک تماس بگیرد. برخاستم و دنبال عباس، از اتاق جلسات بیرون زدم. با آن پاهای درازش تندتند توی راهرو قدم برمی‌داشت. من هم قدم تند کردم تا به او برسم. مطمئنم می‌دانست دارم پشت سرش می‌روم؛ ولی عمدا محل نمی‌گذاشت. دست انداختم و بازویش را گرفتم. خواستم برش گردانم، ولی محکم مقاومت کرد. فشار دستم را بیشتر کردم. مچم را گرفت و فشار داد. کمی برگشت. -چته تو؟ مچم را از دستش رهاندم. -منم سوالم همینه. چته؟ ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
باحال‌تر هم میشه😎