من از اوناییم که راجبِ یه موضوع اینقدر حرف میزنم و هی میگم اینکارو انجام میدم، وهی نمیدم بعد یه مدت دیگه راجبش حرف نمیزنم و همه هم فکر میکنن از سرم افتاده؛
بعد یهو سوپرایزشون میکنم، میبینن همونکارو انجام دادم🌚🤝
#خانومِصاد
درحالی که صدایِ حامیم در گوشش پلی میشه تو شهر قدم میزنه و آروم باهاش میخونه. میخواد همهی فکرا و خاطراتی که تو ذهنش مرور میشن رو پاک کنه و ذهنشو از هرچی فکر وخیال آزاد کنه؛ ولی انگار تلاشش بیفایدهست، پس بیخیال میشه و با فکرهای جور وناجور به راهش ادامه میده…
خانواده؟ کدوم خانواده؟ پدری که آرزو داشت یهبار مرهم دردش بشه، یا پدری که خودش دردِ تک دخترش بود…؟
هروقت دختری رو میدید که میگفت: “دوست دارم باکسی ازدواج کنم که مثل بابام باشه” حسودیش میشد، آخه اون همیشه آرزو داشت کسی باشه که شبیهِ باباش نباشه…!
دوستاش؟ دوستایی که نیمهراه ولش کردن و اعتمادش رو به هر آدمی از بین بردن؟!
تکتکِ خاطراتی که در این خیابانهایی که ازشون رد میشه داشت، همه جلوی چشمش میان..
وبغضی تو گلوش گیر میکنه که احساسِ خفگی میکنه، با چشماش دنبالِ مغازهای میگرده تا آب بخره بلکه کمی آروم شه؛ اما نیست. دوباره به اطراف با دقت نگاه میکنه اما پیدا نمیکنه، چند نفس عمیق میکشه و دوباره به راه میافته.
و با صدایِ حامیم زمزمه میکنه: “کجای شهرو باید بگردم که خاطرههامونو یادم نیاره..؟!”
#خانومِصاد
عیدِقربانآمدوبازآکهقربانتشوم
همچواسماعیلبهفرمانِخدارامتشوم…
#عیدکممبروک
من میتوانم همصحبت خودم باشم؛ بنابراین هیچوقت تنها نمیشوم.
من فقط به صورت فیزیکی تنها هستم و در خلوتِ به شدت شلوغِ خودم زندگی میکنم🤝
گفت: هیچکس از دوری نمرده، مُرده؟!
تو دلم گفتم: اونایی که مُردن، زبان گفتن ندارن..(: