eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
819 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 💠 📖داستان کوتاه 🇮🇷 ✍️به قلم ✒️ قسمت نهم می‌خورد روی زمین و من برای کامل کردن عریضه، یک لگد جانانه دیگر هم به سرِ نامبارکش می‌زنم. دختر که حالا رها شده، بدون تامل خودش را میان جمعیت گم می‌کند. سرباز دیگر که حالا خون از دهانش می‌چکد، خشمگین‌تر از پیش می‌خواهد واکنش نشان دهد که مشت من روی صورتش می‌نشیند. فکر کنم با این دوتا دندانی که ازش شکستیم، دیگر تا آخر عمر نتواند قشنگ بخندد. کسی بازویم را می‌گیرد و می‌کشد. حتما یک سرباز دیگر آمده کمک این دوتا پهلوان پنبه...! آماده می‌شوم برای شکستن صاحب آن دستی که بازویم را گرفته؛ اما محکم می‌خورم روی زمین. همان دست، از دور بازویم باز می‌شود و گردنم را می‌گیرد. سرم می‌خورد به دیوار سنگی و گرمای قطره‌ای خون را حس می‌کنم که از پیشانی آغاز می‌شود، از شقیقه‌ام می‌گذرد و تا چانه‌ام پایین می‌آید. صاحب آن دست، این‌بار دو دستی تلاش می‌کند من را بیشتر بکشد عقب؛ در پناه همان دیوار سنگی. می‌خواهم برگردم که در گوشم می‌گوید: ایولا! چشمانم دوبرابر حد معمول باز می‌شوند. دستش را رها می‌کند و برمی‌گردم: مرصاد تویی؟ تکیه می‌زند به دیوار و چشم می‌بندد. چفیه فلسطینی را از روی صورتش برمی‌دارد. از شدت نفس زدن، شکم و سینه‌اش بالا و پایین می‌روند. سرش را تکان می‌دهد. رد یکی دوتا خراش و زخم را روی صورتش می‌بینم و می‌گویم: می‌بینم گل منگلی شدی! -ماشینه چپ کرد. -علتش خواب‌آلودگی راننده بود؟ -نه، بیهوشی راننده. -باریکلا. هنرای جدید پیدا کردی. بقیه‌شون چی؟ شانه بالا می‌اندازد و نفس عمیقی می‌کشد: کشتمشون. -آفرین داداش. بازگشت همه به سوی اوست، فدای سرت اصلا. -البته یکی‌شونو مطمئن نیستم. -گفتم که فدای سرت! اصلا هرچی صهیونیسته، فدای یه تار موی سیبیلت. از پشت کمرش، یک اسلحه میکرویوزی بیرون می‌کشد و نشانم می‌دهد: اینم به عنوان جایزه بهم دادن. چشمانم برق می‌زند از دیدن اسلحه و می‌گویم: بابا ایولا، تا باشه از این چپ کردنا! چشمانش را باز می‌کند و تکیه از دیوار برمی‌دارد: مزه ریختن بسه. کاری که قرار بود بکنیم رو کردی؟ نمی‌تونیم خیلی بمونیم. جفتمون تحت تعقیبیم؛ مخصوصا با این شاهکار جدیدت! -هنوز نشده. -زود انجامش بده پس. دست می‌گذارم روی سینه‌ام؛ روی آن محموله مهم که قرار است اینجا پرده‌برداری شود. مرصاد اشاره می‌کند به خبرنگاری که کنار قبه‌الصخره ایستاده و لنز دوربینش میان جمعیت می‌چرخد: می‌خوام یه عکس خوشگل ازت بندازه. -چشم داداش، یه عکسی بگیرم، از عکس دامادی خوشگل‌تر. چفیه را از دور گردنش باز می‌کند و می‌دهد به من: اینو ببند به صورتت، کار دستمون ندی آقا داماد! چفیه را دور صورتم می‌بندم و دوباره دست می‌گذارم روی پیراهنم. درگیری کم‌تر شده است و حالا مردمِ زخمی و خسته، گوشه کنار حیاط مسجدالاقصی نشسته‌اند و آن‌ها که سرحال‌ترند، دارند برای نماز ظهر صف جماعت می‌بندند. بی‌توجه به سربازهای اسرائیلی که پایین پله‌ها و مقابل ورودی‌ها، مثل گرگِ آماده به حمله ایستاده‌اند و زوزه می‌کشند، وسط حیاط می‌ایستم؛ جایی دقیقا وسط کادر آن خبرنگار و خبرنگارهای دیگر. بیرون کشیدن آن محموله از زیر پیراهنم، فقط به اندازه فرستادن یک صلوات وقت می‌برد. باد می‌وزد و پرچم ایران در دستم می‌رقصد؛ عکسِ حاج قاسم که به پرچم سنجاق شده هم تکان می‌خورد؛ اما آرام‌تر. دو سوی پرچم را، گوشه‌های سبزرنگش را در مشتم می‌گیرم و بالا می‌برم. اجازه می‌دهم همراه حرکت باد تکان بخورد و دلبری کند... ، اردیبهشت 1401 پی‌نوشت: این داستان صرفا بر پایه فرضیات نویسنده و برخی اخبار منتشر شده در فضای مجازی ست و صحت آن تایید یا رد نمی‌شود. ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
حتما نظراتتون رو درباره داستان با ما به اشتراک بگذارید... https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh سپاس از همراهی شما عزیزان🌷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام این مسئله ایه که برای خود بنده هم مبهمه...
نظرات شما عزیزان 🙂🌿 ممنونم از لطف شما. بله خیلی شبیه کمیل بود. ان‌شاءالله پی‌دی‌افش هم منتشر میشه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نظرات شما عزیزان 🙂🌿 خوشحالم که داستان رو دوست داشتید. ممنونم از لطف شما. پرچم ایران رو ندیدم ولی عکس حاج قاسم بوده چند بار.