eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 52 کامل برگ
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 53 -من به مربی باشگاهی که ناصر توش بود مشکوکم. -اسمش چی بود...؟ کریم؟ -آره. -منم همینطور. -تو دیگه چرا؟ -به همون دلیلی که احتمالا تو بهش مشکوکی... اون ناصر رو خوب می‌شناخته و تعداد کسایی که ناصر رو خوب می‌شناختن خیلی کمه. ناصر هیچ خانواده‌ای نداشته. آدم شری هم بوده. یه گزینه عالی برای افتادن توی تور سرویس خارجیه... پریدم وسط حرفش و درواقع، حرفش را کامل کردم. -و کسی اینا رو می‌دونه که ناصر رو خوب بشناسه. -دقیقا. این یارو واقعا خیلی تیز بود؛ زیادی تیز. حتی به‌طور ترسناکی تیز! همان‌طور که هربار اشاره می‌کرد کدام سمت بروم، گفت: حدست قابل اعتناست ولی بازم دلیل کافی براش نداری. سوابق کریم رو بررسی کردی؟ -معلومه. -خب؟ -طرف سمپات منافقین بوده، ولی توبه کرده. تو جوونیش یه لات پرشروشور بوده. توی همون جوونی، یه مورد محکومیت به جرم درگیری و ضرب و شتم داشته که بخاطرش حبس رفته. -چه سالی؟ -دهه هفتاد، فکر کنم هفتاد و دو. -بعدش؟ -بعدش دیگه هیچ مورد محکومیتی نداشته. مثل آدم زندگیشو کرده و بزرگ‌ترین خلافش رد شدن از چراغ قرمزه. اینو البته خودشم گفت. -چی گفت؟ -گفت جوونیم خیلی شبیه ناصر بودم و برای همین می‌خواستم هواشو داشته باشم. -زن و بچه چی؟ نداره؟ -زنش بعد از محکومیتش ازش طلاق گرفته و دوتا بچه رو هم برده. عباس یک نفس عمیق کشید. -فعلا نظر خاصی ندارم. گفتم: تنها چیزی که این وسط به نظر مهم میاد، ارتباطش با منافقینه... عباس پرید وسط حرفم. -نه. از اون مهم‌تر، زندگی شرافتمندانه بعدشه. -یعنی چی؟ -یعنی یه آدمی که خیلی خلاف بوده، یهو انقدر سریع تغییر رویه نمی‌ده. زیر لب گفتم: «ترک عادت موجب مرض است»؛ ولی عباس آن را نشنید. صدایم توی های و هوی خیابان و باد و موتور گم شد. عباس گفت: باید بیشتر بررسیش کنی. حتی شاید لازم باشه یه مدت تحت نظر بگیریمش. -فکر می‌کنی عابدزاده سر این قضیه توجیه می‌شه؟ -باید بشه. وقتی دم در خانه‌شان پیاده شد، گفتم: تو داری درمورد من اشتباه فکر می‌کنی. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب نخونید🙂 چیزی که زیاده رمان عامه‌پسند با هیجان الکی... برید همونا رو بخونید. اینم از نتیجه صداقت😒
سلام. قاتل اردیبهشت خیلی پیچیده ست ولی اگه دقت کنید و اسامی رو درست به خاطر بسپارید، گیج کننده نیست.
سلام ممنونم از محبت شما🥲💚 خوشحالم که این طور بوده
بچه که بودم یه انیمیشن سریالی‌ای می‌دیدم به اسم «جیمی نوترون» که ماجراهای یه پسربچه نابغه به همین اسم بود. یکی از شخصیت‌های کارتونی مورد علاقه‌م بود. توی یکی از قسمت‌های انیمیشن، مدرسه جیمی نوترون یه مسابقه شکلات‌فروشی میذاره و دانش‌آموزها باید به صورت دوره‌گرد شکلات بفروشن و هرکس بیشتر بفروشه برنده ست. جیمی نوترون که یه دانش‌آموز خرخون و باهوشه، برای این کار میره درباره شکلات کلی تحقیق می‌کنه و تمام اطلاعات علمی درباره شکلات رو دسته‌بندی می‌کنه و به مشتری‌ها ارائه میده. بیشتر مشتری‌ها حتی حوصله نمی‌کنن کامل به حرفاش گوش بدن و در رو روش می‌بندن؛ چه برسه به این که ازش بخرن. جیمی نوترون براش سوال میشه که چرا نمی‌خرن؟ من که اطلاعات خیلی خوبی جمع‌آوری کردم! همون موقع یکی از دوستاش رو می‌بینه که خیلی خوب فروش داشته. دوستش میگه وایسا نگاه کن راه درست فروش چیه! این دوست جیمی، برای مشتری‌ها داستان‌های ساختگی سرهم می‌کنه، با دروغ احساسات اونا رو تحریک می‌کنه، مظلوم‌نمایی می‌کنه یا با آواز خوندن و رقصیدن، توجه مشتری رو جلب می‌کنه تا ازش بخرن. اونجا جیمی نوترون یه دیالوگ فوق‌العاده و طلایی میگه که سال‌هاست توی ذهن من مونده. اون می‌گه: «اصلا مسئله‌ی ذهن مافوق مطرح نیست! همه‌ش به ظاهرسازی و احساسات مربوطه، و حرکات جلف و زننده!» هربار وقتی می‌بینم رمان‌های زرد و ضعیف و عامه‌پسند انقدر مخاطب دارن و انقدر مورد توجهن و چاپ هم می‌شن، صدای جیمی نوترون درحال گفتن این دیالوگ توی سرم پخش میشه😂 واقعا اصلا مسئله هوش مافوق مطرح نیست. اصلا مهم نیست قلم خوب باشه، پیرنگ قوی باشه، نویسندگی اصولی باشه. بیشتر مردم دنبال سرگرمی آنی و هیجان فوری و روابط عاطفی کلیشه‌ای هستن، نه اصالت و عمق و نبوغ... بیشتر مخاطبا معتاد دوپامین هستن. دلشون می‌خواد فوری با یه داستان پرهیجان و توخالی سرشون گرم بشه. و یه تعداد کمی هستن که واقعا برای مغزشون ارزش قائلن. ترجیح میدم همیشه جزو اون اقلیت باشم. شما هم همینطور باشید. چون اون اکثریت، معمولا به جایی نمی‌رسن. و زردنویس‌ها و نویسنده‌های عامه‌پسند، در نهایت فراموش می‌شن. پ.ن: اون قسمت از انیمیشن رو می‌تونید اینجا ببینید: https://www.aparat.com/v/p833dg3 کلا ۱۱ دقیقه ست.
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باشه آقا باشه... حواسمون پرت شد... خیالتون راحت، اصلا حواسمون نیست توی دولت کدوم رییس‌جمهور و کدوم جریان فکری دلار رسید به ۲۲۰ تومن. آقای پزشکیان و مشاورهاش که خیلی باسواد و اقتصاد بلدن. اصلا باید نوبل اقتصاد داد بهشون. باشه آقا باشه. شهید رییسی بی‌سواد... شما باسواد. جنگ و گرونی بنزین و آشوب داخلی سر مشکلات اقتصادی و دلار ۲۲۰ تومنی هم مال دوران شهید رییسی بود، نه آقای دکتر شما😏 پ.ن: همون که آقای زاکانی می‌گفت: پررویی نجووومی! پ.ن۲: آقای علی ضیا، شما نمی‌تونی بدون توهین و تحقیر برنامه بسازی؟ باید حتما یکیو دعوت کنی که به یه شخص یا قشر یا عقیده توهین کنه و توهمات خودش رو بازگو کنه، تا برنامه تو پربازدید بشه و پول دربیاری؟ زشت نیست؟ از موج‌سواری روی محتوای زرد و بی‌ارزش خسته نشدی؟
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 53 -من به م
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 54 دست کرد توی جیبش و کلیدش را درآورد. خانه‌شان یک خانه حیاط‌دار نسبتاً قدیمی بود. درش خیلی وقت بود که رنگ جدید نخورده بود. -شاید. -قطعا. کلیدش را از میان دسته‌کلیدش جدا کرد. -تو چی می‌دونی که فکر می‌کنی من نمی‌دونم؟ -چیزی که مسیر پرونده رو خیلی تغییر می‌ده؛ ولی فعلا مدرک موجهی براش ندارم. می‌خواست در را باز کند؛ اما دستش نزدیک قفل ماند. نگاهش به زمین بود و از چهره‌اش پیدا بود ذهنش جای دیگری رفته است. انگار نشنیده بود چه گفته‌ام. آرام گفت: قرص. -چی؟ این بار سرش را بالا آورد و به چشمانم خیره شد؛ طوری خیره شد که انگار چیز مهمی به یاد آورده بود. یک چیز مهم، اما واضح. انقدر واضح که تا الان حواسمان به آن نبوده. گفت: قرص، احسان! قرص! یک چیز مهم، اما واضح. انقدر واضح که آن را ندیده بودیم: قرص. همین یک کلمه کافی بود. من و عباس هردو یک چیز را دیده بودیم. عابدزاده قبل از جلسه قرص خورده بود؛ دوتا، به فاصله نیم‌ساعت. هربار قبل خوردنشان ساعت را نگاه کرده بود. معلوم بود که باید سر ساعت می‌خوردشان. احتمالا یک چیزیش بود؛ ولی وقت نکرده بودم بپرسم چی. ولی آن لحظه، برای من و عباس مهم نبود که عابدزاده چرا قرص می‌خورد. خیره در چشمان هم، به کشفی مشترک رسیده بودیم. عباس دیگر کامل چرخیده بود سمت من و دست از کلید و قفل کشیده بود. زمزمه کرد: قرصای همتی. قرصای فشارش! و من با دهان خشکیده گفتم: یکی عوضشون کرده! *** ساعت یازده صبح رسیدم خانه. مامان خانه نبود. بابا توی هال نشسته بود و داشت شبکه خبر می‌دید. هنوز رنگش پریده بود و پیراهن مشکی پوشیده بود. دست چپش توی آتل بود هنوز و می‌دانستم که درد دارد. یک ظرف میوه قاچ شده جلویش بود که حتما مامان آن را قبل از رفتن به مطب گذاشته. بابا خیلی از میوه‌ها نخورده بود. نگاهش به صفحه تلوزیون بود؛ ولی فکرش نه. صدای تلوزیون در کمترین حالت خودش بود. مهره‌های صفحه شطرنج تکان خورده بودند. بابا شاه را حرکت داده بود که رفع کیش شود. فیل مامان قلعه‌ی بابا را زده بود. بابا وزیر را حرکت داده بود. چادرم را درآوردم و بلند گفتم: سلام. بابا از جا نپرید. آرام سرش را برگرداند. لبخند بی‌حالی زد. -سلام بابا. خوبی؟ ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇱🇧سلام بر بدن های بجا مانده در علی الطاهر...💔🥲 پ.ن: مداومت بر قرائت سوره فتح، دعای توسل و دعای چهاردهم صحیفه سجادیه رو فراموش نکنیم.
وقتی از یکی از دوستات می‌پرسی رمان رو خوندی یا نه و اون توی محبت زیادش غرقت می‌کنه:
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 54 دست کرد
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 56 کشوهای میز و پاتختی و کمد را گشتم. تمام گوشه‌های ته کمدهایم را. زیر تشک و زیر تختم را. قفسه کتاب‌هایم را. زیر فرش و گلدان را. کلید گذشته اینجا بود. خودم قایمش کرده بودم. نمی‌دانم چی بود و چه شکلی بود، ولی مطمئنم یک چیزی را قایم کرده بودم. انقدر اتاق را گشتم که سرگیجه گرفتم؛ ولی چیزی پیدا نشد. مطمئن بودم چیزی که دنبالش می‌گشتم به احسان دهکردی ربط دارد؛ ولی نمی‌دانستم چطور. دوباره روی تخت ولو شدم و پلک‌هایم را روی هم فشار دادم. هنوز ذهنم آرام نشده بود که صدای زنگ خانه آمد. قرار نبود مامان این ساعت برگردد، و کلید هم داشت. غریبه بود و من بعد از آن شب کذایی و دیدن آن غریبه خشمگین، خیلی به این فکر کرده بودم که ورود چقدر به یک خانه معمولی راحت است؛ مخصوصا اگر آپارتمانی باشد. می‌توانی زنگ بزنی و بگویی با یکی از همسایه‌ها کار داری و آن وقت در را برایت باز می‌کنند. و می‌توانی به بهانه خواستن یک ابزار یا چنین چیزی در آپارتمان را هم بزنی و باز هم در برایت باز می‌شود. بیشتر آدم‌ها به کسی که پشت در است اعتماد دارند و همین می‌شود که خیلی راحت می‌توانی در را هل بدهی و بروی تو. با همین فکرها بود که از جا پریدم. تا آیفون دویدم؛ و البته بابا قبل از من رسیده بود؛ چند ثانیه قبل از من. چند ثانیه زودتر، در را باز کرده بود و هنوز داشت به تصویر روی آیفون نگاه می‌کرد. -کی بود بابا؟ بابا برعکس من نترسیده بود. -یکی از همکاراست. باهام یه کاری داره. برو توی اتاقت، الان میاد بالا. زنگ در آپارتمان خورد. بابا هیجان‌زده دستش را تکان داد. -برو دیگه! می‌خوام در رو باز کنم! یادم افتاد چیزی سرم نیست. دویدم توی اتاق و صدای بسته شدن در اتاقم با صدای باز شدن در خانه همزمان شد. دلم آشوب بود. هرچه خورده بودم، از شیرکاکائو و کیکِ قبل مشاوره تا قهوه‌ای که بعدش فروغی برایم گرفت، توی دلم شروع کردند به پیچ خوردن. صدای «یا الله» گفتن مردی و سلام و احوال‌پرسی‌اش با بابا را می‌شنیدم که برایم آشنا نبود. قفسه سینه‌ام تیر می‌کشید. نگران بودم. خطر دوباره همان نزدیک بود. اگر بابا مرد را می‌شناخت پس حتما خطری نبود. بابا که بچه نبود. مسائل حفاظتی را خیلی بیشتر از من رعایت می‌کرد. همه این چیزها بود؛ ولی خطر نزدیک بود. دوباره قسمت منفی‌باف ذهنم شروع کرده بود به مزخرف گفتن: خیلی از قتل‌ها توسط آدمای آشنا اتفاق می‌افته. مردم به آشناها اعتماد می‌کنن و اونا رو به حریم امن راه میدن و همین کار رو برای قاتلی که آشناست راحت می‌کنه. مقتول تا لحظه‌های آخر باورش نمی‌شه که یه آشنا قراره بکشدش و برای همین از خودش دفاع نمی‌کنه. بابا هم که تازه از تخت بیمارستان بلند شده. هنوز نفسش درست بالا نمیاد. دست چپش توی آتله. اگه بخواد هم نمی‌تونه از خودش دفاع کنه. تف به این ذهن جنایی و منفی‌بافِ من. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi